به خورشید سلام می‌کنم

وبلاگ شخصی نفیسه نواب‌پور


یک نوشته‌ی کوتاه


نقطه‏ی پایان کجاست؟ هر نامه‏ای را باید بالاخره جایی تمام کرد. هر کتابی صفحه‏ی آخر دارد. هر فیلمی تمام می‏شود. اما آیا واقعن نقطه‏ی پایان وجود دارد؟ همیشه می‏شود به شعر یا قصه‏ای برگشت و ویرایشش کرد. همیشه می‏شود چیزی را روی تابلوی نقاشی تغییر داد. اما آیا به زندگی هم می‏شود برگشت؟ تا وقتی نقطه‏ی پایانی نگذاشته باشی و از آنچه بوده‏ای فاصله نگرفته باشی آیا اشکالی می‏بینی که به فکر رفع کردنش بیفتی؟ گاه سرخوشی مستانه‏ی پایان گرفتن کاری اشتباهی تلقی می‏شود رفع شدنی. نقطه‏های پایان را واقعن کجاها باید گذاشت؟

 

حرفی از جایی

سپیدار، برگت سپید به تاریکی نگاه می کند
موی مادر من هرگز سپید نشد
قاصدک، اوکرایین چقدر سبز است
مادر زرین موی من به خانه نیامد
ابر پر باران، چشمه ها را تشنه میگذاری ؟
مادر خاموش من برای همه اشک می ریزد
ستاره‌گرد، توروبان‌طلایی‌رابه‌دورخودحلقه‌میکنی
قلب مادر مرا سرب از هم درید
در چوب بلوطی، توراچه کسی از پاشنه درآورد؟
مادر ظریف من نمی تواند به خانه بیاید .


پل سلان ...بیشتر

 

همه چیز خاطره می شود

نزدیک غروب بود. رسیدیم به پل عابر پیاده. برف باریده بود روی پله ها و یخ زده بود. با احتیاط قدم می گذاشتم روی هر پله و تو کمی پایین تر از من بودی. یک دستم را گرفته بودم به نرده و کیف کوچکی در دست دیگرم بود. مراقب بودم سر نخورم. بالای پل کسی غیر از ما نبود. گفتم «یک لحظه صبر کن برف را تماشا کنیم». سرد بود و باد می وزید. دانه های ریز برف هوا را سفید کرده بودند. ایستادیم رو به بزرگراه. ماشین ها با فاصله و آرام می گذشتند. دستت را حلقه کردی دور بدنم. چسبیده بودم به تو. شروع کردم به لرزیدن. گفتی «شاید این روزها هرگز تکرار نشوند». من خیره شده بودم به سفیدی هوا. دستت را روی بازویم فشار دادی و گفتی«برف، همه ی تصویرها را محو کرده، غیر از این تکه ی پل را». عمیق نفس می کشیدم و هربار مه رقیقی از جلوی چشم هایم بالا می رفت. عضلاتم را شل کردم و خودم را رها کردم بر آرامش حضورت. هنوز گاهی می لرزیدم. کیف در دستم سنگینی می کرد. نور ضعیف ماشین ها از میان ذره های برف خودشان را به ما می رساندند و آرامشمان را دید می زدند. گفتم «کاش این لحظه ها هیچ وقت تمام نشوند». خنده ای کردی و بازهم بیشتر من را به خودت فشردی. گفتم «کاش کنار شومینه روی مبل نشسته بودیم و سرم را تکیه می دادم به سینه ات و می خوابیدم». سردم بود و خوابم می آمد. چند لحظه سرت راخم کردی و چسباندی به سرم. گرمای نفست را روی صورتم حس کردم. گفتم «عجب خاطره ای می شود برف برای من». گفتی «همه چیز خاطره می شود: برف، پل، بزرگراه، مه، همه چیز». خودم را جدا کردم از کنار بدنت و گفتم «برویم، دیر می شود» و راه افتادم. نمی خواستم نگاهت را ببینم. خجالت می کشیدم از اینکه پل همه ی حرف هایمان را شنیده بود. مثل اینکه می خواستی جزئیات همه ی آن تصویرها را در ذهنت ثبت کنی، با دقت نگاهت را روی همه چیز لغزاندی و خودت را رساندی کنارم. یک پله جلوتر از من پایین رفتی. یک دستت را گرفتی به نرده و دست دیگرت قفل شد به دست من. نگاهم نمی کردی و مراقب بودی که سر نخوری. پایین که رسیدیم گفتی «پل چه تحملی دارد». و من دیدم که شانه های پل می لرزید و گریه می کرد.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Sunday، February 27، 2005

 

قصاص

وقتی که پیراهن مورد علاقه ات را سوزاندم
به من چشم غره رفتی
و دعوایم کردی

وقتی که برایت پیراهن جدیدی خریدم
هنوز گلایه می کردی

پیراهن جدید را که پوشیدی
بازهم شاد نبودی

حتی حالا که پیراهن کهنه شده را دور می اندازی
به یادم می آوری
که روزی
پیراهن مورد علاقه ات را سوزانده ام

پیراهن سوخته را
می شود دور انداخت
می شود پیراهن جدید خرید

دل من ولی عوض شدنی نیست
قصاص عادلانه ای نبود.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Wednesday، February 23، 2005

 

می دانستم

می گویی چیزی بنویس با قلبت
من سر باز می زنم
می دانم که قلبم را تاب نخواهی آورد.

تو اصرار می کنی
می خواهی قلبم را میان کلمات ببینی
و اصرار می کنی

شروع می کنم به نوشتن
برخلاف میل ام
قلبم سر می خورد روی کاغذ
سرخی خون پخش می شود میان کلمات.

تو چیزی نمی بینی، غیر از خون
چیزی نمی خوانی، غیر از خون
عصبانی می شوی
و کاغذ را پاره می کنی.

می دانستم که قلبم را تاب نخواهی آورد.

برچسبها:

وقتی که نیستی

تقویم را باز می کنم. کمی زیر و رویش می کنم و به دنبال روزهایی می گردم که حس می کنم گم شده اند. روزهایی که تو را در آن نداشته ام. چندین بار تاریخ ها را چک می کنم، ولی... مثل اینکه اشتباه کرده ام. چیزی گم نشده. همه اش زاده ی دلتنگی های من است. تو فقط دو روز نبوده ای. فکر می کردم ده روزی گذشته باشد. معلوم می شود که نبودنت روزهایم را خیلی طولانی کرده. نمی دانستم که اینطور بی قرارت می شوم.
وقتی که نیستی، همه ی سوال هایم بی جواب می مانند؛ همه ی حرف هایم نگفته. وقتی که نیستی دست هایم همیشه سردند. وقتی که نیستی زمان هم حوصله نمی کند بگذرد. دوباره صدایم بزن. دوباره نگاهم کن. برگرد. دلم برای مهربانی هایت تنگ است.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Sunday، February 20، 2005

 

آرامش، من، موسیقی، قهوه

طنین موسیقی بی کلامی در فضا پیچیده. شومینه را روشن می کنم و به آشپزخانه می روم. فنجان طلایی کوچک را پر می کنم از آب و خالی اش می کنم درون قهوه جوش. کمی شیر، کمی شکر و یک قاشق قهوه هم می ریزم و می گذارم روی گاز. روی فنجان، تصویر پسر و دختری است کنار ستون تزئینی یک باغ که دستهایشان را ضربدری به هم داده اند و حالتی دارند شبیه رقص. چشم دوخته اند به نگاه همدیگر.
قهوه از اطراف شروع می کند به حباب ساختن و بعد در چند لحظه کف غلیظی رویش جمع می شود و شروع می کند به بالا آمدن. پیچ گاز را می بندم، قهوه را در فنجان می ریزم، روی نعلبکی طلایی اش می گذارم و با خودم بیرون می برم. می نشینم روی مبل راحتی چرمی سفید، آرنج ها را تکیه می دهم به دسته های نرمش و قهوه را آرام آرام می نوشم.
نعلبکی را برعکس می کنم روی فنجان و با شست هایم نگهش می دارم. باقی انگشتهایم زیر فنجان است. هوا را تا جایی که سینه ام جا دارد فرو می برم و با صدای گنگی مثل آه، از حلقم بیرون می فرستم. فنجان را سریع به سمت خودم برمی گردانم. خودم را کش می دهم طرف سنگ باریک پای شومینه و فنجانی که حالا برعکس نشسته است روی نعلبکی را می گذارم همانجا، کنار جعبه ی دستمال کاغذی. پاهایم را دراز می کنم روی میز شیشه ای گرد. دست هایم را ول می کنم روی دسته های مبل و سرم را تکیه می دهم به عقب. گوشه ی سقف، تارعنکبوت دوده گرفته ای آویزان است. یادم باشد یک جاروی دسته بلند هم بخرم.
موسیقی اوج می گیرد، روحم را بالا می برد، حجم می دهد، می چرخاند و باز آرام می شود و من آرامش را در ذره ذره ی وجودم حس می کنم.
یک دستمال کاغذی برمی دارم و چهارلا می کنم. لبه های فنجان را روی دستمال خشک می کنم و چشم می اندازم درون فنجان. خنده ام می گیرد و شادی مثل آب می ریزد درون دلم و می چرخد و جاری می شود در همه ی درونم. یک خورشید بزرگ ته فنجان است و در ادامه اش اسبی که در جاده ی پهن و روشن و مستقیمی از دیواره ی فنجان بالا می رود. در دو طرف جاده، پرنده ها به سمت لبه ی فنجان پرواز می کنند.
فنجان را می گذارم روی نعلبکی. دوباره خودم را ول می کنم درون مبل. چشم هایم را می بندم. عمیق نفس می کشم و رها می شوم در جریان موسیقی.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Friday، February 18، 2005

 

به خورشید سلام می کنم

ساعت ها کوک می شوند
عقربه ها می گردند
زمان می گذرد

آویخته به هر دیوار ساعتی است
روی هر میز
بسته به مچ هر دستی...

زمان با کوک شدن اولین ساعت جان گرفت
و ساعت ها مالکان زمان شدند.

گودالی می کنم
همه ی ساعت ها را در آن می ریزم
ساعت ها را
با تیک تاک های احمقانه شان
با زنگ های گوش خراششان
دفن می کنم

حالا همه ی زمان مال من است
دیگر کسی نمی پرسد که ساعت چند است
دیگر کسی نمی تواند سر ساعت بیدار شود
دیگر قرار ملاقات ها ساعت ندارند
حتی کلاس های درس،
تمام شدن تکالیف،
خوردن صبحانه،
رفتن به رختخواب،
...

حالا فقط یک چیز معنا دارد:
                        خورشید

همه ی روز با خورشید زندگی می کنم
و همه ی شب به امید طلوع دوباره اش می خوابم
و خورشید...
هیچ وقت دیر نمی کند،
هیچ وقت منتظرم نمی گذارد،
هیچ وقت فراموشم نمی کند.

به خورشید سلام می کنم
و سنگ قبر زیبایی برای ساعت ها سفارش می دهم.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Monday، February 14، 2005

 

اوایل پاییز بود

- دست خطش را که دیدم، دلم هوای همان روزها را کرد. هدیه هایش همیشه بوی خاصی می داد. می گفت بوی سیگار بهمن است. یک نخ سیگار بهمن گرفتم و کشیدم، ولی تفاوت داشت. شاید تفاوتش به خاطر دلتنگی ها ی من بود. خاطره ها را نمی شود دوباره زندگی کرد.
- وقتی برای اولین بار دیدمش هیچ خوشم نیامد. زشت بود و لاغر. ولی صدای خوبی داشت که همیشه در ذهن دارم. مهربان بود و دست هایش خیلی ظریف بودند. اوایل پاییز بود. سیگار بهمن می کشید.
- برای روز تولدش، اول پاییز، چند شاخه نرگس بردم. از آن نرگس ها عکس گرفته بود کنار هدیه های دیگرش. گفتم من جاودانه خواهم شد، تنها با عکس یک نرگس. گفت، خاطرات همیشه در قلب ها جاودانه اند.
- همه ی یادگاری هایش را غیر از یک کارت تبریک سال نو، برگرداندم. گفتم شاید به کارت بیاید. گفت یادگاری هایت را نگه می دارم، شاید به کارم بیاید. گفتم فراموشم نکن، شاید باز همدیگر را ببینیم. گفت به شرط آنکه اگر مرا دیدی رویت را برنگردانی.
- با تلفن همراهش حرف می زد که در تقاطع دو کوچه از هم گذشتیم. صدایش را شناختم. قلبم لرزید. برگشتم و نگاهش کردم. برگشته بود و نگاهم می کرد. هنوز مهربان بود. رویم را برگرداندم و گذشتم. به اولین سوپر که رسیدم، یک نخ سیگار بهمن خریدم. اوایل پاییز بود.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Friday، February 11، 2005

 

می خوام ببینمت

کاش که کارد بخوره به شکمت. مگه قرار نبود عاشقم نشی؟ مگه قرار نبود فقط معلمم بمونی؟ آخه این چه گندی بود که به زندگیم زدی؟ می خواستی چیو ثابت کنی؟ هم منو دیوونه کردی هم خودتو. هروقت که اون کارد رو از شکم خودت بیرون کشیدی، به شکم من هم بزن. خب آره، مگه چیه؟ من هم نتونستم مقاومت کنم. تو همیشه مقاومت منو می شکنی. این دل لعنتی هم که به دل آدمیزاد نمی مونه. اون وقتی که باید عاشق بشه، میشه یک تیکه سنگ. حالا که نباید عاشق می شدم، اینطور داره خودش رو به در و دیوار سینه ام می کوبه و می خواد از حلقم بزنه بیرون. تا حالا هم با خودم لج کرده بودم که صدام در نیومده بود. وگرنه خودت دیدی که اون روز چطور دست ها و لب هام می لرزیدند وقتی به صورتت نگاه می کردم. شاید هم ندیده باشی. چون خودت هم رنگت پریده بود وقتی که می خواستی منو ببوسی. دست هات هم یخ کرده بودند. راستی بالاخره منو بوسیدی یا نه؟ من که هیچ نفهمیدم. فقط یادم هست که تا خونه گریه می کردم. این اولین بار بود که اجازه می دادم کسی اشکم رو ببینه. مثل دیوونه ها شده بودم. دو روز گذشت تا فهمیدم که همه ی اینها یعنی عشق. آخه بگو آدم حسابی، نمایشگاه نقاشی که جای بوسه نیست. راستی نقاشی هات خیلی قشنگ بودند. شاید همونها حال من رو خراب کرده بودند. خیلی هاش رو قبلا نشونم نداده بودی. چطور تونسته بودی اینهمه احساس رو بریزی روی یک تیکه پارچه؟ چه جونی گرفته بودند تابلوها از احساس تو. حالا به من بگو می خوای چی کار کنی؟با خودت قهری یا با من؟ من که می گم بیا عاشق بمونیم. حال و هوای خوبی داره. خب من هم می ترسم که دوباره هم رو ببینیم. ولی این سکوت طولانی هم داره شکنجه ام میده. دیگه چیزی واسه مخفی کردن نمونده. بیا کنار هم عاشق بمونیم. شاید با هم راحت تر بتونیم تحملش کنیم. می خوام ببینمت.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Friday، February 04، 2005

 

نقل مطالب با ذکر لینک مستقیم مجاز است.