به خورشید سلام می‌کنم  


وبلاگ شخصی نفیسه نواب‌پور
یک نوشته‌ی کوتاه
یادتون باشه اگه یه خانوم حامله همراهتون بود، اگه حتی پشت بهش کنید و دود سیگارو سمت هواکش بدید، حتی اگه تو بالکن برید و لای درو باز بذارید، بوی دود اذیتش می‏کنه. اگه سیگارو پشت در خاموش کنید و بعد به اتاقش برید بازم بوی نفستوت اذیتش می‏کنه. حتی از جلوی در اتاقش که بگذرید اذیت می‏شه. اگه چیزی بهتون نگفت فکر نکنید همه جور ملاحظه کردید. اون بهرحال فهمیده شما سیگار می‏کشید. نفسش تنگ می‏شه. با حالت عادی فرق می‏کنه.
حرفی از جایی
سپیدار، برگت سپید به تاریکی نگاه می کند
موی مادر من هرگز سپید نشد
قاصدک، اوکرایین چقدر سبز است
مادر زرین موی من به خانه نیامد
ابر پر باران، چشمه ها را تشنه میگذاری ؟
مادر خاموش من برای همه اشک می ریزد
ستاره‌گرد، توروبان‌طلایی‌رابه‌دورخودحلقه‌میکنی
قلب مادر مرا سرب از هم درید
در چوب بلوطی، توراچه کسی از پاشنه درآورد؟
مادر ظریف من نمی تواند به خانه بیاید .

پل سلان ...بیشتر
بایگانی ماهانه

فتح

تكيه مي كنم به پاكي سينه ات
اين تكيه گاه هميشگي من
مرا نفس مي كشي، فرو مي بري و باز مي آوري
سفر مي كنم بر تو.

دست هاي تو، دو گوي آتشين
جاي دست هايت تاول مي زند روي تنم
دو تاول بزرگ و دردناك.

حركت سرانگشتانت را بر پوستم حس مي كنم
چون زخمه هاي شيئي تيز و برنده.
خون از شكاف هاي تنم جاري مي شود.
تو مرا فتح كرده اي
در سفري به دروني ترين لايه هاي حضورم.

***

پاهاي تو، دو ميله ي گداخته
ران هايم را در خارجي ترين زاويه داغ مي زند.
مي خوابي بر من، مثل هيچ چيز
شايد همچون افتادن شب بر روي بركه
سنگيني عشقت بر سينه ام مي نشيند
هراس حضور بي حجابت تنم را مي لرزاند.
فرو مي روي در من، وقتي كه بين ما هزار ستاره فاصله است.
نگاه مي كني، مثل هيچ چيز
شايد همچون موج آرامي بر بركه،
زير سنگيني حضور شب
با هزار ستاره كه چون سوزن هاي تيزي
بر تن بركه فرو مي رود.

تو مرا فتح كرده اي
در سفري به دروني ترين لايه هاي وجودم.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Saturday، March 26، 2005

به ديدنم بيا

یک شب به دیدنم بیا. چیز زیادی نمی خواهم. نه بوسه ای، نه نوازشی، نه آغوشی. فقط به دیدنم بیا. هرچقدر که خواستی بمان. نه تا سحر، نه تا نیمه های شب. فقط دقیقه ای کنارم باش. هرچه خواستی بگو. هرچه بخواهی می گویم. نه قصه ای، نه شعری، نه کلمه ای. فقط به نگاهی قانعم. به دیدنم بیا.
---
چه مهربان به دیدنم آمدی، دیشب، در خواب، در رویا. حضورت را دیدم، به نگاهی. صدایت را شنیدم، به کلمه ای. چیزی گفتی، شاید. نگاهی کردی، شاید. لبخندی...، شاید. و رفتی، چه ناگاه و چه بی گاه. کاشکی به دیدنم نیامده بودی.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Thursday، March 24، 2005

روز اول سال

امروز روز اول سال است
روزی شبیه روزهای دیگر سال
ابری ست آسمان
باران تمیز کرده خیابان را
گنجشکها روی درختهای برگ کرده و شاداب
دنبال روزی این روزهایشان هستند
من نیز ساده و شادابم
دنبال روزی این روزهای خود هستم

برچسبها:

تاریخ ارسال: Wednesday، March 16، 2005

عاشقانه ها

خیلی ها مطلبی به اسم «عاشقانه» دارند. من هم همین اسم را انتخاب می کنم، چون نمی دانم چه اسم دیگری می توانم بدهم به این تکه پاره های ذهنم، که نه رهایم می کنند و نه آنقدر پرم می کنند که بتوانم کاملشان کنم. فقط می نویسم تا از قیدشان رها شوم.

+
پرسید: «چطور عاشق من هستی؟»
گفتم: «فکر می کنم بدانم. منتظرت که هستم، قلبم محکم تر می زند. صدایت را که می شنوم، نفسم بند می آید. می بینمت، همه ی تنم شروع می کند به لرزیدن. دلم می خواهد همیشه کنارت باشم.»
فکر می کنم همین اندازه کافی باشد برای باور کردن عشق.

+
بعضی اتفاق ها در زندگی هست که دعا هیچ اثری بر آنها ندارد. مثل دیدن یک آشنا در خیابان که آرزوی دیدنش را داری. مثل پیدا کردن یک دوست قدیمی که هیچ نشانه ای از او نداری. مثل دریافت کردن نامه ای که هیچ انتظارش را نداری.
این اتفاق ها، فقط موهبت های زندگی هستند تا به تو نشان بدهند که هنوز فراموش نشده ای. این اتفاق ها به تو یادآوری می کنند که هنوز بهانه های زیادی برای زندگی کردن وجود دارد. این اتفاق ها به تو می گویند که معجزه حقیقت دارد.
برای من یک اتفاق باش!

+
مادر غصه می خورد وقتی که خطر می کنم و من با خودم می گویم: «یادم باشد به کودکم اجازه بدهم تا خودش دنیا را تجربه کند.»
مادر غمگین می شود وقتی می فهمد که می خواهم بروم و من با خودم می گویم: «یادم باشد کودکم را رها کنم تا پی زندگی خودش برود.»
مادر گریه می کند وقتی که از او جدا می شوم و من با خودم می گویم: «یادم باشد هیچ وقت پیش کودکم گریه نکنم.»
مادر ناراحت می شود وقتی که چند روزی نتوانسته ام حالش را بپرسم و من با خودم می گویم: «یادم باشد هیچ وقت کودکم را مجبور نکنم.»
مادر می گوید: «خودت که بچه داشته باشی، می فهمی.» و من با خودم می گویم: «ایکاش هیچ وقت بچه نداشته باشم.»

برچسبها:

تاریخ ارسال: Wednesday، March 09، 2005

«شب غوک»

خواننده ی دوم هستم
و راوی را دست انداخته ام
با این طرز خوانشم.

با اینهمه امیدی که به راوی بسته ام،
حسابی کلافه اش کرده ام.

راوی کلافه می شود از دستم
می زند زیر بشقاب غذا
و قورباغه پرت می شود از پنجره بیرون
غری می زند
و به برکه ی همسایه می افتد

درخت سرک می کشد توی اتاق
باد می پیچد لای برگ ها
خـــــش، خـــــش...
درخت اعصابش خرد می شود
و به باد می گوید برود پی کارش
باد می رود سراغ راوی
راوی هنوز عصبانی است و
باد را بیرون می کند.

راوی
با اینهمه سر و صدایی که راه انداخته،
حالا دست هایش را پشت سرش قلاب کرده
اخم هایش را در هم کشیده
و توی اتاق قدم می زند.

راستی توفان قبل از آرامش می آید یا بعد از آن؟

---
* «شب غوک»: عنوان شعری از شاملو که همزمان در سایت رسمی ایشان خوانش می شود.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Monday، March 07، 2005

هدیه

وقتی که نمی شود با یک قلب عاشق بود
مجبور می شوی که قلبت را تکه تکه کنی
تا برای همه ی آنها که دوستشان داری
تکه ای داشته باشی،
هدیه ای.

می بخشید که هدیه ام اینهمه کوچک است
می بخشید که سهمتان اینهمه کم است
من قلبم را به تعداد همه ی مردم دنیا تقسیم کرده ام.

حالا اگر بخواهید
هدیه ی کوچکتان رشد می کند
بزرگ می شود
و می شود یک قلب کامل

من
پر می شوم از قلب

من
پر می شوم از ستاره های درخشان
رشد می کنم و بزرگ می شوم
و دنیا پر شود از من
پر می شود از قلب
پر می شود از عشق

برچسبها:

تاریخ ارسال: Sunday، March 06، 2005

لبخند بزن

من را ببخش عزیز دلم
که روزگار دست من نیست
و با کرشمه های من نمی گردد

آغوشم برای تو
دست هایم برای تو
قلبم برای تو
مهرم برای تو

ولی تو هنوز غصه می خوری و گریه می کنی

اشک هایت را با کدام کلمات پاک کنم؟
غم هایت را چگونه تسلی باشم؟
لبخندی بزن
تا بفهمم که دوستم داری
تا بفهمم که هنوز هم مهر معجزه می کند

لبخند بزن
من حرف های نگفته بسیار دارم.

© Nafiseh Navabpour
نقل مطلب با اشاره به لینک مستقیم مجاز است.
در تنهایی ما همیشه یا جای کسی خالی‌ست، یا نبودن کسی غنیمت است.
خانه‌های آشنا
نشریه‌ها
کتابخانه‌ها
وبلاگ دوستان
پلهای ارتباطی