به خورشید سلام می‌کنم

وبلاگ شخصی نفیسه نواب‌پور


یک نوشته‌ی کوتاه


نقطه‏ی پایان کجاست؟ هر نامه‏ای را باید بالاخره جایی تمام کرد. هر کتابی صفحه‏ی آخر دارد. هر فیلمی تمام می‏شود. اما آیا واقعن نقطه‏ی پایان وجود دارد؟ همیشه می‏شود به شعر یا قصه‏ای برگشت و ویرایشش کرد. همیشه می‏شود چیزی را روی تابلوی نقاشی تغییر داد. اما آیا به زندگی هم می‏شود برگشت؟ تا وقتی نقطه‏ی پایانی نگذاشته باشی و از آنچه بوده‏ای فاصله نگرفته باشی آیا اشکالی می‏بینی که به فکر رفع کردنش بیفتی؟ گاه سرخوشی مستانه‏ی پایان گرفتن کاری اشتباهی تلقی می‏شود رفع شدنی. نقطه‏های پایان را واقعن کجاها باید گذاشت؟

 

حرفی از جایی

سپیدار، برگت سپید به تاریکی نگاه می کند
موی مادر من هرگز سپید نشد
قاصدک، اوکرایین چقدر سبز است
مادر زرین موی من به خانه نیامد
ابر پر باران، چشمه ها را تشنه میگذاری ؟
مادر خاموش من برای همه اشک می ریزد
ستاره‌گرد، توروبان‌طلایی‌رابه‌دورخودحلقه‌میکنی
قلب مادر مرا سرب از هم درید
در چوب بلوطی، توراچه کسی از پاشنه درآورد؟
مادر ظریف من نمی تواند به خانه بیاید .


پل سلان ...بیشتر

 

آب

راه تو را از ستاره ها پرسیده بودم
حالا آواره ی آسمان ام
هیچ کس نشانی خورشید را نمی داند
یا نشانی چشم های تو را
که از گرمای تنم آب شوم

می بارم
دریا از تنم سیراب می شود

برچسبها:

تاریخ ارسال: Sunday، May 28، 2006

 

دیدار از کن


این روزها جشنواره ی بین المللی فیلم در شهر کن برگزار می شود. چند روز پیش با دانشمند رفتیم که ببینیم چه خبر است. خبر خاصی نبود. یعنی ما را به جاهای پر خبر راه نمی دادند. فقط آنها که از گردنشان کارت آویزان بود می توانستتند وارد ساختمان ها شوند. باقی مردم یا در ساحل دراز کشیده بودند، یا در پارک ها و رستوران ها نشسته بودند و یا از مغازه ها یادگاری می خریدند. همه جور چیزی می شد با آرم جشنواره پیدا کرد.

پ. ن. : کی بورد فارسی ندارم و از پنجره ی کامنت دوستان برای فارسی نویسی استفاده می کنم. جای بسیاری از حروف مشخص نیست و با آزمون و خطا پیدا می کنم. بعضی از حروف هم اصلا وجود ندارند که باید از متن های قبلی کپی کنم. همین اندازه را هم خیلی هنر کردم که نوشتم. فقط به خاطر اصرار دوستان مشتاق سینما.

پ. پ. ن. : تازه یاد گرفته ام که عکس بگذارم کنار نوشته هایم. ذوق می کنم!

برچسبها:

تاریخ ارسال: Friday، May 26، 2006

 

هم خوانی

بعد از مدت ها سرگردانی و کم کاری بالاخره ترجمه ی مطلبی درمورد «ژان کوکتو» را تمام کردم که روی سایت پنجره گذاشته ام (اینجا). عکس کنار مطلب را خودم از مجسمه اش در همین اطراف گرفته ام و این شعر هم از شعرهای اوست.

خواب را دوست ندارم آنگاه که چهره ی تو زنده است
شب را می گذرانم
و به مرگی می اندیشم که به سرعت می آید
و ما را برای همیشه می خواباند

من خواهم مرد، تو زندگی خواهی کرد
و این همان چیزی ست که مرا می آشوبد
می ترسم
از اینکه می دانم روزی صدای نفس تو و صدای قلب تو را نخواهم شنید

این پرنده ی ترسو، سر فرو برده به رویا
روزی آشیانه اش را ترک خواهد کرد
آشیانه یعنی بدن های به هم چسبیده ی ما

این خوشی جاودان با رسیدن صبح به پایان می رسد
و فرشته ها راه مرا پر خواهند کرد

پرنده ام به دنیای دیگری خواهد رفت
که خدای دیگری دارد
غوطه ور در خواب های عمیق
دور از من، نزدیک به من

آه! می خواهم
چهره ات را بر سینه ام
دهانت را که خواب است
بدن خوش تراشت
و نفس هایت را
تا رسیدن مرگم.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Wednesday، May 17، 2006

 

اعتراض

دوست عزیزی اعتراض می کرد که چرا خیلی وقت است داستان ننوشته ام. نوشتن خلوت می خواهد و حوصله. نوشته باید جان را به آتش بکشد. این است که در پسندیدن نوشته ها قدری سخت گیرم. اینجا هم اگر نوشته هایم را منتشر می کنم، فقط به امید خواندن نقدی یا نظری هستم. وگرنه هنوز این نوشته ها را بعنوان کار هنری قبول ندارم. بیشتر از تمرین های کودکانه نیستند.
خوشبختانه برای مدتی فرصت و خلوت کافی برای نوشتن دارم. تلاش می کنم که با حوصله و دقت بیشتر، بهتر بنویسم.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Sunday، May 14، 2006

 

آینه

نشسته بود روبروی آینه ی کوتاهی که دیوار اتاقک مکعب شکلی بود با تصاویر زیبایی از طبیعت سحرانگیز. دلخوش بود به تماشای انعکاس آنهمه زیبایی. گاه خود را به رویای تصاویر می کشید و گاه سرگرم تصویر خویش، از تنهایی می گریخت. با ترس از ترک برداشتن آینه که مبادا همین دلخوشی های ساده را از او دریغ کند. با امیدی موهوم به پاسخی یا نقش بستن تصویر تازه ای.
آینه ولی همیشه فقط آینه بود. یک دروغ ساده ی مبهم. با حسرت شکسته شدن. خرد شدن. پشت آینه باغی بود. پر درخت و گل و آبشار. پر نور طلایی خورشید در روز و سکوت عمیق ماه در شب. پشت آینه هوا تمیز بود و دنیا واقعی.
نشسته بود روبروی آینه و از رازها می ترسید. از حقیقت پشت آینه می ترسید. مبادا که هیچ باشد. آینه ولی میل شکسته شدن داشت. درد می کشید. به ذره ای شهامت می اندیشید تا تمام ذراتش را از هم بپاشد.

برچسبها:

راز

سالهاست که روبروی آینه نشسته ام
اندام های خود را می کاوم
می دانم
می دانم
می دانم
همیشه پشت آینه رازی پنهان است
تکه سنگی می جویم
جراتی تازه می خواهم

برچسبها:

تاریخ ارسال: Thursday، May 11، 2006

 

مادر شدن

(اول نوشته ی سارا را اینجا بخوانید.)

تعجب می کنم از یک زن که اینطور بنویسد. شوق زادن برای ماندگار شدن. نه باور نمی کنم که هیچ مادری تنها برای آفریدن چیزی که می خواسته باشد و خود نشده، فرزندی به دنیا بیاورد. تعجب می کنم که این تصور یک زن باشد از زندگی. نمی توانم قبول کنم اینهمه خودخواهی را در وجود یک مادر. نه. من باور نمی کنم.
مدت هاست که می خواهم از مادر شدن بنویسم. از شوقم برای زادن فرزندی. هرچه که باشد. پسر یا دختر. سالم یا ناسالم. نیاز و علاقه ام به مادر شدن ولی برای ماندگار شدن نیست. تمایل به آفریدن و پروردن است. تعلل هم که می کنم از ترس نیست. فکر سختی هایش را نمی کنم. همیشه به این فکر کرده ام که به قدر کافی کامل نیستم برای ساختن انسانی دیگر. می ترسم از اینکه نتوانم برای همه ی سوالاتش جواب داشته باشم.
نمی توانم گناه بودنم را به گردن لذتی هوسبار بیندازم. هیچ وقت اعتراض نکرده ام که چرا بی اختیار خودم به دنیا آمده ام. من به زندگی اعتماد دارم و از امکاناتی که دارم استفاده می کنم. یک زن این شانس را دارد که آفریدگار موجودی باشد، شبیه هیچ کس. و یک مرد این شانس را دارد که بتواند در بوجود آوردن این موجود نقشی داشته باشد. زن و مرد فقط به شکرانه ی این نعمت هاست که می خواهند کودکشان بهترین چیزی بشود که در تصور دارند.
ولی این موجود فقط یک موجود است. شاید از لحاظ فرم بدن و یا حتی قیافه شبیه ما باشد، ولی من فکر می کنم بزرگترین خیانت به کودک این است که او را مثل کس دیگری بخواهیم. باید به دیگران اجازه بدهیم که برای خودشان درست و نادرست داشته باشند. هرچند که با درست و نادرست های ما جور نباشند. هرچند که آنها کودکانمان باشند.
مدتی ست دچار خودخواهی شده ام. با خودم فکر می کنم که وقتی می توانم به تنهایی صاحب چیزی باشم، چرا باید با دیگری قسمتش کنم؟ به این فکر می کنم که همه ی تلاش و زحمت به دنیا آوردن یک کودک با مادر است. پس چرا هیچ حقی نسبت به فرزندانش ندارد؟ به قوانین فکر می کنم. به اینکه فرزند نام خانوادگی پدرش را می گیرد و در صورت جدایی، حق پدر است. اجازه ی بچه ها همیشه با پدر است. باید قدری بیشتر برای مادرها ارزش قایل بشویم.
و باز به این فکر می کنم که با روش های جدید علمی، هیچ لزومی ندارد که کودک پدر داشته باشد. اسم پدر خیلی مهم نیست. بچه ها را باید با اسم مادرانشان بشناسیم.
*
دلم می خواهد بیشتر بنویسم. فرصتی نیست. شاید بماند برای بعد.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Monday، May 01، 2006

 

نقل مطالب با ذکر لینک مستقیم مجاز است.