بعد از مدت ها سرگردانی و کم کاری بالاخره ترجمه ی مطلبی درمورد «ژان کوکتو» را تمام کردم که روی سایت پنجره گذاشته ام (
اینجا). عکس کنار مطلب را خودم از مجسمه اش در همین اطراف گرفته ام و این شعر هم از شعرهای اوست.
خواب را دوست ندارم آنگاه که چهره ی تو زنده است
شب را می گذرانم
و به مرگی می اندیشم که به سرعت می آید
و ما را برای همیشه می خواباند
من خواهم مرد، تو زندگی خواهی کرد

و این همان چیزی ست که مرا می آشوبد
می ترسم
از اینکه می دانم روزی صدای نفس تو و صدای قلب تو را نخواهم شنید
این پرنده ی ترسو، سر فرو برده به رویا
روزی آشیانه اش را ترک خواهد کرد
آشیانه یعنی بدن های به هم چسبیده ی ما
این خوشی جاودان با رسیدن صبح به پایان می رسد
و فرشته ها راه مرا پر خواهند کرد
پرنده ام به دنیای دیگری خواهد رفت
که خدای دیگری دارد
غوطه ور در خواب های عمیق
دور از من، نزدیک به من
آه! می خواهم
چهره ات را بر سینه ام
دهانت را که خواب است
بدن خوش تراشت
و نفس هایت را
تا رسیدن مرگم.
برچسبها: شعرترجمه