به خورشید سلام می‌کنم  


وبلاگ شخصی نفیسه نواب‌پور
یک نوشته‌ی کوتاه
یادتون باشه اگه یه خانوم حامله همراهتون بود، اگه حتی پشت بهش کنید و دود سیگارو سمت هواکش بدید، حتی اگه تو بالکن برید و لای درو باز بذارید، بوی دود اذیتش می‏کنه. اگه سیگارو پشت در خاموش کنید و بعد به اتاقش برید بازم بوی نفستوت اذیتش می‏کنه. حتی از جلوی در اتاقش که بگذرید اذیت می‏شه. اگه چیزی بهتون نگفت فکر نکنید همه جور ملاحظه کردید. اون بهرحال فهمیده شما سیگار می‏کشید. نفسش تنگ می‏شه. با حالت عادی فرق می‏کنه.
حرفی از جایی
سپیدار، برگت سپید به تاریکی نگاه می کند
موی مادر من هرگز سپید نشد
قاصدک، اوکرایین چقدر سبز است
مادر زرین موی من به خانه نیامد
ابر پر باران، چشمه ها را تشنه میگذاری ؟
مادر خاموش من برای همه اشک می ریزد
ستاره‌گرد، توروبان‌طلایی‌رابه‌دورخودحلقه‌میکنی
قلب مادر مرا سرب از هم درید
در چوب بلوطی، توراچه کسی از پاشنه درآورد؟
مادر ظریف من نمی تواند به خانه بیاید .

پل سلان ...بیشتر
بایگانی ماهانه

دوست

روبروی آینه شاید
دور
دور
دور
دخترکی نشسته
با دو پروانه ی سفید که از چشمانش پر می کشند
گل های یاس که لابلای موهایش شکوفه می دهند

با آرزوهای بزرگش:
باغچه، چای عصر
بوسه ها و ستاره ها

با غم های بزرگش:
گریه ی عروسک ها

روبروی آینه شاید
دخترکی نشسته
درست عین من
عین تو
عین قصه های کودکی مان.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Thursday، June 29، 2006

مزه ی خدا

زندگی را در خودش لقمه می کنم و
هام...! می بلعم.

روی دریاها راه می روم و
با ستاره ها تاب می خورم.

مزه ی خدا زیر دندانم می ماند.

برچسبها:

ترس

کاغذ را روی میز آشپزخانه گذاشتم و لیست چیزهایی که برای جشن تولد بچه باید می خریدم را نوشتم. مشغول شستن ظرف ها شدم که از پشت سر صدایی شنیدم. برگشتم. قلم بلند شده بود و روی کاغذ می نوشت. جلوتر رفتم. قلم افتاد. روی کاغذ نوشته بود «خون». نفس کشیدن را فراموش کردم. از ترس حرکتی نمی کردم. کف روی دست هایم کم کم به رنگ خون شد و شروع کرد به چکه کردن. روی لباسم، روی کاغذ، روی میز، روی زمین. می خواستم جیغ بکشم و امیر را صدا کنم. نفس از گلویم بیرون نمی آمد. ناگهان چیزی محکم به بدنم خورد. سکندری خوردم. دوباره چیزی محکم به تنم خورد. توان به تنم برگشت. جیغ کشیدم، عقب رفتم و دست هایم را بی اختیار در هوا تکان می دادم. بچه تلو تلو خورد و عقب رفت. خورد به دیوار و محکم نشست روی زمین. چند لحظه با بهت و ترس نگاهم کرد و زیر گریه زد. امیر به اتاق دوید. بچه را بغل زد و رو به من که کرد باز جیغ زدم و خودم را عقب کشیدم. همه ی تنم خیس از عرق بود. خودم را از قید ملافه ای که دور تنم پیچیده بود آزاد کردم. نفس نفس می زدم. امیر یک لیوان آب آورد و کنار تخت نشست. بچه را نشاند روی زانویش. نشستم و به دیوار تکیه دادم. نگاهم دور اتاق می چرخید. لیوان آب را می گرفتم که چشمم افتاد به کاغذ روی میز. پایین لیست خرید درشت نوشته بود «شمشیر». لیوان از دستم افتاد روی زمین. خودم را از امیر دورتر کردم و بیشتر به دیوار فشرده شدم. خواست به تنم دست بزند که باز جیغ کشیدم. نگاه و لب های بچه لرزید. خودش را بیشتر به امیر فشرد. خودم را بیشتر به خودم فشردم. یادم آمد که امیر می خواست برای تولد بچه یک شمشیر پلاستیکی بخرد. با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن. بچه هم با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن. آرام نمی شد. نفس من هم.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Sunday، June 25، 2006

جشن موسیقی


دیشب جشن موسیقی بود، به مناسبت شروع تابستان. از عصر گروه های موسیقی بساطشان را پهن کرده بودند، هرجایی که جایی باشد هم برای خودشان و هم برای آدم هایی که روبرویشان جمع شوند و برقصند. تنها بودم. برای خودم ساندویچ کالباس درست کردم، بطری نوشیدنی ام را برداشتم و زدم به کوچه. روی نمیکتی کنار یکی از گروههای موسیقی که سازهایشان را کوک می کردند نشستم و شامم را خوردم. هنوز تا شب خیلی مانده بود. اینجا ساعت ده و نیم شب هم هنوز آسمان خیلی سیاه نیست. با خودم فکر کردم می روم خانه و به کارهای خودم می رسم. همسایه ها میان کوچه میز و صندلی گذاشته بودند و هرکس چیزی برای خوردن آورده بود و خوش می گذراندند. از میان هیاهویشان که می گذشتم دچار شب بخیر گفتن دو زن مهربان و شاد شدم که تا فهمیدند تنهایی می گردم به شادیشان دعوتم کردند. هیچ کس را نمی شناختم غیر از یکی دو نفر که گهگاه گذران در کوچه دیده بودم. با سالاد میوه و نوشیدنی پذیرایی شدم. کنارم یک مرد دانمارکی با خانواده اش نشسته بود که او هم خوب فرانسوی حرف نمی زد. ولی بد نبود، زبان هم را می فهمیدیم. کمی بعد، یک گروه ده پانزده نفری نوازنده ی سیار آمدند با بالاپوش های رنگ به رنگ و کلاه گیس هایی با رنگ های عجیب و به سبک مردمان سالها پیش خودشان. بعد... راه افتادم در کوچه ها. بعضی جاها مردم جمع شده بودند و با آوازهای شاد، رقص های دو نفره ی بسیار زیبایی می کردند. من از تماشای این رقص ها سیر نمی شوم. موسیقی یک گروه آرام بود و موسیقی گروهی دیگر فقط اعصاب خورد می کرد. مردم شاد بودند و با موسیقی ها و آوازها به وجد می آمدند. نیمه شب بود که به خانه برگشتم.

پ. ن. یک: پلیس ها در دسته های سه تایی مدام بین مردم راه می رفتند. همه هفت تیر و بی سیم داشتند، ولی هیچ کدام باتوم نداشتند. هیچ کس هم از حضورشان نمی ترسید.
پ. ن. دو: در میان اینهمه آدم، فقط یک مرد مست بود که کمی شلوغ می کرد. تا فریاد می کشید یا سوت می زد، همه با تحکم نگاهش می کردند. خودش زیاد نماند و جایی رفت که فضای کافی برای حرکاتش باشد و موسیقی به رفتارش بیاید.
پ. ن. سه: بعضی چیزها به خون مربوط می شوند. مثل موسیقی. همه چیز شاد بود، فقط جای موسیقی و رقص های خودمان خالی بود.
پ. ن. چهار: هیچ کس یکبار هم دنبالم نیفتاد و متلکی نگفت و آزاری نرساند.
پ. ن. پنج: برای اولین بار سگی را نوازش کردم.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Thursday، June 22، 2006

از سپیدی صبح

گوش کن!
این صدای برآمدن آفتاب است
تا بی اینکه قربانی بگیرد
با انفجاری
سلطه اش را بر زمین آغاز کند.

گوش کن!
این صدای آگاهی خاک است
که بی تشویش
جوانه های تازه می رویاند.

گوش کن!
گل های زعفران را پیش از طلوع باید چید.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Monday، June 19، 2006

بی نام

آسمان من!
برایت دریایی می شوم
بزرگ و عمیق
با نهنگ های بسیار و
غارهای کشف نشده

فقط
به ساحلم آفتاب بتابان
زنان بندر آسمان ابری را دوست ندارند.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Friday، June 16، 2006

عاشقانه

نه، دوستت ندارم
چرا دروغ بگويم؟
من عاشقانه تو را می پرستم

نه چون مخلوقی که خالقش را
همچون خالقی که خالق ديگری را ستايش می کند

نه، چرا دروغ بگويم که صدای تو
نوازش آبشار و آواز پرنده هاست؟
صدای تو، صدای مهربانی انسان است
نگاه تو، زيبايی نگاه انسان دارد
بوسه هايت، بی طعم و بی شکل
مهر و شور و شادی می بخشند
آغوشت به يادم می آورد
که چقدر با تو خوشبختم

انسان آزاد!
انسان مهربان!
انسان شاد!

برچسبها:

تاریخ ارسال: Thursday، June 15، 2006

با تو

با تو ياد گرفته ام
که چطور می شود تمام شب را
بی دغدغه خوابيد
و چطور در سپيده ی صبح
رويا ديد

با تو ياد گرفته ام
که چطور ميوه ها را عادلانه قسمت کنم
روز،
حرف،
تنهايی،
و تمام زندگی را...

يک قهوه مهمان من باش!

برچسبها:

پیغام

چهارده سال پيش بود و انگار همين ديروز، همين چند لحظه ی پيش، که روبرويش ايستاده بودم و سرم را بلند نمی کردم که تمام حضورش را در ارتعاش نگاهش ببينم. پيغامی بود که رسانده بودم و جواب گرفته بودم. بايد برمی گشتم که خواست به هوای بودنم دختری که دوست می داشت را ببيند. من را دعوت می کرد که بهانه اش باشم. بند کیفم را سر شانه مرتب کردم و «نه» گفتم. نمی توانستم قبول کنم. زن بودم، هرچند تازه کار. می گفت شکل من است. همينطور لباس می پوشد و همينطور می خندد. ای وای دل بيچاره ی من. چه می سوخت در عشقی که گناه دخترهای چهارده ساله است.
نگاهم از صورتش بالاتر نمی رفت. تراش خوش گردنش را می ديدم و حرکت نرم دست هايش را می پاييدم. در عمق صدايش غوطه می خوردم و بی جواب چرا گفتن هايش، از ترس اينکه مبادا حرف دلم را در نگاهم خوانده باشد، پشت کردم و خداحافظ گفتم و رفتم. حرارت و سنگينی نگاهش تا انتهای کوچه همه ی تنم را در خود می فشرد. از پيچ کوچه گذشتم. پشت سرم را نگاه کردم که نباشد. نبود. دويدم. دويدم آنقدر که نفس نفس زنان از پا افتادم. در پياده روی باريک و خلوت کنار خيابان، گاه طعمه ای می شدم برای جوانکی که با ماشين می گذشت. آهسته می کرد. بوق می زد و چيزی می گفت. همه ی فشار درونم را ناگاه در پرخاش به پسری که دنبالم افتاده بود رها کردم. پسر رفت و تنها ماندم. تکيه دادم به ديوار سيمانی خانه ای و هق هق گريه گردم. به قدر کافی دير شده بود برای خانه رسيدن. زشت بود تنهايی کنار خيابان گريه کردن. راه افتادم باز. بايد سرخی چشم ها و باد بينی ام تا خانه که می رسيدم می خوابيد.
اشکم ولی بند نمی آمد. بی اختيار من سر ريز شده بود. باد گرمی به صورتم می خورد. بند کيفم را سر شانه مرتب کردم. راه می رفتم.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Sunday، June 11، 2006

حاشیه ی کن

دوستان اعتراض کردند که چرا بد از کن نوشته ام. حالا جبران مافات، با کمی تاخیر، اینهم چند تا عکس از حاشیه ی کن.

اینجا بلوار جلوی ساختمان جشنواره است:



اینجا ورودی اصلی ساختمان است. اگر حوصله کنی و تمام روز در همین زاویه بنشینی و با دوربین آن بالا را تماشا کنی، احتمالا خیلی ها را که دوست داری در حال قهوه خوردن می بینی:


اینهم از پارک پشت ساختمان:


اینها هم اثر دست یکسری آدم مهم است در همان پارک:


اینهم از ساحل کن. مردان خدا مراقب چشم و دلشان باشند!


این دو تا آقا مجسمه نیستند. آقای واقعی اند. اگر برایشان سکه بندازی خم می شوند و برایت بوسه می فرستند:


خیلی وقت است که دیگر کسی با این دوربین ها فیلم نمی گیرد. حالا بیشتر به درد تزئین جلوی کافه ها می خورند:


اینهم از ادامه ی خیابان:


خب دیگه بس بود؟ پس تا بعد.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Wednesday، June 07، 2006

سايه ها

دو سايه بوديم. تکيده. آرام. سر فرو برده به خويش. نگاه از نگاهش دزديده بودم و در سرزنش هايش مچاله می شدم.
- «می خواهی بروی؟ همين حالا برو. يک لحظه هم نمان.»
- «کجا بروم اين وقت شب؟»
عشق، بی جان افتاده بود روی ريل ها. قطار، زوزه کشان با همه مسافران خواب و بيدارش گذشت. نسيم، دل با خود می برد. تا کجا؟ تا وسط دريا. جايی که فقط آب باشد و آب. ستاره، بی اعتنا به عبورمان، به آنسوی دنيا چشمک می زد.
- «اصلا با خودت فکر کرده ای که آزادی يعنی چی؟ تو تنهايی دوام نمی آوری.»
- «تنهايی می ميرم.»
- «پس کدام گوری می خواهی بروی؟»
- «نمی دانم.»
- «آدم به آدم زنده است.»
- «می دانم.»
يک سايه شدیم. با سرهای جدای بازيگوش. ريخته بر سنگفرش خيابان. خزنده بر ديوارها. بی هيچ اثری از خود. هيچ. رونده.
- «تو چه ت شده؟ بار اولت نيست. دکتر بايد ببيندت.»
- «چيزی م نيست. ديوانه ام فقط.»
- «اگر کس ديگری به دلت رسيده، بگو.»
چشمک ستاره تير داغی شد و از تنم گذشت. تمام آب درياها موج شد و به سينه ام کوبيد. سايه ام، سايه ی شعله ای بود، رقصنده. عشق از زير چرخ های قطار خودش را به کوچه رساند و گوش هايش را تيز کرد. می خراميد و می رفت.
- «من که همچين چيزی نگفتم.»
خيالم رفت به دور دست. چيزی از آنجا همراهم آمد و در وجودش پاشيده شد. از تنش گرمای تن ديگری می وزيد. کليد در قفل چرخيد. عشق نشست پشت پنجره و چشم دوخت به آسمان. ستاره به آنسوی دنيا چشمک می زد. قطار با مسافرهای خواب و بیدارش می گذشت. خسته بود. تنم را خسته می کرد. آب درياها قطره قطره از گلويم بالا می خزي

برچسبها:

تاریخ ارسال: Saturday، June 03، 2006

© Nafiseh Navabpour
نقل مطلب با اشاره به لینک مستقیم مجاز است.
در تنهایی ما همیشه یا جای کسی خالی‌ست، یا نبودن کسی غنیمت است.
خانه‌های آشنا
نشریه‌ها
کتابخانه‌ها
وبلاگ دوستان
پلهای ارتباطی