به خورشید سلام می‌کنم  


وبلاگ شخصی نفیسه نواب‌پور
یک نوشته‌ی کوتاه
یادتون باشه اگه یه خانوم حامله همراهتون بود، اگه حتی پشت بهش کنید و دود سیگارو سمت هواکش بدید، حتی اگه تو بالکن برید و لای درو باز بذارید، بوی دود اذیتش می‏کنه. اگه سیگارو پشت در خاموش کنید و بعد به اتاقش برید بازم بوی نفستوت اذیتش می‏کنه. حتی از جلوی در اتاقش که بگذرید اذیت می‏شه. اگه چیزی بهتون نگفت فکر نکنید همه جور ملاحظه کردید. اون بهرحال فهمیده شما سیگار می‏کشید. نفسش تنگ می‏شه. با حالت عادی فرق می‏کنه.
حرفی از جایی
سپیدار، برگت سپید به تاریکی نگاه می کند
موی مادر من هرگز سپید نشد
قاصدک، اوکرایین چقدر سبز است
مادر زرین موی من به خانه نیامد
ابر پر باران، چشمه ها را تشنه میگذاری ؟
مادر خاموش من برای همه اشک می ریزد
ستاره‌گرد، توروبان‌طلایی‌رابه‌دورخودحلقه‌میکنی
قلب مادر مرا سرب از هم درید
در چوب بلوطی، توراچه کسی از پاشنه درآورد؟
مادر ظریف من نمی تواند به خانه بیاید .

پل سلان ...بیشتر
بایگانی ماهانه

دو شعر از ریمون رادیگه

ماه عسل در کوهستان

در متن من
خواننده و همسر زیبایش
در پی زنبورهای عسل می‌دوند

عشق من
کوزه‌ی عسل هنوز نیمه‌خالی‌ست

آسمان آرام است
همچون آسمان خوابگاه ما

عروس جوان که زیر تور سفیدش می‌خندد
بی‌درنگ درهای زمین را می‌بندد



قوی مرده

یک قوی مرده
در آب کف‌آلود کنار رود
افتاده

لدا خوب از تو انتقام گرفته
او به یاد دارد که قویی
درست شبیه مادربزرگ حیله‌گر تو
سرش را در آواز نخستین بریده
و از پرهایش دشکی ساخته
تا بر آن بخواباندش

بمیرید ای رنگ‌ها
زیا همه چیز میراست
و در نهایت
سفید ماندنی‌ست

حتی فرشته‌ها نیز
بی رد پایی بر ماسه‌ها می‌گذرند

و تو
قوی من
اندوه من
اشک‌هایی که از قلب تو لبریزند
خون لدا را از شن‌ها می‌شوید
که خود را برای یک قو قربانی می‌کند

اندوه تو
و اشک‌های خشکیده‌ات
فرشته‌ها را از آسمان پایین می‌کشد.

ترجمه‌ی نفیسه نواب‌پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Monday، July 31، 2006

یک داستان

هربار که به «شازده کوچولو» می​اندیشم، داستان کوچکی می​سازم برای بیان احترام به این چیزی که مرا تا این حد به رویا می​برد.

روزگاری، دخترک دلفریبی بود که آرزو داشت شاهزاده​ای باشد در قصر باشکوه یک کتاب لغت، که آدم بزرگ​ها آن را بر نیمکت پارکی فراموش کرده​اند. آدم بزرگ​هایی که گمان می​کردند می​توانند همه​ی روزهایی که برای فروش بطری​های آبی هوا و بطری​های زرد انباشته از حروف صرف کرده​اند را با یک ماشین حساب جایگزین کنند. دخترک می​خواست این کتاب بزرگ خانه​ای باشد در میان جنگل​هایی که تا دوردست کشیده شده​اند. با صدها پنجره و بدون در. کلمات همه​جا برای خدمت به او می​رسند تا کارهایش را انجام بدهند، در پوشیدن لباس کمکش کنند و برای خوراکش خرما و شیر تهیه کنند.
او فکر می​کرد که با خانه​ی کلمات می​توانند پادشاه یا شاهزاده​ای را مجذوب کند. کسی که او را دوست داشته باشد و به او مهر بورزد.
مردم به او پیشنهاد کردند که برای شناختن سکوت و نور به بیابان برود. شاید آنجا بتواند خیمه​ی آبی را پیدا کند. محل انزوای شاهزاده​ی جوانی که توسط آدم بزرگ​های پول پرست فریب خورده است. مردم گفتند که شاهزاده قصرش را ترک کرده تا تنهایی و سکوت ماسه​ها را به دست آورد. آنها به دختر گفتند که شاید شاهزاده​ی جوان، با فرمان​های مختصرش تو را به خدمت بگیرد.
دخترک بی هیچ خستگی روز و شب در بیابان​ راه پیمود و خیلی زود در کنجکاوی​هایش، ویژگی​های بیابان را کشف کرد و در تخیلش آنچه که قرار بود برایش اتفاق بیفتد را می​ساخت. تا اینکه بالاخره خیمه​ای آبی را دید که مردی از آن به طرفش می​آمد.
او بسیار لاغر و بلندقد بود. گونه​های استخوانی و چشم​های آبی تندی داشت. از دور به انسان​ شبیه بود و از نردیک یک مجسمه بود. یک پیکره​ی برنزی که حرکت می​کرد. دختر او را با پشت دست و با احتیاط لمس کرد. صدای غریبی گفت:
- خوش آمدی به قلمروی فرمانروایی غم​های شاد!
- تو کی هستی؟
- من فقط محافظ خیمه​ی آبی شاهزاده هستم. یک مجسمه​ی گریخته از کارگاه یک مجسمه​ساز بزرگم.
- شاهزاده​ات کجاست؟
- او برای حرف زدن با خلبانی که بر ماسه​ها فروافتاده رفته است. اما او از مار بوآ و گوسفند می​گوید. از گلی که وقت اشتباه سرفه می​کند می​گوید. از سیاره​هایی که دیده است می​گوید. اما محافظ و خیمه​اش را فراموش کرده است.
- تو فکر می​کنی که او برنمی​گردد؟
- نه، او بر نخواهد گشت. من هم زیاد اینجا نخواهم نماند. باید نزد مجسمه​ساز برگردم. زندگی​ام را به او مدیونم. می​دانم که بخاطر از دست دادن من بسیار غمگین است. اگر برنگردم ویران خواهد شد. زیرا مردم شهر از او خواسته بودند مجسمه​ای بسازد به نام «مردی که راه می​رود». من باید نماد توانایی دستان او باشم.
- همه به تو احتیاج دارند. من هم. لطفن همراهم بیا به جستجوی شاهزاده​ات.
مجسمه دست دخترک را گرفت و باهم به جستجو در صحرا پرداختند. شب آنها روشنایی درخشانی دیدند. آتشی بود که هرچه پیشتر می​رفتند، دورتر می​شد. در سپیده​ی صبح آنها خود را مقابل خیمه​ی آبی یافتند. جایی که از آن شروع کرده بودند. دخترک نومید داخل خیمه شد و بر تخت خوابید. وقتی که بیدار شد، مجسمه رفته بود. دخترک با خود گفت که نباید گریه کند و باید منتظر شاهزاده بماند. و همانجا ماند.
شاهزاده نیامد. اما وقتی که دخترک به افق خیره شده بود، یک قافله از بی​شمار حرف را دید که دست به دست هم به سوی خیمه می​آمدند. آنها را کتاب لغتی با عجله فرستاده بود تا دخترک را به خانه برگردانند. چرا که شاهزاده​ای در خانه منتظرش بود.

نويسنده: طاهر بن جلون
مترجم: نفيسه نواب​پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Sunday، July 30، 2006

گم شده

در کوچه​های کودکی​ات پرسه می​زنی
مرا می​جويی
ميان سفره​ی هفت​سين
خوب بگرد
شاید روبان سرخی
دور ساقه​های سبز گندم باشم
شاید نارنجی شناور در آبم
یا نقشی بر پوست نازک تخم​مرغ​ها
شاید سیبی، سنجدی یا سکه​ای باشم
در آینه نگاه کن
لبخند می​زنم
من را بنوش
شاید شیره​ی خرمالو باشم
بگرد
لای کتاب حافظ
میان ظرف شیرینی
شاید مرا خواب دیده​ای
به کوچه برگرد
من نیستم
هیچ وقت نبوده​ام

برچسبها:

تاریخ ارسال: Saturday، July 29، 2006

کابوس

سالهاست که گاه‌به‌گاه دچار این کابوس می‌شود. کابوس اره‌ی برقی نجاری که تنش را قطعه قطعه می‌کند. درد و فریاد. و خون سرخ که می‌پاشد به دیوارها. و به سرتاپای ایستاده‌ی خودش. و قاه‌قاه می‌خندد در کیفی جنایت‌بار. از خواب می‌پرد. در تلاش‌هایش برای به‌هوش آمدن کمی سرخوش است و همه‌ی تنش درد می‌کند. می‌ترسد تکان بخورد و تکه‌هایش جابمانند روی رختخواب.
نزدیک صبح بود که از خواب پرید. رد اره‌ی برقی نجاری روی تنش درد می‌کرد. می‌ترسید تکان بخورد و تکه‌هایش جا بمانند روی رختخواب. سرخی خون کم‌کم از چشم‌هایش محو شد و نور ملایم صبح را از پشت پرده‌ی پنجره دید. صدای جیر‌جیر دور پرنده‌ها از دور و هوی مبهم عبور قطار در سرش پیچید. به خودش حرکت داد. دردهایش آرام شده بودند. عقربه‌های ساعت نیمه شب را نشان می‌دادند و پاندول از حرکت ایستاده بود. با خودش خندید و فکر کرد که زمان در اتاقش متوقف شده. سکوت و خلاء را در بی‌زمانی حس کرد و یاد کابوس قدیمی نشده‌اش افتاد. نیم‌خیز شد و لیوان آب را از میز کنار تختش برداشت.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Monday، July 24، 2006

شناسه

در حباب سرم گير افتاده​ام
به ديوارها مشت می​کوبم
دستم به هيچ​چيز گير نمی​کند
قدم به هيچ​جا نمی​رسد
طنين قهقهه​ای پیچیده
سرم به سنگ می​خورد
می​افتم
می​غلتم

نسيم خنکی از سوراخ​های سرم می​وزد
خسته و کوفته
از سوراخی به بيرون نشت می​کنم
هنوز خوابم
بيدار نمی​شوم.

برچسبها:

بی​نام

من را ببخش اگر گاهی در تو منفجر می​شوم
خودم هم نمی​دانم که چطور
تو را از قبرت بيرون آوردم
تا هم​خوابه​ی بی بسترت باشم
و نمی​دانم که چطور هربار
وقتی به تو دست می​زنم
مثل قلعه​ای ماسه​ای فرو می​ريزی
تا عشق​بازی​ام ناتمام بماند

*

گاهی ماه با تيغ​های بزرگش
تن را می​خراشد

عقربک ساعت زخم​هايم را نشانه می​رود و
با هر ضربه
زخمی تازه سر می​گشايد
نمی​دانم ساعت چندبار نواخت
که ترکيد و پاشيده شد روی تنم
زمان تمام شد
زخم​هايم تا ابد خوب نمی​شوند

*

کليد را در من می​چرخانی و درم را باز می​کنی
مراقب باش
باز دارم در تو منفجر می​شوم.

برچسبها:

مخاطره

بين ما
- من و تو -
حجم آفتاب از پنجره می​تابد

دست نزن
می​شکند

نچرخ
چشمانت را کور می​کند

نزدیک نیا
تنت را می​سوزاند

یکی باید پرده را بیندازد
من تا غروب نمی​مانم

برچسبها:

تاریخ ارسال: Monday، July 17، 2006

روز آزادی

«۱۴ ژوئيه ۱۷۸۹، آزادى طلبان فرانسوى، زندان باستيل را كه محل نگهدارى زندانيان سياسى و مخالفان نظام سلطنتى فرانسه بود و به مظهر استبداد شهرت داشت تصرف، زندانيان را آزاد كردند و در ساختمان آتش افكندند. با فتح باستيل، انقلابيون جرأت بيشترى به دست آوردند، در كار خود راسخ شدند و انقلاب فرانسه وارد مرحله نهايى خود شد كه نظام سياسى - اجتماعى نه تنها فرانسه بلكه سراسر جهان را دستخوش دگرگونى ساخت و از آن زمان ۱۴ ژوئيه «روز ملى» فرانسويان (معروف به روز آزادى) شده است.» (روزنامه​ی شرق - ۲۴ تیر ۱۳۸۳ - http://sharghnewspaper.ir/830424/end.htm)



سر راه ديده بودم که قايق​ها را با پرچم​های رنگی تزئين می​کنند. خريد می​رفتم. نزديک فروشگاه آگهی مراسم گلريزان قايق​ها را ديدم. ساعت نه​ونيم شب رفتیم کنار ساحل. مردم همه جمع​شده بودند در امتداد ساحل و صاحبان قايق​ها برايشان گل پرت می​کردند. هرکس سعی می​کرد گل بيشتری بگيرد. بچه​ها سروصدا می​کردند و دست​هايشان را دراز می​کردند و گل طلب می​کردند. قايق​ها آنقدر دور زدند تا همه​​ی گل​هايشان را برای مردم فرستاده باشند.

ساعت از ده گذشته بود که در راه برگشت به خانه مردم را منتظر تماشای آتش​بازی، نشسته بر لبه​ی ديوارک​های کنار راه​ها ديديم. آتش​بازی ساعت ده​ونيم شروع شد و يکربع ادامه داشت. اينطور وقت​هاست که می​گويم داشتن يک دانشمند درست​ و حسابی از هرچيزی در دنيا بهتر است. من ايستاده بودم و تماشا می​کردم. دانشمند تندتند عکس می​گرفت و لحظات را برايم ثبت می​کرد. صدای انفجار توپ​های آتش تنم را می​لرزاند. دانه​های نور پخش می​شدند در هوا. می​چرخيدند. می​ريختند. پخش می​شدند. رنگ به رنگ. دود آسمان را پر کرده بود. صدای انفجارها به کوه​ها می​خورد و برمی​گشت. شب ديدنی بود.

بعد از آن در محل سالن تئاتر روباز، کنار پارکی در میان قلعه​ی قديمی شهر که حالا نمايشگاه و ساختمان شهرداری هم آنجاست، جشنی برپا بود. صدای موسيقی بلند بود و مردم دور هم پای ميزها نشسته بودند يا در محوطه​ی باز ميانی می​رقصيدند. آوازهای ملی می​خواندند و افراد نيروی دريايی را که با لباس فرم کنارشان بودند و می​رقصيدند را تشويق می​کردند. ساعت دوازده که برمی​گشتيم، هنوز مجلس گرم بود و کافه​های سيار برقرار بودند.

روز بعد به مناسبت همين جشن دعوت شده بوديم که شام را با همسايه​هايمان در کوچه بخوريم. همان همسايه​ها که روز جشن موسيقی دعوتم کرده بودند. از ساعت هشت رفتیم. هرکس چيزی با خودش آورده بود. من مرغ سرخ شده و کمی شله​زرد بردم. وقت دسر شله​زردها را تعارف کردم و توضيح دادم که چيست و هرکس ذره​ای چشيد. برايشان تازگی داشت و از طعمش خوششان آمد. کمی بعد زن و شوهر جوانی با کودک پنج​ماهه​شان رسيدند. بچه بدون لباس بود که بغلش کردم. تنش نرم و لطيف چسبيد به تنم. پدرومادرش می​گفتند در آغوش هيچکس اينهمه دوام نياورده بوده. نيم ساعتی در میان دست​های من و روی پاهايم مدام بالاوپايين می​شد.

مهمانی هنوز تمام نشده بود که قبل از برگشتن به خانه، رفتیم تا کنار دریا و کمی قدم زدیم. آرامش و لطافت و عظمت دريا شب​ها ديدنی​تر است. کفش​هایم را درآوردم و به آب زدم. ماهی​های کوچک سیاه دور تکه نانی جمع شده بودند و به آب موج می​دادند. با هیجانشان یک قدم بیشتر فاصله نداشتم.
(عکس​ها را دانشمند گرفته)

برچسبها: ,

تاریخ ارسال: Sunday، July 16، 2006

لالايی

کودکم
عزيزکم
تنم را بهار می​کنم
تا تلولو آفتاب را
از پستان​هايم بنوشی
تا دستان کوچکت در هر مشت
پروانه​هايم را به بازی بگيرند

گل من
آب می​شوم
تا غنچه​های لبخندهايت
شاداب بشکفند
طلوع می​کنم
تا ستاره​ی چشمانت را خواب کنم

لالا، لالا
بخواب بر گهواره​ی تنم

لالا، لالا
بخواب کودکم
بخواب

برچسبها:

تاریخ ارسال: Thursday، July 13، 2006

تلاش

آدم گاهی از ترس مادرش ظرف می​شورد، گاهی از ترس همسرش و گاهی هم از ترس مورچه​ها. تا جايی که يادم هست، مورچه​های وطنی هميشه برای خرده​های نان و شيرينی صف می​کشيدند. ولی اينجا مورچه​ها چربی غذا را ترجيح می​دهند. نه به آنهمه خرده​نان ريخته پای فر برقی توجه می​کنند و نه به بسته​های نيمه​باز بيسکويت و نه به قوطی هميشه در دسترس قند. اما فقط کافی ست قاشقی که با آن ماکارونی يا لوبياپلو جابجا کرده​ام را نشسته در ظرفشويی بگذارم. شب که برگردم خانه نمی​دانم چطور از آنهمه مورچه​ی چسبيده به قاشق تقاضا کنم که بروند خانه​ی خودشان و بخوابند. دوستان البته از خشونت ذاتی​ام نسبت به اين موجودات بی​دفاع و کوچک خبر دارند. ولی آنقدرها هم بی​رحم نيستم که شير آب را روی جمعيتشان باز کنم. صبر می​کنم تا تعدادشان کم شود.


از مورچه​ها چيز ديگری که هميشه شنيده​ام تلاش سخت و پی​گيرشان است. شايد تابحال محو تماشای تلاش مورچه​ای برای به خانه رساندن تکه​ای خوراکی بزرگتر و سنگين​تر از خودش شده باشيد. آن شب هم تلاش مورچه​ها برای بالابردن یک دانه برنج از دیوار، مدتی طولانی توجهم را جلب کرده بود. اول يکی بود و بعد دوتا شدند و بعد سه​تا. حدود نيم ساعت طول کشيد که ارتفاع دوتا کاشی را بالا رفتند. ولی دانه​ی برنج در شکاف ديوار جا نشد. تابحال به چنين موردی برنخورده بودم. فکر نکرده بودم که موجودی ممکن است اينهمه احمق باشد. کنجکاو شده بودم حسابی. نيم ساعت ديگر طول کشيد. يکی از مورچه​ها کناری آمد و دانه​ی برنج را محکم نگه داشته بود و تکان نمی​خورد. مورچه​های ديگر می​رفتند و می​آمدند و دنبال راه چاره​ای می​گشتند. بالاخره وقتی که تلاششان نتيجه​ای نداد، دانه​ی برنج را از آن بالا پايين انداختند.
صبح، دانه​ی برنج را در شکاف ديوار پيدا نکردم.
(عکس​ها از دانشمند)

برچسبها:

تاریخ ارسال: Wednesday، July 12، 2006

تناوب زمان

می​گويند همه​چيز در عالم تناوبی است. حتی زمان که بر هرکس طوری می​گذرد. زمان برای من هفت​سال هفت​سال می​گذرد. هفت ساله بودم که عاشقم شد. چهارده ساله بودم که عاشقش شدم. هفت سال بعد با هم ازدواج کرديم و حالا هفت سال از زندگی​مان گذشته. بيست​وهشت ساله​ام. چند روز پيش دوستی را که هفت سال پيش گم کرده بودم، دوباره پيدا کردم.
از جايي شنيده​ام که سلول​های بدن بعد هر دوره​ی هفت​ساله نو می​شوند. بدن، تازه می​شود. فکر، تازه می​شود. شايد من زيادی طبيعی هستم. هفت سال آنقدر کافی هست که کودکی راه رفتن و سخن گفتن بياموزد. که فکر کردن را ياد بگيرد.
هر وقت از دوستی می​خواهم که صبر داشته باشد و عجله نکند، می​گويم که من برای داشتن هر چيز خوب هفت سال گذرانده​ام. در افسانه​ها هم اگر بخواهی دنبال چيزی بگردی، بايد هفت جفت کفش آهنی و هفت عصای آهنی خرجش کنی.
حالا کفش​های آهنی​ام را به پا می​کنم و هفت سال آينده را در زمين می​گردم.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Tuesday، July 11، 2006

پازل

نمی‌دانم چرا هزار تکه شده‌ام
بی اینکه زمین خورده باشم
شاید وقتی شنا می‌کردم
یک اره‌ماهی بزرگ
تنم را تکه‌تکه کرده باشد

موج تکه‌هایم را به ساحل می‌آورد
در دنیا می‌گردی و
هر تکه‌ام را از ساحلی پیدا می‌کنی
از من پازلی می‌سازی

یک تکه‌ام ولی گم شده
نیست
جای قلبم خالی مانده میان سینه
دریاها را بگرد
شاید لای دندانه‌های اره جا مانده باشد.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Friday، July 07، 2006

اصلاحیه

به بهانه​ی انتشار شعری از «خسرو کلسرخي» در وبلاگ «شهروند» و متفاوت بودن آن با آنچه در ذهن من از کودکی مانده بود، تصميم گرفتم آن را همانطوری که دوست دارم اينجا بياورم. چون در جستجوهايمان در اينترنت متوجه شديم که منبع قابل اعتمادی برای نوشتار شعر وجود ندارد. نوشته​ها با هم تفاوت​هايی گاه بسيار زياد دارند. درهرحال، متن زير آن چيزی ست که دلم می​خواهد باشد.

معلم پای تخته داد می​زد
صورتش از خشم گلگون بود و
دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی​ها لواشک بين هم تقسيم می​کردند
و آن​يک گوشه​ای ديگر «جوانان» را ورق می​زد
برای او که بی​خود های​وهو می​کرد و
با آن شور بی​پايان
تساوی​های جبری را نشان می​داد
دلم می​سوخت.

به روی تخته کز ظلمت چو شب تاريک و غمگين بود
چنين بنوشت:
«برابر هست يک با يک»

از ميان جمع شاگردان يکی برخاست
- هميشه يک نفر بايد که برخيزد -
به آرامی سخن سرداد:
«اين تساوی اشتباهی فاحش و محض است»

نگاه بچه​ها ناگه به يک سو خيره شد با بهت
معلم مات بر جا ماند و او پرسيد:
«اگر يک واحد يک فرد انسان بود،
باز يک با يک برابر بود؟»

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم داد زد «آري»!
و او با پوزخندی گفت:
«يک اگر با یک برابر بود
چگونه آنکه سيم و زر به دامن داشت بالا بود
وآنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟

یک اگر با یک برابر بود
چگونه آنکه رويی نقره​گون چون قرص مه می​داشت بالا بود
وآن سيه چرده که می​ناليد پايين بود؟

اگر يک واحد يک فرد انسان بود
اين تساوی زير و رو می​گشت

يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می​گرديد؟
يا چه کس «ديوار چين​»ها را بنا می​کرد؟

يک اگر با يک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می​کرد؟»

معلم با صدايی پست و لحنی ناله​آسا گفت:
«بچه​ها در جزوه​های خويش بنويسيد
که يک با يک برابر نيست»

برچسبها:

تاریخ ارسال: Monday، July 03، 2006

فاجعه ای مثل سرعت اينترنت

ديشب کابوس می ديدم. مشهد بودم و در فرصت رخوتناک خواب بعدازظهر رفته بودم سراغ اينترنت. مثل هميشه قبل از هرکار، بخصوص وقتی حسابی احساس تنهايی می کنم، رفته بودم سراغ ياهومسنجر. درست همان وقتی که آفلاين می​شدم، پنجره​ی گفتگوی يکی از بهترين دوستانم با دو تا ديری​ری​رينگ باز شد. هميشه کابوس از همين​جا شروع می​شود. فقط ده-دوازده ثانيه طول می​کشد که ياهومسنجر آماده​ی ورود به آی​دی جديد شود. بعد... دیگر معلوم نيست چقدر طول بکشد تا دوباره ارتباط برقرار شود. به اين فکر می​کردم که معلوم نيست دوستم حوصله کرده باشد و منتظرم مانده باشد و معلوم نيست که آفلاين​هايش به موقع باز شوند و... صدای چليک در اتاق آمد. يا وقتم تمام شده بود و همه بيدار شده بودند و می​خواستند برای چای عصر صدايم بزنند و يا کسی که نخوابيده، دنبال هم صحبت می​گردد. همه​ی اينها يعنی که اينهمه مدت بی نتيجه فقط وقت تلف کرده​ام. از خواب پريدم. تنم عرق کرده بود و نفس​نفس می​زدم. به پشت خوابيده بودم.يادم افتاد که هروقت کابوس می​بينم، دانشمند بيدارم می​کند و می​گويد: «باز به پشت خوابيده​ای؟»

برچسبها:

تاریخ ارسال: Sunday، July 02، 2006

© Nafiseh Navabpour
نقل مطلب با اشاره به لینک مستقیم مجاز است.
در تنهایی ما همیشه یا جای کسی خالی‌ست، یا نبودن کسی غنیمت است.
خانه‌های آشنا
نشریه‌ها
کتابخانه‌ها
وبلاگ دوستان
پلهای ارتباطی