پنجره از فاصلهها میگوید
و رو میگرداند
به ناشناختههای دیگر
و در بهار زیبا میشود
دور مییابمش، نیلی
نیلی، نیلی یکدست
گم شدهام
در عشقی که به من عطا شده،
درون خانهی خود
فصلی دیگر را میگذرانم
در انتظارش
و او بدون من، چه بیرحم.
×
برای شب تصمیم میگیریم
رقابت ستارهها شروع شده
سایهها بر میدانها
نشانههای مرا انتظار نمیکشند
جهان میگسترد
همچون زنی
که زمان را دور میریزد
زمان آشفته، زمان
زمان، زن بیتحرک
زن پریدهرنگ، که ترکم میکند
بخاطر ترسهای غریب
×
روبروی او آیا چهرهای دارم؟
روبروی خلاء،
روبروی سپیدهی گردنش؟
بدنهایمان متلاشی میشوند
جوهرهی تاریکیها
توهم نفسی رباینده
در تاریک روشن صبح
نگاههایمان میگذرند
بر خطوط اثری بینام
انگشتانمان، بینتیجه،
بیجواب، لمس میکنند
میانهی روز و ما،
رویاها، ایدهها،
که هیچ از آنها نمیدانیم.
×
آیا دختری، افسانهای
در شب اسیر شده
در یک دم عزیز، یک زندگی
به کیفر تفاوت چشمهای من؟
همه چیز شبیه کلام است، انعطافپذیر
ایکاش صبوری قدری
میان چمنها نفس بکشد،
نمیشناسم آنچه را که درونم میرود.
خلاء مکانی حقیقیست
جایی که زمزمههایمان میمیرند
تهی، بدنهای گسترده
بر رنجهای سخت.
×
دو تن، تو، من
یکی همچون دیگری
یکی، دیگری،
خدای ناشکیبا، ترسناک
خدای حرارت صداها
از فضای همیشه از هم پاشیده،
خدای یکی،
خدای دیگری،
شک، جدایی،
رقصیدن در تب،
فضای سرد، دیوار
آنچه اوج میگیرد، سرگیجهی من
آنچه میچرخد، چهرهی تو
دو تن، حملهی ویرانی.
و رو میگرداند
به ناشناختههای دیگر
و در بهار زیبا میشود
دور مییابمش، نیلی
نیلی، نیلی یکدست
گم شدهامدر عشقی که به من عطا شده،
درون خانهی خود
فصلی دیگر را میگذرانم
در انتظارش
و او بدون من، چه بیرحم.
×
برای شب تصمیم میگیریم
رقابت ستارهها شروع شده
سایهها بر میدانها
نشانههای مرا انتظار نمیکشند
جهان میگسترد
همچون زنی
که زمان را دور میریزد
زمان آشفته، زمان
زمان، زن بیتحرک
زن پریدهرنگ، که ترکم میکند
بخاطر ترسهای غریب
×
روبروی او آیا چهرهای دارم؟
روبروی خلاء،
روبروی سپیدهی گردنش؟
بدنهایمان متلاشی میشوند
جوهرهی تاریکیها
توهم نفسی رباینده
در تاریک روشن صبح
نگاههایمان میگذرند
بر خطوط اثری بینام
انگشتانمان، بینتیجه،
بیجواب، لمس میکنند
میانهی روز و ما،
رویاها، ایدهها،
که هیچ از آنها نمیدانیم.
×
آیا دختری، افسانهایدر شب اسیر شده
در یک دم عزیز، یک زندگی
به کیفر تفاوت چشمهای من؟
همه چیز شبیه کلام است، انعطافپذیر
ایکاش صبوری قدری
میان چمنها نفس بکشد،
نمیشناسم آنچه را که درونم میرود.
خلاء مکانی حقیقیست
جایی که زمزمههایمان میمیرند
تهی، بدنهای گسترده
بر رنجهای سخت.
×
دو تن، تو، من
یکی همچون دیگری
یکی، دیگری،
خدای ناشکیبا، ترسناک
خدای حرارت صداها
از فضای همیشه از هم پاشیده،
خدای یکی،
خدای دیگری،
شک، جدایی،
رقصیدن در تب،
فضای سرد، دیوار
آنچه اوج میگیرد، سرگیجهی من
آنچه میچرخد، چهرهی تو
دو تن، حملهی ویرانی.
شعر از: ریشار رونه
ترجمهی: نفیسه نوابپور
ترجمهی: نفیسه نوابپور
برچسبها: شعرترجمه


