به خورشید سلام می‌کنم  


وبلاگ شخصی نفیسه نواب‌پور
یک نوشته‌ی کوتاه
یادتون باشه اگه یه خانوم حامله همراهتون بود، اگه حتی پشت بهش کنید و دود سیگارو سمت هواکش بدید، حتی اگه تو بالکن برید و لای درو باز بذارید، بوی دود اذیتش می‏کنه. اگه سیگارو پشت در خاموش کنید و بعد به اتاقش برید بازم بوی نفستوت اذیتش می‏کنه. حتی از جلوی در اتاقش که بگذرید اذیت می‏شه. اگه چیزی بهتون نگفت فکر نکنید همه جور ملاحظه کردید. اون بهرحال فهمیده شما سیگار می‏کشید. نفسش تنگ می‏شه. با حالت عادی فرق می‏کنه.
حرفی از جایی
سپیدار، برگت سپید به تاریکی نگاه می کند
موی مادر من هرگز سپید نشد
قاصدک، اوکرایین چقدر سبز است
مادر زرین موی من به خانه نیامد
ابر پر باران، چشمه ها را تشنه میگذاری ؟
مادر خاموش من برای همه اشک می ریزد
ستاره‌گرد، توروبان‌طلایی‌رابه‌دورخودحلقه‌میکنی
قلب مادر مرا سرب از هم درید
در چوب بلوطی، توراچه کسی از پاشنه درآورد؟
مادر ظریف من نمی تواند به خانه بیاید .

پل سلان ...بیشتر
بایگانی ماهانه

فاصله‌ها

پنجره از فاصله‌ها می‌گوید
و رو می‌گرداند
به ناشناخته‌های دیگر
و در بهار زیبا می‌شود
دور می‌یابمش، نیلی
نیلی، نیلی یکدست
گم شده‌ام
در عشقی که به من عطا شده،
درون خانه‌ی خود
فصلی دیگر را می‌گذرانم
در انتظارش
و او بدون من، چه بی‌رحم.
×
برای شب تصمیم می‌گیریم
رقابت ستاره‌ها شروع شده
سایه‌ها بر میدان‌ها
نشانه‌های مرا انتظار نمی‌کشند
جهان می‌گسترد
همچون زنی
که زمان را دور می‌ریزد
زمان آشفته، زمان
زمان، زن بی‌تحرک
زن پریده‌رنگ، که ترکم می‌کند
بخاطر ترس‌های غریب
×
روبروی او آیا چهره‌ای دارم؟
روبروی خلاء،
روبروی سپیده‌ی گردنش؟
بدن‌هایمان متلاشی می‌شوند
جوهره‌ی تاریکی‌ها
توهم نفسی رباینده
در تاریک روشن صبح
نگاه‌هایمان می‌گذرند
بر خطوط اثری بی‌نام
انگشتانمان، بی‌نتیجه،
بی‌جواب، لمس می‌کنند
میانه‌ی روز و ما،
رویاها، ایده‌ها،
که هیچ از آنها نمی‌دانیم.
×
آیا دختری، افسانه‌ای
در شب اسیر شده
در یک دم عزیز، یک زندگی
به کیفر تفاوت چشم‌های من؟
همه چیز شبیه کلام است، انعطاف‌پذیر
ایکاش صبوری قدری
میان چمن‌ها نفس بکشد،
نمی‌شناسم آنچه را که درونم می‌رود.
خلاء مکانی حقیقی‌ست
جایی که زمزمه‌هایمان می‌میرند
تهی، بدن‌های گسترده
بر رنج‌های سخت.
×
دو تن، تو، من
یکی همچون دیگری
یکی، دیگری،
خدای ناشکیبا، ترسناک
خدای حرارت صداها
از فضای همیشه از هم پاشیده،
خدای یکی،
خدای دیگری،
شک، جدایی،
رقصیدن در تب،
فضای سرد، دیوار
آنچه اوج می‌گیرد، سرگیجه‌ی من
آنچه می‌چرخد، چهره‌ی تو
دو تن، حمله‌ی ویرانی.
شعر از: ریشار رونه
ترجمه‌ی: نفیسه نواب‌پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Thursday، August 30، 2007

آرام

می‌خواهم
وقتی که مرگ می‌آید
همه چیز چون امروز باشد
شبی وسیع و شیری و ساکن
و بخصوص می‌خواهم
همه چیز حسابی آرام باشد
تا برای آخرین بار
نفس زمین را بشنوم
آنگاه که آرام
دستان عاشقی که مرا به دنیا پیوند می‌دهند
از من جدا می‌شوند

و زندگی اینچنین است
سایه‌ای که بر درگاه می‌افتد
حیاطی که درختان بلند حفظ اش می‌کنند
شهد مانده در گل و زنبورهای مرده
دستی که بر در می‌کوبد
و چهره‌هایی که رنگ عوض می‌کنند
چیزی نمی‌جنبد، جز آسمان بی‌بنیاد
و فصلی که کنار جوی می‌خزد
نگاه‌های ثابت و بدن‌های خشک
سپیده‌دم یا نیمروز؟
چه انتظار مشابهی
چیزی نمی‌دانیم، چیزی به دست نداریم
جز رؤیایی عذاب‌آور
از حقیقتی ژرف و پنهان

مسافران زمین باید
همه‌چیزش را دوست بدارند
در دسترس بگذارند
و آرام بخوانند
حفظ کنند، هدیه دهند
به نوبت بگیرند و
زود پس دهند
مثل بلیط سفرشان
و راضی باشند
به از دست دادن چهره‌هاشان.شعر از: آن پریر
ترجمه‌ی: نفیسه نواب‌پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Sunday، August 12، 2007

خاطره

برف‌ها که آب شوند
خاطره‌هایم دوباره زنده می‌شوند
ایکاش می‌دانستم که بهار را
دستان پر برکت تو
به آتش خواهند کشید

به حقیقت چشم‌هایت سوگند
روزگاری خواهد رسید
که در آنها هیچ خاطره‌ای زندگی نمی‌کند
نه مرگی
نه تولدی.

برچسبها:

تنهایی


پیرزن روی ایوان تنها مانده بود
وقتی که من لباس‌ها را در تشت می‌شستم و
یکی یکی روی بند رخت پهن می‌کردم.
هیچ کس فکرش را هم نمی‌کرد که پیرزن آن غروب بمیرد.

پیرزن مرد و هیچ کس نفهمید که ما چطور
عصرهای تابستان
بدون او روی تراس چای نوشیدیم و
شب‌های زمستان
بی‌اینکه قصه‌های او را بشنویم
دور کرسی خوابمان می‌برد.

برچسبها:

چراغ

چراغ روشن می‌شود
یعنی که پشت حصارها
هنوز کسی زنده‌ است
نمی‌بینمش
نمی‌شناسمش
شاید دخترکی سبزه‌رو باشد
که روبروی آینه
موهاش بلندش را شانه می‌زند
یا پیرمردی که عصا به دست
داروی خواب می‌خورد

پشت حصارها
روبروی تمام امکان‌های محال
هرشب، بیهوده
چراغی روشن می‌شود
یعنی کسی
هنوز زنده‌ است.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Sunday، August 05، 2007

اینجا



ژان تودرانی شاعر فرانسوی و مترجم آثار ایتالیایی و اسپانیایی بود. 19 سپتامبر 1922 در مارسی به دنیا آمد و آثارش را از سال 1948 منتشر می‌کرد. از او بیست‌وچهار اثر منتشر شده که همه به نام خودش نیستند. او در طول بیست سال به طور مرتب با نام «آلن آنسو» و سپس «هنری پونسو» می‌نوشت. ژان تودرانی در چهارشنبه شب 14 ژوئیه 2006 از دنیا رفت.



من اینجا نیستم
اینجا نیست
اینجایی وجود ندارد
اگر اینجا می‌بود
من نمی‌توانستم
راه بروم
یا حرف بزنم
اینجا بهانه‌ای‌ست
برای گفتن: من می‌روم
دروغ است
به قدری وجود دارد
که کسی اینجا نیست
و نمی‌ماند
و گریزان
به دام نمی‌افتد
دراز نمی‌کشد
نمی‌خوابد

اینجا یک کلمه است.


شعر از ژان تودرانی، ترجمه‌ی: نفیسه نواب‌پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Wednesday، August 01، 2007

© Nafiseh Navabpour
نقل مطلب با اشاره به لینک مستقیم مجاز است.
در تنهایی ما همیشه یا جای کسی خالی‌ست، یا نبودن کسی غنیمت است.
خانه‌های آشنا
نشریه‌ها
کتابخانه‌ها
وبلاگ دوستان
پلهای ارتباطی