به خورشید سلام می‌کنم  


وبلاگ شخصی نفیسه نواب‌پور
یک نوشته‌ی کوتاه
یادتون باشه اگه یه خانوم حامله همراهتون بود، اگه حتی پشت بهش کنید و دود سیگارو سمت هواکش بدید، حتی اگه تو بالکن برید و لای درو باز بذارید، بوی دود اذیتش می‏کنه. اگه سیگارو پشت در خاموش کنید و بعد به اتاقش برید بازم بوی نفستوت اذیتش می‏کنه. حتی از جلوی در اتاقش که بگذرید اذیت می‏شه. اگه چیزی بهتون نگفت فکر نکنید همه جور ملاحظه کردید. اون بهرحال فهمیده شما سیگار می‏کشید. نفسش تنگ می‏شه. با حالت عادی فرق می‏کنه.
حرفی از جایی
سپیدار، برگت سپید به تاریکی نگاه می کند
موی مادر من هرگز سپید نشد
قاصدک، اوکرایین چقدر سبز است
مادر زرین موی من به خانه نیامد
ابر پر باران، چشمه ها را تشنه میگذاری ؟
مادر خاموش من برای همه اشک می ریزد
ستاره‌گرد، توروبان‌طلایی‌رابه‌دورخودحلقه‌میکنی
قلب مادر مرا سرب از هم درید
در چوب بلوطی، توراچه کسی از پاشنه درآورد؟
مادر ظریف من نمی تواند به خانه بیاید .

پل سلان ...بیشتر
بایگانی ماهانه

هایکو


زنده
ساده‌ی ساده
من و گل شقایق!
(کوبایاشی ایسا)


بهشت؟
زنی
نیلوفر سرخی
(ماسائوکا شیکی)



ترجمه‌ها از: نفیسه نواب‌پور
نقاشی: امیرحسین کیهانی

برچسبها:

تاریخ ارسال: Wednesday، January 30، 2008

برای تویی که نبودی

مادرم همیشه می‌گوید هیچ‌وقت حس نکرده پیر شده. می‌گوید فقط سنش زیاد شده و خودش همان آدم است با همان احساسات و رفتارهای جوانی‌اش. بچه‌ که بودیم مادربزرگم پیر بود. حالا بعد اینهمه سال مادربزرگم هنوز پیر است و فقط پیرتر شده. انگار که مادربزرگ‌ها نمی‌توانند جوان باشند. انگار هیچ وقت تصور نکرده باشیم که آنها چندساله‌اند. پدرم که پنجاه ساله شد برایش تولد مفصلی گرفتیم. شاید خیلی هم مفصل نبود، ولی تحویلش گرفتیم که فکر نکند پنجاه ساله شده و از چشممان افتاده. مشکل بزرگ این است که می‌بینیم وقتی کسی سنش زیاد می‌شود، توانایی‌هایش کمتر می‌شود. مادربزگم وقتی پیر بود از ما بزرگتر بود، ولی وقتی پیرتر شد، ما از او بزرگتر شدیم. وقتی پیر بود، ملافه‌ی پتوهایمان را می‌دوخت و برایمان ترشی درست می‌کرد، حالا که پیرتر شده ما باید خوراکی‌های ترشی را خرد کنیم و درز لباسش را بدوزیم. با اینحال هنوز خودش بالای صندلی می‌رود که کابینت‌های آشپزخانه‌اش را مرتب کند. او هرسال پیرتر می‌شود ولی عوض نمی‌شود. هنوز تلاش می‌کند برای انجام دادن کارهای خودش. هنوز کسی به خودش اجازه نمی‌دهد روی حرفش حرف بزند. هنوز حواسش به پس دادن بازدیدها هست. هنوز روضه‌های سه‌شنبه صبحش برقرار است. هنوز شب‌های احیا بیدار می‌ماند. و هنوز اگر حواست نباشد، یواشکی روزه هم می‌گیرد.
به خودم فکر می‌کنم و به اینکه امسال سی‌ساله می‌شوم. ده سال بعد چهل ساله، بعد پنجاه ساله، شصت ساله. فکر می‌کنم چی در من ممکن است تغیر کند. فکر می‌کنم چی در من از ده سال پیش تابحال تغییر کرده. و همیشه نگرانم از اینکه چرا آدم فقط یکبار فرصت تجربه‌ی زندگی دارد.
با این فکرها چند روز پیش ایمیل پرمهری از دوستی که به قدر پدرم برایم عزیز است دریافت کردم. دوستی که می‌شود حرف‌هایم را برایش بنویسم و نگران نباشم از اینکه بخواهد نصیحتم کند یا سن و تجربه‌اش را به رخم بکشد. کسی که به من احساس دوستی می‌دهد. یک دوست خوب! چیزهایی که نوشته بود به نظرم جالب آمد. حرف‌های او از جایی‌ست که هنوز تجربه‌اش نکرده‌ام. جایی که همیشه برایم مبهم و رازآلود است. حرف‌های آقای صادقی از این نظر برایم جالب بود که همیشه نگران بودم مبادا بابا دوست نداشته باشد برایش تولد بگیریم. بابا همیشه شب تولدش منتظر است زودتر مراسم را تمام کنیم که بتواند بخوابد. خیلی وقت‌ها قبل از شروع مراسم تولد خوابش می‌برد. همیشه نگرانم که می‌دانم هیچ هدیه‌ای برایش کافی نیست. به چیزی احتیاج ندارد. هیچ چیز هم به قدر کافی برای تشکر از اینهمه سال و اینهمه محبت خوب نیست. آقای صادقی در این نوشته‌ها مراسم تولد را از دید بابا نوشته. از دید کسی که بهرحال ما همیشه فکر می‌کنیم مزاحم استراحتش شده‌ایم. از دید کسی که فکر می‌کنیم پیر شده و پیرتر می‌شود. با اجازه‌ی آقای صادقی، متن ایمیل ایشان را با حذف چند جمله و اصلاح ایرادهای تایپی همینجا می‌آورم:

«قدیم ها وقتی می خواستیم به کسی بگوییم که خیلی پیر است می‌گفتیم مثل چهل ساله هاست . وقتی صحبت از کسانی می‌شد که از نظر ما از کار افتاده بودند می‌گفتیم چهل پنجاه ساله. انگار خود پنجاه سالگی وجود مستقل نداشت و فقط در ارتباط باچهل سالگی بود که معنی می‌شد. راستی پنجاه سالگی چه احساسی دارد و پنجاه ساله‌ها با چه امیدی زندگی می کنند؟ این رازیست که تا به این سن نرسی نمی‌توانی پاسخش را بفهمی و وقتی فهمیدی درمقابل جوانی که احتمالا این سوال را بپرسد فقط لبخند می‌زنی!
نقطه مشترک همه پنجاه ساله های دنیا درخاطرات بسیارشان است . دوستی‌ها؛ دشمنی‌ها؛ عشق‌ها؛ هیجان‌ها و عواطف و احساسات مختلفی که اکنون فقط سایه‌ای باقی گذارده اند و طعم گسی که می‌تواند خوشایند یا ناخوشایند باشد.
پنجشنبه شب مصادف بود با سالگرد پنجاه و سومین سالروز تولدم. سرمای سختی خورده بودم و به تنها چیزی که نمی‌توانستم فکر کنم مساله تولد بازی و این قبیل چیزها بود. درسرمای بی‌سابقه تهران و ایران و نگرانی برای قطع گاز و آب و برق و زمین خوردن احتمالی خودت یا اطرافیانت روحیه‌ای برای فکرهای لطیف باقی نگذاشته بود تا چه برسد به تفکر من کی هستم و از کجا آمده‌ام و بقیه اندیشه‌های فلسفی.
زنگ آپارتمان که صدا کرد با خودم گفتم که آمدند. می‌آیند و تبریکی می‌گویند و مزاحم استراحت من می‌شوند. در که باز شد فقط گرما بود که وجودم را پر کرد. گرمای عشق و احساس. محبتی که خانه‌ام را لبریز کرده بود و چهره‌هایی که دوستشان داشتم و اگر زندگی فعلی من معنایی داشته باشد در وجود آن‌ها خلاصه می‌شود.
آن چه در این سن و سال به تعریف زندگی و اندوخته‌هایت کمک می‌کند همین‌ها هستند. کسانی که نه برای نیاز بلکه برای بخشیدن می‌آیند. بخشش محبت و عاطفه. می‌آیند که بگویند برایشان محترمی و عزیز. یادش بخیر حمید مصدق می‌گفت «درشب جشن عروسی عروسک های کودک خواهرمن ..... صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس –صحبت از سادگی و کودکی است– چهره‌ای نیست عبوس....».
شلوغ بود. صدای خنده‌ها و چهره‌های شاد سرمای وجود مرا و سرمای خانه‌ام را از بین برد و تنها یک احساس داشتم: شادی و محبت؛ محبت وشادی و اینکه فکر کنی تنها نیستی و تنها نبوده‌ای حتی در زمانی که می‌اندیشیدی از همیشه تنها تری!
از گرمای عشق سرشار بودم و فکر می‌کردم که بیهوده زندگی نکرده‌ام. حالا در این بالا -حتی بالاتر از آن پنجاه سالگی کذایی– می‌شود خیلی چیزها را دید و می‌شود به این نکته رسید که حرف نخست عشق است و فقط همین. و همین است که آن عزیز –فروغ– می‌گوید که تنها صداست که می‌ماند.....
اما تو؛ تو را هم دیدم و اطمینان دارم که خودت بودی. گرمایت را حس کردم و خوشتر شدم و شادمانیم را با وجود تو ودوستانم تکمیل‌تر کردم و اگر روزی جشن کوچکی داشته باشی و اگر کمی دقت کنی، در آن گوشه مرا می‌بینی که با لبخند به تو می‌گویم برایم عزیزی و دوستت دارم.
محمدرضا صادقی - 21/ دی ماه /1386»

برچسبها:

تاریخ ارسال: Thursday، January 24، 2008

بی‌نام





دلم مانده آن طرف سیم‌های خاردار
وسط میدان مین
جایزه گذاشته‌ام برای برگرداندنش
کسی داوطلب نمی‌شود.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Monday، January 21، 2008

لبخند



در سرزمین رویاهایم
سیب سرخی از درخت می‌چینم
غبارش را با گوشه‌ی پیراهنم می‌گیرم و
گازش می‌زنم.
دستم را می‌کشی
به دنیای واقعی می‌بریم
با قاشق طلایی خوش نقشی
کمپوت میوه‌های رنگارنگ
در کاسه‌های بلوز می‌ریزی.
یک گاز از سیب می‌زنم،
یک لبخند به تو.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Monday، January 14، 2008

دو شعر از پارک ای-مون

1
به هرکجا که نظر می‌اندازم
بر برف

صفحه‌ای سفید
منتظر که بر خود شعری بنویسد
پرمایه

از چه بنویسد؟
باد، آفتاب
دریا و ستارگان

شعر از ابر می‌نویسد
از فراز کلمات


2
میان دو زبان آیا
فضایی
وجود دارد
برای زندگی؟

خارج از زبان آیا
کوه و دشت
دانه‌ی گندم و باد
عشق و اندوه
زندگی و مرگ
هست؟

خارج
از زبان
چیزی نیست جز شب بی‌پایان
که می‌داند آزادی
از کجا خواهد سر خواهد زد؟
ترجمه‌ها از: نفیسه نواب‌پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Friday، January 11، 2008

صندوق خالی پست


امروز نیز صندوق پست
خالی‌ست

بیهوده برای سومین بار بازش می‌کنم
هنوز خالی‌ست

یکبار دیگر
می‌روم که بازش کنم




شعر از: پارک ای-مون
ترجمه‌ی: نفیسه نواب‌پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Thursday، January 10، 2008

گردن‌آویز



روی کاغذ عکس
میان قلب طلایی کوچکی
روبروی آینه‌ای زنگ زده
آویخته به گردنم
زنی و مردی
همدیگر را تنگ در آغوش می‌فشرند
سالهاست که
نه زن سرش را برمی‌دارد
نه مرد از فشار بازوانش می‌کاهد
نه آینه تصویر دیگری می‌بیند
زنجیر ظریف گردن‌آویز اما
رد زخمی کهنه را بر گردنم
می‌خراشد.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Saturday، January 05، 2008

بی‌نام


بی‌نام


با دشمنم مصالحه می‌کنی
یعنی
قدم زدن دختر را در باغچه‌ی همسایه می‌پایی!


(نقاشی از: MARILYNE SMADJA)

برچسبها:

تاریخ ارسال: Tuesday، January 01، 2008

چند شعر

چند شعر

این چهره‌ی ناگزیر عشق‌های مه‌آلود است
مبهم و تار،
تکرار صدهابار «دوستت دارم»!
چشمان آسمان سفید، کاملن سفید
[...]
(از فرانک فوئن)

پلکانی که کسی بر آن نگذشته باشد
به هیچ عنوان پلکان نیست
پلکان می‌بایست عابرانی داشته باشد
[...]
(از هنری سوم)

در احتزاز مرگ
درحال تماشای شروع تابستانی پرفروغ
به برادرش می‌گوید:
پنجره را ببند، بیش از حد زیباست!
(از ژان فولان)

ترجمه‌ی: نفیسه نواب‌پور

برچسبها:

عاشقانه

1
در هر کسی چیزی از زیبایی‌های تو عیان است:
یکی دهانش،
یکی ظرافت زیر چشم‌هایش،
یکی دست‌هایش.
در هر کسی چیزی از تو پنهان است:
چیزی از زنانگی‌ات،
چیزی از مردانگی‌ات،
چیزی از کودکی‌هایت.
به استقبال تمام زنان و مردان و کودکان می‌روم
همه را در آغوش می‌کشم
همه را می‌بوسم.
به اعتبار زیبایی‌های کم‌نظیرت
همه را زیبا می‌بینم.

2
خاطراتم را گرد می‌آورم
از دورترینشان
تا همین لحظه‌ی اکنون
از آنها چشم و بینی و دهان می‌سازم
چشم و بینی و دهان تو را
دست می‌سازم
دست‌های تو را
پاهای تو، اندام‌های زیبای تو
از آنها احساس می‌سازم
خشم‌ها و مهربانی‌های تو
غم‌ها و شادی‌هایت
قطره قطره اشک‌ها و تازگی خنده‌هایت
...

برچسبها:


© Nafiseh Navabpour
نقل مطلب با اشاره به لینک مستقیم مجاز است.
در تنهایی ما همیشه یا جای کسی خالی‌ست، یا نبودن کسی غنیمت است.
خانه‌های آشنا
نشریه‌ها
کتابخانه‌ها
وبلاگ دوستان
پلهای ارتباطی