به خورشید سلام می‌کنم  


وبلاگ شخصی نفیسه نواب‌پور
یک نوشته‌ی کوتاه
یادتون باشه اگه یه خانوم حامله همراهتون بود، اگه حتی پشت بهش کنید و دود سیگارو سمت هواکش بدید، حتی اگه تو بالکن برید و لای درو باز بذارید، بوی دود اذیتش می‏کنه. اگه سیگارو پشت در خاموش کنید و بعد به اتاقش برید بازم بوی نفستوت اذیتش می‏کنه. حتی از جلوی در اتاقش که بگذرید اذیت می‏شه. اگه چیزی بهتون نگفت فکر نکنید همه جور ملاحظه کردید. اون بهرحال فهمیده شما سیگار می‏کشید. نفسش تنگ می‏شه. با حالت عادی فرق می‏کنه.
حرفی از جایی
سپیدار، برگت سپید به تاریکی نگاه می کند
موی مادر من هرگز سپید نشد
قاصدک، اوکرایین چقدر سبز است
مادر زرین موی من به خانه نیامد
ابر پر باران، چشمه ها را تشنه میگذاری ؟
مادر خاموش من برای همه اشک می ریزد
ستاره‌گرد، توروبان‌طلایی‌رابه‌دورخودحلقه‌میکنی
قلب مادر مرا سرب از هم درید
در چوب بلوطی، توراچه کسی از پاشنه درآورد؟
مادر ظریف من نمی تواند به خانه بیاید .

پل سلان ...بیشتر
بایگانی ماهانه

در کوچه‌های غریبه

در کوچه‌های غریبه‌ی این شهر
هیچ خاطره‌ای بر دیوارها نقش نمی‌شود
هیچ خاطره‌ای در پیاده‌روها آواز نمی‌خواند
هیچ خاطره‌ای روی نیمکت هیچ پارکی نمی‌نشیند
شهر غریب عریان از خاطرات را دوست دارم
شهر من تویی
زیبایی نگاه و خنده‌هایت را دوست دارم
خشم‌ها و فریادهایت را ولی دوست ندارم
بی‌مهری‌هایت را،
تیغ‌هایی که پوست تنم را می‌خراشند،
دوست ندارم.

من عاشق بچه‌های این شهرم
بچه‌ها در پارک‌ها
با زبانی که هیچ طعمی ندارد شعر می‌خوانند
با اسباب‌بازی‌هایی که رنگ هیچ خاطره‌ای ندارند
با خنده‌های شاد و کودکانه
بازی می‌کنند
من اما گریه‌هایشان را دوست ندارم
پا به زمین کوبیدن و جیغ کشیدنشان را
دوست ندارم.

سر به هوا و تلخ
در کوچه‌های غریبه‌ی این شهر
می‌گذرم.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Saturday، August 30، 2008

نیایش

حالی، دختران موطلایی که از بیشه می‌ﺁیند
روزی خواهند مرد
خیلی پیش از آن اما
تاج‌های نیلوفری‌شان خواهند پوسید.
از میانشان یکی، دستش به تیغ خراشیده
خون را از زخم خویش می‌مکد،
هم ‌اوست
که بر بدنی به لطافت ظریف‌ترین جوانه‌ها
جای هزارها خراش را
بر شاخه‌ی پستان‌هایش نمی‌بیند.
دختران موطلایی!
می‌بایست بر رختخواب خالی رودخانه‌ها
میان رز‌های درشت و گل‌های جارو می‌خوابیدید
تا زنبورها گرداگردتان
نیش‌هاشان را در فرونشاندن عطش انتقام‌ها
از دست بدهند.
شعر از: ژان فولان
ترجمه‌ی: نفیسه نواب‌پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Saturday، August 23، 2008

دشت


برکه.
برکه.
حریصانه می‌جوی،
کرانه‌ها را. زیر ابر،
ماهیخوار. سفید، تابان،
هزاره‌ها
چوپان‌ها. همدم باد

من بر کوهستان صعود کردم
آنجا بود که زندگی می‌کردم. شکارچی،
من بودم، اما ساقه‌ی علف
مرا در رطوبت‌هایش به دام انداخت.

گفتن را به من بیاموز، ساقه‌ی علف.
مردن را و شنیدن را به من بیاموز،
دیرپا، گفتن را بیاموز، سنگ،
ماندن را به من بیاموز، آب،
دیگر از من نپرس و از خودت، باد.



شعر از: یوهان بابرووسکی
ترجمه از: نفیسه نواب‌پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Saturday، August 16، 2008

سفید

سفید بین سطرها
سفید بین کلمات

متفاوت است با اینکه
«آنجا هیچ چیز نیست»
یا
«آنجا هیچ چیز نمی‌گذرد»

سفید به چشم می‌ﺁید
چون بر روی کاغذ
تک نیست

سفیدِ متصل، راهی به سوی چشم‌ها می‌برد

راهی که به نظر می‌رسد همیشه هست
اگر تو گرداگردت را
ساده نگاه کنی: هرچند
لازم نیست چیزی باشد

این با کاغذ فرق دارد:
تا وقتی که سفید هست
چشم‌اندازها و رخدادها
بطور معمول دنبال می‌شوند

سفید، اربابی کهن است.
شعر از: ک.شیپرز
ترجمه از: نفیسه نواب‌پور

برچسبها:


© Nafiseh Navabpour
نقل مطلب با اشاره به لینک مستقیم مجاز است.
در تنهایی ما همیشه یا جای کسی خالی‌ست، یا نبودن کسی غنیمت است.
خانه‌های آشنا
نشریه‌ها
کتابخانه‌ها
وبلاگ دوستان
پلهای ارتباطی