به خورشید سلام می‌کنم

وبلاگ شخصی نفیسه نواب‌پور


یک نوشته‌ی کوتاه


نقطه‏ی پایان کجاست؟ هر نامه‏ای را باید بالاخره جایی تمام کرد. هر کتابی صفحه‏ی آخر دارد. هر فیلمی تمام می‏شود. اما آیا واقعن نقطه‏ی پایان وجود دارد؟ همیشه می‏شود به شعر یا قصه‏ای برگشت و ویرایشش کرد. همیشه می‏شود چیزی را روی تابلوی نقاشی تغییر داد. اما آیا به زندگی هم می‏شود برگشت؟ تا وقتی نقطه‏ی پایانی نگذاشته باشی و از آنچه بوده‏ای فاصله نگرفته باشی آیا اشکالی می‏بینی که به فکر رفع کردنش بیفتی؟ گاه سرخوشی مستانه‏ی پایان گرفتن کاری اشتباهی تلقی می‏شود رفع شدنی. نقطه‏های پایان را واقعن کجاها باید گذاشت؟

 

حرفی از جایی

سپیدار، برگت سپید به تاریکی نگاه می کند
موی مادر من هرگز سپید نشد
قاصدک، اوکرایین چقدر سبز است
مادر زرین موی من به خانه نیامد
ابر پر باران، چشمه ها را تشنه میگذاری ؟
مادر خاموش من برای همه اشک می ریزد
ستاره‌گرد، توروبان‌طلایی‌رابه‌دورخودحلقه‌میکنی
قلب مادر مرا سرب از هم درید
در چوب بلوطی، توراچه کسی از پاشنه درآورد؟
مادر ظریف من نمی تواند به خانه بیاید .


پل سلان ...بیشتر

 

مقدمه


(برای سارای عزیز)

عشق نافرسودنی‏ست
آتشین است، مثل شیطان
دلپذیر است، مثل فرشته

معشوق بی‏رحم است
بدکردار است، مثل شیطان
هراسناک است، مثل فرشته

مثل گرگی
اطراف دل پرسه می‏زند
و ناگهان حمله می‏کند



شعر از: پل ورلن
ترجمه‏ی: نفیسه نواب‏پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Saturday، September 27، 2008

 

بی‏عشق و بی‏نفرت


می‏گرید در قلبم
آنسان که بر شهر می‏بارد
این ضعف از کجاست؟
بر قلبم چه گذشته؟

آه، نجوای ملایم باران
بر زمین و بر شیروانی‏ها
برای قلب دلتنگ
آه، آواز باران

بی‏دلیل می‏گرید
در قلبی پرآشوب
چرا؟ مگر خیانتی شده؟
این زاری بی‏دلیل است.

چه خوب است
ندانستن چرای بدترین رنج
بی‏عشق و بی‏نفرت
همین رنج است در قلبم.


شعر از: پل ورلن
ترجمه‏ی: نفیسه نواب‏پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Saturday، September 13، 2008

 

نقل مطالب با ذکر لینک مستقیم مجاز است.