به خورشید سلام می‌کنم

وبلاگ شخصی نفیسه نواب‌پور


یک نوشته‌ی کوتاه


نقطه‏ی پایان کجاست؟ هر نامه‏ای را باید بالاخره جایی تمام کرد. هر کتابی صفحه‏ی آخر دارد. هر فیلمی تمام می‏شود. اما آیا واقعن نقطه‏ی پایان وجود دارد؟ همیشه می‏شود به شعر یا قصه‏ای برگشت و ویرایشش کرد. همیشه می‏شود چیزی را روی تابلوی نقاشی تغییر داد. اما آیا به زندگی هم می‏شود برگشت؟ تا وقتی نقطه‏ی پایانی نگذاشته باشی و از آنچه بوده‏ای فاصله نگرفته باشی آیا اشکالی می‏بینی که به فکر رفع کردنش بیفتی؟ گاه سرخوشی مستانه‏ی پایان گرفتن کاری اشتباهی تلقی می‏شود رفع شدنی. نقطه‏های پایان را واقعن کجاها باید گذاشت؟

 

حرفی از جایی

سپیدار، برگت سپید به تاریکی نگاه می کند
موی مادر من هرگز سپید نشد
قاصدک، اوکرایین چقدر سبز است
مادر زرین موی من به خانه نیامد
ابر پر باران، چشمه ها را تشنه میگذاری ؟
مادر خاموش من برای همه اشک می ریزد
ستاره‌گرد، توروبان‌طلایی‌رابه‌دورخودحلقه‌میکنی
قلب مادر مرا سرب از هم درید
در چوب بلوطی، توراچه کسی از پاشنه درآورد؟
مادر ظریف من نمی تواند به خانه بیاید .


پل سلان ...بیشتر

 

آینه

آینه‏ام،
کوبیده به دیوار آسانسوری
که بی‏وقفه بالا می‏رود،
پایین می‏رود.

تمام دخترانی که به دیدنت می‏ﺁیند را می‏شناسم
با گریه‏هایشان گریه می‏کنم
با خنده‏هایشان می‏خندم
بوسه‏هایشان را می‏بوسم
همه فکر می‏کنند چقدر شبیه من‏اند.
کافی‏ست خود واقعی‏ام را ببینند
شیشه‏ای که همه چیز از پشت آن پیداست،
جیوه‏ای که طلا را می‌بلعد
و تصویرهای محض و مضحک،
که به ضربه‏ای تکه‏تکه‏ام کنند.

اما به من بگو
دختری که برای دیدنت می‏ﺁید
آخرین لحظه
موهایش را کجا مرتب می‏کند؟

برچسبها:

تاریخ ارسال: Saturday، October 25، 2008

 

فقط کابوس

تقدیم به مادرم که سرفه‏هایم را با دستمال‏های گرمش آرام می‏کرد.

1
خواب می‏دیدم
دست‏ها و پاهایم به زنجیر بسته بودند
جیغ می‏کشیدم
نعره می‏زدم
بر لبه‏ی پنجره معلق مانده بودم
روی تنم پر از ضخم بود
روی دست‏هایم، پاهایم، پشتم، سینه‏ام
روی صورتم جای ضخم‏ها می‏سوخت
آسمان ابری بود و می‏غرید
رعد به زنجیرها زد، زنجیرها پاره شدند
به تنم زد، به رعشه افتادم
نعره می‏زدم، جیغ می‏کشیدم
به هیجان سقوط از خواب پریدم
سرفه می‏کردم
مادرم دستمال گرم روی سینه‏ام گذاشت
خوب شدم.

2
میان شعله‏های آتش آرام قدم می‏زدم
شناور بودم
زردی و سرخی آتش را لمس می‏کردم
لطافت مه داشت
تو بیرون، میان مه ایستاده بودی و می‏خندیدی
قهقهه می‏زدی
نعره‏ی خنده‏هایت آسمان را ابری می‏کرد
می‏ترسیدم
خودم را میان شعله‏ها پنهان می‏کردم
نگاهت شعله‏ها را می‏ترکاند
محو می‏کرد
عریان بودم
تنم به برندگی نگاهت زخم برمی‏داشت
جای زخم‏ها قرمز می‏شد
می‏سوخت
درد می‏کرد
همه‏ی تنم درد می‏کرد
مثل گرگی درنده و بدخو
در لحظه‏ی هجومت از خواب پریدم
تشنه بودم
سرفه می‏کردم
مادرم دستمال گرم روی سینه‏ام گذاشت
آرام شدم.

3
باران می‏بارید
هق‏هق گریه می‏کردم
تمام آب باران را گریه می‏کردم
شب بود
در کوچه‏های تنگ و تاریک می‏رفتم
خیسی آب به تنم آغشته می‏شد و روی زمین راه می‏افتاد
از پای پنجره‏ی تو می‏گذشت
روی آسفالت خیابان کشیده می‏شد
به شوری اشک بود
از پنجره خاکستر سیگارت را بیرون ریختی
خاکستر روی آب پخش شد
روی زمین راه افتاد
شور شد
روبروی پنجره‏ات ایستادم
نور نارنجی چراغ خواب از ته اتاق پیدا بود
دود سیگار پیدا بود
صدای موسیقی می‏ﺁمد
صدای قدم‏های مردی که در اتاق قدم می‏زند
و صدای به هم خوردن درها و پنجره‏ها
زلزله شد
شیشه‏ها شکست
دیوارها از هم پاشید
نور نارنجی زیر آوار خاموش شد
از سرما می‏لرزیدم
از خواب پریدم
سرفه می‏کردم
مادرم هنوز بیدار بود
دستمال گرم روی سینه‏ام گذاشت
آرام شدم
خوابیدم.

4
در به در کوچه‏های شهرهای غریبه
به هر طرف می‏دویدم
نفس‏نفس می‏زدم
باد لابلای شاخ و برگ درخت‏ها می‏پیچید
شب بود
سگ‏های سیاه پارس می‏کردند
طوفان دکه‏های تلفن را از جا می‏کند
دکه‏ها با صدای مهیبی زمین می‏افتادند
تلفن‏ﻫا خرد می‏شدند
از گوشی همه‏ی تلفن‏ها صدای بوق اشغال می‏ﺁمد
صدای بوق اشغال در باد می‏پیچید
در صدای به هم خوردن برگ‏ها می‏پیچید
در صدای خورد شدن شیشه‏ و فلز می‏پیچید
می‏دویدم و فریاد می‏زدم
صدای بوق اشغال در سرم می‏پیچید
کابل‏ها از جا کنده می‏شدند
ویلان در باد وحشی به تنم می‏خوردند
به سینه‏ام، به صورتم، به دست‏هایم
راه خانه را گم کرده بودم
در تاریکی زخم می‏خوردم
نفس‏نفس می‏زدم، می‏دویدم
سرفه می‏کردم
مادرم دستمال گرم روی سینه‏ام می‏گذاشت
آرام می‏شدم.

5
خواب می‏دیدم مرده‏ام
در فضا معلق بودم
پرواز می‏کردم، قدم می‏زدم
تا پنجره‏ی تو کشیده شدم
نور نارنجی از ته اتاق پیدا بود
نه رنگ دود بود و نه صدای موسیقی
روی تخت خواب بودی
اتاق عطر نارنج داشت
طنین ضربه‏های قلبت را در خودم می‏شنیدم
طنین ضربه‏های قلبت در فضا پیچیده بود
در همهمه‏ی باد، در باران
غلت که می‏زدی قطع می‏شد
غلت که می‏زدی دنیا فرمان سکوت می‏گرفت
صدای قلبت را در خودم برداشتم و از پنجره بیرون رفتم
سرفه نمی‏کردم
آرام خوابیده بودم
مادرم ولی هنوز بیدار بود
بالای سرم نشسته بود و گریه می‏کرد
دستمال گرم را گذاشته بود روی سینه‏ی خودش.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Friday، October 17، 2008

 

تکه های از یک شعر بلند

فرناندو پسوآ را خودم کشف کرده‏ام. جریان دارد. دنبال کارهای یک استاد فرانسوی بودم که به این ترجمه‏ها رسیدم از پرتغالی. متن‏های قشنگی‏اند. کتاب کوچکی‏ست با متنی دو زبانه. با طرحی بسیار ساده اما بدفهم روی جلدش. هر تکه‏اش را که می‏خوانم، به قول مردم اینجا، مرا لمس می‏کند. بسیار محکم. آنقدر بین سطرها به شناگری افتاده بودم که یک صبح، کارهای نیمه‏تمامم را رها کردم که شعری از این کتاب ترجمه کنم. شاید بعدن همین‏جا منتشرش کنم. ترجمه‏های زیر از شعر دیگری‏ست. دانشمندم بیمار بود و من بساطم را برده بودم کنار آشپزخانه. برای مادرم دلتنگی می‏کردم؛ و برای خیلی چیزهای دیگر.



آه، زندگی

بیا ای شب، محوم کن، بیا مرا غرق کن در سینه‏ات.
آه، دلپذیری آن دنیا، مایه‏ی اندوه بی‏پایان،
غم «دیگرجا»ی روی زمین، اندوه بی‏صدای دنیا.
مادری بسیار کهن با احساساتی بی تجسم،
خواهری دوست داشتنی، باکره و دلتنگ، با ایده‏های ناهمگون،
همسری که همیشه همراه برنامه‏های تمام نشدنی ماست،
راه پیوسته و رها شده‏ی سرنوشت ما،
کفر نامعلوم ما، محروم از خوشی،
مسیحیت سست ما، محروم از ایمان،
بوداگری بی‏رمق ما، بی عشق به چیزها و به جذبه‏ها،
تب‏مان، رنگ پریدگی‏مان، بی‏تابی ضعف‏هایمان،
زندگی‏مان، آه، مادر، زندگی‏مان بر باد رفته...



آرزوها

من در قلبم
مثل جعبه‏ای که از پری درش بسته نمی‏شود
تمام جاهایی که بوده‏ام
تمام بندرهایی که به آنها رسیده‏ام
تمام منظره‏هایی که از پنجره‏ها و دریچه‏ها
یا در پستوها در رویا دیده‏ام را
جا داده‏ام
همه چیز، به اندازه‏ی همه‏چیز
و این بسیار کمتر است از آرزوهایم.

شعر از: فرناندو پسوآ
ترجمه‏ی: نفیسه نواب‏پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Thursday، October 16، 2008

 

رویای آچه

نمی‏دانم «رویای آچه» منتشر شده است یا نه. یک سال و نیم پیش متن پیش‏نویس‏اش را همراه چند داستان دیگر با اجازه‏ی خود آقای امیربختیار از روی کامپیوتر بابا برداشته بودم و هنوز نخوانده بودمش. قشنگ بود. البته احتیاج به یکسری اصلاحات داشت که قطعن تا حالا انجام شده. داستان روایت مردی بود، ویران شده‏ی عشق. کمتر پیش می‏ﺁید که داستانی تکراری بخوانی و همچنان به اصلیتش مومن بمانی. داستان‏های آقای امیربختیار از این دست‏اند. روایت‏هایی هستند که اصیل نوشته می‏شوند. شاید البته شناخت من از نویسنده هم در قضاوتم دخیل باشد. خوب یادم هست که با چه اشتیاقی منتظر کلاس‏های درسش می‏شدیم و چه لذتی می‏بردیم از گوش دادن به قواعد دستور زبانی که به هیچ دردمان نمی‏ﺧورد. روزهای کسل کننده‏ی انتظار در صف کنکور را این کلاس‏ها تنوع می‏دادند. باید اعتراف کنم حتی یک جمله هم از آن کلاس‏ها به یاد ندارم که بتوانم بگویم فلان مطلب را آقای امیربختیار به من یاد داده. ولی شلوار کردی گشاد و اصالت زندگی و صدایی که از پشت سبیل‏هایش بیرون می‏ﺁمد و رنگ مهر داشت را خوب یادم هست. یک سال و نیم پیش که برای برداشتن این پیش‏نویس‏ها اجازه گرفتم فهمیدم که این مرد هم از آنهاست که با عشق دوستش دارم. روز بعد، سرشب کلی راهش را کج کرده بود و آمده بود که فقط کتابش را به من هدیه کند. غیر از اسم خودم چیز دیگری از نوشته‏اش را به یاد ندارم. از جلد کتاب هم فقط تصویر پرنده‏ای آویخته یادم مانده. اما از باقی کتاب، کلی تصویرهای زنده در ذهنم دارم. وقتی از داستان یا شعر یا هر نوشته‏ای تصویرهای زنده در ذهنم بماند، طوری که نتوانم آنها را از خاطرات خودم جدا کنم، با جرات می‏گویم که نوشته‏ی خوبی‏ست. درست مثل نوشته‏های آقای امیربختیار. باید ایمیل‏ش را پیدا کنم و برایش بنویسم.

پی‌نوشت: آدرس وبلاگ آقای امیربختیار رو پیدا کردم. اینجا کلیک کنید.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Friday، October 10، 2008

 

برف

برف بالا نمی‏افتد
اما پایین می‏جهد
و همانجا می‏خوابد،
دیگر هرگز بالا نمی‏رود.

او، مطابق طبیعت خاموش‏اش
زیر صورتک‏های خود است،
نه ذره‏ای از صفحه‏ی تو.
حتی اگر تو هم همانطور آرام بودی.

آرمیدن و چشم‏انتظار بودن
لطافت‏های ناب اویند
و بخصوص طبیعت‏اش،
او در تواضع زندگی می‏کند.

برف هرگز برنمی‏گردد
به آنجا که از آن آمده،
نمی‏رود، کجا برود
آرامش: این خوشبختی از آن اوست.
شعر از: روبرت والزر
ترجمه به فارسی از: نفیسه نواب‏پور

برچسبها:

نقل مطالب با ذکر لینک مستقیم مجاز است.