به خورشید سلام می‌کنم  


وبلاگ شخصی نفیسه نواب‌پور
یک نوشته‌ی کوتاه
یادتون باشه اگه یه خانوم حامله همراهتون بود، اگه حتی پشت بهش کنید و دود سیگارو سمت هواکش بدید، حتی اگه تو بالکن برید و لای درو باز بذارید، بوی دود اذیتش می‏کنه. اگه سیگارو پشت در خاموش کنید و بعد به اتاقش برید بازم بوی نفستوت اذیتش می‏کنه. حتی از جلوی در اتاقش که بگذرید اذیت می‏شه. اگه چیزی بهتون نگفت فکر نکنید همه جور ملاحظه کردید. اون بهرحال فهمیده شما سیگار می‏کشید. نفسش تنگ می‏شه. با حالت عادی فرق می‏کنه.
حرفی از جایی
سپیدار، برگت سپید به تاریکی نگاه می کند
موی مادر من هرگز سپید نشد
قاصدک، اوکرایین چقدر سبز است
مادر زرین موی من به خانه نیامد
ابر پر باران، چشمه ها را تشنه میگذاری ؟
مادر خاموش من برای همه اشک می ریزد
ستاره‌گرد، توروبان‌طلایی‌رابه‌دورخودحلقه‌میکنی
قلب مادر مرا سرب از هم درید
در چوب بلوطی، توراچه کسی از پاشنه درآورد؟
مادر ظریف من نمی تواند به خانه بیاید .

پل سلان ...بیشتر
بایگانی ماهانه

عروسک

صدایش مثل خنجری آواره بود درون تنم. توی رختخواب بود و خواب بود. به حرفش می‏کشیدم. جواب می‏داد. از پس میلیون‏ها کیلومتر کابل، نوازشم می‏کرد. کابل‏های وحشی به در و دیوار درونم می‏کوبیدند. بغضم گم شده بود. سرما از شکاف‏های دکه‏ی تلفن تو می‏زد. دلم هوای گرمی تن داشت، زیر پتو. گفت: «خب بیا بغلم کن. دلم تنگ شده برات». گفتم: «گه خوردی». یکه خوردم از خوردم. یکه خورد. سگ سیاه لاغری دور تا دور دکه‏ی تلفن گشت. همه‏ی پایه‏ها را بو کشید. به دیوار شیشه‏ای شاشید. مایع رقیق زرد رد گذاشت روی شیشه. هنوز حرف می‏زد. گوش نمی‏کردم. لابلای زخم‏ها دنبال بغضم می‏گشتم. می‏گفت: «اینقد لجم گرفته بود اون روز که گفتی بگو دوسم داری». گفتم: «اون روز دلم می‏خواست بشنوم». «نچ» آبداری گفت و اینکه «نمی‏گم. خودت می‏دونی که چیزی رو دوبار تکرار نمی‏کنم» بغلم گرفته بود و می‏بوسیدم. گفتم: «بگیر بخواب. منم میام کنارت می‏خوابم». از قید بوسه‏هایش رها شدم. چیزهایی گفت و چیزهایی گفتم. گوشی تلفن روی پایه بند نمی‏شد. خیس عرق بودم. سرما دنبال شکاف‏ها می‏گشت که زیر لباس‏هایم بخزد. عروسکی پارچه‏ای بودم در خشونت تقابل موج‏ها و صخره‏ها. با دست‏های یخ زده کلیدها را در قفل‏ها چرخاندم. لباس‏ها را محکم‏تر به خودم پیچیدم. مچاله روبروی حرارت تند بخاری نشستم. بغضم را پیدا کردم. زخم خورده بود و خون‏آلود؛ تب داشت.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Saturday، November 29، 2008

برای تولد وبلاگم

روزهای تولد روزهای پر رمز و رازی هستند که ترجیح می‏دهم به جای فراموش کردن، گوش بسپرم به رازهایشان و محو تماشای معجزاتشان شوم. روزهای تولد روزهایی استثنائی‏اند، هرچند که هرسال و برای همه اتفاق می‏افتند. شیطنت رنگ‏های شاد یک روز تولد همیشه حتی از پشت غبارهای تاریک مرگ‏آلود هم آدم را پر از امید می‏کنند. روزهای تولد روزهایی هستند که به اندازه‏ی همه‏ی گذشته‏ی کسی گنجایش خاطره دارند و به اندازه‏ی همه‏ی آینده‏اش گنجایش امید. بنا به رسم معمول که روزهای تولد روزهای هدیه‏اند، فکر کردم چه هدیه‏ای بهتر است از یک داستان برای این کودک چهار ساله‏ام؟
قصه‏ی زیر را از ترجمه‏ی فرانسه برگردانده‏ام و با سلیقه‏ی خودم بازنویسی کرده‏ام. حتمن قصه‏اش را وقتی بچه بوده‏اید با ترجمه‏ی دیگری خوانده‏اید. نویسنده‏اش را هم حتمن می‏شناسید: هانس کریستین آندرسون.


قصه‏ی شاهزاده خانم واقعی

روزی، روزگاری، در زمان‏های قدیم، شاهزاده‏ی جوانی به فکر ازدواج با یک شاهزاده خانم افتاد، اما دلش یک شاهزاده خانم واقعی می‏خواست. به همین خاطر، برای پیدا کردن یک شاهزاده خانم واقعی، راه افتاد دور دنیا. او با دخترهای زیادی آشنا شد. شاهزاده خانم‏ها کم نبودند، اما هیچ کدام شاهزاده خانم واقعی نبودند. همیشه اشکالی وجود داشت. همیشه همه چیز آنطور که باید نبود. شاهزاده، غمگین و ناراحت و دست خالی به خانه برگشت.
مدتی گذشت تا اینکه یک شب تاریک و طوفانی که رعد و برق همه را به وحشت می‏انداخت و باران سیل‏آسا می‏بارید، کسی دروازه‏ی شهر را کوبید. پادشاه پیر رفت و در را باز کرد. پشت در یک شاهزاده خانم بود که ادعا می‏کرد یک شاهزاده خانم واقعی‏ست. اما زیر آن باران و در آن طوفان به هرچیزی شبیه بود غیر از یک شاهزاده خانم. موها و لباس‏هایش خیس شده بودند و از نوک بینی‏اش آب چکه می‏کرد. راه که می‏رفت از کفش‏هایش آب بیرون می‏ریخت. خلاصه که حسابی به هم ریخته بود، اما خودش می‏گفت یک شاهزاده خانم واقعی‏ست.
ملکه‏ی پیر با خودش فکر کرد که «خب، خواهیم دید»! اما چیزی به روی خودش نیاورد. به اتاقی رفت که شاهزاده خانم قرار بود شب آنجا بخوابد. همه‏ی رختخواب‏ها را از روی تخت بلند کرد و یک نخود آنجا گذاشت. بعد روی نخود بیست‏تا تشک پنبه‏ای پهن کرد و روی تشک‏ها بیست‏تا پتوی پر قو انداخت. شاهزاده خانم شب روی این رختخواب خوابید.
صبح، وقتی که همه بیدار شدند و از شاهزاده خانم پرسیدند شب چطور خوابیده، با ناراحتی گفت: «اوه، خیلی بد بود. تقریبن همه‏ی شب چشم به هم نگذاشتم. خدا می‏داند چی توی تخت بود که همه‏ی تنم از سفتی‏اش کبود شده. وحشتناک بود». با این جواب همه مطمئن شدند که او یک شاهزاده خانم واقعی‏ست. چون فقط یک شاهزاده خانم واقعی می‏تواند چنین پوست حساسی داشته باشد که بتواند سفتی یک نخود را از زیر بیست‏تا تشک پنبه‏ای و بیست‏تا پتوی پر قو حس کند.
شاهزاده‏ی جوان که به آرزوی داشتن یک شاهزاده خانم واقعی رسیده بود، همانجا از او خواستگاری کرد و با هم ازدواج کردند. نخودی که زیر تخت شاهزاده خانم گذاشته بودند را هم به موزه‏ی شهر بردند تا برای همیشه آنجا بماند.

ترجمه‌ی نفیسه نواب‌پور

برچسبها: ,

تاریخ ارسال: Saturday، November 22، 2008

شب بهاری

شاعر، سازت را بردار و به من بوسه‏ای بده؛
رز وحشی غنچه‏هایش را حس می‏کند، می‏شکفد،
بهار امشب زاده می‏شود؛ بادها در آغوشش خواهند گرفت؛
و گنجشک کوچک سپیده را انتظار می‏کشد،
بهارها، بوته‏های سبز جان می‏گیرند.
شاعر، سازت را بردار و بوسه‏ای به من بده.

امشب، زیر درختان لیمو، بر شاخ‏وبرگ‏های تیره
پرتوی غروب، لطیف‏تر از همیشه، خدانگهدار می‏گوید.
امشب همه چیز گل می‏دهد: ابدیت طبیعت
خود را می‏انبارد از رایحه، عشق و زمزمه،
مثل هم‏ﺁغوشی سرخوشانه‏ی زوج‏های جوان.

شاعر، سازت را بردار؛ شراب جوانی
جوش می‏زند امشب در رگ‏های خدا.
سینه‏ام بی‏قرار است؛ لذت هوس پریشانش می‏کند.
و بادهای بیگانه آتش بر لب‏هایم می‏گذارند.
آه، کودک بی جنب و جوش! نگاهم کن؛ من زیبایم.
به من بگو چیزی از اولین بوسه‏هایمان به یاد داری؟
وقتی که بالهایم را که لمس کرده بودی و رنگ باخته بودی،
و با چشم‏های گریان خود را به آغوشم افکندی.
من آن شب تلخی رنجت را تسکین دادم.
افسوس! در اوج جوانی خودت را با عشق می‏کشتی.
تسکینم بده امشب، من خودم را با امید می‏کشم.
برای زنده ماندن تا صبح، به دعا نیاز دارم.

شاعر، سازت را بردار؛ این منم،
که در این شب غمگین و ساکت،
برای گریستن با تو، از بلندی آسمان‏ها به زیر آمده است؛
مثل پرنده‏ای که جوجه‏ها صدایش زده باشند.
بیا، تحمل کن ای یار. تلخی‏های تنهایی
فرسوده‏ات می‏کنند، در دلت چیزی شکوه می‏کند؛
عشق‏هایی خواهی یافت، می‏دانم، عشق‏های زمینی،
سایه‏ای از خوشی، چیزی شبیه خوشبختی.
بیا دربرابر خدا سرود بخوانیم؛ در افکار تو،
در خوشی‏های از دست رفته‏ات، در کیفرهای گذشته‏ات؛
بیا با هم از خوشبختی حرف بزنیم، از بالیدن و از دیوانگی،
و این رویای ما باشد، و زایشمان.
به من بگو، امروز صبح،
وقتی که روز به پلک‏هایت ضربه زد،
کدام فرشته‏ی غمگین بر بالینت زانو زده بود،
یاس‏ها را بر پیراهن نازکت می‏تکاند،
و تمام عشق‏های رویایی‏اش را برایت بازگو می‏کرد؟

به من بگو آیا صیاد را
در کوهستان‏های پرنشیب دنبال خواهیم کرد؟
گوزن او را می‏پاید؛ گریه می‏کند و التماس می‏کند؛
خلنگ‏زارش او را انتظار می‏کشد؛ بره‏هایش هنوز نوزادند؛
صیاد می‏زندش، گلویش را می‏برد، و با قلبی که هنوز زنده است
جسدش را بر دوش سگ‏های عرق کرده می‏اندازد.

به من بگو آیا دخترکی را با گونه‏های سرخ نقاشی خواهیم کرد؟
سر به هوا، کنار مادرش، به مراسم نیایش می‏رود
دعا روی لب‏های نیمه بازش فراموش شده
و پسرکی دنبالش می‏کند.
دخترک لرزشی را می‏شنود
که از طنین مهمیز سوارکاری بی‏باک
در ستون‏ها می‏پیچد.

به من بگو آیا مرثیه‏ای ملایم را سفید خواهیم پوشاند؟

سازت را بردار! سازت را بردار شاعر! من ماندنی نیستم؛
بال‏هایم مرا در نسیم بهار بالا می‏برند.
حالاست که باد مرا ببرد؛ به زودی زمین را ترک خواهم کرد.
من اما ذره‏ای از توام؛ برای خدا گوش کن! وقت رفتن است.

تو فکر می‏کنی که من همچون باد پاییزم؟
که بر مزاری اشک می‏نوشد
و درد برایش چیزی جز طعم آب نیست؟
وای شاعر! این منم که به تو بوسه‏ای می‏دهم.
این بطالت توست؛
علف هرزی که می‏خواستم از اینجا برچینم.

جز درد چیزی با این عظمت به ما بر نمی‏گردد
اما برای تحمل کردنش، آه شاعر، گمان مبر
که صدای تو باید این پایین خاموش بماند.
سخت‏ترین ناامیدی‏ها زیباترین سرودها هستند،
و من آن را از ابدیت می‏دانم؛ از ناب‏ترین اشک‏ها.

وقتی که مرغ ماهیخوار، خسته از گذاری طولانی
در مه شبانگاهی به نیزارش برمی‏گردد،
جوجه‏های گرسنه‏ به استقبالش می‏دوند
با نگاه به او که از دور می‏آید، بر آب‏ها می‏ریزند.
با خیال تقسیم شکاری که برایشان آورده،
با فریادهای شادی به سمت پدرشان می‏دوند
با به هم زدن منقارهایشان روی غبغب‏های زشت‏شان.
پدر پیروزمند از تخته سنگی بالا می‏رود،
بال‏هایش را سرپناه جوجه‏ها می‏کند،
شکارچی غمگین به آسمان‏ها چشم می‏دوزد.
خون از شکاف باز سینه‏اش جاری‏ست؛
عمق دریاها را بیهوده گشته است؛
اقیانوس تهی بوده و ساحل خالی؛
به جای هر غذایی قلبش را آورده.
تیره و ساکت، بر سنگ گسترده
پسران اندرون پدر را می‏ﺧورند،
و او در عشقی بی‏همتا، دردش را فرو می‏خورد،
و به خون جاری از سینه‏اش نگاه می‏کند،
در ضیافت مرگش، می‏لنگد و می‏افتد،
مست از خوشی، مهر و ترس.
گاه اما در میان این مراسم قربانی الهی،
خسته از مردن، در عذابی بس طولانی
از اینکه کودکان زنده‏اش نگذارند، می‏ترسد؛
پس بلند می‏شود، بال‏هایش را در باد باز می‏گذارد،
و قلبش را با فریادهای وحشیانه می‏کوبد،
چنین خداحافظی غم‏باری، شبانه شکل می‏گیرد،
مرغان دریایی ساحل‏ها را ترک می‏کنند،
او که رفته اما به ساحل برمی‏گردد،
با حس عبور از مرگ، خودش را به خدا می‏سپارد.

شاعر! این همان کاری‏ست که شاعران بزرگ انجام می‏دهند.
آنها به هر چیزی که زمانی زنده باشد، اجازه‏ی لذت بردن می‏دهند؛
حرف‏های آنها مثل شمشیر است:
یک منحنی روشن خیره کننده در هوا می‏گذرد،
اما همیشه قدری طعم خون نیز در فضا می‏ماند.
شعر از: آلفرد دو موسه
ترجمه‏ی: نفیسه نواب‏پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Saturday، November 15، 2008

صدا

با لحنی خشک و جدی، از پشت پیشخوان که می‏ﺁمد گفت: قطعن خدایی وجود دارد. من گفته بودم به طبیعت اعتقاد دارم. مثل خانم معلم‏ها حرف می‏زد. گفتم آنقدر جدی حرف می‏زنی که با خودم فکر می‏کنم اگر حرفت را قبول نکنم از همین در پرتم می‏کنی بیرون. نشسته بود روبروی من و حوری و دست‏هایش را جفت کرده بود به هم. بلوز یقه اسکی سیاه داشت و یک کت نواردوزی با گردن‏بند قشنگی که جلوی سینه‏اش گره خورده بود. با همان جدیت گفت: نه، من کوچکتر از آنم که کسی را بیرون پرت کنم. توضیح داد که بخاطر ما به وکیل زنگ زده و حتی گفت اگر مشکل داشته باشیم وقت می‏گذارد و همراهمان برای مشاوره می‏ﺁید، فقط بخاطر اصراری که حوری کرده بود. حوری مدام به گوشم می‏خواند که همین‏جا بمان. و من هربار می‏گویم که موضوع فقط اینجا ماندن نیست. قضیه کمی جدی‏ست. برای زندگی کردن پول لازم است. می‏گوید خدا بزرگ است و من می‏دانم که بزرگی خدا با آنچه شعور انسان است فرق دارد. می‏گویم این سالهای سخت را گذرانده‏ایم که چیزی به دانش و شعورمان اضافه شود، نه اینکه هویتمان را به باد بدهیم. می‏گوید کارگری کنید. می‏گویم تا کی کارگری کنیم که به همین جایی که حالا هستیم برسیم؟ حوری زن بسیار مهربانی‏ست که در بهشت دنیا یافتمش. دل می‏سوزاند برای بچه‏های ایرانی که با ظرفیت هوش و استعدادشان چیزی از دیگران کم نداشته باشند. روحیه‏ی خوبی دارد و تازه با شنیدن نگرانی‏های من با این واقعیت مواجه شده که برای گذران زندگی پول لازم است و برای داشتن پول، کار. تازه به این فکر افتاده که اگر غیر قانونی در این کشور بمانی نه بیمه داری و نه کمک هزینه‏ی مسکن و نه حق استفاده از هیچ امکانات دیگری. تمام بچه‏های ایران را بچه‏های خودش می‏داند. فقط فرقمان این است که من می‏گویم زندگی بهتر را بچه‏های ایران باید در خود ایران داشته باشند. اینکه زندگی خوب را در آسایش و امکانات هرجای دیگری پیدا کنی هنر نیست. همه‏ی بچه‏های ایران را هم که نمی‏شود از ایران خارج کرد. کشور ما به خنده‏های شاد کودکانش نیاز دارد. به قهقهه‏ی دختران و پسران جوانش نیاز دارد. به شادی‏ها و بزم‏هایش نیاز دارد. کشور ما به سبزی زمین‏ها و آبادی روستاهایش نیاز دارد. هیچ کس برای سرزمین ما دل نمی‏سوزاند. این منم و تمام بچه‏های شاد سرزمینم که باید یاد بگیریم چطور آبادی را از درون خود شروع کنیم، به خانواده‏هایمان منتقل کنیم و شهرهایمان را بسازیم. من ارزش را فقط به خودم و خانواده‏ی خودم نمی‏دهم که وقت آسایش و خوشی در ذهنم جایی برای دیگران نداشته باشم. با یک گل اگر بهار نمی‏شود، هر گلی نوید بهار است. می‏گویم اگر بنا به کارگری کردن و زندگی مخفیانه‏ی پر هراس باشد که ایران امن‏تر است. مهم فقط آزادی حجاب برای من یک نفر که نیست. مهم فقط امنیت زندگی برای من یک نفر نیست. من این آزادی و امنیت را در کشور خودم می‏خواهم. باز می‏گوید که خدا بزرگ است. این چند ماه بگرد و کار پیدا کن. بهانه پیدا کن و بیشتر بمان. من ولی به این فکر می‏کنم که زمین و آب در سرزمین خودمان کم نداریم که بخواهیم از دیگران التماسش کنیم. در فاصله‏ی این بحث‏ها، صدا چندین بار پشت پیشخوان برگشت و جواب مشتری‏ها را داد. اسمش را که دوباره پرسیدم گفت: صدا. فقط صدا. در ذهنم چیزی گفت: «تنها صداست که می‏ماند». کاش به خودش هم گفته بودم. کافه‏ی کوچک مرتبی داشت و رسم جلب مشتری را خوب می‏دانست. به محض اینکه بلند شدیم، مشتری‏ها جایمان را گرفتند.


حرف‏های پراکنده

+
یک ترجمه‏ی مشترک کار کرده‏ام با محسن عمادی عزیز که دوباره اینجا کپی نمی‏کنم. شعر بلند زیبایی‏ست و روی سایت خودش ببینید. از امکانی که برای این درس‏ها به من می‏دهد ممنونم. اینجا کلیک کنید.

+
از مهر پدرم بی‏بهره‏ام، بخاطر مشغله‏ی زیاد و سرعت پایین اینترنت ایران. مهر مادرم بی‏جواب می‏ماند، بخاطر سیستم بد پست ایران که هرچه برایش عکس فرستاده‏ام دریافت نکرده. به این فکر می‏کردم که چاپارخانه‏ها را خودمان برای ابداع سیستم پستی ساخته‏ایم.

+
در خاطرات دانشجویان دهه‏ی سی می‏ﺧوانی که خارجی‏ها مرد ایرانی را یک شیخ عمامه‏دار شترسوار تصور می‏کرده‏اند. اینجا هنوز حتی بچه‏های جوان شاه ایران را می‏شناسند. اما تصوری که مردم از حالای ایران دارند زن‏هایی با روبنده و چادر سیاه است و فکر می‏کنند وسیله‏ی رفت‏وآمدمان شتر است در راه‏های بیابانی. باور نمی‏کنند وقتی می‏گوییم بزرگراه داریم. به هرکس بگویی ایرانی‏ام بلافاصله ابراز تاسف می‏کند از مشکل انرژی هسته‏ای.

+
اینهمه محصولات صادراتی داریم، ولی در این فروشگاه زنجیره‏ای بزرگی که همه‏جای دنیا شعبه دارد و پر است از محصولات کشورهای عربی، حتی یک نمونه هم از محصولات ایرانی پیدا نمی‏شود. دم از پیشینه‏ی تاریخی‏ پر افتخارمان می‏زنیم ولی در امروزمان چیزی برای مفتخر بودن نداریم. چند وقت پیش یک مرد ایرانی را محاکمه کرده بودند که حتی خانه‏ی محل سکونتش را بیمه نکرده بود که اینجا از پیش پا افتاده‏ترین قوانین است. بیگانه‏ها ما را با این چیزی که هستیم قضاوت می‏کنند.

+
دوستی می‏گوید سیگار نمی‏کشد، چون دلیلی برای سیگار کشیدن پیدا نمی‏کند. فکر کردم این چقدر بهتر است از اینکه آدم سیگار بکشد بخاطر اینکه دلیلی برای سیگار نکشیدن پیدا نکرده باشد. چیز خوبی نیست سیگار. اینجا جوان‏ها خیلی زیاد سیگار می‏کشند. اینجا جوان‏ها راه و رسم مستقل زندگی کردن را بلدند. یعنی که روش زندگی با آنچه شعور زندگی‏ست زمین تا آسمان متفاوت است.

+
دوست فرانسوی گلایه می‏کرد از نباریدن باران و خشک بودن هوا. باور نمی‏کرد که ما چقدر از رطوبت هوای اینجا ناراحتیم. در این کرانه‏های زیبای لاجوردی، گاه رطوبت هوا آنقدر بالاست که هرچه کتاب و لباس برمی‏داری احساس می‏کنی نم کشیده‏اند. اگر مراقب نباشی کاغذها از رطوبت هوا خم می‏شوند. برای من که از کناره‏های کویر آمده‏ام گاه حتی نفس کشیدن هم سخت می‏شود. زانو دردم را رطوبت و سرما تشدید می‏کند. از سرمای لوله‏ها مدام آب می‏چکد کنار دیوار. سه روز است که لباس‏های شسته شده خشک نشده‏اند.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Saturday، November 08، 2008

© Nafiseh Navabpour
نقل مطلب با اشاره به لینک مستقیم مجاز است.
در تنهایی ما همیشه یا جای کسی خالی‌ست، یا نبودن کسی غنیمت است.
خانه‌های آشنا
نشریه‌ها
کتابخانه‌ها
وبلاگ دوستان
پلهای ارتباطی