شاعر، سازت را بردار و به من بوسهای بده؛
رز وحشی غنچههایش را حس میکند، میشکفد،
بهار امشب زاده میشود؛ بادها در آغوشش خواهند گرفت؛
و گنجشک کوچک سپیده را انتظار میکشد،
بهارها، بوتههای سبز جان میگیرند.
شاعر، سازت را بردار و بوسهای به من بده.
امشب، زیر درختان لیمو، بر شاخوبرگهای تیره
پرتوی غروب، لطیفتر از همیشه، خدانگهدار میگوید.
امشب همه چیز گل میدهد: ابدیت طبیعت
خود را میانبارد از رایحه، عشق و زمزمه،
مثل همﺁغوشی سرخوشانهی زوجهای جوان.
شاعر، سازت را بردار؛ شراب جوانی
جوش میزند امشب در رگهای خدا.
سینهام بیقرار است؛ لذت هوس پریشانش میکند.
و بادهای بیگانه آتش بر لبهایم میگذارند.
آه، کودک بی جنب و جوش! نگاهم کن؛ من زیبایم.
به من بگو چیزی از اولین بوسههایمان به یاد داری؟
وقتی که بالهایم را که لمس کرده بودی و رنگ باخته بودی،
و با چشمهای گریان خود را به آغوشم افکندی.
من آن شب تلخی رنجت را تسکین دادم.
افسوس! در اوج جوانی خودت را با عشق میکشتی.
تسکینم بده امشب، من خودم را با امید میکشم.
برای زنده ماندن تا صبح، به دعا نیاز دارم.
شاعر، سازت را بردار؛ این منم،
که در این شب غمگین و ساکت،
برای گریستن با تو، از بلندی آسمانها به زیر آمده است؛
مثل پرندهای که جوجهها صدایش زده باشند.
بیا، تحمل کن ای یار. تلخیهای تنهایی
فرسودهات میکنند، در دلت چیزی شکوه میکند؛
عشقهایی خواهی یافت، میدانم، عشقهای زمینی،
سایهای از خوشی، چیزی شبیه خوشبختی.
بیا دربرابر خدا سرود بخوانیم؛ در افکار تو،
در خوشیهای از دست رفتهات، در کیفرهای گذشتهات؛
بیا با هم از خوشبختی حرف بزنیم، از بالیدن و از دیوانگی،
و این رویای ما باشد، و زایشمان.
.jpg)
به من بگو، امروز صبح،
وقتی که روز به پلکهایت ضربه زد،
کدام فرشتهی غمگین بر بالینت زانو زده بود،
یاسها را بر پیراهن نازکت میتکاند،
و تمام عشقهای رویاییاش را برایت بازگو میکرد؟
به من بگو آیا صیاد را
در کوهستانهای پرنشیب دنبال خواهیم کرد؟
گوزن او را میپاید؛ گریه میکند و التماس میکند؛
خلنگزارش او را انتظار میکشد؛ برههایش هنوز نوزادند؛
صیاد میزندش، گلویش را میبرد، و با قلبی که هنوز زنده است
جسدش را بر دوش سگهای عرق کرده میاندازد.
به من بگو آیا دخترکی را با گونههای سرخ نقاشی خواهیم کرد؟
سر به هوا، کنار مادرش، به مراسم نیایش میرود
دعا روی لبهای نیمه بازش فراموش شده
و پسرکی دنبالش میکند.
دخترک لرزشی را میشنود
که از طنین مهمیز سوارکاری بیباک
در ستونها میپیچد.
به من بگو آیا مرثیهای ملایم را سفید خواهیم پوشاند؟
سازت را بردار! سازت را بردار شاعر! من ماندنی نیستم؛
بالهایم مرا در نسیم بهار بالا میبرند.
حالاست که باد مرا ببرد؛ به زودی زمین را ترک خواهم کرد.
من اما ذرهای از توام؛ برای خدا گوش کن! وقت رفتن است.
تو فکر میکنی که من همچون باد پاییزم؟
که بر مزاری اشک مینوشد
و درد برایش چیزی جز طعم آب نیست؟
وای شاعر! این منم که به تو بوسهای میدهم.
این بطالت توست؛
علف هرزی که میخواستم از اینجا برچینم.
جز درد چیزی با این عظمت به ما بر نمیگردد
اما برای تحمل کردنش، آه شاعر، گمان مبر
که صدای تو باید این پایین خاموش بماند.
سختترین ناامیدیها زیباترین سرودها هستند،
و من آن را از ابدیت میدانم؛ از نابترین اشکها.
وقتی که مرغ ماهیخوار، خسته از گذاری طولانی
در مه شبانگاهی به نیزارش برمیگردد،
جوجههای گرسنه به استقبالش میدوند
با نگاه به او که از دور میآید، بر آبها میریزند.
با خیال تقسیم شکاری که برایشان آورده،
با فریادهای شادی به سمت پدرشان میدوند
با به هم زدن منقارهایشان روی غبغبهای زشتشان.
پدر پیروزمند از تخته سنگی بالا میرود،
بالهایش را سرپناه جوجهها میکند،
شکارچی غمگین به آسمانها چشم میدوزد.
خون از شکاف باز سینهاش جاریست؛
عمق دریاها را بیهوده گشته است؛
اقیانوس تهی بوده و ساحل خالی؛
به جای هر غذایی قلبش را آورده.
تیره و ساکت، بر سنگ گسترده
پسران اندرون پدر را میﺧورند،
و او در عشقی بیهمتا، دردش را فرو میخورد،
و به خون جاری از سینهاش نگاه میکند،
در ضیافت مرگش، میلنگد و میافتد،
مست از خوشی، مهر و ترس.
گاه اما در میان این مراسم قربانی الهی،
خسته از مردن، در عذابی بس طولانی
از اینکه کودکان زندهاش نگذارند، میترسد؛
پس بلند میشود، بالهایش را در باد باز میگذارد،
و قلبش را با فریادهای وحشیانه میکوبد،
چنین خداحافظی غمباری، شبانه شکل میگیرد،
مرغان دریایی ساحلها را ترک میکنند،
او که رفته اما به ساحل برمیگردد،
با حس عبور از مرگ، خودش را به خدا میسپارد.
شاعر! این همان کاریست که شاعران بزرگ انجام میدهند.
آنها به هر چیزی که زمانی زنده باشد، اجازهی لذت بردن میدهند؛
حرفهای آنها مثل شمشیر است:
یک منحنی روشن خیره کننده در هوا میگذرد،
اما همیشه قدری طعم خون نیز در فضا میماند.
شعر از: آلفرد دو موسه
ترجمهی: نفیسه نوابپور
برچسبها: شعرترجمه