به خورشید سلام می‌کنم  


وبلاگ شخصی نفیسه نواب‌پور
یک نوشته‌ی کوتاه
یادتون باشه اگه یه خانوم حامله همراهتون بود، اگه حتی پشت بهش کنید و دود سیگارو سمت هواکش بدید، حتی اگه تو بالکن برید و لای درو باز بذارید، بوی دود اذیتش می‏کنه. اگه سیگارو پشت در خاموش کنید و بعد به اتاقش برید بازم بوی نفستوت اذیتش می‏کنه. حتی از جلوی در اتاقش که بگذرید اذیت می‏شه. اگه چیزی بهتون نگفت فکر نکنید همه جور ملاحظه کردید. اون بهرحال فهمیده شما سیگار می‏کشید. نفسش تنگ می‏شه. با حالت عادی فرق می‏کنه.
حرفی از جایی
سپیدار، برگت سپید به تاریکی نگاه می کند
موی مادر من هرگز سپید نشد
قاصدک، اوکرایین چقدر سبز است
مادر زرین موی من به خانه نیامد
ابر پر باران، چشمه ها را تشنه میگذاری ؟
مادر خاموش من برای همه اشک می ریزد
ستاره‌گرد، توروبان‌طلایی‌رابه‌دورخودحلقه‌میکنی
قلب مادر مرا سرب از هم درید
در چوب بلوطی، توراچه کسی از پاشنه درآورد؟
مادر ظریف من نمی تواند به خانه بیاید .

پل سلان ...بیشتر
بایگانی ماهانه

رنجش را به که خواهد گفت...

رنجش را به که خواهد گفت
دختری که هیچ دلداری ندارد؟

چطور می‏زید،
دختری که یاری ندارد؟
حتی پاره‏ای از روز نمی‏ﺧوابد
همیشه چشم‏انتظار است.
عشق است که بیدارش نگه می‏دارد
و مانع خواب است.

به که می‏گوید اندیشه‏اش را
دختری که دلداری ندارد؟

چه خوب است داشتن دو یار
دو، سه یا چهار،
من اما حتی یکی ندارم
برای سرخوشی‏ام.
افسوس! زمان می‏گذرد
پستان‏هایم آب می‏شوند.

به که می‏گوید اندیشه‏اش را
دختری که دلداری ندارد؟

نیازمند انسانیت بسیارم
و شجاعت بسیار
که زودتر از فردا، همین امروز
از شدت خشم بمیرم
تا در چنین کسالتی زندگی نکنم

به که می‏گوید اندیشه‏اش را
دختری که دلداری ندارد؟
شعر از: کریستین دو پیزان
ترجمه‌ی:نفیسه نواب‌پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Friday، January 30، 2009

سایه


دیشب دیدم
یک نیمه از ماه گم شده
می‏گفتند سایه افتاده روی ماه
این سایه از کجاست
که فقط روی یک نیمه از ماه می‏افتد؟

برچسبها:

تاریخ ارسال: Friday، January 23، 2009

بچه‏ها سلام

می‏گم «بچه‏ها» بهتون بر نخوره. خیلی هم خوشتون بیاد. بهتر از اینه که بگم: سلام پیرمردا و پیرزنای مردنی. حالا هرچی. اومدم عین همون چیزی که تو وبلاگ یاهو سیصدوشصت نوشتم اینجا کپی کنم، دیدم نمی‏شه. اون مال بچه‏های همون جا بود. پس مجبورم یه جور دیگه بنویسم. ولی آخه چه جوری؟ گفتن نداره. خودتون می‏بینید. بعید می‏دونم کسی متوجه اینهمه تحولات رو صفحه نشده باشه.
واسه بچه‏های یاهو گفتم، اینجام بگم که قرار بود موقع تولد وبلاگم یکسری تغییرات رو صفحه‏ش بدم که جور نشد و فکرش هی همینجوری تو سرم چرخید تا آخر سر یه چیزی از آب دراومد، اینجوری. قصدم این بود که فضاهای پراکنده‏م رو یکی کنم. حالا در واقع فضاهایی که از وبلاگ یاهو دوست داشتم منتقل کردم اینجا. یه فضا برای نوشتن یه جمله‏ی کوتاه، یه فضا برای عکس و یه فضا برای نوشته‏هایی که قرار نیست آرشیو بشن درست کردم. نوشته‌هایی که قرار نیست آرشیو بشن همون نوشته‌هان که به قول خودم تاریخ مصرف دارن.
بذارین براتون بگم:
نوشته‏ها دو جورن: یکی اونایی که نوشته می‏شن برای همیشه و یکی اونایی که اعتبارشون زود تموم می‏شه. من برحسب اعتبار نوشته‏ها و بلند و کوتاهی تاریخ مصرفاشون اونا رو دسته بندی می‏کنم. یه سری نوشته‏ها هستن مث چیزایی که تو اخبار خونده می‏شن که تاریخ مصرفشون گاهی ممکنه حتی فقط یه لحظه یا چند ساعت باشه. مث اینکه بگن الان ساعت چنده یا اینکه بیرون داره بارون میاد. من از اینجور نوشته‏ها خوشم نمیاد. نوشته‏های دیگه‏ای هستن که تاریخ مصرفشون طولانی‏تره. مث یه خاطره که ممکنه آدم دوست داشته باشه واسه کسی تعریف کنه و اگه کسی نبود و خاطره تعریف نشد، فراموش می‏شه و آدم یه خاطره‏ی جدیدتر پیدا می‏کنه برای تعریف کردن. اینجور نوشته‏ها به درد گفتن می‏خورن ولی به درد آرشیو شدن نمی‏خورن. آدم یه چیزی تعریف می‏کنه، کسی اگه شنید که شنید، اگه نه، هیچ فرقی نمی‏کنه. ولی نوشته‏های دیگه‏ای هستن که تاریخ مصرف ندارن یا ممکنه تاریخ مصرفشون خیلی خیلی طولانی باشه. اینطور نوشته‏ها یه چیزایی هستن مث شعر. آدم می‏خونه و ازش می‏گذره. دوباره بهش برمی‏ﺧوره، دوباره می‏خوندش و باز براش تازگی داره. هزار سال دیگه هم مردمی اگه اون شعر رو بخونن، باز براشون تازگی داره و ازش لذت می‏برن. البته همه‏ی شعرهام اینطوریا نیستن. ولی نوشته‏ای ارزش داره که تاریخ مصرف نداشته باشه یا تاریخ مصرفش خیلی خیلی طولانی باشه. من سعی می‏کنم اینجا رو وبلاگم اینطور نوشته‏ها رو آرشیو کنم. باقیشو کوچولو اون کنار می‏نویسم و بعد دیلیت می‏کنم.

برچسبها: ,

تاریخ ارسال: Sunday، January 18، 2009

اخترک چهارم

تمام هفته‏ی پیش به خودم می‏پیچیدم سر قضایایی که می‏شنیدم از دوستان شاملو. عجیب نبود که شب‏ها خواب شاملو و دوستان ندیده‏اش را ببینم. عجیب نبود که میان گیجی و سردرگمی دست‏وپا بزنم. همان شب درگیر مهمانی و جشن بودم و نمی‏دانستم در بیرون خودم حاضر باشم، یا درونم. با دوستان از تاریخ حرف می‏زدیم و از اتفاق. گاه هم درمانده می‏شدیم. دلگرمی‏مان فقط موزه‏ی مجازی خانه‏ی شاملو بود. همین و همین. درونم را چیزی می‏فشرد که «بغضم اگر بترکد» و می‏دانستم که نباید بترکد. نشسته‏ام اینجا و از این ناراحتم که کمکی نیستم. این چند روز خبرها را از سایت‏های دیگر می‏گرفتم و از سکوت سایت شاملو متعجب بودم. امروز بالاخره دیدم که این سکوت شکسته. به حکم انتقاد باید بگویم که سایت شاملو مایه‏ی دلگرمی است. حرفی که آنجا نوشته می‏شود حکم حضور دوست را دارد کنار دوست. حس تنهایی را کم می‏کند.
فکر کردم از شاملو چیزی اینجا بگذارم، برایم سخت است انتخاب از میان مجموعه‏ای که نمی‏شود کل بودنشان را به هم ریخت. این بود که از شازده کوچولو کمک گرفتم و به اخترک چهارمش رفتم که ببینم خرید و فروش اصلن چه معنا و حسی ممکن است داشته باشند. دلم نمی‏ﺧواهد هیچ کدام از یادگارهای شاملو را داشته باشم. مالک چیزی بودن حرمتش را می‏شکند و عاشقی را می‏کشد. شاید پراکنده مثل نور ماه، وسعت، بی‏اندازه و بی‏مهار شود.
این لینک‌ها را ببینید: خبرنامه‏ی شاملو و اخترک چهارم

برچسبها:

تاریخ ارسال: Saturday، January 17، 2009

بی‏نام




شصت روز زمان لازم است
تا از این رود بگذری

پنجاه‏وپنج روز، تا که پلی بسازی و
به ساعتی از آن بگذری

پنج روز هم... استراحت کن،
خوش باش.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Wednesday، January 14، 2009

کوتاه





ایکاش سگ بودم
همه جا را بو می‏کشیدم
پای درخت‌ها می‏شاشیدم
لاشه‏ای خشکیده را دندان می‏زدم
و راست می‏آمدم پیش تو.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Thursday، January 08، 2009

ساعت‏های پراگ

«ساعت بزرگ «هتل شهر» در شهر قدیمی یادگاری از قرن پانزدهم است. از سه قسمت مجزا تشکیل شده: نمایش مجسمه‏های کوچک، محیط و گاهشمار. نمایش مجسمه‏های کوچک هرساعت با حضور یک اسکلت، نشانه‏ی مرگ، آغاز می‏شود. او با یک دست طناب زنگ را می‏گیرد و با دیگری ساعت شنی را بالا می‏آورد. نمایش با آواز خروسی تمام می‏شود».
«یهودیان اعداد را نمی‏شناختند: هر حرف از الفبای عبری ارزش عددی خودش را داشته، تقریبن شبیه لاتین قدیمی. حروف عبری همچون بسیاری از زبان‏های شرقی از راست به چپ نوشته می‏شوند و به همین دلیل است که ساعت هتل شهر یهودیان برعکس می‏گردد».

پراگ، پراگ، درخشش طلا
قدم می‏زدیم
تو بس سبک
بر بازوان من، بس جوان، بس روشن
پراگ صدها برج
و هزاران کلیسا
زیر آسمان مرواریدگون ژانویه
و عشق ما
با ما
سر خم کرده بود بر امواج رود
بین طاق‏های پل

ساعت هتل شهر
آذین شده، مثل یک کیک عسلی بزرگ
در نوئل‏های اسپانیایی
شماره‏های نقره‏ای پریده‏رنگ داشت
و خروس مدام می‏خواند
مثل هر سپیده‏دم زندگی
مرگ دیگر زنگ نمی‏زد
دستگاه از کار افتاده بود
و ما مسخره‏اش می‏کردیم
که مرگ، نامیراست
بس غافل بود
قلب‏های چون میخک شکفته‏مان

نه چندان دور از هتل قدیمی شهر
در محله‏ی یهودیان
ساعتی با نشانه‏های عبری بود
که عقربه‏هایش در خلاف جهت می‏چرخیدند
گویی زمان را آزاد می‏کرد
و دنیایی می‏آفرید
بی‏شروع و بی‏پایان
که آنجا خوشبختی، چشم‏های تو را داشت
آه، عشق گذشته‏ی من

نمی‏توانم آن زمستان آواره را برگردانم
بی اینکه یادی از پراگ کنم و دیوارهای قدیمی‏اش
و بی اینکه آخرین شعر را به یاد بیاورم
شعری که دوپاره بود
در کوچه‏های قصر
بی اینکه از میدان وانسیسلاس یاد کنم
شب
وقتی که روز و شب
بالای سر ما
با مفهومی معکوس می‏گشتند
مثل عقربه‏های دو ساعت
در آن ژانویه‏ی پراگ
که مرگ و زمان
دست از دنبال کردنمان کشیده بودند.
شعر از: امانوئل روبله
ترجمه‏ی: نفیسه نواب‏پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Monday، January 05، 2009

شلیته



(شلیته نوعی دامن کوتاه گشاد و پرچین است که قدیم زنان روی شلوار می‌پوشیدند. –لغتنامه‌ی دهخدا)

برچسبها:

تاریخ ارسال: Saturday، January 03، 2009

© Nafiseh Navabpour
نقل مطلب با اشاره به لینک مستقیم مجاز است.
در تنهایی ما همیشه یا جای کسی خالی‌ست، یا نبودن کسی غنیمت است.
خانه‌های آشنا
نشریه‌ها
کتابخانه‌ها
وبلاگ دوستان
پلهای ارتباطی