رنجش را به که خواهد گفت
دختری که هیچ دلداری ندارد؟

چطور میزید،
دختری که یاری ندارد؟
حتی پارهای از روز نمیﺧوابد
همیشه چشمانتظار است.
عشق است که بیدارش نگه میدارد
و مانع خواب است.
به که میگوید اندیشهاش را
دختری که دلداری ندارد؟
چه خوب است داشتن دو یار
دو، سه یا چهار،
من اما حتی یکی ندارم
برای سرخوشیام.
افسوس! زمان میگذرد
پستانهایم آب میشوند.
به که میگوید اندیشهاش را
دختری که دلداری ندارد؟
نیازمند انسانیت بسیارم
و شجاعت بسیار
که زودتر از فردا، همین امروز
از شدت خشم بمیرم
تا در چنین کسالتی زندگی نکنم
به که میگوید اندیشهاش را
دختری که دلداری ندارد؟
تاریخ ارسال: Friday، January 30، 2009
دختری که هیچ دلداری ندارد؟

چطور میزید،
دختری که یاری ندارد؟
حتی پارهای از روز نمیﺧوابد
همیشه چشمانتظار است.
عشق است که بیدارش نگه میدارد
و مانع خواب است.
به که میگوید اندیشهاش را
دختری که دلداری ندارد؟
چه خوب است داشتن دو یار
دو، سه یا چهار،
من اما حتی یکی ندارم
برای سرخوشیام.
افسوس! زمان میگذرد
پستانهایم آب میشوند.
به که میگوید اندیشهاش را
دختری که دلداری ندارد؟
نیازمند انسانیت بسیارم
و شجاعت بسیار
که زودتر از فردا، همین امروز
از شدت خشم بمیرم
تا در چنین کسالتی زندگی نکنم
به که میگوید اندیشهاش را
دختری که دلداری ندارد؟
شعر از: کریستین دو پیزان
ترجمهی:نفیسه نوابپور
ترجمهی:نفیسه نوابپور
برچسبها: شعرترجمه



