به خورشید سلام می‌کنم  


وبلاگ شخصی نفیسه نواب‌پور
یک نوشته‌ی کوتاه
یادتون باشه اگه یه خانوم حامله همراهتون بود، اگه حتی پشت بهش کنید و دود سیگارو سمت هواکش بدید، حتی اگه تو بالکن برید و لای درو باز بذارید، بوی دود اذیتش می‏کنه. اگه سیگارو پشت در خاموش کنید و بعد به اتاقش برید بازم بوی نفستوت اذیتش می‏کنه. حتی از جلوی در اتاقش که بگذرید اذیت می‏شه. اگه چیزی بهتون نگفت فکر نکنید همه جور ملاحظه کردید. اون بهرحال فهمیده شما سیگار می‏کشید. نفسش تنگ می‏شه. با حالت عادی فرق می‏کنه.
حرفی از جایی
سپیدار، برگت سپید به تاریکی نگاه می کند
موی مادر من هرگز سپید نشد
قاصدک، اوکرایین چقدر سبز است
مادر زرین موی من به خانه نیامد
ابر پر باران، چشمه ها را تشنه میگذاری ؟
مادر خاموش من برای همه اشک می ریزد
ستاره‌گرد، توروبان‌طلایی‌رابه‌دورخودحلقه‌میکنی
قلب مادر مرا سرب از هم درید
در چوب بلوطی، توراچه کسی از پاشنه درآورد؟
مادر ظریف من نمی تواند به خانه بیاید .

پل سلان ...بیشتر
بایگانی ماهانه

هیپریون

درست مث تو قصه‏ها بود
یه دختر جوون و خوشگل
مث همیشه
می‏خوام براتون از یه خانواده‏ی اشرافی بگم.

سفید بود، مث برف
یکی یه دونه
مث یه باکره بود، بین فرشته‏ها
ماه، وسط آسمون.

تو تاریکی طاقای بلند
تند و تیز می‏رفت سمت اون پنجره‏ی روشن
که هیپریون از اونجا پیدا بود.

دختر اونو می‏دید که رو دریاها
می‏درخشه و بالا میاد
و قایقای سیاه رو
رو یه جاده‏ی پرت، پیش می‏بره.

دختر هر روز اونو می‏دید
و اینطوری گر می‏گرفت؛
اونم به نوبه‏ی خودش
عاشق دخترک شد.

انگار که تو رویاهاش، دختره
همه لحظه‏هاشو تو دست می‏گرفت
و فوت می‏کرد سمت اون
اینطوری قلبش و روحش پر می‏شدن.

کی می‏دونست که اون واسه چند نفر
شبو روشن کرده بود
وقتی می‏رسید به قصر تاریک و
دختره جلو روش ظاهر می‏شد.

پا به پا، پشت سر دختره
می‏سرید و می‏لغزید
و از اخگرای سردش
یه رشته‏ی داغ می‏بافت.

و وقتی که شاهزاده خانوم می‏خوابید
وقتی که آروم رو تختش دراز می‏شد
اون می‏رفت و نزدیکش می‏شد
و دستای شاهزاده
مژه‏های نورانی‏شو می‏بست.

و از آینه نور زیاد
مث سیل رو تن دختره می‏ریخت
پلکای لرزونش آروم می‏گرفتن
صورتشو برمی‏گردوند.

دختره تو آینه
یه خنده می‏دید که می‏لرزه
خندهه می‏خواست از وسط رویاها
با یه جاذبه‏ی قوی
خودشو به قلب دختره برسونه.

و دختره روبروش گریه می‏کرد:
شاهزاده‏ی شبای روشنم
بیا
پس چرا نمیای؟

هیپریون شیرین من
رو یه پرتوی نور سر بخور
از آسمون پایین بیا
که آتش جاویدت
همه‏ی زندگیمو روشن کنه.

[...]

آه، بیا گنجینه‏ی من
دنیای رویا را رها کن
منم هیپریون، عاشق تو
زیباترین عروس دنیا خواهی بود.

پدر، خواهش می‏کنم مرا از این زندان برهان
و از این ابدیت سنگینی که در آن اسیرم
بلندترین نردبام دنیا
تو را برای همیشه راحت می‏کند.

بخت دیگری به من بده
هر قیمیتی که باشد
چون تو حقیقت مرگی
و سرچشمه‏ی زندگی.

نگاه پر اشتیاق مرا بگیر
و هاله‏ام را که همیشه می‏درخشد
در عوض ساعتی به من فرصت بده
ساعتی برای عشقی بی‏نظیر...
این اقبال است که شما را
در تنگنا می‏فشرد
من اما در دنیای بزرگم
سرد و جاوید باقی می‏مانم.

[...]
شعر از: میهای امینسکو
ترجمه‏ی: نفیسه نواب‏پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Saturday، February 28، 2009

درمورد ژان‌پل سارتر

ژان‏پل سارتر ۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ در خانواده‏ای از طبقه‏ی متوسط مرفه یا باصطلاح بورژوازی به دنیا آمد. مادرش از خانواده‏ی سرشناس آلاسکایی بود و پدرش صنعتگر و افسر نیروی دریایی. در یک سالگی پدرش را از دست می‏دهد و مادرش را شیفته‏وار دوست می‏دارد. سارتر در «نامه های کوتاه» از کودکی خود می‏گوید: «حقیقت من، شخصیت من و اسم من در دست بزرگترها بود. من یک بچه بودم و زندگی را از دید آنها می‏دیدم: هیولایی که آنها با تاسف‏هایشان می‏ساختند». مادرش بعدها با صنعتگر جوان دیگری ازدواج می‏کند و خانواده بخاطر حرفه‏ی او، به راشل می‏روند که سارتر آنجا را نمی‏پسندد. رتبه‏ی تحصیلی‏اش افت می‏کند و به همین دلیل او را به پاریس برمی‏گردانند. مدرسه‏ی «هنری چهارم» در پاریس محل امنی برای ژان‏پل جوان می‏شود که با «پل نیزان»، یکی از بهترین دوستانش، آنجا آشنا می‏شود. آنها تحت تاثیر فلسفه‏ی برگسون وارد دانشسرای عالی می‏شوند که به گفته‏ی «دنیس برتوله» سال 1924 از درخشان‏ترین سالهای این دانشسراست. استاندل، والری و پروست نویسنده های محبوب سارتر هستند که او را به سمت ادبیات و سینما می‏کشند. پس از گذراندن این سالها، نیزان ازدواج می‏کند و به حزب کمونیست می‏پیوندد. از نظر سارتر ولی زندگی جستجوی بی‏پایانی‏ست که به الحاق هیچ حزبی درنمی‏ﺁید. او یک سال بعد در 1929 با «سیمون دوبوار»، استاد جوان هنر و ادبیات آشنا می‏شود که خیلی زود پیوندی عاشقانه با این مضمون می‏بندند: همه چیز را به هم گفتن، همیشه به خاطر دیگری بودن، اما نه در عشق‏های هم سو. این پیمان به صورت یک مدلی انقلابی و پذیرفتنی شکل می‏گیرد. آنها در طول بیست سال زندگی مشترکشان عشق‏ها و هم‏خوابه‏های دیگر را تجربه کردند اما کسی نتوانست پیوند عمیق میانشان را به هم بزند.

زندگی سارتر و سیمون دوبوار درواقع در سفرهایشان شکل می گیرد. آنها به بارسلون، کوبا، هلند، برلین، ساهارا، آفریقای سیاه و خیلی جاهای دیگر می‏روند. اما در دهه‏ی پنجاه روش زندگی شان را تغییر می دهند و هرچیزی که زندگی را بیهوده مصرف می‏کند و آن را به نابودی می‏کشد را محدود می‏کنند. با این حال آنها در همه‏ی مبارزه‏ها حاضرند: در برابر جنگ هندوچین، دربرابر جنگ الجزیره، دربرابر جنگ ویتنام. آنها همچنین از مدافعان جنبش دانشجویی «می 68» هستند. آنها الگوی جوانان می‏شوند و هر جایی که ستمی وجود دارد، حاضر می‏شوند؛ حتی برای دفاع از زمین‏های روستاییان لارزاک که مخصوص پناهنده‏های ویتنام است.
می‏توان ادعا کرد که کافه‏های «سن‏ژرمن‏دِپره» و «فلور» شهرت جهانی امروز خود را مدیون حضور سارتر هستند. او بعد از جنگ برترین چهره‏ی جریان چپ بود. در کافه فلور یک میز و یک خط تلفن داشت، درست مثل یک دفتر کار که فیلسوف‏ها، نویسنده‏ها، بازیگران، نقاش‏ها و تمام هنرمندان و روشنفکران پاریس را دور خود جمع می‏کرد. او آنجا با اسم «ژان‏سول پارتر» مشهور بود. اسم مستعار «بوری ویان» نیز متعلق به سارتر بود.

در سال 1944 سارتر از کار دولتی کناره می‏گیرد و به روزنامه نگاری مشغول می‏شود. کمی بعد به نمایندگی از طرف روزنامه‏های «کومبا» و «لوفیگارو» به آمریکا می‏رود و آنجا با هنرمندان تبعید شده‏ی فرانسوی ملاقات می‏کند. روزنامه‏ی «عصر جدید» در سال ۱۹۴۵ با عضویت سیمون دوبوار و مرلوپونتی آغاز به کار می‏کند که به دفاع از استقلال و حقوق افراد می‏پردازد. از جمله جنجال‏های این روزنامه محکوم کردن کتاب «مرد شوریده»ی کامو بود توتالیتاریسم استالینی را محکوم می‏کرد. سارتر در جواب اعتراض به کامو می‏نویسند: «دوستی ما ساده نبود، اما من از آن پشیمانم. اگر دستاویزش می‏کنی پس باید از هم بگسلد. کتاب تو گواه ساده‏ی نادانی فلسفی توست».
سارتر در پی کنفرانس مشهور «هستی‏گرایی، انسان‏گرایی» پیشروی نظریه‏ی هستی‏گرایی شد، اما شبیه دیگران نبود. او در خلال سال‏های 1931 و 1946 در هتل گردوخاک گرفته‏ای زندگی می‏کرد و قدم زدن در بندر و نشستن در کافه‏ی ملوانان و رستوران‏های پر از دود سیگار و نوشیدن آبجو را دوست داشت. در خلال همین سالها، او «ژید»، «سلین» و «فاکنر» را در میان دانش‏آموزانش کشف کرد.
سارتر نوشتن رمان را از نوجوانی آغاز کرده بود، اما برای انتشار آثارش به مشکل می‏خورد. او درواقع رمان‏هایی که دوست می‏داشت را بازنویسی می‏کرد. درسال ۱۹۳۶ سومین ویرایش اولین رمانش را به نام مالیخولیا نوشت که سرانجام در سال ۱۹۳۸ گالیمار انتشار آن را با عنوان «تهوع» پذیرفت. سارتر بخاطر این رمان در سال 1964 برنده‏ی جایزه‏ی نوبل شد که آن را نپذیرفت.
سارتر در 19 آوریل 1980 پس از یک دوره نابینایی در بیمارستان بروسه‏ی پاریس درگذشت. مردم بسیاری در مراسم خاکسپاری‏، جسدش را از بیمارستان تا گورستان مون‏پارناس همراهی کردند. روزنامه‏نگاران و اندیشمندان سراسر دنیا از این واقعه ابراز تاسف کردند. می‏گویند او تنها کسی بود که توانست فلسفه را از فضای کوچه و بازار بالا ببرد.




حرف‏های خواندنی از سارتر


- من افراد هم‏سن خودم را دوست ندارم. همه‏ی افرادی که می‏شناسم جوان تر از من هستند. افراد مسن افکار غیر قابل انعطاف دارند. آنها از آنچه که امروزه می‏گذرد، از تغییراتی که در زندگی امروز بوجود آمده است، احساس آشفتگی می‏کنند. آنها کسل کننده‏اند.
- کار من، روش زندگی‏ام و تلاشم نوشتن و آموختن است که به من پول و لذت می‏بخشد. من این پول را برای خودم خرج می‏کنم، نه برای خرید سهام.
- من همه‏ی ایده‏هایم را همان وقتی که در حال شکل گرفتن بودند برای سیمون دوبوار می‏گفتم. چون او تنها کسی بود که سطح شناختش از من و از افکارم، به اندازه‏ی خود من بود. او یک هم‏صحبت خوب و یک لطف بی‏نظیر بود.
- من هیچ‏وقت احساس گناه نمی‏کنم و گناهکار نیستم.
- جنگ زندگی من را به دو بخش تقسیم کرد: قبل و بعد از آن. گذری از جوانی به بلوغ. از خودگرایی به جامعه‏گرایی.
- هیچ انسان آزادی نباید از انسانی مثل خودش دستور بگیرد.
- سیاست، دفاع کردن از یک اعتقاد سیاسی نیست، اما افرادی با روش زندگی یکسان را دور هم جمع می‏کند. بنابراین فعالیت مهمی‏ست در جهان.
- انقلاب یعنی یک روند طولانی برای منتهی شدن به سرانجامی مهم: بوجود آمدن جامعه‏ای دیگر. ترس، زمانی طولانی ادامه خواهد داشت برای رسیدن به جامعه‏گرایی آزاد.
- من فکر می‏کنم که شفافیت باید جانشین مخفی‏کاری شود. غیرممکن است که ما بدن‏هایمان را به هم واگذار کنیم و ایده‏هایمان را مخفی نگه داریم.
- من زیاد سفر کردم. ولی نه فقط برای رفتن از یک کشور به کشور دیگر. من برای رسیدن از یک تجربه‏ی اجتماعی به تجربه‏ای دیگر سفر می‏کنم.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Monday، February 09، 2009

بیوگرافی رومن گری

رومن کاکو، هشت می ۱۹۱۴ در لیتوانی متولد شد و در چهارده سالگی به نیس، شهری در جنوب فرانسه آمد. تحصیلاتش را در دبیرستان ماسنا و دانشکده‏ی اکس‏آن‏پروانس تکمیل کرد و در پاریس لیسانس حقوق گرفت. در ۱۹۳۵ تبعه‌ی فرانسه شد و برای خدمت در نیروی هوایی به خدمت سربازی رفت. بین سیصد نفر رتبه‏ی ممتاز به دست آورد، ولی به علت اصلیت خارجی‌اش نمی‏توانست درجه‏ی افسری داشته باشد. در ژوئن ۱۹۴۰ در یک واحد رزمنده با نام «رومن گری» درخواست خدمت کرد و این نام را تا به آخر حفظ کرد. در طول جنگ برای ماموریت‌هایی فرستاده شد و در زمان آزادی فرانسه نیز حضور داشت. در این دوره او اولین رمانش به نام «آموزش اروپایی» را نوشت و در سال ۱۹۴۵ با «لسلی بلانش» ازدواج کرد. بعد از جنگ وارد اسکله‌ی اورسی شد. در ۱۹۵۲ منشی نماینده فرانسوی سازمان ملل متحد در نیویورک شد و سپس در ۱۹۵۵ همین سمت را در لاندرس به دست آورد. در ۱۹۵۶ کنسول عمومی فرانسه در لوس‏آنجلس شد و جایزه‌ی گونکور را برای «ریشه‌های آسمان» دریافت کرد. در ۱۹۶۰ به پاریس برگشت و با «ژان سوبر» آشنا شد که کمی بعد با هم ازدواج کردند و صاحب دختری به نام «الکساندر دیه‏گو گری» شدند. در ۱۹۶۷، بعد از سالها کار نویسندگی و تولید دو فیلم «پرندگان بزودی در پرو می‏میرند» و «کیل» مشغول کار در وزارت اطلاعات شد. در سال ۱۹۷۴ «نازنازی گنده» را با اسم مستعار «امیل آژار» منتشر کرد. این کتاب حس کنجکاوی را در میان ادبای پاریس برانگیخت تا هویت نویسنده را بشناسند. کمی بعد، گری در ۱۹۷۵ با نام اصلی‏اش «زندگی دربرابر زندگی» را منتشر می‏کند و برنده‏ی جایزه‌ی گونکور می‏شود. سپس «دروغ» و «هراس پادشاه سلومون» را با اسم «آژار» منتشر کرد. بعد دوباره «بلیط شما تا آخر این محدوده بیشتر اعتبار ندارد»، «درخشش زن»، «گنجایش روح»، نمایشنامه‏ی «نیمه‏ی درست»، «دلقک های تغزلی» و «بادبادک‏ها» را با نام اصلی خودش منتشر کرد. هویت «امیل آژار» تا بعد از خودکشی رومن گری در دوم دسامبر ۱۹۸۰ ناشناخته می‏ماند. تشییع جنازه اش در کلیسای سن لویی پاریس انجام می‌شود و به خواست خودش، خاکسترش را به دریای مونتون می‏ریزند. گالیمار در در سال ۱۹۸۱ «زندگی و مرگ امیل آژار» که در واقع وصیت‏نامه‏ی ادبی رومن گری بود را منتشر کرد.

برچسبها:


© Nafiseh Navabpour
نقل مطلب با اشاره به لینک مستقیم مجاز است.
در تنهایی ما همیشه یا جای کسی خالی‌ست، یا نبودن کسی غنیمت است.
خانه‌های آشنا
نشریه‌ها
کتابخانه‌ها
وبلاگ دوستان
پلهای ارتباطی