به خورشید سلام می‌کنم  


وبلاگ شخصی نفیسه نواب‌پور
یک نوشته‌ی کوتاه
یادتون باشه اگه یه خانوم حامله همراهتون بود، اگه حتی پشت بهش کنید و دود سیگارو سمت هواکش بدید، حتی اگه تو بالکن برید و لای درو باز بذارید، بوی دود اذیتش می‏کنه. اگه سیگارو پشت در خاموش کنید و بعد به اتاقش برید بازم بوی نفستوت اذیتش می‏کنه. حتی از جلوی در اتاقش که بگذرید اذیت می‏شه. اگه چیزی بهتون نگفت فکر نکنید همه جور ملاحظه کردید. اون بهرحال فهمیده شما سیگار می‏کشید. نفسش تنگ می‏شه. با حالت عادی فرق می‏کنه.
حرفی از جایی
سپیدار، برگت سپید به تاریکی نگاه می کند
موی مادر من هرگز سپید نشد
قاصدک، اوکرایین چقدر سبز است
مادر زرین موی من به خانه نیامد
ابر پر باران، چشمه ها را تشنه میگذاری ؟
مادر خاموش من برای همه اشک می ریزد
ستاره‌گرد، توروبان‌طلایی‌رابه‌دورخودحلقه‌میکنی
قلب مادر مرا سرب از هم درید
در چوب بلوطی، توراچه کسی از پاشنه درآورد؟
مادر ظریف من نمی تواند به خانه بیاید .

پل سلان ...بیشتر
بایگانی ماهانه

جنگ

به من بگو به کدام قاعده می‏جنگی
تا به کدام قاعده بجنگم
از جنس گلوله‏هایت بگو
تا لباس‏های ضد گلوله بدوزم
به من بگو
تانک‏هایت از پشت کدام خاکریز می‏آیند
پیاده‏نظامت از کدام زمین می‏گذرد
بمب‏هایت را بر کدام شهرم می‏ریزی
کدام خانه‏ام را غارت می‏کنی
کدام زنم را می‏سوزانی
کدام کودکم را می‏دری
به من بگو
به کدام قاعده می‏جنگی
تا همان کودک باشم
همان زن، همان خانه، همان شهر
...
زمین‏هایم را مین می‏کارم
روی پشت بام‏ها ضدهوایی می‏برم
سنگر می‏سازم
پشت سنگرها نارنجک می‏چینم
به این امید که حمله کنی.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Thursday، March 26، 2009

ايستگاه



مردم همه ساعت به سمت ايستگاه مي‌روند
مردم همه ساعت ايستگاه را ترك مي‌كنند

وقتي سوار قطار باشي
فرقي نمي‌كند كدام سمت بروي
هميشه از جايي دور مي‌شوي،
به جايي نزديك مي‌شوي

تفاوت را آنها كه در ايستگاه مي‌مانند مي‌فهمند
آنهايي كه روانه‌ات مي‌كنند
يا به استقبالت مي‌آيند.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Saturday، March 14، 2009

سرخ تلخ

یادم نیست دوشنبه بود یا سه‏شنبه
میوه‏ای درختی در دستم بود
یادم نیست سیب بود یا انار
ولی سرخ بود
سرخ سرخ
اول شیرین بود، خیلی شیرین
ولی بعد دهانم را تلخ کرد
خیلی تلخ
روبروی دروازه‏های بزرگ ایستاده بودم
در آسمان دنبال رنگین کمان می‏گشتم
دلم می‏خواست سوار قطاری باشم
که هیچ ایستگاهی نداشته باشد
نه ایستگاه اول، نه ایستگاه بین راه
و نه حتی ایستگاه آخر
دلم می‏خواست راننده‏ی قطار باشم
و گاهی به دره‏ها که می‏رسم بوق بزنم
بـــــــــــــوق، بـــــــــــــوق

*

منتظر نگهم داشتند در سرما
تا ماشین سفیدی دنبالم آمد
من را سوار ماشین کردند
و خواستند تعریف کنم که دقیقن چندشنبه بود
یا چه میوه‏ای دستم بود و چه طعمی داشت
سیر تا پیاز را تعریف کردم
هرچه یادم بود و هرچه یادم نبود
حالم را پرسیدند
گفتم: خوبم، بهترم، بهتر می‏شوم
روبروی خانه پیاده‏ام کردند
در را برایم باز کردند
من باز گفتم: خوبم، خوبم، بهتر می‏شوم
و بهتر شدم
حالا خیلی بهترم
فقط گاهی صدای بوق قطار در سرم می‏پیچد
انگار که در دره‏ها می‏رانم
دهنم هنوز از طعم میوه‏ی درختی تلخ است.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Wednesday، March 11، 2009

© Nafiseh Navabpour
نقل مطلب با اشاره به لینک مستقیم مجاز است.
در تنهایی ما همیشه یا جای کسی خالی‌ست، یا نبودن کسی غنیمت است.
خانه‌های آشنا
نشریه‌ها
کتابخانه‌ها
وبلاگ دوستان
پلهای ارتباطی