به خورشید سلام می‌کنم

وبلاگ شخصی نفیسه نواب‌پور


یک نوشته‌ی کوتاه


نقطه‏ی پایان کجاست؟ هر نامه‏ای را باید بالاخره جایی تمام کرد. هر کتابی صفحه‏ی آخر دارد. هر فیلمی تمام می‏شود. اما آیا واقعن نقطه‏ی پایان وجود دارد؟ همیشه می‏شود به شعر یا قصه‏ای برگشت و ویرایشش کرد. همیشه می‏شود چیزی را روی تابلوی نقاشی تغییر داد. اما آیا به زندگی هم می‏شود برگشت؟ تا وقتی نقطه‏ی پایانی نگذاشته باشی و از آنچه بوده‏ای فاصله نگرفته باشی آیا اشکالی می‏بینی که به فکر رفع کردنش بیفتی؟ گاه سرخوشی مستانه‏ی پایان گرفتن کاری اشتباهی تلقی می‏شود رفع شدنی. نقطه‏های پایان را واقعن کجاها باید گذاشت؟

 

حرفی از جایی

سپیدار، برگت سپید به تاریکی نگاه می کند
موی مادر من هرگز سپید نشد
قاصدک، اوکرایین چقدر سبز است
مادر زرین موی من به خانه نیامد
ابر پر باران، چشمه ها را تشنه میگذاری ؟
مادر خاموش من برای همه اشک می ریزد
ستاره‌گرد، توروبان‌طلایی‌رابه‌دورخودحلقه‌میکنی
قلب مادر مرا سرب از هم درید
در چوب بلوطی، توراچه کسی از پاشنه درآورد؟
مادر ظریف من نمی تواند به خانه بیاید .


پل سلان ...بیشتر

 

فیس‏بوک

ذوق زده‏ی پیدا کردن یه دوست توی فیس‏بوک بودیم که یکهو دسترسی با سایت غیر مجاز شد. اینو دیگه چرا فیلتر کردن؟ فکر کردم تا حالا هم به نظرم عجیب بود که چطور هنوز فیس‏بوک فیلتر نشده. بالاخره شد. فکر کردم خب اینم بالاخره ازمون گرفتن. به فکر اونایی افتادم که توی خونه هزار جور برای استفاده از میسنجر و اینجور چیزا فیلتر می‏شن. فکر کردم اگه توی خونه هم کسی برای آدم فیلتر نسازه، اینجوری جلوی آدمو می‏گیرن.
از فیلتر شکن استفاده نمی‏کنم. آخه من که کار خاصی ندارم. صبح اول وقت میام ایمیل‏ها رو با اوت‏لوک چک می‏کنم، صفحه‏‏ها رو با گوگل‏ریدر دنبال می‏کنم، پیغام‏ها رو توی فیس‏بوک دنبال می‏کنم و تموم. فوقش چیزی بخوام سرچ کنم هم اونقدر صفحه باز می‏شه که بسته بودن چندتاشون لطمه‏ای به کارم نزنه. دانشمندم فیلترشکنی که برای دانلود مقاله‏ها ازش استفاده می‏کنه رو امتحان کرد که جواب نمی‏داد. بعضی ژورنال‏های علمی هم آخه مجاز به حساب نمیان.
صبح روز بعد با پیغامی که چندتا لینک ورود به فیس‏بوک برام داشت به وجد اومدم. لینک‏ها خوب کار نمی‏کردن ولی تا عصر نکشید که همه چی حل شد. دیشب تا حدود سه صبح بیدار بودیم و فیلترشکن‏های مختلف رو امتحان می‏کردیم. یه چیز ساده و خوب نگه داشتم که استفاده کنم تا وقتی براش مشکلی پیش نیومده.
متاسفم بخاطر اینکه یکی دو روز سرگرم چنین ماجرایی شدیم. بخاطر انتخابات یا بخاطر هرچیز دیگه، همیشه وقت و انرژی مردم به بازی گرفته می‏شه. این چه جور مدیریته که ضرر به دیگران می‏زنه؟ عوض اینکه چیزی بهتر بشه، با سنگ زدن به مردم، با پا گذاشتن روی حقوق مردم، کشمکش‏ها رو پیش می‏برن.
دانشمندم با حالت بچه‏ای که شیطنت کرده باشه بهم گفت که با فیلترشکن‏های جدید چطور اعتبار دسترسی به ژورنال‏هاش رو چک کرده که شاید بتونه فرصت بیشتری برای دانلود مقاله‏هایی که بخواد به دست بیاره و البته نتیجه‏ی خوبی نگرفته. فکر کردم فیس‏بوک رو روی این آدم می‏بندند؟ فیلترها رو برای این آدم می‏ذارن؟ برفرض هم که کسی بخواد خودش رو از طریق اینترنت به باد بده، مگه ممکنه همه رو به بهشتی فرستاد که برای اثبات وجودش به فرضیه‏ها تکیه می‏کنیم؟

برچسبها:

تاریخ ارسال: Monday، May 25، 2009

 

روایت

چهارزانو نشسته بود کف حوض و میله‏ی فواره را بغل زده بود. نور ماه اطراف تنش می‏لغزید. آب زیر سینه‏اش آرام موج می‏خورد. زن پوزخندی زد و از نیم‏پله پایین رفت. یک پا را گذاشت لبه‏ی حوض و به شیر آب تکیه زد. گفت: «یه وقتی من عاشق یه مردی شدم که زن داشت. نفهمیدم چطور اتفاق افتاد، ولی عاشق بودم. بعد یه مدتی زنشو ول کرد، رفت یه زن دیگه گرفت. منم موندم علاف. حالا تو هم عاشق این دختره شدی که چی بشه؟ توقع داری فرار کنه باهات؟ اگه طلاق بگیره بره زن یکی دیگه بشه چی؟»
چیزی نگفت. حتی نگاه نکرد. زن قدم به آب گذاشت. نور ماه سرگردان شد. زیر بغلش را گرفت و در حالی که بلندش می‏کرد گفت: «بلند شو. آدم حق داره عاشق بشه، ولی احمق که نباید بشه. اینجا نشستی سرما می‏خوری میفتی، سه روز منو علاف می‏کنی. پاشو خیالم راحت بشه می‏خوام بخوابم».
سطح آب با تنش بلند شد و پایین ریخت. نور ماه تکه تکه شد و کوبیده شد به دیواره‏ها. آب با تن هردو کشیده شد و ریخت کف حیاط. زن گفت: «اینطوری نیا تو. لباساتو همین جا دربیار بنداز رو بند، می‏رم برات لباس میارم». رفت و لباس ﺁورد. با شورت ایستاده بود جلوی در و نگاه می‏کرد. می‏لرزید. زن گفت: «خواستی می‏تونی بیای تو تخت من بخوابی».
با تن یخ زده زیر پتو خزید. زن بهش جا داد و بغلش کرد. بین سینه و بازوهای زن مخفی شد. زن سرش را بوسید و نوازشش کرد. جسم خودش را به یاد آورد بین حجم بازوهای پدرش. به پژواک گفت: «عاشقی چیز خوبیه، ولی آدم نباید که به خودش آسیب بزنه. آدم عاشق همه چیزش مقدسه، حتی تنش».
بی‏قراری مثل بی‏قراری پرنده‏ای بود که از ترس اسارت بین دست‏ها بی‏حرکت شده باشد. پلک‏ها روی هم بند نمی‏شدند. نور ماه افتاده بود روی آب حوض و آرام می‏لغزید.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Wednesday، May 13، 2009

 

اغتشاش

کن، فیکون،
پیدایشی بیدادگرانه،
نیستی، دکان قدیمی، نشانت را برافراز.

و تو گیتی خوش منظر
بس کهن، بس تازه،
آی دنیای ناشناخته،
در شکن‏های خونم، در چین دست‏هایم
بر آرامش لب‏هایم
جای خواهی گرفت،
نمودهایت را با زایش خواهم آلایید،
به شایستگی کاوشت خواهم کرد،
بخاطر خودت دوستت خواهم داشت.

هیچ نخواهم بود، کل خواهم بود
ساقه‏ی علفی، گذرایی، هوایی،
ابط‏الجوزا، صدایی –

نه، هیچ،
تهیا، و نگاه.
شعر از: ژرژ ریبمون-دیساین
ترجمه‏ی: نفیسه نواب‏پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Thursday، May 07، 2009

 

نقل مطالب با ذکر لینک مستقیم مجاز است.