زبانم را بریدهاند
به جرم اینکه گفتهام دوستت دارم
روی تنم داغ داغ رد بوسههایت را سوزاندهاند
استخوان پاهایم را شکستهاند
چشمهایم را هنوز کور نکردهاند
که در بیداری رویایی از تو نبینم
گوشهایم را کر نکردهاند که نحسهایشان را بشنوم
دستهایم را اسیدسوز نکردهاند که به کارشان بگیرند
با غنیمت دستهایم مینویسم
با غنیمت چشمهایم میبینم
با غنیمت گوشهایم میشنوم
گاهی شاید گاهی فرصتی باشد برای دوست داشتن.
تاریخ ارسال: Monday، September 21، 2009
به جرم اینکه گفتهام دوستت دارم
روی تنم داغ داغ رد بوسههایت را سوزاندهاند
استخوان پاهایم را شکستهاند
چشمهایم را هنوز کور نکردهاند
که در بیداری رویایی از تو نبینم
گوشهایم را کر نکردهاند که نحسهایشان را بشنوم
دستهایم را اسیدسوز نکردهاند که به کارشان بگیرند
با غنیمت دستهایم مینویسم
با غنیمت چشمهایم میبینم
با غنیمت گوشهایم میشنوم
گاهی شاید گاهی فرصتی باشد برای دوست داشتن.
برچسبها: شعرمن