عزیز دلم. نشستم حساب کردم و دیدم که از هجدهم دی تا حالا نه هفته و چهار روز گذشته. از آن روزهای تلخ و سیاه، شصت و هفت روز گذشته. از آن روزها که زنگ زدی و گفتی که هنوز زندهای، گذشته. دلم برایت تنگ است. دلم برای شنیدن صدای پر انرژیات تنگ است. در شرایط جنگی این روزها کمتر نگران سلامتی شماها هستم اما باز هم مغزم ساکت نمیشود و مدام سناریوی تلخ میسازد. این مدت صدای همهی شما را شنیدهام جز الف. میدانم که تو مراقب الفهای اطراف خودت هستی، اما من هنوز صدای الف را نشنیدهام. تو برایم نوشتی که همه با هماید و همگی خوبید، اما نگفتی که الف من هم خوب است؟ از کجا بدانی که من اینطور نگرانم؟ این روزها چنان پر واقعه میگذرند که حساب روزها را از دست دادهام. دو هفته گذشته از روز اولی که بمبها به تهران رسیدند. راستش من از هجدهم دی به بعد چنان از نظر روحی مریض شدم که جسمم آنهمه غم و استرس را تاب نیاورد و مریض شدم. برای نجات خودم کارهایی کردم که نتیجه داد و میتوانم بگویم از روز اول جنگ، با وجود نگرانی و ترس، امید تغییر و نتیجهی مراقبتها از خودم نتیجه داد و دنیا روی خوش خودش را نشانم داد. نیستی که هر روز بیایم و برایت تعریف کنم که چه اتفاقهای جالبی توی زندگیام افتاده. از بعضی خبر داری و از بسیاری نه. چهارشنبهی گذشته دلم میخواست به تو زنگ بزنم و از زن آلمانی جالبی که همکلامش شده بودم، بگویم. دلم میخواست از استرس مصاحبههای کاری مهمی بگویم که حتی دعوت شدن به هرکدامشان برایم دستاوردی بزرگ بود. دلم میخواست عکس شلوار لی جدیدی که خریدهام را برایت بفرستم. دلم میخواست حرفهای تو را بشنوم و بدانم خانهی جدیدتان را کی تحویل میگیرید. کی اسباب کشی میکنید؟ دلم میخواست از بابا بیشتر خبر داشته باشم این روزها که میرود بیمارستان. دلم میخواست همراه شماها در بیمارستان باشم، همراه شماها نگران باشم، از شماها خبر داشته باشم، از بابا خبر داشته باشم. خیالم راحت است که شماها هستید همراه بابا. ف همیشه هست با مهربانیهایش. من هیچ وقت نیستم. من هیچ وقت همراه شادیها و نگرانیهای شماها نبودهام. من همیشه دور بودهام. سالها دور بودهام. - عکس از انفجارها در ایران است و ذهن من آشفتهتر از آن است که بتوانم از اتفاقهای این روزها برایت بنویسم.
