‏نمایش پست‌ها با برچسب قصه‌ی‌من. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب قصه‌ی‌من. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹/۰۸/۲۴

فالور


درست چهل و هشت تا فالور از ریحانه کمتر داشتم و خون خونم را می‌خورد. چه کار کرده بود که من نکرده بودم؟ پیج‌هایی را فالو کرده بود که من هم کرده بودم. دوستان مشترک داشتیم. حلقه‌های ارتباطی‌مان کمی متفاوت بود. دیده بودم که تبلیغ هم می‌کند برای پیج‌اش. من هم تیبلیغ کرده بودم. تنها کاری که نکرده بودم خریدن فالور بود. ریحانه یک بار پول داده بود و سی تا فالور خریده بود. بعد از آن هر وقت دو تا فالور به من اضافه شد، دو تا هم به او اضافه شد. این شد که عدد اختلاف فالورهایمان چهل و هشت ماند. باید کاری می‌کردم. یک ماه گذشته را نه گوشت خریده بودم و نه میوه. پول گوشت و میوه را ریخته بودم توی قلک فالورهایم. قلک را پر می‌کردم که پولش را بردارم و فالور بخرم. بالاخره یک روز قلک را شکستم و پول را برداشتم و راه افتادم توی خیابان.
- آقا ببخشید، فالور دارید؟ چند قیمته؟ نه آقا این که خیلی گرونه. من با این پول می‌تونم اقلن چهل و شش تا فالور بخرم.
- آقا شما فالور دارید؟
- خانم ببخشید، این فالورا چند؟
- ...
تا عصر راسته‌ی فالور فروشی را گز کردم و آخر سر توی یک دکان کوچک چهل و هشت تا فالور خریدم به قیمت مناسب. هرچه پول داشتم، دادم و فقط به قدر پول تاکسی برگشت ماند ته کیفم. فروشنده کیسه‌ی پلاستیکی سیاهی داد دستم، سنگین. در کیسه را باز کردم و نگاه کردم. فالورها ته کیسه از سر و کول هم بالا می‌رفتند. در کیسه را محکم بستم و دل توی دلم نبود که زودتر برسم خانه، فالورها را بچپانم توی پیحم و یک اسکرین شات بگیرم و بفرستم برای ریحانه تا چشم‌اش در بیاید.
*
پ.ن.: یک وقتی می‌خواستم بنویسم از فالورها. من یک اکانت ناشناس عمومی دارم در اینستاگرام که هیچ مطلبی ندارد و جالب اینکه بی مطلب، بیشتر از پنجاه تا فالور در همان هفته‌ی اول شروع کردند به دنبال کردن آن اکانت. با این اوصاف نمی‌فهمم هنوز چرا برای بعضی تعداد فالورها مایه‌ی مباهات است. من این قصه را به اقتباس از قصه‌ی بابا نوشته‌ام. قصه‌ی بابا و دوست نازنینشان شوخی کنایه آمیزی به همین قضیه است.
@javadnavabpour

۱۳۹۹/۰۱/۲۴

دستمال‌ها

با کیسه‌ی پر توی دستم رسیدم پشت در و دیدم باز یک کسی آشغال ریخته پشت در آپارتمان ما. این چندمین بار است توی این هفته که آشغال افتاده پشت در. کار دختر ولنگار طبقه‌ی بالا باید باشد که روزی دو بار سگ وحشی‌اش را می‌برد هواخوری. یکبار خودم دیدم که پوست شکلاتش افتاد توی پله‌ها و راهش را کشید و رفت. حالا یک دستمال استفاده شده افتاده اینجا. نمی‌خواهم برش دارم. با خودم فکر می‌کنم اگر برش ندارم می‌ماند توی پله‌ها و بالاخره یکی باید جمعش کند. چقدر مردم بی‌شعورند. لگد زدم به دستمال و کوبیدمش به دیوار تا کلید بیندازم در را باز کنم و خریدها را بگذارم توی آشپزخانه، جارو بیاورم و دستمال را بردارم بیندازمش توی سطل آشغال. دود خاکستری ملایمی از دستمال بلند شد. خدای من. چی بوده توی این دستمال؟ ترس از بیماری همه‌ی بدنم را به لرزه انداخت. در را باز کردم و رفتم به آشپزخانه. کیسه‌ی خرید را گذاشتم. جارو خاک‌انداز برداشتم و آمدم بیرون. دستمال آمده بود توی راهرو و داشت دود می‌کرد. نفسم را حبس کردم و خم شدم که دستمال را با جارو بزنم توی خاک‌انداز، دستمال شروع کرده بود به تکثیر شدن. دود بیشتر شد و راهرو از دود پر شد. دستمال‌ها روی هم تلنبار شدند، پیچیدند دور پاهایم و دیگر نمی‌توانستم پیش بروم. دستمال‌ها از پاهایم آمدند بالا و بدنم را پوشاندند. نمی‌توانستم جم بخورم. نمی‌توانستم نفس نکشم. دل به دریا زدم و نفسم را رها کردم. بوی یاس می‌داد دود، یا بوی تعفن؟ نمی‌فهمیدم. دستمال‌ها رسیدند دور گردنم و از سرم بالا رفتند. تا روی دهان و پیشانی‌ام را پوشاندند. بعد از آن دود آرام آرام عقب رفت و خودم را دیدم پیچیده در دستمال‌های استفاده شده ای که روی تنم وول می‌خوردند. دود باریک و بلند روبروی من چرخی زد و دورم گشت. نزدیک آمد و دور شد. دوباره دور تنم چرخید و بعد از در رفت بیرون. دستمال‌ها یکهو ریختند روی زمین. به هم آمیختند و با هم یکی شدند و یکی دود شد و دود محو شد. فشاری از روی قلبم برداشته شد. بدنم حالا می‌توانست حرکت کند. جارو در یک دست و خاک انداز هنوز در دست دیگرم بود. نه اثری از دود بود و نه خبری از دستمال‌های تلنبار شده. درد پیچید توی دلم. سرم گیج می‌رفت. دویدم و سرم را گرفتم روی کاسه‌ی توالت. فشار آمد به دلم. از توی حلقم یک دستمال بیرون افتاد. بلند شدم و تا سمت دیوار عقب رفتم. برگشتم. سیفون زدم. دستمال توی آب چرخید و پایین رفت. پاهایم سست شد. نشستم پای دیوار. دلم درد می‌کرد.

۱۳۹۸/۰۸/۱۶

پاکت کاغذی



سایه پرسید: «قرار نیست امروز بارون بباره. نه؟!»
شهاب نشسته بود پشت میز و چشم دوخته بود به صفحه ی مانتتور. گفت: «قرار نیست امروز بارون بباره؟ نه.»
سایه دسته کلیدش را از جاکلیدی برداشت و انداخت توی کیف پته دوزی شده ی سرخ و سبزش. کیف را مرتب کرد سر شانه اش و گفت: «من رفتم.» از در بیرون رفت. در را بست. دوباره در را کشید سمت خودش که مطمئن شود در محکم بسته شده. شهاب گفت: «هوم!» سایه از پله ها پایین رفت. در سنگین ورودی را باز کرد و خودش را انداخت توی کوچه. در را ول کرد پشت سرش که محکم کوبیده شود به هم. از کوچه پیچید به راست و رفت. پیاده رفت تا دندانپزشکی  که بخیه ی لثه ی چرک کرده اش را بکشد. نیم ساعت بیشتر نشست منتظر تا دکتر فرصت کند و نخ را از لای گوشت و پوستش بکشد بیرون. نخ با سوزش کمی از لای گوشت بیرون خزید و تمام. درد تازه وقتی پا گذاشت به خیابان شروع شد. دهانش را سخت می توانست باز کند.  برای وضعیت بیمه ی دندانش لازم بود همین امروز برود دفتر بیمه. رفت. اسمش را اشتباه نوشته بودند روی کارت تازه صادر شده ی بیمه. درست چهل و سه دقیقه ایستاد پای میز، تلفنی با مسوول دفتر مرکزی حرف زد، چند تا کاغذ را امضا کرد. مسوول بیمه قرار شد اشتباه خودش را درست کند و نتیجه را کتبی اطلاع بدهد.  سایه تشکر کرد و خودش را از ساختمان بیرون کشید. باران نم نازکی بود که می ریخت روی خیابان و آدم‌ها. سایه راهش را کج کرد که نسخه‌ی قرص دندان دردش را از داروخانه‌ی وسط خیابان دوم بخرد که داروها را در پاکت‌های کاغذی دلبرانه‌ای می‌فروخت. سایه عاشق آن پاکت‌های کاغذی بود و دلش خواست یکی از آن‌ها را هدیه بدهد به دل خودش. خیلی وقت بود که برای خودش هدیه‌ای نخریده بود. خیلی وقت بود که از کسی هدیه نگرفته بود. زن که با خنده‌ای خوش دارو را گذاشت توی پاکت، ذوق بچگی در دل سایه جوانه زد. داروها را کف پاکت مرتب کرد که پاکت کمتر چروک بردارد. ذوق را گذاشت که آب بشود توی دلش و پا گذاشت به خیابان. باران دانه‌های درشت‌تری شده بود که گرد و غبار را از هوا می‌شست. سایه پاکت کاغذی را گرفت نزدیک تن‌اش و گذاشت باران دلشوره هایش را بشورد. با همین قدم‌ها اگر می‌رفت، بی دلشوره می‌رسید به خانه. باران اما تندتر شد. قطره‌ آبی افتاد روی صورتش و از پای بینی رسید نزدیک لبش. سایه در دل گفت: «بگذار هر دانه غمی را بکوبد و بی جان کند. بگذار هر ضربه زخمی را مرهم شود. بگذار دانه های درشت باران بریزند روی سرم. بگذار محکم بکوبند روی شانه هایش. بگذار به قدرتشان، قدرت ایستادن و رفتن بگیرم.» دانه های باران اما بی خیال، تند و پرکوب می‌ریختند. سایه خیس که شد، خودش را کشید زیر سرپناهی. از صورتش آب را خشک کرد. پاکت کاغذی از آب خیس بود. قرار نبود امروز باران ببارد. باد سرد می وزید به تن خیس شده اش. کنج دیوار عنکبوتی چنگ می‌انداخت به تارهای خودش. باران کم‌کم آرام گرفت و سایه راه افتاد. پاکت کاغذی نرم شده بود توی دست‌اش. اشک از پای چشم‌هایش راه افتاد روی صورتش. قطره‌ای باران افتاد روی صورتش. اشک و آب از پای بینی‌اش خزیدند کنار لب‌اش. سایه به خانه که رسید دست هایش خیس، شلوارش خیس، پاکت کاغذی اش خیس، در سنگین ورودی را هل داد و خودش را تو کشید و گذاشت که در محکم پشت سرش بسته شود. خیزان از پله ها بالا رفت. در خانه را باز کرد و یکراست رفت به آشپزخانه. پاکت را گذاشت روی زمین. لباس‌هایش را درآورد و انداخت کنار پاکت. لخت رفت به اتاق. شهاب که پای کامپیوتر نشسته بود پرسید: «تو چرا لختی؟» سایه رفت سر کمد و لباس خشک برداشت که بپوشد. گفت: «بارون گرفت بدجور.» شهاب چشم دوخته بود به صفحه‌ی مانیتور. گفت: «هوم!» اتاق تاریک بود؛ بوی خواب و نا میداد. سایه رفت به آشپزخانه. لباس‌های خیس را برداشت و پخن کرد روی جارختی. داروها را از پاکت کاغذی بیرون کشید و گذاشت روی میز. پاکت کاغذی را مچاله کرد و انداخت توی سطل زباله.

۱۳۹۵/۰۱/۲۳

مرجان


مارتین را که با حال خراب همراه آمبولانس روانه کردند، تیم وسایلش را جمع کرد و گفت که می‌رود خانه. مرجان باید می‌ماند تا ساعت شش و هنوز ساعت دو نشده بود. کجا می‌رود؟ دلش شور افتاد و مشغول کار خودش شد. کمی دلسوزی و کمی حسادت زنانه را مخلوط کرد و بالاخره ساعت هنوز چهار نشده بود که ایمیل نوشت برای تیم: 
درمورد موضوعی که امروز صبح پرسیدی، فایل پیوست را ببین. 
امیدوار بود که تا آخر وقت جواب از تیم بگیرد. اما تیم حتی توی فیس بوک هم آنلاین نبود. دلگیر شده بود از بیمار شدن مارتین؟ خاطرات بد از این ماجرا برایش زنده شده بود؟ یا رفته بود به این بهانه دختری را ببیند؟ خدا نکند که دوست دختر گرفته باشد. تا یک ساعت بعد، از فکر اینکه تیم ته دلش شاد بوده از این فرار، دلخور بود. حالا کجاست؟ کجا رفته؟ 
ساعت شش دیگر کسی توی دفتر نبود. آخرین نفر ساعت پنج و نیم رفته بود و مرجان همه‌ی حواسش را داده بود به کارش که قبل از شش تمام بشود. تمام نمی‌شد. نیمی از حواسش به تیم بود که چرا ناگهان وسایلش را جمع کرده بود و رفته بود. سعی می‌کرد به یاد بیاورد حالت چهره‌اش را که غم زده بود؟ آشفته بود؟ عادی بود؟ یا برقی از شادی کودکانه در چشم‌هایش داشت؟ چشم‌های ریز آبی رنگش را وقت خداحافظی به یاد نمی‌آورد. هیچ فکرش را هم نکرده بود که تیم بخواهد به آن زودی برود و فرصت نکرده بود که چشم‌ها و حالت چهره‌اش را خوب تماشا کند. تیم وسایلش را برداشته بود و گفته بود: می‌روم خانه. تا مرجان بخواهد سر بلند کند، تیم از اتاق رفته بود بیرون. هیچ کس نپرسید که کجا می‌روی یا چرا داری به این زودی می‌روی. او فقط رفته بود.
مرجان چراغ را خاموش کرد. در اتاق را قفل کرد و با عجله رفت به جلسه‌ای برسد که تا ساعت هشت طول می‌کشید. بعد از جلسه تنهایی تا ایستگاه اتوبوس رفته بود و خط دوازده را سوار شده بود و نیم ساعت بعد رسیده بود خانه. به محضی که مرجان در را باز کرده بود، هم اتاقی‌اش که خوش لباس نبود اما لباس‌های خیلی خوشرنگی می‌پوشید، خودش را رسانده بود توی راهرو و مرجان را دعوت کرده بود برای گپ زدن با یک دوست ایرانی. تازه آشنا شده بود با یک دختر دانشجوی سبزه و بانمک که شنیدن حرف‌هایش خسته کننده نبود. با اینحال تا ساعت ده و نیم مدام صدایی توی سر مرجان می‌گفت: «خسته‌ام»! و مرجان توی سرش به صدا دستور می‌داد: «خفه»! صدا چند دقیقه‌ای آرام می‌گرفت و باز دوباره شروع می‌کرد به اعتراض کردن. 
بالاخره دوست ایرانی خداحافظی کرد و مرجان رفت به اتاق خودش. دکمه‌ی دامن و گیره‌ی سوتین‌اش را که باز کرد، حس کرد پستان‌ها و شکمش از تو دارند باد می‌کنند. خستگی توی تنش جا پیدا کرده بود که منتشر بشود و آرام آرام بیرون بریزد. مرجان لباس خواب راحتش را پوشید. روی تخت نشست و کمرش را تکیه داد به بالش‌ بزرگ پشت سرش. چشم‌هایش را بست و یادش آمد که به مادرش قول داده حتمن امشب ایمیلی برای بهادر بنویسد. به کندی از روی تخت بلند شد و نشست پشت میز کامپیوتر. تا کامپیوتر بالا بیاید، باز یاد تیم و رفتن ناگهانی‌اش افتاد. ایکاش جواب ایمیل بعد از ظهر را داده باشد.
مرجان صفحه‌ی ایمیل را باز کرد و فقط دو تا ایمیل تبلیغاتی داشت. یکی تخفیف از فلان فروشگاه لوازم خانگی و یکی پیشنهاد گردش آخر هفته به فلان هتل. هر دو را نخوانده دیلیت کرد و صفحه‌ی چت با تیم را باز کرد. آخرین بار دو روز پیش بوده که تیم با کسی چت کرده. با کی حرف زده؟ با مرجان؟ توی این دو روز با هیچ کس دیگری حرف نزده یا جای دیگری دارد برای چت کردن با دیگران؟ دو روز پیش مرجان یک فایل را بهانه کرده بود و خواسته بود از تیم که برایش بفرستد و تیم هم فایل را فرستاده بود. نوشته بود: «مرجان عزیز! فایل را با ایمیل برایت فرستادم». 
مرجان چندین بار جمله را دوباره خواند: «مرجان عزیز! فایل را با ایمیل برایت فرستادم» و باز به یادش آمد که به مادرش قول داده امشب حتمن برای بهادر ایمیل می‌نویسد. بهادر نوه‌ی خاله‌ی پروین خانم، از دوست‌های قدیمی مادر مرجان بود که توی یک ماه گذشته دو بار با خانواده‌اش آمده بود برای خواستگاری. مامان از خانواده‌ی بهادر خیلی خوشش آمده و می‌گوید از آن مایه‌دارهای اصیل‌اند. بابا هم راضی است و حالا فقط مانده رضایت مرجان. قرار بر این شده که مرجان با بهادر آشنا بشود و به جای ارتباط حضوری که ممکن نیست، ارتباط ایمیلی داشته باشند. بهادر اولین ایمیل را اینطور زده بود برای مرجان که «مرجان خانم، امیدوارم جسارت بنده را بابت تاخیر بپذیرید برای اینکه من دو روز فقط به این فکر می‌کردم که چی بنویسم».... مرجان هم کلی فکر کرده بود و اسم فامیل بهادر به یادش نیامده بود و بالاخره نوشته بود: «جناب بهادر خان...». و بعد هر روز برای هم ایمیل زده بودند و با هم چت کرده بودند و برای هم عکس فرستاده بودند و حالا از آخرین پیغام یک هفته گذشته بود و مرجان هنوز جواب ننوشته بود. چی می‌توانست جواب بنویسد برای کسی که گفته بود «دلم می‌خواهد شما را بنشانم روی بالش پر و دو تا فرشته را استخدام کنم که مدام به کارهای شما رسیدگی کنند و بادتان بزنند و شما دست به سیاه و سفید نزنی. فقط خانم خانه‌ی من باشی و مادر یکی یکدانه برای بچه‌های من». و بعد نوشته بود: «آنقدر پول به پایت می‌ریزم که نیاز نداشته باشی توی غربت کار کنی و درس بخوانی». و مرجان با خودش فکر کرده بود که دلش نمی‌خواهد کسی آنقدر پول به پایش بریزد که پاهایش از کار کردن و درس خواندن بریده بشوند. با خودش فکر کرده بود که چه بی ربط است روی بالش پر نشستن و مادری کردن. مگر می‌شود دست به سیاه و سفید نزد و بچه بزرگ کرد؟ با خودش فکر کرده بود که دلش نمی‌خواد خانم خانه‌ی کسی باشد و بچه‌های کسی را مادری کند؛ بلکه می‌خواهد خانم خانه‌ی خودش باشد و مادر بچه‌های خودش. و این را کمتر مردی و حتی کمتر زنی می‌فهمید. مامان گفته بود «خوشی زده زیر دلت و بهانه‌ می‌کنی. طرف آنقدر پول دارد که تا آخر عمرت مجبور نباشی کار کنی». مرجان ولی گفته بود که «پس اینهمه دارم درس می‌خوانم اینجا و به خودم سخت می‌گیرم برای چی»؟ مامان گفته بود: «برای اینکه شوهر پولدارتر گیرت بیاید». و مرجان بحث نکرده بود و قول داده بود به مامان که حتمن امشب جواب ایمیل بنویسد برای بهادر. مامان گفته بود: «فکر بابات را هم بکن که خیلی عصبانی می‌شود اگر بفهمد داری دبه می‌کنی». و گفته بود: «ما اینجا هی خون دل بخوریم و هی از خواستگارهای تو پذیرایی بکنیم و تو تره هم برای ما خورد نمی‌کنی». و مرجان با خودش فکر کرده بود: «مگر من خواستم شوهر کنم؟ مگر من خواستگار را فرستادم؟ من که اصلن آنجا نیستم». 

مرجان غرق فکر و خیال، کلیک کرد روی پنجره‌ی چت با تیم و نوشت: 
- سلام تیم! امروز بعد از رفتن مارتین انگار آشفته شدی. اجازه دارم بپرسم چی ناراحتت کرد؟ 
بعد چشم دوخت به پنجره‌های تو در تو که پنجره‌ی چت با تیم باز شده بود روی پنجره‌ی ایمیل برای بهادر. دست‌هایش را از روی میز برداشت و از دو طرف تنش پایین انداخت. چانه‌اش را گذاشت روی میز و چشم دوخت به صفحه. یک دقیقه خیلی طولانی گذشت تا تیم جواب داد:
- سلام. مشکلی نبود. چرا می‌پرسی؟
- به نظرم رسید انگار خاطراتی از گذشته در تو زنده شده و آشفته‌ات کرده.
- نه، فقط حوصله نداشتم توی بحث‌های مربوط به آن ماجرا باشم.
- ولی هیچ بحثی نشد.
- من از کجا می‌دانستم؟ 
- :)
- حتم دارم خودت ناراحت شده‌ای که اینطور خیال کردی.
- خب آره. من ناراحت شدم. همه ناراحت شدیم.
- آره.

مرجان ماند که حالا چی بنویسد؟ چطور حرف را کش بدهد و بیشتر تیم را وادار کند به حرف زدن؛ به حرف نوشتن. ایکاش می‌شد برای تیم بنویسد که خیلی خسته است. بعد برود توی رختخواب دراز بکشد و برایش بنویسد که حالا دراز کشیده‌ام توی رختخواب. حالا بالشم را مرتب می‌کنم. حالا پتو را کشیده‌ام زیر چانه‌ام. حالا از شدت خواب‌آلودگی کلمه‌ها را درست نمی‌بینم. حالا دیگر خوابم... اما تیم هنوز آنقدر وارد زندگی خصوصی مرجان نشده بود که مرجان بخواهد از زندگی خصوصی‌اش برایش بنویسد. بعد از یک سال هنوز تیم نمی‌دانست که مرجان کجا زندگی می‌کند اما بهادر هنوز یک ماه نگذشته، دکور اتاق مرجان را هم دیده و حتی آن قاب کوچک عکس مادربزرگ را روی دکور سفید گوشه‌ی اتاق دیده و اینهمه سرک کشیده به زندگی خصوصی مرجان. از همه چی پرسیده که چی می‌خری؟ چی می‌خوری؟ چی می‌پوشی؟ کجا می‌روی؟ کجا می‌خوابی؟ با کی حرف می‌زنی؟ و هنوز یک ماه نشده، شکایت برده پیش مامان که چرا مرجان جواب ایمیل نمی‌دهد.
صدای بنگ خفیفی مرجان را به خود آورد. پیغام تیم بود که نوشته بود: 
- فردا عصر آزادی؟
فکر مرجان هزار جا بود. فردا باید باز تا هشت شب برود جلسه و بعد خسته بیاید خانه و بیفتد روی تخت. باز شاید مجبور باشد برای بهادر ایمیل بنویسد. شاید مجبور باشد به مامان تلفن بزند و با او سر موضوع بی اهمیتی بحث کند. برای تیم نوشت:
- هشت به بعد آره.
- دوست داری بعدش با هم شام بخوریم؟
مرجان یکه خورد و شادی مثل خون منتشر شد توی بدنش. خستگی رفته بود و پشت پنجره نشسته بود و داشت از پنجره تاریکی شب را تماشا می‌کرد. مرجان نوشت: 
- کجا؟

قرار شام فردا شب را با تیم گذاشت و خداحافظی کرد. دلش نمی‌خواست پنجره‌ی چت با تیم را ببندد. یک بار دیگر جمله‌های کوتاهی که آن شب برای هم نوشته بودند را خواند. بعضی جمله‌ها را دوباره خواند. بعضی را طولانی نگاه کرد. روی بعضی کلمات دست کشید. و بعد پنجره را بست. پنجره‌ی سفید ایمیل هنوز آن زیر باز بود. رنجی از سرتاسر بدنش گذشت. خستگی رو برگرداند و نگاهش کرد. بلند شد و چند قدم توی اتاق راه رفت. باز رفت و نشست و رو کرد به تاریکی پشت پنجره . مرجان چشم دوخت به اسم بهادر و کلماتی که یک هفته پیش برای مرجان نوشته بود. حروف و کلمات درهم می‌گذشتند و سیاه و سفید با هم قاطی می‌شدند. مرجان پیشانی‌اش را گذاشت روی خنکی میز. کمی صبر کرد. چند بار آرام و عمیق نفس کشید. بعد سر برداشت. پنجره‌ی ایمیل را بست. کامپیوتر را خاموش کرد. به رختخواب رفت. پتو را کشید تا زیر گردنش. زانوهایش را بالا آورد و چسباند به سینه‌اش. دست‌هایش را حلقه کرد دور پاهایش. چشم‌هایش را نبست تا سوزش خواب خودش بیاید و آنها را ببندد و جسم را از خیال رها کند.

۱۳۹۴/۱۰/۰۱

یلدات مبارک



اولین بار بود که تبریک یلدا می‌شنید از کسی: «سلام سراب، یلدات مبارک.»
به همین صراحت و همین اختصار. نور، اتاق را روشن‌تر کرده بود. تنش گرما می‌گرفت از کلمات. هوا غلیظ‌تر بود؛ اتاق، تنگ‌تر.
زکیه خانم از جلوی در اتاق رد شد. پیراهن سیاهش یک‌وری شده بود روی تنش. موهای نامرتبش ول بود روی سرش. روسری‌اش را سنجاق کرده بود به گوشه‌ی لباسش. رفت و برگشت. «سراب خانم دیگه نوبت اتاق شماست. اجازه هست؟»
چشم دوخت به زکیه خانم و لبخند زد. ایکاش این لبخند رو به تو بود. ایکاش این نگاه تو بود. «بفرما زکیه خانم. الان بلند می‌شم».
- «پاشو خانم پشتت خم شد پشت اون کامپیوتر. زود اتاقتو جارو می‌زنم، تر و تمیز بشه».
بلند شد از جا. توی دلش چیزی به جا نبود. گوشت و استخوانش نرم‌تر شده بود. توی حجم پستان‌هایش خالی‌تر بود. بازوهایش سنگینی می‌کرد. خسته بود. راه نمی‌توانست برود. از کی تا بحال کسی یلدا را تبریک می‌گوید؟ «سلام سراب...» اسمش به خیالش مقدس شده بود. شیرین شده بود. ترش بود. در دهان آب می‌شد و دهانش پر آب می‌شد و لب‌هایش خشک. «...سراب، یلدات مبارک»!
از اتاق رفت بیرون. بوی گل پیچیده بود توی سرش. رفت و خودش را جمع کرد روی مبل. سرش را گذاشت یک طرف و پاهایش را جمع کرد توی شکمش.
«چیه مادر ناخوشی»؟
- «نه خوبم. زکیه خانم رفته اتاقمو تمیز کنه، موندم علاف».
- «پاشو برو ببین چی کار داره می‌کنه اگه چیزی لازم داره بده دم دستش».
خودش را به زور از روی مبل بلند کرد. راه افتاد سمت اتاق. انگار خیابانی را طی می‌کند. انگار پا روی ماسه‌های بیابانی می‌گذارد. زمین داغ بود. کف پاهایش می‌سوخت. به اتاق نمی‌رسید. به اتاق رسید.
- «چیزی لازم نداری زکیه خانم»؟
- «نه خانم گل. الان تموم می‌شه».
زکیه خانم دستمال را بی دقت می‌کشید لابلای کتاب‌ها و عروسک‌ها. همه چیز را جابجا می‌کرد. رد دستمالش همه جا می‌ماند. آشغال هنوز این جا و آن جا روی زمین بود. زکیه خانم گفت: «تموم شد سراب خانم. بیا بشین سر درس و مشقت».
روی شیشه‌ی مانیتور رد راه راه کشیدگی دستمال مانده بود. سراب دستمال گردگیری خودش را از توی کمدش برداشت و کشید روی شیشه‌ی مانیتور. نه محکم. آرام. با حوصله. ایکاش این صورت تو بود و دست من که کشیده می‌شد روی نرمی گونه‌هات. روی پلک‌هات.
نشست روی صندلی. سرش را تکیه داد روی میز و دست‌هایش را آویخت. پاهایش را تکیه داد روی زمین. سر برداشت و خیره شد به صفحه‌ی سیاه. وقت چیست حالا؟ درس و مشق؟
بلند شد و رفت از اتاق بیرون. زکیه خانم رفته بود روی چهارپایه و دکور اتاق نشیمن را تمیز می‌کرد. «نیفتی زکیه خانم». 
- «نه دختر مواظبم».
- «یه چایی بریزم برات»؟
- «دستت طلا. خیر ببینی».
بخار از لابلای درزها، کناره‌های قوری بالا می‌رفت. سراب دو تا لیوان و استکان مخصوص مامان را برداشت و گذاشت توی سینی. چای ریخت و قوری را باز گذاشت روی حجم بخار. مچ دستش از داغی بخار سوخت. بگذار کفاره‌ی عشق باشد این. بگذار کفاره‌ی شوق شنیدن نامم باشد از دهان تو، نه، خواندن اسمم باشد که به فشار انگشت‌های تو روی کلیدها نوشته شده. دستش را گرفت زیر سردی آبی که از شیر می‌ریخت. درد دلخواهی لجوج مانده بود روی مچ دستش. بگذار داغ بماند روی تنم. یاد این نیمه روزی که یادم کرده‌ای. یلدایی که معنا داده‌ای.
آب از دستش می‌چکید و درد مستقیم می‌رفت تا توی شکمش. سینی را برد توی اتاق نشیمن و گذاشت روی میز. «زکیه خانم بیا خستگی بگیر یه کم». 
مامان آمد نشست روی مبل و همانطور که تکیه می‌داد، استکان چای خودش را هم برداشت. زکیه خانم آمد و نشست روی زمین، کنار میز. لیوان چایش را برداشت و دعایی خواند و همانطور داغ سرکشید.
- «قند بردار زکیه خانم».
- «نه مادر دکتر قدغن کرده برام. گفته اگه روزی یه دونه قند بیشتر بخوری، عمرت کف دست خودته».
- «مامان بلند شد از جا و گفت: «بذار کشمش بیارم برات». زکیه خانم هورتی از چای داغ کشید و ذکری زیر لب گفت. رد بخار سوخت روی دست سراب. توی دلش چیزی سر جا نبود. توی تنش جای چیزی خالی بود. مامان یک ظرف کشمش آورد و با دستمزد زکیه خانم توی پاکت، گذاشت روی میز. «یلدات مبارک باشه زکیه خانم».
- «دستت درد نکنه خانم‌. خیر ببینی».
زکیه خانم پاکت را لوله کرد و گذاشت جایی میان سینه و لابلای لباس‌ها سنجاقش کرد. دستی به موهای نامرتبش کشید و روسری‌اش را روی شانه جابجا کرد. زیر لب دعا خواند. هورت از چای کشید و بلند شد.
از کی تا بحال کسی یلدا را تبریک می‌گوید؟ «...یلدات مبارک سراب»!
رد داغی روی مچ دستش سوخت.

۱۳۹۴/۰۵/۰۲

اشتفن


فکر می‌کنم امروز خوب شده‌ام که وقتی رسیدم اشتفن نگاهی با حوصله و عمیق به من کرد و آرآم طوری که هم جلب توجه بکند و هم نه، گفت: «هووم». بلوز و شلوار آبی پوشیده‌ام امروز. صبح جلوی آینه خودم را دیدم و به خودم گفتم «پوف، عجب وضع هشلهفی». تی‌شرت گشادم افتاده روی شلوار لی و یقه‌ اش کج ایستاده. گردنبد قدیمی از ریخت افتاده‌ای که خودم با سنگ‌های قرمز درست کرده‌ام را انداخته‌ام دور گردنم و از همان سنگ‌ها دستبندی‌ هم انداخته‌ام دور مچم. یک جفت گوشواره‌ی کوچک قرمز هم به گوش‌هایم کرده‌ام که قدر ته سنجاقند. هدفون به گوشم بود و رادیو گوش می‌کردم. بهرحال همه‌ی اینها در مجموع شاید برای اشتفن چیز خاصی شده بود که آرام، طوری که هم جلب توجه کند و هم نه، گفت «هووم».
اشتفن آدم جالب و خاصی‌ست. مدت‌هاست به این فکر می‌کنم که ایکاش برای تولدش یک کلیپ درست کنیم و رفتارهای خاصش را به رخش بکشیم. مطمئنم که خوشش می‌آید برای اینکه واقعن آدم خاصی نیست، اما دلش می‌خواهد که خاص به نظر برسد و برای آدمی که دلش می‌خواهد خاص به نظر برسد، چی بهتر از اینکه رفتارهای خاصش را ثبت کرده باشند؟ خیلی به ندرت تابحال با آدم خاصی برخورد کرده‌ام که خاص بودن جزو ذاتش باشد. آدم‌های خاص معمولن خاص بودن را انتخاب می‌کنند و بعد در همان قالب می‌مانند. باید زندگی کسل کننده‌ای باشد زندگی خاص. ولی خب بعضی‌ها، مثل اشتفن، خاص بودن را انتخاب می‌کنند. یک جفت کفش اسپرت قرمز دارد اشتفن که خیلی خوشگلند. روزهایی که این کفش‌ها را می‌پوشد با خودم فکر می‌کنم که ایکاش برویم توی یک کافه بنشینیم با هم قهوه و کیک بخوریم. یا برویم به یک رستوران معمولی، چیپس و پنیر بخوریم و درمورد والیبال دخترها حرف بزنیم. خنده‌های ریز شیطانی‌اش را دوست دارم، وقتی که دلش نمی‌خواهد لو برود.
بسته‌ی شکلات نعنایی را از کشوی میز آوردم بیرون و سرم را برگرداندم رو به اشتفن و گفتم «هوم»؟ میز کار اشتفن پنج قدمی آن طرف‌تر و کمی عقب‌تر از میز من است. اوایل از اینکه می‌توانست صفحه مانیتور من را ببیند ناراحت بودم، اما خب چیدمان اتاق اینطور است. نیشش را باز کرد و گفت «هوم»! بلند شد و آمد و یک شکلات برداشت. قوری زردش را برد به آشپزخانه که پر از آب جوش کند و برای خودش چای دم کند و با شکلات بخورد. وقتی برگشت آمد دوباره بالا سرم و به اشاره اجازه گرفت یکی دیگر بردارد: «هوم»؟ سر تکان دادم، شکلات توی دهنم را مکیدم و به تاکید گفتم «اوهوم»!
اشتفن چای سیاه نمی‌خورد. نمی‌دانم چه چای بدطعمی دارد که گیاهی است و من متوجه بوی بدش نمی‌شوم. در آن قوری به آن بزرگی، یک دانه چای کیسه‌ای می‌اندازد و تعارف به من هم می‌کند. یکی دو روز که حوصله نداشتم تا آشپزخانه بروم از همان چای نوشیدم، اما حالا دیگر لب نمی‌زنم. خودم می‌روم توی لیوان خالدار قرمزم دو تا چای کیسه‌ای سیاه می‌اندازم با پنج تا حبه قند و می‌آورم کنار دستم و می‌گذارم ده دقیقه‌ای بماند خوب رنگ بیندازد و دم بکشد. بعد آرام آرام می‌نوشمش. بخصوص بعد از ناهار یک یا دو لیوان چای غلیظ خستگی‌ام را در می‌کند. وقتی من چای بعد از ناهارم را می‌نوشم، اشتفن دراز می‌کشد روی زمین پشت میز کارش و استراحت می‌کند. زمین اتاق کارمان موکت است و برای همین راحت است. حدود ساعت یازده و نیم می‌رود کمی قدم می‌زند و بعد ناهار می‌خورد و بعد می‌آید اینجا، مسواک می‌زند و می‌خوابد تا بچه‌ها از ناهار برگردند. من همینجا پشت میز کارم ناهار می‌خورم. ناهار خوردن پشت میز کار را دوست دارم. همزمان فیس بوک چک می‌کنم یا چت می‌کنم. اشتفن اما هیچ وقت پشت میز کارش غذا نمی‌خورد. می‌گوید برای سلامتی خوب نیست. چای سیاه هم برای سلامتی‌اش ضرر دارد. قهوه هم همینطور، بدخوابش می‌کند. خوراکی هم که کسی تعارفش می‌کند، حتمن از میزان طبیعی بودنش می‌پرسد. فقط از شکلات و میوه نمی‌گذرد. شکلات‌های نعنایی را واقعن دوست دارد. از توالت که برگشتم نشانم داد که دو تا دیگر برای خوردن با چای بی‌رنگ و بویش برداشته. لبخند زد. لبخند زدم.
لبخند قشنگی دارد اشتفن. وقتی قهقهه می‌زند زشت می‌شود، اما وقتی لبخند می‌زند و یا آرام از چیزی خنده‌اش می‌گیرد، بانمک است. می‌شود مثل یک پسربچه‌ی شیطان که دارد بازیگوشی می‌کند. یک پسربچه‌ی شیطان با هیکل یک آدم بزرگ. هیکل خوبی دارد اشتفن. نه خیلی چاق است و نه خیلی لاغر. بازوهایش همه ماهیچه‌اند. خودش می‌گوید بس که پشت کامپیوتر نشسته قدش چند سانتی‌متر کوتاهتر شده. غش کرده بودم از خنده که اشتفن؟؟؟ آدم مگر قدش کوتاه می‌شود؟ خیلی جدی گفت «باور کن»! و خندید. از همان خنده‌ها که تبدیلش می‌کند به یک پسربچه‌ی شیطان. دلم می‌خواست عین یک بچه بغلش کنم و روی هوا چرخش بدهم تا از خنده ریسه برود. با هم می‌رفتیم کافه‌ی آن طرف خیابان که با بچه‌ها قهوه بخوریم. اشتفن که قهوه نمی‌خورد. یک معجونی می‌خورد با سس سویا و نمی‌دانم چی. حتی دلم نمی‌خواهد چنین معجونی را بشناسم. هنوز به خیابان نرسیده بودیم که ایستاد. گفتم مگر نباید از خیابان رد بشویم؟ مگر قرارمان آن طرف خیابان نیست؟ گفت چرا. گیج شده بودم. تا برسیم به کافه هی می‌پرسیدم و جواب‌های عجیب و غریبش را نمی‌توانستم بفهمم. بالاخره فهمیدم که گاز اگزوز ماشین‌ها برای سلامتی‌اش ضرر دارد و برای همین چند متری با فاصله از خیابان می‌ایستد تا وقتی که بخواهد بگذرد. گفت «آخ اشتفن» و دوباره شیطانی خندید.
پرسید «شکلات‌ها تمام شدند»؟ بسته‌ی شکلات را جمع کرده بودم و گذاشته بودم توی کشو. باز درشان آوردم و دو تا شکلات دیگر برداشت. دوباره برای خودش از قوری زرد بزرگش چای ریخت و رفت توالت. تا برگردد دمای چای اندازه می‎‌شود. روی صندلی جابجا شدم. مزه‌ی شکلات را در دهنم مزه مزه کردم. چای غلیظم را آرام آرام نوشیدم. حوصله‌ی کار کردن نداشتم. 

۱۳۹۳/۰۷/۱۸

خنده زیباترت می‌کند



یک مجموعه قصه‌ به اسم «خنده زیباترت می‌کند» از قصه‌های خودم را منظم به صورت کتاب درآورده‌ام.
نسخه‌ی کاغذی را می‌توانید از سایت آمازون با سرچ این شماره بخرید: 978-1502719546
نسخه‌ی پی‌دی‌اف را می‌توانید از کتابخانه‌ی خودم از این صفحه دانلود کنید.
عکس تزیینی است و هیچ ربطی به مطلب ندارد.

۱۳۹۳/۰۶/۰۹

اتوبوس زرد

یکی بود و یکی نبود. تو جاده‌‌‌هایی که خیلی از اینجا دور بود، یک اتوبوس زرد بود. اتوبوس زرد خیلی خوش اخلاق و مهربون بود. همیشه با خوش اخلاقی مسافرها رو از این ایستگاه به اون ایستگاه می‌‌‌برد. با وجودی که تمام روز مشغول بود و حسابی خسته می‌شد، اما شب که به گاراژ برمی‌گشت، باز دوست داشت کنار دوستاش بیدار بمونه. تا دیروقت بیدار می‌موند و هیچ دلش نمی‌خواست که بخوابه.

شب‌هایی که اتوبوس زرد دیر می‌خوابید، نمی‌تونست صبح روز بعد به موقع از خواب بیدار بشه. دیر بیدار می‌شد. مجبور می‌شد صبحانه رو تند تند بخوره، با عجله مسواک بزنه و زود راه بیفته تا به ایستگاه اول برسه. چون کم خوابیده بود، زود به زود خمیازه می‌کشید. چون خواب‌آلود بود، ممکن بود چراغ قرمز رو نبینه و رد بشه. ممکن بود حوصله نداشته باشه برای کسی که از روی خط عابر رد میشه، صبر کنه. ممکن بود نتونه به موقع ترمز کنه یا به موقع راه بیفته. همه‌ی اینها خیلی خطرناک بودن. اما اتوبوس زرد، باز هم دلش می‌خواست شب‌ها بیشتر بیدار بمونه و کمتر بخوابه.

اتوبوس زرد می‌گفت: من خوابم نمیاد. من دوست ندارم بخوابم. می‌خوام بیشتر بیدار بمونم.

یک روز، یکی از همون روزایی که اتوبوس زرد خیلی کم خوابیده بود و خیلی خواب آلود بود، یه اتفاق بد افتاد.

اتوبوس زرد تمام روز خواب آلود بود. چندبار نزدیک بود پشت چراغ قرمز خوابش ببره. چند بار نزدیک بود تصادف کنه. چندبار نزدیک بود قبل از سوار شدن همه‌ی مسافرا، درها رو ببنده. چندبار نزدیک بود مسیر اشتباه بره و مسافرها رو تو ایستگاه اشتباه پیاده کنه.

بالاخره، توی یک ایستگاه، اتوبوس زرد ایستاد. مسافرهایی که می‌خواستن پیاده بشن، پیاده شدن و اونایی که می‌خواستن سوار بشن، سوار شدن. مسافرها منتظر بودن تا اتوبوس زرد درها رو ببنده و راه بیفته. اما اتوبوس زرد راه نیفتاد. او همونطور ایستاده بود. مسافرها هرچقدر که صبر کردن، اتوبوس زرد راه نیفتاد. اتوبوس زرد، بس که خسته بود، خوابش برده بود.

مسافرها همه عصبانی و ناراحت شدند. بعضیا عجله داشتن و دیرشون شده بود. بعضیا خسته بودن و دلشون می‌خواست زودتر به خونه برسن. بعضیا بچه‌شون منتظرشون بود و می‌خواستن زود برن پیشش. اما اتوبوس زرد همونجا تو ایستگاه خوابیده بود. مسافرها همه از اتوبوس پیاده شدن و صبر کردن تا اتوبوس بعدی بیاد. اتوبوس بعدی که اومد و دید اتوبوس زرد خوابش برده، یه بوق خیلی بلند زد و اتوبوس زرد از خواب پرید. بعد خیلی خجالت کشید و مجبور شد از همه‌ی مسافرها عذرخواهی کنه.

از اون به بعد اتوبوس زرد برای خودش ساعت خواب تعریف کرد. هر وقت می‌رسید به گاراژ، ساعت برای خودش کوک می‌کرد و به محضی که ساعت زنگ می‌زد، کارشو تموم می‌کرد و می‌رفت می‌خوابید. اینطوری او در طول روز همیشه سر حال و خوشحال بود و هیچ وقت خواب‌آلود نمی‌شد.

۱۳۹۳/۰۶/۰۴

اتوبوس آبی

یکی بود و یکی نبود. تو جاده‌هایی که از اینجا خیلی دور بود، یک اتوبوس آبی بود. اتوبوس آبی خیلی خوب رانندگی می‌کرد. همه‌ی قوانین رانندگی را بلد بود و همه را خیلی خوب رعایت می‌کرد. با احتیاط رانندگی می‌کرد و به موقع به هر ایستگاهی می‌رسید. همیشه مراقب چرخ‌هاش بود که سالم باشند و مرتب روغن ترمزهایش را چک می‌کرد. اما اتوبوس آبی یک مشکل خیلی بزرگ داشت. او خیلی دیر به دیر خودش را می‌شست. اتوبوس آبی همیشه بوی روغن و بوی آهن داغ می‌داد. چراغ‌های اتوبوس خاک گرفته بود و شب‌ها به خوبی جلوی راه را روشن نمی‌کرد. شیشه‌های اتوبوس کثیف بود و مسافرها دوست نداشتند که از شیشه‌های کثیف بیرون را تماشا کنند. صندلی‌های اتوبوس کثیف بودند و مسافرها دوست نداشتند روی صندلی‌های کثیف بنشینند. کف اتوبوس پر از آشغال بود و بوی بد می‌داد.

مسافرهای اتوبوس آبی کمتر و کمتر می‌شدند. وقتی اتوبوس آبی می‌رسید به ایستگاه، همه‌ی مسافرها عقب می‌رفتند و صبر می‌کردند تا اتوبوس آبی از ایستگاه حرکت کند و اتوبوس بعدی برسد. مسافرها بیشتر منتظر می‌ماندند، اما با اتوبوس آبی نمی‌رفتند. مدتی گذشت و اتوبوس آبی هیچ مسافری نداشت. او همیشه خالیِ خالی بود. تنها بود و هیچ دوستی نداشت. اتوبوس آبی خیلی ناراحت بود. با خودش فکر می‌کرد که چه کار کند تا مسافرها دوستش داشته باشند.

یک روز اتوبوس آبی تصمیم گرفت که خودش را تمیز کند. او همه‌ی آشغال‌ها را از کف اتوبوس جارو کرد. رویه‌ی پاره‌ی صندلی‌ها را تعمیر کرد. همه جای اتوبوس را با مواد شوینده‌ی خوشبو شست. شیشه‌ها را دستمال کشید. چرخ‌ها را تمیز کرد و روی بدنه، رنگ‌ها و نقش‌های تازه کشید. اتوبوس آبی حسابی تمیز و قشنگ شده بود و بوی خوب می‌داد.

صبح روز بعد، وقتی که اتوبوس آبی به ایستگاه رسید، همه‌ی مسافرها خوشحال بودند. همه دوست داشتند که سوار یک اتوبوس تمیز و قشنگ بشوند. هیچ کس عقب نرفت و کسی منتظر اتوبوس بعدی نشد. اتوبوس آبی از اینکه اینهمه مسافر دارد، خیلی خوشحال بود.

بعد از آن، اتوبوس آبی هم مراقب سالم بودن چرخ‌ها بود و هم روغن ترمز را چک می‌کرد و هم هر شب تمام اتوبوس را تمیز می‌کرد و با مواد شوینده‌ی خوشبو می‌شست.

بعد از آن، مسافرها همیشه منتظر می‌شدند تا اتوبوس آبی برسدو هرجا می‌خواهند، با اتوبوس آبی بروند.

۱۳۹۳/۰۶/۰۱

اتوبوس بنفش



یکی بود. یکی نبود. تو جاده‌‌‌هایی که خیلی از اینجا دور بود، یک اتوبوس بنفش بود. اتوبوس بنفش سریع‌ترین اتوبوس بود و همیشه در مسابقات اتوبوسرانی برنده می‌شد. او هر روز مسافرهای زیادی را به راه‌های دور می‌برد و مسافرهای زیادی با او برمی‌گشتند. اتوبوس بنفش هر روز خیلی زود، پیش از اینکه هوا تاریک شود، به گاراژ برمی‌گشت اما به گاراژ خودش نمی‌رفت. او تمام مدتی که هوا تاریک بود نزدیک دوستانش می‌ماند یا از دوستانش می‌خواست که همراه او باشند. اتوبوس بنفش حتی وقت خواب به گاراژ خودش نمی‌رفت. او هر شب در گاراژ دوستانش می‌خوابید چون از اینکه تنهایی در تاریکی باشد می‌ترسید.

دوستان اتوبوس بنفش، از اینکه او اینهمه می‌ترسید خوشحال نبودند. آنها دلشان نمی‌خواست هروقت اتوبوس بنفش می‌خواهد از گاراژ بیرون برود، همراهش بروند. اما اتوبوس بنفش واقعن می‌ترسید. او از تاریکی شب می‌ترسید. حتی وقتی چراغ روشن می‌کرد، باز هم می‌ترسید.

یک روز، اتوبوس بنفش مجبور بود مسافرهای زیادی را به راه‌های خیلی دور ببرد. او تمام روز در جاده‌ها و خیابان‌ها بود و خیلی خسته شد. وقتی که بالاخره به شهر رسید، هوا کم کم تاریک شده بود. همه‌ی دوستان اتوبوس بنفش به گاراژ برگشته بودند و کسی نبود تا او را در تاریکی همراهی کند. اتوبوس بنفش خیلی می‌ترسید. او از تاریکی خیابان و از صدای باد می‌ترسید. او نمی‌دانست که واقعن از چه چیز تاریکی می‌ترسد، اما می‌ترسید.

اتوبوس بنفش مجبور بود در تاریکی، تنهایی تا گاراژ برود. او اول چراغ‌هایش را روشن کرد. بعد خیره شد به روشنایی جلوی چراغ‌ها و آرام راه افتاد. کم کم به تاریکی نگاه کرد. اتوبوس بنفش توانست در تاریکی، درخت‌های کنار خیابان را ببیند. او حتی یک پرنده دید که بالای شاخه‌ی یک درخت خوابیده بود. اتوبوس بنفش در تاریکی شب ستاره‌های زیادی دید. نزدیک گاراژ که رسیده بود، دیگر از تاریکی نمی‌ترسید. با خوشحالی چندبار بوق زد و دور خودش چرخید. او به دوستانش گفت که همه‌ی راه را خودش تنهایی آمده. گفت که دیگر نمی‌ترسد و رفت به گاراژ خودش. آن شب اتوبوس بنفش تنهایی در گاراژ خودش خوابید و دیگر هیچ وقت از تاریکی نترسید.

۱۳۹۳/۰۴/۱۷

امتحان



یکربع به دوازده بود که پیمان بیدارم کرد: «عزیزم! ساعت چند امتحان داری»؟ 
خوابم برده بود پیش از آنکه فرصت کنم به او بگویم پیش از یازده و نیم بیدارم کند. قصد داشتم یازده و نیم از خانه بروم بیرون که فرصت داشته باشم اول آشغال‌ها را ببرم با خودم پایین و بیندازم در سطل‌های آشغال: آشغال غذا در سطل قهوه‌ای؛ آشغال معمولی در سطل خاکستری شماره ده؛ قوطی‌های ماست و آبمیوه در سطل زرد؛ کاغذها در سطل آبی. فرصت نبود و گفتم «آشغال‌ها باشه برای تو». کیفم و دسته کلیدم را برداشتم و رفتم بیرون. امیدوار بودم که بین راه حالم بد نشود. امیدوار بودم که سردردم بیشتر نشود. نمی‌خواستم تند بروم. نمی‌دانستم فشار خونم بالاست یا پایین. هرچه که بود حالم بد بود. حالم از صبح که بیدار شده بودم بد بود. سرم درد می‌کرد و به قدر یک توپ تخم مرغی، سمت راست بالای ابروی راستم ذق‌ذق می‌کرد. حالت تهوع داشتم و منگ بودم.
به دانشگاه که رسیدم، صدای زنگ ساعت دوازده هنوز ادامه داشت. از پله‌های وسط راهرو باید می‌رفتم بالا و می‌پیچیدم سمت راست و می‌رفتم ته راهرو، کلاس آخر، سمت راست. خانم معلم سر کلاس منتظر بود. آنا و خوزه زودتر آمده بودند. خانم معلم روی یک دستمال زرد و نارنجی، یک تکه کیک میوه‌ای که معلوم بود خودش درست کرده آورد و گذاشت جلوی دستم. گفت شیرینی روز آخر است. به سختی کیک چسبیده به دستمال را خوردم. بلند شدم و دستمال را انداختم در سطل آشغال کنار در ورودی. سرجای خودم که برگشتم، خانم معلم برگه‌های امتحان را گذاشت جلوی یکی یکی‌مان. پشت و روی برگه چند سری سوال بود: شکل درست فعل را بنویسید؛ جاهای خالی را پر کنید؛ حرف اضافه را حدس بزنید...
نیم ساعت بعد در خیابان بودم. حالم بهتر بود اما هنوز دلم می‌خواست دراز کشیده باشم در رختخواب. تلفن زدم: «سلام عزیزم. کجایی»؟

۱۳۹۳/۰۳/۰۸

مامانِ خوبِ من


دو روز است که از خانه بیرون نرفته‌ام. مامان می‌گوید مثل مرغ چرا نشسته‌ای توی لانه‌ات؟ مثل مرغ، روزنامه‌ها را پهن کرده‌ام اطرافم. دامن چین دار بلندم اطراف تنم، زیر روزنامه‌های سیاه و سفید مانده. مامان یک هویج پوست کنده می‌دهد دستم. می‌خندد و می‌گوید: «بخور چشم‌هات تقویت بشن». می‌خندم و می‌گویم: «دیگه همه چیزو سیاه و سفید می‌بینم». دلم می‌خواهد بلند شوم و مامان را در آن پیراهن قرمزش بغل کنم و ببوسم. قرمزی ماتیک همیشه از خط دور لب‌هایش بیرون می‌زند. اینطور عادت کرده است. خط شکسته‌ی زیبای لب بالایش را همیشه با ماتیک صاف می‌کند. گوشه‌های دهانش هم همیشه رنگ اضافی دارد. سرمه‌ای که هر روز صبح توی چشم‌هایش می‌کشد کمرنگ شده و زیر چشم‌ها را کمی سیاه کرده. سرمه را خودش درست می‌کند. بادام و فندق را دود می‌دهد کف یک بشقاب و بعد دودش را با نوک کارد جمع می‌کند و میریزد در سرمه‌دان. هدیه برای روز مادر یک سرمه‌دان چوبی قرمز خریده‌ام با نقش‌ اسب‌های کمی برجسته. نمی‌دانم نقش برجسته‌ی اسب دوست داشته باشد یا نه. ولی سرمه‌دان قدیمی‌اش شکسته. همان را هنوز استفاده می‌کند و فرصتی نبوده که برای خودش یک سرمه‌دان نو بخرد. سیم سشوارش هم پاره شده. کارم با این روزنامه‌ها تمام بشود، باید سیم سشوار را هم درست کنم. مامان هر روز حمام می‌کند و هر روز موهای خوشرنگ طلایی‌اش را سشوار می‌کشد. موها را می‌پیچد لای برس گرد و با حوصله برس را از لای موها می‌کشد بیرون. وقت‌هایی که موهایش صاف می‌شود و می‌ریزد توی صورتش، خیال می‌کند خیلی خوشگل شده است. تا شب چند بار خودش را جلوی آینه نگاه می‌کند و می‌گوید «حالا اگه می‌خواستم یه عروسی برم موهام به این خوبی نمی‌شد». موهای مامان همین رنگی بوده همیشه. یک جور طلایی که نارنجی نیست و بیشتر درخشش طلا دارد. من زردی طلا را دوست ندارم و موهای مامان آنطور زرد نیست. هنوز موهایش را رنگ نکرده چون همین رنگ را روی موهایش دوست دارد. امروز موهایش را جمع کرده با دو تا گیره از دو طرف. این گیره‌ها را یکی از شاگردهایش هدیه‌ی روز معلم داده است. دوستشان دارد یا روی سرش راحت‌اند، چون زیاد می‌بینم که موهایش را با آنها بسته باشد. دلم می‌خواهد از جایم بلند بشوم و موهای مامان را لای گیره‌ها مرتب کنم. یک دسته مو از لای گیره‌ها بیرون آمده و رفته رو به هوا.
هویج را با دو تا انگشت گرفته‌ام و گاز می‌زنم. بدم می‌آید دستی که به روزنامه زده‌ام را بزنم به خوراکی. می‌دانم که سیاهی کلمات چسبیده به دست‌هایم. می‌دانم که حالا روی هویجم، رد انگشت‌هایم، سیاه شده. مامان همین حس را وقتی به پول دست می‌زند دارد. مثل من که می‌نشینم وسط حلقه‌ی روزنامه‌هایم، می‌نشیند وسط حلقه‌ی کاغذهایش. اول هر ماه حساب قسط‌هایش را جدا جدا می‌گذارد لای کاغذهای سفید. روی کاغذها یادداشت می‌نویسد. بعد همه را می‌چیند روی هم و می‌گذاردشان در یک کیسه‌ی نایلونی. کیسه را می‌گذارد در یک زیپ مخصوص کیفش. دلش نمی‌خواهد پول بخورد به خودکار و دستمال کاغذی و سویچ ماشین و چیزهای دیگر. می‌گوید «معلوم نیست چند تا دست دماغی خورده به این پولا». خیلی بدش می‌آید که ببیند کسی دارد محتویات دماغش را می‌کاود. در ترافیک همیشه چندبار اعتراض می‌کند که «اَه کثافت. دستشو تا ته کرده تو دماغش». 
هویج را تا جایی که به دست گرفته‌ام گاز می‌زنم و باقی‌اش را می‌گذارم لای چین دامنم که مامان نبیند. اگر ببیند حرص می‌خورد که دامنم را کثیف کرده‌ام. یا که هویج را کثیف کرده‌ام. بهرحال جای خوراکی یا توی دهان است و یا توی یخچال. من میوه‌ی سرد نمی‌خورم. نیم ساعتی می‌گذارمشان از یخچال بیرون تا گرم شوند. مامان اگر ببیند برشان می‌گرداند به یخچال. یکبار سیبی را از چشم مامان دزدیده بودم و بعد فراموش کرده بودم. یک هفته بعد مامان سیب چروکیده را گرفته بود دستش و می‌گفت: «نعمت زوالی می‌کنی». 
سرگرم بریدن و دسته بندی تکه‌های روزنامه‌ها هستم که مامان برای ناهار صدایم می‌کند. بلند می‌شوم و تکه‌ی هویج از روی دامنم می‌افتد. توی مشتم می‌گیرمش که بیندازمش دور. دست‌هایم را با صابون می‌شورم. مامان سه تا بشقاب روی میز چیده. سه تا قاشق و سه تا چنگال از توی کشو برمی‌دارم و می‌گذارم توی بشقاب‌ها. مامان هویج پلو را می‌کشد در دیس و می‌گوید: «بابا امروز دیر میاد خونه. منتظرش نمی‌شیم». هویج پلو دوست دارم. دستپخت مامان خیلی خوب نیست اما بعضی غذاهایش را خیلی دوست دارم. خودش هویج پلو را با خرما می‌خورد. دارچین اضافه هم روی برنجش می‌ریزد. من با ماست می‌خورم. از یخچال ظرف ماست و قوطی خرما را درمی‌آورم و می‌گذارم روی میز. مامان ظرف‌های اضافی را می‌گذارد در ظرفشویی و می‌گوید «تو شروع کن». عادت دارد که قبل از غذا خوردن، ظرف‌های اضافی را جمع می‌کند. اگر لازم باشد چیزی را می‌شورد یا ته قابلمه آب می‌ریزد که بعد از ناهار راحت شسته شود. ظرف‌های ناهار را هر وقت خانه باشم، من می‌شورم، اما مامان دوست ندارد من غذا درست کنم. می‌گوید ظرف زیاد کثیف می‌کنی. می‌گوید معطل می‌کنی. دلش می‌خواهد خودش نظارت به کار آشپزخانه داشته باشد. بیکار نمی‌تواند بنشیند تا یک نفر دیگر کاری برایش بکند. ظرف‌ها را ولی می‌گذارد که من بشورم. خودش بعد ناهار بیشتر می‌ماند سر میز و چیزهای اضافه می‌خورد. گاهی برای خودش مربا می‌آورد و چند قاشق خالی می‌خورد. گاهی ماست می‌خورد. گاهی نون و پنیر می‌خورد. بعد هم بلند می‌شود و آشپزخانه را مرتب می‌کند. وقت مرتب کردن آشپزخانه آنقدر با فکر و خیال‌های خودش سرگرم می‌شود که هیچ حرف نمی‌زند. وقت آشپزی ممکن است آواز بخواند، اما وقت مرتب کردن آشپزخانه نه. دلم می‌خواهد از کار کردنش در آشپزخانه فیلم بگیرم. مامان دوست ندارد که از خلوت تنهایی‌اش فیلم بگیرم. خلوتش به هم می‌خورد. هنرپیشه‌ی خوبی نیست. خنده‌اش می‌گیرد و کارهایش مصنوعی می‌شوند. یک بار خواستم ازش فیلم بگیرم وقتی بافتنی می‌بافد، اما آنقدر خندید و آنقدر حرف زد و آنقدر سوال کرد که من هم خنده‌ام گرفته بود. سی ثانیه فیلم شد که میکس کردم با فیلم‌های دیگر.
مامان هسته‌ی خرما را در دهنش با دقت تمیز می‌کند و درش می‌آورد. شیرینی بیشتر از ترشی دوست دارد. غذایش را تمام کرده و دارد خرمای اضافی می‌خورد. بلند می‌شوم که میز را جمع کنم. می‌گوید «جمع نکن بابا هنوز میاد». وقت‌هایی که بابا دیرتر می‌رسد و ما زودتر ناهار می‌خوریم، مامان همانطور می‌نشیند پشت میز تا بابا برسد. گاهی خودش را با کارهای نشستنی آشپزخانه سرگرم می‌کند. گاهی تلویزیون می‌بیند. امروز هنوز دارد خرما می‌خورد. بشقاب خودم را می‌برم و می‌گذارم در ظرفشویی. می‌گویم برای شستن ظرف‌ها صدایم کند. می‌گوید بروم و به کار خودم برسم. از پشت سر دست‌هایم را حلقه می‌کنم دور تنش. نشسته روی صندلی و یک پایش را گذاشته روی صندلی. با یک پای دیگرش دارد با دمپایی‌اش بازی می‌کند. صورتش را می‌بوسم. دستش را می‌آورد بالا و می‌گذارد روی صورتم. می‌گوید «دختر گل من». صورتم را می‌بوسد. گل سرش را باز می‌کنم و موهایش را مرتب می‌کنم و دوباره گل سر را می‌زنم به موهایش. می‌روم دوباره توی اتاق خودم. می‌نشینم قاطی کاغذها. دامن چین‌دار بلندم پهن می‌شود روی روزنامه‌ها.

۱۳۹۲/۱۲/۰۳

چراغ سبز




رسیدم پشت در، هنوز در را باز نکرده بود. موبایلم را از جلوی داشبورد برداشتم و تلفن زدم گفتم: «کجایی؟ بیا دیگه، من پشت درم». قرار بود خودش بیاید پایین و در پارکینگ را باز کند. دیروقت بود و نور تک چراغ سر کوچه نمی‌رسید به ته کوچه. آنقدر طول کشید که می‌خواستم دوباره تلفن بزنم و بگویم «پس کجایی»، دیدم در باز شد. آرام آرام، در بزرگ آهنی آمد از دو طرف بیرون. پیچیدم سمت پارکینگ و دیدم خودش ایستاده کنار دیوار. با سر اشاره کردم کجا؟ و یک جای خالی همان جا نشانم داد. تا من قفل فرمان بزنم و پیاده بشوم، در پارکینگ از دو طرف، آرام آرام بسته شد. یک شال نازک انداخته بود روی دوشش که بازو‌های لختش خیلی پیدا نباشد. گفتم «سرما نخوری اینطور لخت آمدی پایین». گفت «نه» و رفت سمت آسانسور. رفتیم طبقه‌ی هشتم و انتهای راهرو، کلید انداخت و در را باز کرد. بوی زباله بود یا بوی نا، زد توی دماغم. جلوی در، توی راهرو، چند تا کیسه زباله کنار هم ردیف گذاشته بود. کفش‌هایم را کندم و رفتم تو. انگار روی همه‌ی وسایل گرد و غبار نشسته بود. انگار همه جا دود گرفته بود. مثل اینکه خاکستر پاشیده بودند در هوای خانه. میز تلویزیون کج بود سمت مبل و مبل کج بود سمت پنجره و روی میز کار، کاغذ و کتاب و قلم و پول خرد و هزار چیز دیگر، روی هم کوه شده بودند. روی میز جلوی مبل یک ظرف میوه بود، پر از پوست خشکیده‌ی نارنگی. زیرسیگاری پر شده بود و دیگر جا نداشت. همانطور که می‌رفت سمت اتاق خواب، از روی میز جلوی اوپن آشپزخانه، از بشقابی که کمی املت درش مانده بود، تکه‌ای با دست برداشت و گذاشت دهنش. دستش را با شلوار نازک و گشادی که پایش بود، پاک کرد. پرسید «تو شام خوردی»؟ مامان چند تا کتلت از یخچال درآورده بود و گذاشته بود لای یک تکه نان و همه را گذاشته بود در یک کیسه فریزر و داده بود دستم و گفته بود «باشه همراهت. یه وقت دلت ضعف می‌رده یه چیزی همرات داشته باشی». سر شب همان ها را خورده بودم زیر نور چراغ، جلوی یک سوپر. یک نوشابه هم برای خودم خریده بودم که هنوز نصفش مانده بود توی کیفم. سمیرا با همان شلوار گشاد آمد از جلوی من رد شد، بشقاب غذایش را برداشت و برد به آشپزخانه.  پای ظرفشویی یک عالمه ظرف نشسته بود و روی کابینت چای خشک ریخته بود. روی گاز کثیف بود از غذاهایی که سر رفته یا ریخته بودند. یک دستمال چرک افتاده بود روی زمین جلوی یخچال. یک بطری آب از یخچال برداشت و سر کشید و دوباره گذاشت همانجا و در یخچال را بست. کیفم را گذاشتم جلوی ورودی آشپزخانه. مانتو و روسری‌ام را درآوردم و انداختم پشت صندلی. پرسیدم «چطوری»؟ گفت: «به هم ریزم. می‌بینی». گفتم  «آره. می‌بینم».
روز اولی که این خانه را دیده بودم، هنوز کارهای محضرش تمام نشده بود اما جدایی‌اش دیگر قطعی بود. غمگین بود و نگران روزهای آینده. مبل‌های سبز تیره برق می‌زدند از تمیزی و فرش تازه‌اش، با مخلوطی از رنگ‌های سبز، روی زمین می‌درخشید. پرده‌های ضخیم سبز جلوی پنجره‌ها آویزان بود که نقش برگ‌ها و گیاه‌های سبز پررنگ داشتند و قاطی این سبزی‌ها، جابه جا گل‌های نارنجی یا قرمز تیره به چشم می‌زدند. میز وسط اتاق مرتب بود و یک گلدان سفالی سبز رویش بود، پر از گل نارنجی. پرسیدم «پرده‌ها رو چی کار کردی»؟ رفته بود به اتاق خواب و از همان جا گفت «بازشون کردم بدم بشورن». آمد بیرون و یک پتو و یک بالش برایم گذاشت روی دسته‌ی مبل. دوباره رفت و یک تشک آورد پهن کرد وسط هال. گفتم «بذار خودم می‌کنم. دستت درد نکنه». دنبالش رفتم و سرک کشیدم به اتاق. لباس‌ها از سبد رخت چرک‌ها سرریز کرده بودند. کنار تخت یک کوه لباس بود و یک عالمه لباس هم از در نیمه باز کمد زده بودند بیرون. یک زیرسیگاری پر روی پاتختی بالاسرش بود. گفتم «صبح کی باید از خونه بری بیرون»؟ گفت «هشت میرم دیگه. نیم ساعت بیشتر راه نیست. دو کورس تاکسیه». گفتم «باشه پس من می‌برمت. وکیلی گفته قبل ده برسم بهش خوبه». گفت «خب» و معطل مانده بود که از اتاق بیایم بیرون. آمدم بیرون و صدای جیر جیر تخت آمد که رویش دراز کشید. بالش و پتو را بردم گذاشتم روی تشک و نشستم چهارزانو. اطراف را نگاه می‌کردم. خوابم نمی‌برد بین آنهمه به هم ریختگی. دلم می‌خواست بهش بگویم «آدمی ناسلامتی. این چه وضع خانه و زندگی‌ست؟ حیوان که نیستی. یک خورده تمیز کن دور و بر خودت رو». بوی سیگار می‌زد به دماغم. بلند شدم و زیر سیگاری را بردم آشپزخانه. دنبال سطل زباله گشتم و دیدم بین کابینت‌ها با در باز، پر از اشغال است. توی کشوها گشتم و نایلون پیدا کردم و نایلون زباله‌ را عوض کردم. یک دستمال کاغذی کهنه افتاده بود روی کابینت، کمی خیسش کردم و کشیدم روی لکه‌های چای و تمیز شدند. بعد ایستادم و چند سری ظرف‌های چند روز مانده را شستم. دستمال پیدا کردم و روی گاز را تمیز کردم. لکه‌های در یخچال و در کابینت‌ها را پاک کردم. روی اوپن را تمیز کردم. بعد آمدم بیرون و گرد و خاک روی تلویزیون و میز و کتابخانه را گرفتم. دلم می‌خواست نصف شبی جاروبرقی هم بکشم کف اتاق. روی میز کار کاغذهای سفید و نوشته‌ها و عکس‌ها و خرده ریزه‌های دیگر را جدا کردم و مرتب گذاشتم. کتاب‌ها را در کتابخانه مرتب کردم. با جارو دستی آشغال‌های بزرگ روی زمین را گرفتم. با دستمال، سرامیک‌ها را تمیز کردم. از در اتاق سرک کشیدم و دیدم با چراغ روشن خوابش برده. رفتم زیر سیگاری را از بالاسرش برداشتم. باد می‌وزید و شیشه‌ها در قاب پنجره‌ها لق‌لق صدا می‌کردند. چند تکه کاغذ برداشتم و تا کردم و لای درز شیشه‌ها گذاشتم. شیشه‌های لخت، می‌شد از پشتشان چراغ‌های روشن شهر را دید. می‌شد یک بزرگراه یا خیابان را دنبال کرد با نوار چراغ‌های روشنش. ضربدری وسط تخت دو نفره خوابیده بود. چراغ اتاق را خاموش کردم. کوه لباس‌های ریخته پای تخت را بغل کردم و بردم بیرون. نشستم و یکی یکی تا کردم. تی‌شرت‌ها و بلوزها جدا، شلوارها جدا، شورت‌ها و سوتین‌ها جدا، جوراب‌ها جدا. کثیف‌ها را از تمیزها جدا کردم. کاش می‌شد نصف شبی چند سری ماشین لباسشویی هم بزنم. کاش می‌ماندم یکی دو روز خانه را تمیز می‌کردم و بعد می‌رفتم. از جیب یکی از شلوارها دیک دسته کلید دو تایی افتاد بیرون. گذاشتمش کنار دفترچه تلفن روی اوپن آشپزخانه. لباس‌های دسته دسته را بردم گذاشتم کنار دیوار اتاق خواب. چراغ آشپزخانه و راهرو را خاموش کردم. ساعت موبایلم را کوک کردم و دراز کشیدم روی تشک. بوی غبار و خاکستر و زباله پیچیده بود توی سرم.
*
به صدای موبایل از خواب بیدار شدم. هوا روشن شده بود. دلم می‌خواست هنوز بخوابم. تمام روز قبل رانندگی کرده بودم که رفته بودم دنبال مامان و با هم رفته بودیم دکتر. بعد رفته بودیم داروهایش را گرفته بودم و سر راه با هم نشسته بودیم یک جا ناهار خورده بودیم و بعد رسانده بودمش خانه و خودم راه افتاده بودم آمده بودم که شب تهران بخوابم و صبح زود برسم بروم پیش وکیلی برای پروژه‌ی جدیدی که قرار بود بگیرم، حرف بزنیم. مرد بدی نبود وکیلی. چشم‌چرانی نمی‌کرد حداقل. همین به صد اخلاق بد دیگرش می‌چربید. به سمیرا هم چند بار گفته بودم برود پیشش شاید دستش را به کاری بند کند، اما نرفته بود. با همکارها و دوست‌های خودش راحت‌تر بود. بلند شدم. تشک را جمع کردم. پتو و بالش را گذاشتم روی تشک و همه را گذاشتم کنار دیوار، کنار مبل. کتری گذاشتم روی گاز و آب جوش آوردم و چای دم کردم. توی یخچال چیزی نبود که صبحانه بخورم. خودم توی کیفم دو تا کیک کوچک داشتم و دو تا موز و چند تا نارنگی هم روی ظرف میوه‌ی روی میز بود. یک کیک و یک موز خوردم و بعد رفتم سمیرا را بیدار کردم. گیج خواب بود. گفتم «پاشو چای دم کردم». تا من مانتو و روسری بپوشم، دیدم لباس پوشیده و کیفش روی دوشش آمده بیرون از اتاق. گفتم «کیک روی میز برای تو گذاشتم. من چای خوردم. اون مال توئه». نگاهی به اطراف انداخت و چیزی نگفت. گفتم «خوابم نمی‌برد بس که اتاق به هم ریخته بود». کیک را خورد و چای را سر کشید. گفتم «این کلید کجاست؟ توی جیب یکی از شلوارهات بود». با تردید پرسید: «تو جیب شلوارهای من رو گشتی»؟ گفتم «نه، تا می‌کردمشون، افتاد بیرون». کلیدها را انداخت توی کیفش و گفت «چیز دیگه پیدا نکردی»؟ گفتم «نه». رفت سرک کشید روی میز کار و گفت: «کاغذ یادداشت از اینجا دور ریختی»؟ گفتم «نه. دنبال چی می‌گردی»؟ دنبال یک کاغذ یادداشت زرد رنگ بود که آدرس و شماره تلفن نوشته بود رویش. گذاشته بودم قاطی کاغذ یادداشت‌ها، یک طرف. کاغذ را گذاشت توی جیب مانتواش و رفت سمت در. گفتم «آشغال‌ها رو نمی‌ذاری بیرون»؟ گفت «حالا نه. ساعت نه شب سرایدار میاد می‌بره». من رفتم بیرون و او باز نگاه شک‌داری به اطراف انداخت و در را قفل کرد. توی آسانسور گفتم «بگو اقلن یکی بیاد یه دستی به سروگوش خونه‌ت بکشه». گفت «آره می‌گم یکی بیاد. شاید برای عید خونه تکونی کنم». رسیدیم به پارکینگ و دیدم روی شیشه‌ی ماشین یادداشت گذاشته‌اند. ماشین را جای اشتباه پارک کرده بودم. گفتم «تو مگه خودت نگفتی اینجا پارک کنم»؟ گفت «گه خورده. خب اینهمه جا، یه جای دیگه پارک کنه/ من که ماشین ندارم، چه می‌دونم کدوم پارکینگ مال منه». رفت کنار دیوار و دکمه را زد و در پارکینگ آرام آرام از دو طرف باز شد. ماشین را بردم بیرون و منتظر شدم تا دکمه را بزند و در آرام آرام از دو طرف بسته بشود و از لای در بیاد بیرون و سوار بشود. گفتم: «کجا باید بری دقیقن»؟ گفت: «دقیق همه چی رو می‌خوای کنترل کنی»؟ گفتم «می‌خوام بدونم کجا باید بذارمت احمق». گفت «دلت می‌خواد چی بهم ثابت کنی؟ که بهتر می‌فهمی؟ بهتر زندگی می‌کنی؟ مرتب‌تری... می‌خوای منو کنترل کنی که زندگیم سروسامون بگیره؟ می‌بینی که... من شلخته‌م. خونه‌م کثیف و نامرتبه...» گفتم: «معذرت می‌خوام خونه‌تو مرتب کردم». گفت «همین دیگه... یه کارایی می‌کنی که مجبور کنی آدمو ازت تشکر کنه». گفتم «مگه من می‌گم تشکر کنی؟ بخاطر تو که اونجا رو مرتب نکردم. من تو اونهمه کثافت خوابم نمی‌برد». گفت «اصلن تو عادت داری الکی محبت کنی». گفتم «خب تو هم عادت داری الکی برای خودت داستان ببافی. حالا بگو کجا باید پیاده‌ت کنم». گفت «منو بذار سر چهار راه بعدی، باقیشو خودم می‌رم». گفتم «من هنوز فرصت دارم اگه بخوای...». گفت «نه. لازم نیست محل کارمو یاد بگیری. دلم نمی‌خواد بیای اونجا رو هم ببینی حرص بخوری، مرتبش کنی». گفتم «من دست خودم نیست. معذرت می‌خوام. نمی‌تونم. خب عادت دارم جمع و جور کنم». گفت «دیگه تو خونه من به چیزی دست نزن. دلم نمی‌خواد تو خونه‌ی من چیزی رو جمع کنی یا تمیز کنی. من همینطوری دوست دارم. یه بار دیگه اگه همچین کاری کنی، دیگه هیچ وقت راهت نمی‌دم». رسیدم سر چها راه. گفتم «خب. بپیچم تو؟» گفت «نه». نگه داشتم پشت چراغ قرمز. پیاده شد و گفت «خدافظ». حوصله نداشتم جواب بدهم. صبر کردم تا چراغ سبز شد. از چهار راه رد شدم و آرام آرام پشت سر ماشین‌ها کلاج می‌گرفتم و ترمز. توی ذهن خودم حساب می‌کردم از پیش توکلی از کدام خیابان برگردم که سر راه بتوانم از آن قنادی که مامان کیک یزدی‌هایش را دوست دارد شیرینی بخرم و شب ببرم برایش. هنوز یک ساعت فرصت داشتم تا برسم به توکلی. از جلوی داشبورد یک آدامس برداشتم و گذاشتم دهنم. دکمه‌ی رادیو را زدم و روشنش کردم. صدای حرف پیچید توی سرم.

۱۳۹۲/۰۹/۲۵

اول خط

همه‌ی زندگی‌ام همان صبحی بود که باید از آن خانه می‌رفتم بیرون و نرفتم. همان روز صبح که می‌دانستم اگر بیایم بیرون از خانه و خیابان را از پشت خانه راست بروم پایین، می‌رسم به یک خیابان پهن که تهش اول خط اتوبوس‌های مرکز شهر است. می‌دانستم باید یکی از همان اتوبوس‌ها را سوار بشوم و بعد وسط شهر خط عوض کنم که برسم به فرودگاه و همانجا بلیط بگیرم و برگردم مشهد. تمام این سالها را همینطور معطل کرده‌ام. می‌دانستم که باید راهم را بگیرم و بروم. می‌دانستم که یک راه هست پشت این رابطه که اگر همان را راست بگیرم و بروم، می‌رسم اول خط. اما نرفتم. چرا؟ منتظر چی بودم؟ دنبال چی می‌گشتم؟ منتظر همان بغل محکمی بودم که من را پیش از آنکه از خانه بیرون برویم، پشت در، در خودش جا داد. همان وقتی که چشم‌هایمان دودو می‌زدند و دنبال چیزی بودند در فضای خفه و بویناک راهرو، بالا سر کیسه‌های گره‌خورده‌ی زباله. همان بغلی که کاری قرار نبود بکند. قرار بود فقط چند لحظه من را محکم بگیرد و بعد رها کند. اما به من اطمینان بدهد که جایی هست در دنیا. به قدر چند لحظه هنوز در دنیا جایی هست که من را محکم در خودش جا بدهد. همه‌ی این سالها دنبال همان لحظه‌های بویناک بالاسر کیسه‌های گره‌خورده‌ی زباله بوده‌ام. دنبال همان چند لحظه. جایی که من را محکم در خودش جا بدهد.

کنار تو نشسته بودم و آرام در ترافیک بزرگراه می‌راندی. ماشین‌ها چسبیده بودند به هم. بوق می‌زدند، خط عوض می‌کردند تا برای خودشان، به قدر چند لحظه، جایی باز کنند. ترمز می‌گرفتی. گاز می‌دادی و ترمز می‌گرفتی و حرف می‌زدی. خسته بودی و قصه می‌گفتی. می‌گفتی هرچه را که خیال می‌کردی باید بدانم. از کجا معلوم که باز کی همدیگر را ببینیم. حرف می‌زدی و روی دل من کوه کوه خاطره انبار می‌کردی. کی می‌شد که من حرف بزنم؟ کی می‌شد من بگویم هرچه را که خیال می‌کردم باید بدانی؟ از کجا معلوم که باز کی همدیگر را ببینیم. پس من چرا حرف نمی‌زدم؟ منتظر چی بودم؟ چرا ساکت نشسته بودم که صدای تو فرو برود در گوش‌هایم، در چشم‌هایم، کف دست‌هایم، گونه‌هایم، ران‌هایم؟ یک چیزی باید می‌گفتم؛ هرچه که بود. حتمن حرفی بود که دلم بخواهد به تو بگویم. حتمن قصه‌ای داشتم برای تعریف کردن. کافی بود آن راه پشتِ آن سکوت را پیدا کنم و راست بروم تا برسم اول خط. پس چرا نرفتم؟ چرا راهی پیدا نکردم؟ کاسه‌ی سرم، خمره‌ای خالی بود و حرف‌های تو سرخی شراب. سرازیر شده بودند حرف‌هایت در سرم. موج برداشته بودند و روی هم به هم می‌بافتند. طوفانی بود در سرم. وقتی آرام می‌گرفت این طوفان که با خودم تنها، از تو دور شده باشم. اما تا با تو بودم، چرا هیچ حرف نزدم؟ چرا به تو نگفتم که آمده بودم تا ابد با تو بمانم؟ چرا نگفته بودم که دیگر هیچ وقت قرار نیست برگردم مشهد. چرا نگفته بودم که دنبال آن دست‌ها آمده‌ام که من را محکم بغل بگیرند و تا ابد رهایم نکنند؟ کجا بود آن راه که از خودم فرار کند و بچسبد به تو؟ شاید ترسیده بودم. شاید از عکس آن زنی ترسیده بودم که صبح از خواب بیدار نشده، با هول و هراس دنبالش می‌گشتی. من گذاشته بودمش بین باقی عکس‌ها. چه می‌دانستم زنِ این عکس با زن‌ها و مردها و بچه‌های عکس‌های دیگر فرق دارد. چه می‌دانستم این زن می‌تواند تو را با هول و هراس بکشد دنبال خودش. اما شب، چرا شب پیش از آنکه خوابت ببرد، هیچ نگفته بودم؟ چرا صبر کرده بودم تا صبح؟ قرار بود چه اتفاقی بیفتد تا صبح که زبانم باز بشود؟ صبر کرده بودم که شاید صبح خورشید از سمت دیگری طلوع کند؟ خورشید اما از همان سمت همیشگی طلوع کرده بود و من هیچ حرفی نزده بودم. تو اما من را آرام آرام در ترافیک بزرگراه می‌بردی به مرکز شهر. که بعدش کجا بروم؟ هیچ کجا قرار نبود بروم. قرار بود بمانم با تو. تو من را بردی. کنار خیابان پیاده‌ام کردی که بروم. نپرسیدی کجا. کجا باید می‌رفتم؟ کجا بود آن راه که من را یکراست ببرد اول خط؟

کسی زد روی شانه‌ام. مردی میانه سال بود با ریش بزی. درون هیکل انسانی‌اش، مور مور همه‌ی مردهای چشم دریده بود. دنبال چی ممکن بود باشند، چشم‌های دریده؟ «خانم مانتوتون از پشت رفته بالا». کوله پشتی روی پشتم بود و مانتو را از پشت می‌کشید بالا. نه از پیاده رو، از کنار خیابان و رو به ماشین‌هایی که از روبرو می‌آمدند می‌رفتم. پشت مانتو را درست کردم. مرد صبر نکرد و جلوتر رفت و رفت. رسیدم به ایستگاه و تاکسی دربست گرفتم برای فرودگاه که بروم مشهد. مشهد هنوز جایی داشتم. جایی که من را برای چند ساعتی در خودش گم کند. بین آنهمه آدمی که می‌رفتند و می‌آمدند، می‌نشستند، نماز می‌خواندند، دراز می‌کشیدند، حرف می‌زدند، روضه گوش می‌دادند، مساله می‌پرسیدند، من هم می‌نشستم روی بویناکی فرش‌های پا خورده. بوی گلاب و عرق می‌پیچید در سرم. پناهم یک چادر نازک سیاه بود و تماشا می‌کردم. فکر می‌کردم. خاطرات می‌چرخیدند و از جلوی چشم‌هایم، از جلوی ذهنم رد می‌شدند، دور می‌زدند و دوباره برمی‌گشتند. دور می‌زدند و دوباره برمی‌گشتند. دوباره برمی‌گشتند. دوباره؛ تا بالاخره اشک‌ها را بکشند از کاسه‌ی سرم بیرون. اشک‌ها را می‌ریختند بیرون و جا باز می‌کردند برای خودشان. همان جا می‌ماندند. می‌چرخیدند. برمی‌گشتند. عقب می‌نشستند. اما بیرون نمی‌ریختند. پس این خاطرات را چطور می‌شد از کاسه‌ی سر بیرون ریخت؟ چشم‌هایم پیش رو مردم واقعی را می‌دیدند و در کاسه‌ی سر، خاطرات را. کجا بود آن راهی که از پشت خاطرات می‌گذشت و یکراست می‌رفت اول خط؟ چطور پیدایش نمی‌کردم؟ اینهمه خاطره از کجا آمده بودند و تلنبار شده بودند در سرم؟ چطور باید از پشتشان می‌گذشتم؟ بلند می‌شدم و می‌رفتم سمت ضریح. خودم را ول می‌کردم در فشار جمعیت. نه میلی به جلو رفتن داشتم و نه میلی به برگشتن. فقط آنجا بودم که موجِ آدم‌ها من را به جایی بکشد. هیچ وقت این موج من را سمت ضریح نکشید. چندباری تلاش کردم بروم رو به جلو. قدری هم جلوتر رفتم، اما نفسم نمی‌کشید و تنم نمی‌کشید جلوتر. التماس مردم را برای پیش رفتن و دست زدن به ضریح نمی‌فهمیدم. شاید این همان راه پشتی‌شان بود که آمده بودند از آن بگذرند. نه پیش رویم راهی بود ونه پشت سرم. آدم‌ها چسبیده بودند به هم. همدیگر را هل می‌دادند و می‌زدند و له می‌کردند که شاید به قدر چند لحظه، جای امنی برای خودشان باز کنند. چند لحظه‌ی بویناک، لابلای به هم مالیده شدن صورت‌ها و چادرها و دست‌ها. 

فرودگاه پربود از آدم غریبه. پر از تن‌هایی که انتظار می‌کشیدند و چشم‌هایی که دنبال طعمه می‌گشتند. دنبال چی بودند آن چشم‌ها؟ بعضی دنبال لقمه‌ای نان می‌گشتند و بعضی دنبال لقمه‌ی نان اضافه. بهانه زیاد بود برای پرسه زدن در آن فضاهای خالی. نمی‌خواستم گرسنه بمانم. شکم خالی نمی‌توانست آنهمه حرف را، آنهمه فکر و خیال را در کاسه‌ی سر جابجا کند، مرتب کند و نظم بدهد و نتیجه‌ای بگیرد. بیسکویت خریدم برای خودم و باقی پولم را سه تا چسب زخم و یک بسته آدامس گرفتم. آدامس می‌خواستم چه کار کنم؟ چسب می‌خواستم بزنم روی کدام زخم؟ فکر می‌کردم آنهمه حرف و آنهمه فکر و خیال، خراش داده‌اند کاسه‌ی سرم را. کاش می‌شد روی زخم‌های سر را هم چسب زد. کاش می‌شد روی زخم‌های دل را چسب زد. کاش می‌شد به فکر و خیال‌ها آدامس داد که بجوند و مشغول خودشان باشند و آدم را رها کنند. این فکر و خیال‌ها اما رهایم نمی‌کردند. می‌خواستند که من چه کار کنم برایشان؟ دنبال جایی بودند که محکم در آن جا بگیرند؟ و حالا که جا را گیر آورده بودند و محکم خودشان را در آن جا داده بودند، پس چرا اینقدر می‌لولیدند؟ چرا آرام نمی‌گرفتند؟ چرا رهایم نمی‌کردند که بفهمم کجای دنیا هستم و چه کار دارم می‌کنم و چه کار باید بکنم؟ من هم اگر می‌توانستم خودم را در آغوش تو جا کنم، شاید همینطور آنقدر می‌لولیدم که کلافه‌ات کنم. همان بهتر که آمدم بیرون. همان بهتر که دارم می‌روم به دنیای خودم. دنیای خودم اما کجاست؟ کجا بودم؟ کجا می‌رفتم. برمی‌گشتم مشهد و می‌گفتم یک شب کجا خوابیده‌ام؟ از خانه آمده بودم بیرون و گفته بودم می‌روم حرم. گفته بودم که دلم می‌خواهد همانجا بمانم تا صبح. حالا صبح شده بود و داشتم برمی‌گشتم. از حرم برگشته بودم؟ دست رسانده بودم به ضریح؟ شبم تا صبح چطور گذشته بود؟ نکند بی‌خبر مانده باشم از اتفاقی، آنجا که نبوده‌ام. نکند کسی من را دیده باشد یا ببیندم بین راه. چه کار کردم؟ چرا خطر کردم اینطور که یک شب با تو باشم؟ تو که خودت هراس گم شدن عکس زنی را داشتی. زنی که شاید قرار بود تو را یکراست ببرد اول خط.

تشنه بودم. حلق خودم را از خشکی حس می‌کردم. زبانم طعم چوب گرفته بود. بطری آبم خالی بود و فراموش کرده بودم از خانه‌ات پرش کنم. از دیروز خالی شده بود بین راه. صبح آب ریخته بودم در کتری برقی و پش از آنکه تو بیدار بشوی، چای دم کرده بودم. پیش از آنکه تو بیدار بشوی، یک لیوان برای خودم چای تازه دم ریخته بودم. چای را در تنهایی خودم نوشیدم. گرم بود. تلخ بود. چرا نگشته بودم دنبال قند یا شکر؟ منتظر چی بودم؟ منتظر بودم که تو بیدار بشوی و شکر را از کنار کتری برداری و چای خودت را شیرین کنی؟ به وقتش بیدارت کردم. در دلت می‌خواستی که هنوز خواب باشی. می‌خواستی که خواب مانده باشی. می‌خواستی که خوردشید از سمت دیگری طلوع کرده باشد. خورشید اما از همان سمت همیشگی طلوع کرده بود و تو فراموش کرده بودی که من تمام شب را پرسه زده‌ام در خانه‌ات. تمام شب، پشت دیوار اتاقی که در آن خوابیده بودی، بی‌خواب بودم. عکس آن زن را همانجا، روی میز کارت پیدا کرده بودم، قاطی باقی عکس‌هایی که ریخته بودند از پاکت بیرون. فکر کردم این عکس هم از پاکت افتاده است بیرون. گذاشتم سر جای خودش. جایی که جایش نبود. صبح که آشفته دنبال عکس می‌گشتی فهمیدم جای آن عکس آنجا نبوده است. جای باقی چیزها چطور؟ دستنوشته‌ها و فاکتورهای خرید را گذاشته بودم جای خودشان؟ دسته کلیدی که دو کلید بهش وصل بود را گذاشته بودم سر جای خودش؟ اسکناس‌ها را درست گذاشته بودم لای کیف پول؟ دنبال چی می‌گشتم روی میز کار تو؟ دنبال راهی بودم که من را ببرد یکراست اول خط؟ نشانه‌ای می‌خواستم از خودم؟ از تو؟ می‌خواستم که با من حرف بزنی؟ کجا؟ روی کاغذها؟ بین حرف‌ها و نوشته‌ها؟ نوشته‌های تو همه همانجا بودند. چرا نخواندمشان؟ صبر کردم که سر فرصت بخوانم؟ کی؟ مگر قرار بود تا ابد بمانم آنجا؟ مگر قرار بود آن نوشته‌ها را داشته باشم برای همیشه؟ مگر نمی‌دانستم که تا صبح چهار ساعت بیشتر نمانده است؟ فکر کرده بودم آن نوشته‌ها حریم خصوصی تواند؟ پس چرا دست برده بودم به حریم خصوصی‌ات؟ وقتی حریم خصوصی کسی را لمس می کنی، کم و زیادش چه اهمیتی دارد؟ چرا فکر کرده بودم که فرق می‌کند؟ چرا فکر می‌کردم که فرق می‌کنم؟ تو دنبال عکس‌های آن زن می‌گشتی. زنی با لب‌های سرخ. سرخی خون را دوست دارم. برقی که خون می‌زند را دوست دارم، وقتی از زخمی جاری می‌شود. کاسه‌ی سر من هم حتمن حالا پر از خون است. پر از زخم است. کاش می‌شد چسب زد روی این زخم‌ها. کاش می‌شد دردشان خوب بشود زود. کاش می‌شد رد همین زخم‌ها را بگیرم و بروم تا برسم اول خط و از همانجا یکراست بروم مرکز آسمان.

آسمان را دوست دارم. ابرها را در آسمان دوست دارم. دیدن ابرها از بالا سرشان را دوست دارم. قرار نبود برگردم. آمده بودم که با تو بمانم تا ابد. اما حالا بالای ابرها، هوا را می‌شکافتم و با سرعت برمی‌گشتم مشهد. مشهد کسی را داشتم که منتظرم باشد. کسی که منتظرم باشد و نگرانم باشد تا از حرم برگردم و برسم خانه. که گوشی را بردارم و تلفن بزنم و بگویم حالا خانه‌ام و خیالش راحت بشود. خیالش راحت بشود که حالا باز کسی هست که محکم بغلش کند و آرام بگیرد در بویناکی روزهایی که بیهوده آرام می‌گذشتند. به تو چرا نگفته بودم که قرار نیست برگردم. نگفته بودم که قرار نیست برگردم به آن آغوشی که باور می‌کند من شب را تا صبح نالیده‌ام در حرم. نگفته بودم که قرار نیست آن جایی برگردم که از صبح تا عصر به فکر باشم چه دروغی بگویم؛ چه داستانی ببافم. این دروغ‌ها و این داستان‌ها را برای چی می‌گفتم؟ راه پشت رابطه‌ی من بود با کسی که دوستش نداشتم؟ که بروم و برسم اول خط؟ کجا می‌خواستم بروم از اول خط؟ بیایم پیش تو؟ بروم خودم را گم کنم در هیاهوی اطراف ضریح؟ اصلن مگر می‌شد رسید به اول خط؟ با لباس سفید رفته بودم به آن خانه و کی می‌شد که باز با لباس سفید از آنجا بیایم بیرون؟ منتظر چی بودم؟ معجزه‌ای که من را از آنجا، از آن خانه، از آن بغل محکمی که اندازه‌ی من نبود، بکشد بیرون؟ خودم چرا نمی‌توانستم از آنجا بیرون بیایم؟ چرا می‌آمدم بیرون و باز برمی‌گشتم؟ من آن بغل محکمی بودم که او را در خودش جا داده بود؟ چند لحظه، در بویناکی فضایی که کسی زباله‌هایش را جمع نکرده بود؟ من آن مسیر بودم که قرار بود کسی را برسانم اول خط؟ که کجا برود؟ کجا میخواست برود؟ من را که نمی‌توانست هرجا ببرد با خودش. معطل مانده بودم تا بگذرد؟ رد پاها بماند بر تنم؟ در کاسه‌ی سرم؟ زخم کند کاسه‌ی سرم را؟ زخم بزند دلم را؟ زخم‌های کهنه را دوباره بشکافد؟

بیدار شدم. هواپیما با صدا و تکان می‌نشست روی زمین. کوله پشتی‌ام را می‌بایست برمی‌داشتم و می‌انداختم پشتم. مانتوام را می‌بایست از پشت مرتب می‌کردم. سرم را می‌بایست می‌انداختم پایین و با سرعت خودم را می‌رساندم اول خط تاکسی، خودم را جا می‌دادم در فضای خفه و بویناک کوچک ماشینی که مردی از صبح آنجا نفس کشیده بود. می‌بایست خودم را می‌رساندم خانه. خانه‌ی خودم. می‌بایست گوشی تلفن را برمی‌داشتم و تلفن می‌زدم و می‌گفتم که برگشته‌ام. می‌گفتم که شام گرم حاضر می‌کنم و منتظر می‌مانم که برسد خانه. می‌گفتم که هستم و بمانم و باشم. ایکاش هنوز خواب بودم در آسمان.