۱۴۰۴/۱۱/۱۴

خدا در بهشت مرده بود


شعر از: استفن کرین

ترجمه: نفیسه نواب پور

------------------------------


خدا در بهشت مرده بود؛

فرشتگان نوحه‌ی آخرالزمان می‌خواندند؛

باد بنفش ناله کنان می‌گذشت،

از بالهاشان، قطره قطره خون بر زمین می‌ریخت.

آن چیز، همان که مویه می‌کرد

سیاه شد و غرق شد.


سپس

از غارهای دور انباشته از گناهان از یاد رفته

دیوهایی بیرون آمدند

از شهوت به مرز جنون رسیده بودند.

به جان هم افتادند و بر سر دنیا جنگیدند، حتی برای لقمه‌ای.


از هر غمی اما غمگین‌تر این بود:

بازوهای زنی سعی می‌کرد

سر مردی خوابیده را محافظت کند 

تا از چنگال آخرین دیو نجاتش دهد.



۱۴۰۴/۱۱/۰۹

روز بیست و دوم


عزیز دلم. این روزها که بیشتر هستی، کمتر برایت می‌نویسم. چه بودنی؟ وصل شدنت به اینترنت این روزها گهگاهی است. وصل هم که باشی سرعت از سمت تو آنقدر کم است که پیغام‌ها با تاخیر می‌روند و می‌آیند. اینترنت حق شهروندی است، مثل آب، مثل برق، مثل هوا. عجیب است که در این زمانه‌ی پر رونق هنوز باید برای اصلی‌ترین حقوق شهروندی جنگید. جنگیدن حتی برای همین چیزهای ساده هم شجاعت می‌خواهد.

چند وقت پیش یک ورکشاپ چند ساعته شرکت کردم با عنوان «شجاعت شهروندی». شجاعت شهروندی یعنی بی‌تفاوت نبودن، حتی وقتی سکوت راحت‌تر است. یعنی ایستادن پای حق در زندگی اجتماعی. راستش من همیشه فکر می‌کردم که برای شجاع بودن باید خیلی خاص باشم یا باید بتوانم کارهای فوق‌العاده‌ای انجام بدهم. من همیشه فکر می‌کردم که شجاع بودن یعنی سینه سپر کردن در برابر گلوله. فکر می‌کردم شجاع بودن یعنی خود را پیشمرگ کردن برای اینکه جان حتی یک نفر دیگر نجات پیدا کند. فکر می‌کردم شجاع بودن یعنی اینکه بایستی در برابر زور و قاتل را به خانه راه ندهی که برود از پشت بام به مردم شلیک کند. فکر می‌کردم شجاع بودن یعنی جلوی زورگو بایستی و فیلم دوربین مدار بسته را به او ندهی که دانش‌آموزها را شناسایی کند. من فکر می‌کردم شجاع بودن یعنی اینکه پزشک باشی و برای نجات جان مجروحی در برابر دزدها و قاتل‌ها بایستی. من فکر می‌کردم شجاع بودن یعنی اینکه تنهایی بایستی و در را بگیری که دیگران فرصت فرار داشته باشند وقتی یک گروه قاتل با اسلحه و قمه حمله می‌کنند به در. توی ورکشاپ اما یاد گرفتم که شجاعت می‌تواند حتی فقط ایستادن کنار کسی باشد، وقتی دیگری آزارش می‌دهد. یاد گرفتم که شجاعت می‌تواند فقط بلند شدن از جا باشد، وقتی کسی دارد به دیگری ظلم می‌کند. یاد گرفتم که شجاعت می‌تواند فقط اعتراض کردن باشد به ظلم. یاد گرفتم که تو چقدر شجاعی هر بار که به ظلمی اعتراض می‌کنی. یاد گرفتم که تو چقدر شجاعی وقتی به کسی ظلم می‌شود، خودت را می‌رسانی. شاید آنچه اینجا تجاوز به حقوق شهروندی به حساب می‌آید، برای تو زندگی روزمره باشد. برای همین می‌گویم که تو خیلی شجاعی. من یاد گرفتم که به اعتراض از خانه بیرون رفتن و قدم زدن، شجاعت است. نپذیرفتن رشوه و آلوده نشدن به فساد، شجاعت است. حتی دوچرخه سواری زن‌ها شجاعت است. حتی بدون روسری بیرون رفتن شجاعت است. حتی عزاداری برای عزیز از دست رفته گاهی شجاعت است. من چقدر به تو افتخار می‌کنم که اینهمه شجاعی.

این روزها اخبار همه روایت شجاعت شهروندان است. امروز اتحادیه‌ی اروپا سپاه پاسداران را سازمان تروریستی شناخت. حالا می‌ترسم که سپاه انتقام این عمل را از مردم بگیرد. ببینیم چه می‌شود.


- عکس از شجاعت آن شهروندی است که یک تنه جلوی در ایستاده بود تا دیگر شهروندها فرار کنند از حمله‌ی قاتل‌ها.


۱۴۰۴/۱۱/۰۷

روز نوزدهم


عزیز دلم. حالا نوزده روز است که حکومت نظامی برقرار است. پریروز بیدار شدم از خواب و پیام‌های مفصل تو را دیدم. ریز به ریز برایم نوشته بودی که این روزهای بی‌خبری برایتان چطور گذشته. چیزهایی را گفتی و بسیاری را نگفته گذاشتی. همه چیز که با کلمات گفته نمی‌شوند. بعضی چیزها آرایش کلمه به خودشان نمی‌گیرند. پریروز با همه‌ی شما تک به تک حرف زدم و دلم خوش شد. هرچند که بعد هر تماس نشستم و زار زدم اما بعد… به خودم برگشتم. روتین روزهایم به هم ریخته بود و امروز باز به نظم زندگی برگشتم. بعد نوزده روز دوباره امشب سر شوخی باز شد و با هم خندیدیم. زندگی عادی شده؟ نه راستش زندگی مدتهاست که عادی نیست. راستش بعد از مرگ مهسا امینی من هیچ باور نکرده‌ام که زندگی در ایران عادی شده باشد، هرچند که تو گفته باشی زندگی عادی در جریان است. زندگی عادی یعنی چی؟ زندگی شاید روزمره شود، مثل زندگی امروز ما، اما عادی نمی‌شود. همیشه چیزهایی هست که زندگی را مختل کند.  

این روزها آنقدر حادثه و خبر زیاد است که درست یادم نمی‌ماند چه اتفاق‌هایی افتاده. دو روز گذشته برای ما آخر هفته بود و در شهرها و کشورهای مختلف راهپیمایی‌های بزرگی برگزار شد. خبری که زیاد به چشمم خورده درمورد راهپیمایی دوسلدورف بوده که پلیس گزارش داده هجده هزار نفر تمام روز توی خیابان بوده‌اند و حتی یک مورد تخلف ثبت نشده. این در برابر تجمعات حامی فلسطین که همیشه به خشونت کشیده می‌شود، خیلی به چشم آمده. به ایرانی بودن خودم و هموطن بودن با این جماعت ایرانی حالا افتخار می‌کنم.

عزیز من. این روزها خبرهای جنگی را دنبال می‌کنم که هنوز شروع نشده. بگذار یکبار برای همیشه بگویم که من جنگ را نمی‌خواهم. شاید که جنگ راه حل باشد اما من هیچ وقت جنگ نخواسته‌ام. برای همین لعنت می‌فرستم به بانی جنگ و انگشت اتهام را می‌گیرم سمت آنکه جنگ را همیشه خواسته؛ جنگ را همیشه شروع کرده. هربار حتی در برابر مردم بی‌دفاع، کی شروع کرده به جنگیدن؟ کی تیر جنگی شلیک کرده؟ بخصوص اینبار، کی اینترنت را قطع کرده؟ کی حیدر حیدر کنان وحشت آفریده؟ کی آنچنان عنان بریده تاخته که جنگ بشود راه حل؟ من که فقط تماشاچی‌ام. هزار و یک راه حل هنوز هست برای اینکه جنگ نشود، اما ماجرا مثل سیل است، می‌آید و هرچه در راهش باشد با خودش می‌برد. من آدم مثال‌های واقعی‌ام. بچه‌های ما جان‌‌های ما هستند. فرض کن که کسی ظلم کرده باشد به بچه‌ای؛ کسی دست بلند کند و بزند توی گوش ظالم؛ تو آن دستی که بلند شده را می‌گیری یا مشت گره کرده‌ات را می‌کوبی به سینه‌ی ظالم؟ جواب این سوال، موضع گیری ماست دربرابر جنگ پیش رو. بچه این وسط چه می‌شود؟ تا عمر دارد از آن ظلم و از آن خشونت و از آن صحنه‌ی درگیری آسیب دیده است. غم من، غم آن بچه‌ی آسیب دیده است.

عزیز دلم. با شماها که حرف زدم، تک تک شماها بارها به من گفتید «مواظب خودت باش». خواستم بگویم که جای من امن است. من خطری نمی‌کنم. نگران شماها هستم. مواظب خودتان، جسمتان و روانتان باشید.


- عکس از کشتی آبراهام لینکلن است که می‌گویند حدود شش هزار نفر خدمه دارد.



۱۴۰۴/۱۱/۰۴

روز شانزدهم


عزیز دلم. پریروز مرد پیری را دیدم که با زحمت داشت برای پرنده‌ها غذا وصل می‌کرد به شاخه‌ی درختی. با خودم گفتم خوشا بحال زندگی. ما هم می‌خواستیم با همین بهانه‌های کوچک زندگی کنیم. همانروز از کسی خوانده بودم که وقتی برگهای زرد گیاه را می‌چیند، با خودش فکر می‌کند که مبادا گیاه درد بکشد. دیگری نوشته بود وقتی برای اولین بار شاخه‌های درختها را هرس می‌کرده، ترس داشته که مبادا درخت خواب نباشد. ما مردمی بودیم عادی، با روح‌هایی چنین لطیف. حق ما این نبود که صف جسدهای خوابیده در کاورهای سیاه را ببینیم. حق ما این نبود که داستان زخم خورده‌های رها شده در کاورهای مخصوص جسدها را بخوانیم. حق ما این نبود که ضجه‌های مادران و گریه‌های پدران سرگردان درمیان انبوه جسدها را ببینیم. حق ما این نبود که حتی بدانیم مردم را می‌شود به چه راه‌هایی کشت. ما می‌خواستیم با سرگرمی‌های کوچک شاد باشیم. برای همین پریروز که برگشتم خانه، راست رفتم توی آشپزخانه و کیک پختم. ما مجبوریم با همین سرگرمی‌های کوچک به زندگی کردن ادامه بدهیم تا وقتی هنوز زنده‌ایم.
عزیز من. امروز جمعه بود و می‌شد یک ساعت و نیم بنشینیم پای تلفن و با هم حرف بزنیم. می‌شد لم داده باشی روی مبل که کتاب بخوانی و من چهارزانو نشسته باشم همین جایی که این روزها می‌نشینم و ساعت‌ها تکان نمی‌خورم. می‌شد بلند شوی برای خودت نسکافه بریزی و من هی بپرسم چه کار می‌کنی. خدا می‌داند چه همه حرف دارم که باید به تو بگویم. امروز بی‌دلیل دست بردم سمت گوشی و صفحه را بی‌دلیل روشن کردم و دیدم اسم تو دارد بی‌صدا زنگ می‌خورد روی گوشی. دستم خورد و تماس قطع شد. نخواستم که زنگ بزنم. این تماس‌های کوتاه شبیه همان شیرینی‌هاست که هر سال از ایران می‌آوردم؛ همان روزهای اول خورده می‌شد و تمام می‌شد و باز یک سال می‌ماندم بدون شیرینی. امروز اگر با تو حرف می‌زدم، یک دقیقه احوال می‌پرسیدیم و باز روزها می‌ماندیم بدون هم. من مدام نگران اینم که آیا شماها هنوز هم زنده‌اید؟ راستش این همان گوشی است که بیست سال پیش، وقتی روی تخت سرد بیمارستان تنها بودم، نگران بودم، با همین کلیدها برایت پیغام فرستادم که امشب بچه‌ام به دنیا می‌آید. می‌دانستی که بچه‌ام زنده نمی‌ماند. تماس‌ها قطع شد و من آن شب هیچ جوابی از تو نگرفتم. اولین بار بود که به بهانه‌ی ناامنی تلفن‌های ما را قطع کردند. اینترنت روی گوشی‌ها نبود آن زمان که قطع کنند.
کامنت اول.
عزیز دلم. امروز دلم می‌خواست که با تو حرف بزنم اما می‌ترسیدم که نتوانم. دلم نمی‌خواهد که پای تلفن اشک بریزم از ترس و دلتنگی. دلم نمی‌خواهد از ترس و دلتنگی اشک بریزی. من تحمل دیدن اشک‌های تو را ندارم. برای همین است که اینطور وقت‌ها دل‌سنگ، فقط شاید بتوانم تشر بزنم که حالا وقت گریه کردن نیست. تصور می‌کنم که تو چطور با دهان بزرگ خندانت اشک می‌ریزی و قوی می‌مانی. قوی مثل بارها و بارها و بارها در گذشته. راستی تو هم یکبار رفته بودی پزشکی قانونی و جسد تحویل گرفته بودی. من اشک می‌ریزم برای همه‌ی تجربه‌های تلخ و ترسناکی که تو تابحال داشته‌ای. ما هیچ وقت درمورد این تجربه‌ها با هم حرف نزده‌ایم چون که من هیچ وقت طاقت شنیدن رنج‌های تو را نداشته‌ام. مراقب خودت باش و می‌دانم که بیشتر از خودت، مراقب دیگرانی. 

- عکس از تظاهرات عظیم ایرانی‌های مقیم کاناداست.

۱۴۰۴/۱۰/۲۷

روز نهم


عزیز دلم. امروز روز نهم است که از هم بی‌خبریم؛ که اینترنت قطع است. تو در چه حالی این روزها؟ ایکاش می‌دانستم آیا ترسیده‌ای؟ خسته‌ای؟ ناامیدی؟ این روزها حقه‌ی زهرچشم گرفتن از مردم خوب گرفته. بسیاری غمگین‌ و ناامیدند. بسیاری عزادارند. ما فقط برای خودمان عزاداری نمی‌کنیم. هموطن ما عزیز ماست. ما برای عزیزانمان عزاداری می‌کنیم. در غم بازمانده‌ها شریکیم. این روزها مدام داستان‌های تازه از جنایت‌های هفته‌ی گذشته می‌رسند و هر داستان، شوکی تازه به جانمان می‌زند. از اینروست که سر بلند کردن و قامت راست کردن سخت شده برایمان. در این‌ میانه بعضی هم به هیچ می‌پیچند. دیروز جلسه‌ی اضطراری شورای امنیت سازمان ملل بود درمورد اوضاع ایران. مسیح علینژاد و احمد باطبی آنجا حرف زدند. کل دنیا داشت درمورد سخنرانی‌های مختلف آن جلسه، درمورد حرف‌های موافق و‌ مخالف حرف می‌زد. این وسط یک عده گیر داده بودند که مسیح نماینده‌ی ما نیست. به جهنم که نیست. ایراد به حرف‌هایش داری، بگو تا گوش کنیم؛ نماینده‌ی ویژه‌ای داری، معرفی کن؛ وگرنه گل بگیر دهانت را. بگذار بشنویم چه گفت و چه نگفت. بعضی‌ها چنان تعصبی روی عقایدشان دارند که فکر می‌کنند کوتاه نیامدنشان فتح قله‌هاست. من که با کسی بحث نمی‌کنم. گوش می‌کنم. تماشا می‌کنم. بلکه چیزی دستگیرم شود. نگاه می‌کنم ببینم چه کسی از کدام حرف تعریف کرده یا ایراد گرفته. حکایت همان است که می‌گویند: هرکسی را باید از روی حلقه‌ی دوستانش و لیاقت دشمنانش قضاوت کرد. نه اینکه خودی و ناخودی کنم، حلقه‌های دوستان و دشمنان را سعی می‌کنم که بشناسم. و میدانی چه؟ هرکه را دشمن بدانم، بی تردید از حلقه‌ی دوستانم حذف می‌کنم. اینطوری اعصاب خودم هم راحت‌تر است.  
امروز اخبار بیشتر درمورد ورود نیروهای خارجی برای سرکوب مردم و درمورد حمله‌ی ترامپ به ایران بود. چرا هنوز حمله نکرده؟ ملت فکر می‌کنند که کار سیاست، مثل این است که بخواهی تصمیم بگیری شام پیتزا بخوری یا همبرگر. سیاستی که می‌گویند پدر و مادر نمی‌شناسد، حتم دارم که باید پیچیده‌تر از انتخاب «شام چی‌ بخوریم» باشد. راستی خبر می‌رسد که مواد غذایی خیلی گران شده و بعضی جاها چیزهایی کمیاب یا نایاب است. شماها چه دردسرهایی دارید که من خبر ندارم؟ شاید همین بهتر که خبر ندارم، وگرنه چه کار می‌توانستم بکنم جز از هم پاشیدن؟ هر شب خواب می‌بینم که با همیم؛ هر شب به شکلی. دلم حسابی برای همه‌ی شما تنگ شده. 
عکس از بازار سوخته‌ی رشت است.