به خورشید سلام میکنم
گاه نوشتهها
۱۴۰۵/۰۱/۱۹
روز نودم
۱۴۰۵/۰۱/۱۶
روز هشتاد و هفتم
روز هشتاد و ششم
عزیز دلم. این روزها حال خوشی ندارم. بدترین خبر این روزها آمدن نیروهای حشدالشعبی به ایران است. در خیابانهای ایران، وسط میدان آزادی جولان میدهند و نفسکش میطلبند. خوش میگذرانند تا روزی که بتوانند صف بکشند روبروی مردم. حالم به قدر روزهای سیاه دیماه بد است از این خبر و از دیدن تصویرهایشان؛ از حضورشان. به لام فکر میکنم که از خرمشهر میگفت و از وحشت جنگ. به خرمشهر فکر میکنم که خدا آزادش کرد، اما بندههای خدا به جنگ کشیده بودند آن شهر را. به سین فکر میکنم که عزیزی را بخاطر جنگ از دست داده. به جیم فکر میکنم که از شهر خودشان آواره شده بودند بخاطر جنگ. حالا باز عراقیها آمدهاند به جنگ با مردم ایران، اما اینبار دعوت شده، با سلام و صلوات. خیلی دردناک است. نگرانم که مبادا توی خیابان آنها را ببینی یا مجبور باشی از کنارشان رد بشوی. نگرانم که مبادا از حضورشان وحشتزده شوی. راستی شماها هم آوارهی جنگ بودید. گفتی دلتان برای خانههایتان تنگ شده. گفتی برگشتهاید تهران که بروید سر کار. گفتی مجبورید نیروهایتان را تعدیل کنید. چه غم بزرگی داری توی دلت؟ من دارم از غصه دیوانه میشوم، تو در چه حالی؟ شماها در چه حالید؟
این روزها بیشترین نگرانیها در فضای مجازی از بیکار شدنهای گسترده به خاطر قطعی اینترنت و تعطیلی شرکتهای کوچک و بزرگ است. قطع بودن اینترنت از تعطیلی بازار کار طولانیتر شده و آنها که نانشان به اینترنت وصل بوده، حالا دو ماه است که بیکارند. هشتاد و شش روز است که بیکارند. داستان زندگی مردم را جسته گریخته میخوانم و میدانی؟ بدتر از هر چیزی حس عذاب وجدان است از اینکه هیچ کاری از دستم برنمیآید. از اینکه در خانهی امن خودم، در امنیت مالی و اجتماعی زندگی میکنم و نمیدانم کدام حسم نسبت به این وضعیت درست است و کدام نادرست. این روزها مردم مدام به هم دلداری میدهند که باید رضایت بدهیم، هر هزینهای بابت آزادی مردم بدهیم. من دارم از آرامش شماها، از جان شماها، از امنیت شماها، از ترسهای شماها، از مال شماها هزینه میدهم. نکند بلایی سرتان بیاید، وقتی که هزینهی این تغییرات و این آشوبها، جان و مال مردم ایران است. باید با دلم کنار بیایم. ایکاش من جای تو بودم. دست کم تو میدانستی و حتمن راهی پیدا میکردی که به من کمک کنی. مثل من اینطور بلاتکلیف و بیعمل نبودی.
امروز شنبهی عید پاک است. کاف میگفت که امروز، روز آرزو کردن است در دینشان. خودش قرار بود آرزوی سلامتی کند برای خودش. من سلامتی او را هم آرزو کردم امروز. امنیت تو را آرزو کردم. نجات پیدا کردن زندانیها را آرزو کردم. آرامش ایرانیها را آرزو کردم. آزادی ایران را آرزو کردم. چند خطی هم برای خودم نوشتم.
عکس از لشمر فاطمیون است در تهران.
۱۴۰۵/۰۱/۰۹
روز هشتاد و یکم
عزیز دلم. حالا سه ماه از روزهای خونین دی ماه و بیشتر از چهار هفته از شروع جنگ گذشته. اینکه هیچ کار مفیدی نمیتوانم برای آرامش تو بکنم، عذابم میدهد. گفتی دلهایتان برای خانههایی که ترکشان کردهاید، تنگ شده. گفتی که چارهای نیست. چه اختیاری در این زندگی دست ما بوده که این یکی باشد. باید صبر کنیم تا ببینیم چه میشود؛ ببینیم این روزها بهکجا میرسند. بعضی خیلی خوشبین و بعضی زیادی بدبیناند به نتیجهای که آرامش برای مردم بیدفاع بیاورد. من فقط تماشا میکنم و نگران و امیدوارم. جز این که نمیشود بود. زمان و زمانه میگذرد، بیاینکه منتظر حال خوش یا ناخوش ما باشد. درختهای آلو شکوفه دادهاند. آلوهای زرد، شکوفههای سفید دارند و آلوهای قرمز، شکوفههای صورتی. نمیدانی که چه عطر دلانگیزی دارند این شکوفهها. هوا ولی هنوز خیلی سرد است.
از خودم بگویم. بیشترین کاری که این روزها میکنم، خواندن یا شنیدن اخبار است. گاهی زبان میخوانم. گاهی بدنم را تکان میدهم که خشک نشود. باقی روزمرگی است: پختن غذا و تمیز کردن خانه. دیروز تولد سین بود. کیک تولدش را خودم تزیین کردم اما حواسم درست به کارها نیست. آخر وقت یادم افتاد که هنوز بادکنک باد نکردهام. فراموش کردم برایش گل بخرم. سپاسگزار بود اما من حال و حوصلهی زیادی نداشتم.
فردا میروم برای امضای قرارداد کار جدیدم. ایکاش بودی که سیر تا پیازش را برایت تعریف کنم. اوایل تابستان گذشته، یک روز صبح، نشستم کنار سین و برایش توضیح دادم که قصد دارم همیشه خانه بمانم و شغل نداشته باشم. همان روز عصر برای یکی از شغلهایی که پیشتر درخواست فرستاده بودم، دعوت شدم به مصاحبه. راستش، کار هاله آنقدر خوب بود که توقعم از شغل آیندهام را بالا برده. این شغل جدید، جواب توقع بالاتر من را میدهد و امیدوارم که خوب پیش برود. تمام امروز مشغول پر کردن فرمها و آماده کردن مدارک بودم.
تو مراقب خودت و آدمهای اطراف خودت باش. من حرف برای گفتن و ماجرا برای تعریف کردن زیاد دارم. باشد برای وقتی که اینترنت آزاد شد. به امید آزادی اینترنت و آزادی زندگی.
۱۴۰۴/۱۲/۲۹
روز هفتاد و دوم
عزیز دلم. حالا سه هفته از روز اول جنگ گذشته. سه هفته از قطع چندمینبارهی اینترنت گذشته. کم و بیش از حالت باخبرم. از انفجارها و خرابیها و مرگها بیشتر خبر دارم تا از روزگار تو. الف برایم نوشته بود که «هر روز، عصر جمعه است. قلب. بوس. بای.» سعی میکنم به یاد بیاورم که عصر جمعههایمان چطور میگذشت در کودکی: کشدار، تاریک، غمزده. ای وای بر من که روزهای شما کشدار و تاریک و غمزده میگذرد. امید کجای روزهای شماهاست؟ امروز گفتی که میخواهی آراگیرا کنی برای تحویل سال. گفتی که دیروز الف و دیگران رفتهاند بازار انزلی خرید کردهاند، درست پیش از اینکه بمب بریزد بر سر بازار. میگفتی که لباسها را اتو زدهای برای سال تحویل. تو حرف میزدی و من در صدای همیشه پر انرژی تو دنبال امیدهایت میگشتم. نگران بودی که نکند اوضاع نابسامان رها شود با جلادان زخم خوردهای که منتظر گرفتن انتقام از مردم امیدوارند. به من بگو آیا کسی هست که نگران نباشد؟ آیا کسی هست که امیدوار نباشد؟ من هم ترسیدهام و هم امیدوارم. آراگیرا کردهام و نشستهام منتظر تحویل سال نو. لباس نو پوشیدهام. هفت سین را شلخته چیدهام. دیروز برای سفرهی هفت سین، تخم مرغ رنگ کردم. پریروز شیرینی عید پختم. یک روز پیش از آن، گل خریدم. لاله خریدهام امسال به یاد لالههایی که از خون جوانان وطن میدمد، اما نه سرخ، زرد، به رنگ تابش خورشید که بتابد بر زندگی. عکس از سفرهی هفت سین فرستادهام برایت که هر وقت اینترنت وصل شد، ببینی. امید دارم که اینترنت به زودی وصل بشود و امید دارم که اینبار هیچ فیلتری بر سر راهش نباشد.
برای تو، برای مردم ایران، برای وطنم که میستایمش، آرزوی سالی پرشکوه دارم. آرزو دارم به زودی ورق برگردد و روزهای روشن، عادت سرزمینمان شود. امیدوارم که روز به روز، زندگی مردم و خاک وطن از شگفتی و شادی سرشار شود. من ایران را دوست دارم. من تو را دوست دارم. من تک به تک اعضای خانوادهام را دوست دارم. من تک به تک آدمهای ایران را دوست دام. غمگین جانهای عزیز از دست رفته و عجز بازماندگانم. مغرور شکوه فرهنگ ایرانیام.
نوروز پیروز. پاینده ایران.
