شعر از: استفن کرین
ترجمه: نفیسه نواب پور
------------------------------
خدا در بهشت مرده بود؛
فرشتگان نوحهی آخرالزمان میخواندند؛
باد بنفش ناله کنان میگذشت،
از بالهاشان، قطره قطره خون بر زمین میریخت.
آن چیز، همان که مویه میکرد
سیاه شد و غرق شد.
سپس
از غارهای دور انباشته از گناهان از یاد رفته
دیوهایی بیرون آمدند
از شهوت به مرز جنون رسیده بودند.
به جان هم افتادند و بر سر دنیا جنگیدند، حتی برای لقمهای.
از هر غمی اما غمگینتر این بود:
بازوهای زنی سعی میکرد
سر مردی خوابیده را محافظت کند
تا از چنگال آخرین دیو نجاتش دهد.


