به خورشید سلام میکنم
گاه نوشتهها
۱۴۰۵/۰۱/۲۵
روز نود و هفتم
۱۴۰۵/۰۱/۲۳
روز نود و پنجم
عزیز دلم. امروز تولد تو بود. دیشب توی خواب، تمام وقت با شماها بودم. همه جا را آب گرفته بود. تکههای کوچکی از خشکی بود که روی آنها ایستاده بودیم. جای زیادی نبود. همه جا آب بود. بیدار شدم. با خودم فکر کردم نکند اینترنت وصل شده باشد و تو، شماها، آنلاین شده باشید و من دیر رسیده باشم. موبایلم را روشن کردم و خبری نبود. فقط بعد پنج روز بالاخره توانستم خبر کوتاهی از شماها بگیرم. همین من را به زندگی وصل نگه میدارد.
این روزها حال هیچ کداممان خوب نیست. همسایهی پایینی سروصدا میکند. تمام شب تا دیروقت انگار دارند خانه تکانی میکنند. انگار دارند خودشان را میکوبند به دیوارها. تمام روز بلند بلند حرف میزنند و نیم ساعت یکبار جیغهایی از خنده میکشند. دیوانه شدهایم. حال پ خیلی بد است. بخصوص روزهایی که همهی ارتباطها قطع است و از هیچ کدامتان خبری نداریم، بدتریم. روزها را سخت میگذرانیم.
چند روزی هست که آتش بس شده و منتظر بودیم که ببینیم نتیجهی مذاکرات چه میشود. تو گفتی امید به مداکرات داشتی. من امید نداشتم. نگرانی از اوضاعی که آدم هیچ نمیداند چی درست است و چی غلط، آدم را دیوانه میکند. من فقط تلاش میکنم که از هم نپاشم. ذره ذره کارهایی را انجام میدهم که باید. این روزها حتی فکر کردن به اینکه ناهار و شام چی بخوریم، درگیری فکری است برایم. پ نمیتواند چیزی بخورد. من برعکس از زیاده خوری معدهدرد میشوم. صدای جیغها و خندههای جوانهای طبقه پایین عصبانیام میکند. خوشا به حالشان که خوشند، ولی این خوشی ما را دیوانه کرده است. برای خودشان خوش باشند، خیلی هم خوب. دلم نمیخواهد کنار گوش من هی جیغ بکشند. امیدوارم خیلی زود بشود این خانه را بفروشیم و از اینجا برویم یک جای آرام. یک جای امن و آرام نیاز داریم. باید برای عوض کردن خانه برنامه بریزیم اما از فرسودگی ذهنی حتی نمیتوانیم فکرهایمان را سرجمع کنیم. فعلن داریم تحمل میکنیم.
تولد تو بود امروز عزیز دلم. میخواستم به بهانهی تولد تو کیک بپزم اما انرژی ندارم، حواس ندارم. امیدوارم روز آرامی گذرانده باشی. امیدوارم امروز را دست کم آرام گذرانده باشی. برای تو، برای شماها، روزهای آرام آرزو میکنم. امیدوارم این روزهایی که همه شبیه عصرهای جمعهاند، تمام شوند و دیگر هیچ وقت برنگردند.
۱۴۰۵/۰۱/۱۹
روز نودم
۱۴۰۵/۰۱/۱۶
روز هشتاد و هفتم
روز هشتاد و ششم
عزیز دلم. این روزها حال خوشی ندارم. بدترین خبر این روزها آمدن نیروهای حشدالشعبی به ایران است. در خیابانهای ایران، وسط میدان آزادی جولان میدهند و نفسکش میطلبند. خوش میگذرانند تا روزی که بتوانند صف بکشند روبروی مردم. حالم به قدر روزهای سیاه دیماه بد است از این خبر و از دیدن تصویرهایشان؛ از حضورشان. به لام فکر میکنم که از خرمشهر میگفت و از وحشت جنگ. به خرمشهر فکر میکنم که خدا آزادش کرد، اما بندههای خدا به جنگ کشیده بودند آن شهر را. به سین فکر میکنم که عزیزی را بخاطر جنگ از دست داده. به جیم فکر میکنم که از شهر خودشان آواره شده بودند بخاطر جنگ. حالا باز عراقیها آمدهاند به جنگ با مردم ایران، اما اینبار دعوت شده، با سلام و صلوات. خیلی دردناک است. نگرانم که مبادا توی خیابان آنها را ببینی یا مجبور باشی از کنارشان رد بشوی. نگرانم که مبادا از حضورشان وحشتزده شوی. راستی شماها هم آوارهی جنگ بودید. گفتی دلتان برای خانههایتان تنگ شده. گفتی برگشتهاید تهران که بروید سر کار. گفتی مجبورید نیروهایتان را تعدیل کنید. چه غم بزرگی داری توی دلت؟ من دارم از غصه دیوانه میشوم، تو در چه حالی؟ شماها در چه حالید؟
این روزها بیشترین نگرانیها در فضای مجازی از بیکار شدنهای گسترده به خاطر قطعی اینترنت و تعطیلی شرکتهای کوچک و بزرگ است. قطع بودن اینترنت از تعطیلی بازار کار طولانیتر شده و آنها که نانشان به اینترنت وصل بوده، حالا دو ماه است که بیکارند. هشتاد و شش روز است که بیکارند. داستان زندگی مردم را جسته گریخته میخوانم و میدانی؟ بدتر از هر چیزی حس عذاب وجدان است از اینکه هیچ کاری از دستم برنمیآید. از اینکه در خانهی امن خودم، در امنیت مالی و اجتماعی زندگی میکنم و نمیدانم کدام حسم نسبت به این وضعیت درست است و کدام نادرست. این روزها مردم مدام به هم دلداری میدهند که باید رضایت بدهیم، هر هزینهای بابت آزادی مردم بدهیم. من دارم از آرامش شماها، از جان شماها، از امنیت شماها، از ترسهای شماها، از مال شماها هزینه میدهم. نکند بلایی سرتان بیاید، وقتی که هزینهی این تغییرات و این آشوبها، جان و مال مردم ایران است. باید با دلم کنار بیایم. ایکاش من جای تو بودم. دست کم تو میدانستی و حتمن راهی پیدا میکردی که به من کمک کنی. مثل من اینطور بلاتکلیف و بیعمل نبودی.
امروز شنبهی عید پاک است. کاف میگفت که امروز، روز آرزو کردن است در دینشان. خودش قرار بود آرزوی سلامتی کند برای خودش. من سلامتی او را هم آرزو کردم امروز. امنیت تو را آرزو کردم. نجات پیدا کردن زندانیها را آرزو کردم. آرامش ایرانیها را آرزو کردم. آزادی ایران را آرزو کردم. چند خطی هم برای خودم نوشتم.
عکس از لشمر فاطمیون است در تهران.