‏نمایش پست‌ها با برچسب قصه‌ی‌ترجمه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب قصه‌ی‌ترجمه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸/۰۸/۱۶

خونه‌ی راحت

توی این دوره و زمونه وقتی آدم نیازش به تعمیرکار می‌افتد، چون که مثلن یک چیز خانه‌اش خراب شده، ممکن است مجبور شود مدت‌ها به این و آن تلفن بزند تا بالاخره یکی را پیدا بکند که وقت داشته باشد. 
این مشکل را من همین تازگی داشتم، وقتی یخچال خانه‌مان از کار افتاده بود. من همان وقت به سه تا تعمیرکار تلفن زدم. اولی گفت که اصلن به هیچ عنوان وقت ندارد. دومی می‌‌خواست من را قانع بکند که بهتر است یک یخچال نو بخرم. سومی قول داد که هر وقت از نزدیکی ما رد شد، سری به ما بزند. 
بعد از سه هفته یخچال هنوز کار نمی‌کرد و چون که هوا حسابی گرم بود، کره آب شده بود و راه افتاده بود. به همین خاطر من دوباره شانس خودم را امتحان کردم و به تعمیرکار چهارم تلفن زدم. اسم او لودگر کورپز بود و در کمال ناباوری به من قول داد که صبح روز بعد برای تعمیر یخچال بیاید.
 روز بعد، درست وقتی که من با بچه‌ها مشغول خوردن صبحانه بودیم، زنگ در به صدا درآمد. 
آقای کنورپز پشت در ایستاده بود. او یک مرد خیلی مهربون بود. 
او سه تا جعبه‌ی ابزار، یک کیف بزرگ ابزار و چهار کیسه‌ی ابزار را در آشپزخانه گذاشت، سر میز غذای ما نشست و از خوراک اسفناجمان مزه کرد. 
بالاخره آقای کنورپز شروع به کار کرد. من پیش از آن هیچ نمی‌دانستم که چه همه سیم، کابل، فیوز و اتصال توی فقط یک یخچال وجود دارد. من که از دیدن آنهمه سیم بیرون ریخته از یخچال سرگیجه گرفته بودم گفتم: «لطفن وقتی کارتان تمام شد خبرم کنید» و رفتم به اتاق خودم. 
شب که خانم من از سر کار برگشت، کار آقای کنورپز بالاخره تمام شده بود.
او بادی به غبغب انداخت و دوشاخه‌ی سیم یخچال را به پریز زد. یخچال دوباره شروع کرد به ویز ویز کردن.
خانم من فوری در یخچال را باز کرد و دستش را به داخل جایخی زد.
فریاد زد «آی» و تند دستش را پس کشید.
من با تعجب پرسیدم: «خیلی سرد بود»؟ 
او گفت: «نه، خیلی داغ بود».
من با احتیاط دستم را داخل یخچال بردم. مثل کوره داغ بود.
آقای کنورپز با هیجان گفت: «صبر کنید! صبر کنید!». من کمی به سمت او خم شدم، او رفت سمت اجاق خوراک پزی که پهلوی یخچال بود و در اجاق را باز کرد. 
او پیروزمندانه گفت: «همین فکر را می‌کردم» و قندیل‌هایی که داخل اجاق بسته بودند را نشانمان داد.
من با احتیاط دستم را داخل اجاق بردم، اما آنقدر سرد بود که نمی‌توانستم به جایی دست بزنم.
آقای کنورپز عذرخواهی کرد و گفت: «اشتباه کوچکی پیش آمده. من دو تا سیم را جابجا وصل کرده‌ام». 
و بعد گفت: «امروز که متاسفانه باید کار را تمام کنم. وقت استراحت است. اما فردا خیلی تند همه چیز را مرتب می‌کنم».
ما دوشاخه‌ی سیم یخچال را از برق کشیدیم، برای اینکه زیادی داغ نشود. بعد کره و کالباس را توی اجاق خوراک پزی گذاشتیم.
صبح روز بعد آقای کنورپز بلافاصله بعد از صبحانه رسید و فوری مشغول کار شد. عصر که کار او تمام شد، یخچال دوباره خنک می‌کرد و اجاق گاز دوباره داغ.
متاسفانه من هنوز خیلی راضی نبودم. برای اینکه حالا از اجاق گاز، وقتی روشن می‌شد، صدای موزیک بلندی پخش می‌شد و در عوض هیچ صدایی از رادیوی آشپزخانه درنمی‌آمد.
در واقع برای من فرقی نمی‌کرد که موزیک از رادیو، یخچال یا اجاق گاز پخش بشود. مهم این بود که صدای موزیک خیلی بلند بود. و با وجودی که من تمام پیچ‌های اجاق را امتحان کردم، نتوانستم هیچ کانال دیگری را بگیرم. این اعصاب من را خورد می‌کرد. بنابراین از آقای کنورپز خواستم که صبح روز بعد دوباره بیاید.
باید اعتراف کنم که او کارش را واقعن خوب انجام می‌داد. فردای آن روز او صبح زود آمد و تقریبن بدون استراحت کار کرد.
شب رادیو آماده بود: دوباره کار می‌کرد و بعلاوه ما می‌توانستیم سه تا کانال اضافه را بگیریم که پیش از آن کسی آنها را نشنیده بود.
ولی او باز یک اشتباه کوچک مرتکب شده بود.
او به حتم باز سیم کوچکی را جابجا وصل کرده بود. بخاطر اینکه حالا وقتی گوشی تلفن را برمی‌داشتم، چراغ خاموش می‌شد. و وقتی کسی زنگ در را می‌زد، ماشین لباسشویی شروع به کار می‌کرد. آقای کنورپز عذرخواهی کرد و قول داد که روز بعد حتمن همه چیز را روبراه کند.
نتیجه این شد که عصر روز بعد از مخلوط کن صدای موزیک می‌آمد، ماشین لباسشویی به جای یخچال سرد می‌کرد و وقتی کسی دکمه‌ی آسانسور را می‌زد، از ساعت دیواری آب می‌ریخت.
و آقای کنورپز لازم بود روز بعد دوباره بیاید.
در این فاصله ما حسابی به آقای کنورپز عادت کرده بودیم. خب او هر روز می‌آمد و یک چیزی را تعمیر می‌کرد.
ما به خوبی با هم دوست شده بودیم و هر شب بیشتر با هم وقت می‌گذراندیم. با هم منچ یا کارت بازی می‌کردیم. یک سر شب معمولی در خانه‌ی ما چیزی شبیه این بود:
بعد از شام، وقتی که ما ظرف‌های کثیف را برای شستن داخل اجاق خوراک پزی می‌چیدیم، ماشین ظرفشویی سه بار صدا می‌کرد. این کار آقای کنورپز بود که سه بار زنگ در را به صدا در می‌آورد.
ما یک نوشیدنی خنک از داخل کابین آسانسور می‌آوریم و بعد کارت بازی می‌کنیم تا وقتی که مخلوط کن زنگ ساعت دوازده را بزند.
درست سر ساعت دوازده جمع می‌کنیم، برای اینکه آقای کنورپز می‌بایست صبح روز بعد، زود از خواب بیدار بشود.
آقای کنورپز خداحافظی می‌کند، سوار یخچال می‌شود و می‌رود پایین.
عقربه‌ی بزرگ ساعت را تنظیم می‌کنیم تا چراغ راه پله خاموش شود و گاه کمی بیشتر دور هم می‌نشینیم تا از جاروبرقی موزیک گوش بدهیم.
حالا شاید خانه‌ی ما کمی به نظر ناراحت برسد، اما برای ما خیلی خیلی هم راحت است.

۱۳۹۱/۰۳/۰۳

گل مروارید

 
 
روزی روزگاری، تو یه سرزمینی، همه‌ی مامان فیل‌ها مثل سیب برق می‌زدن. هر دختری از وقتی به دنیا میومد فقط شقایق نعمان و گل صدتومنی می‌خورد و برای همین وقتی بزرگ می‌‌شد چشم‌های درشتش برق می‌زدن و پوستش مثل آبنبات صورتی بود. اونها واقعن این چیزها رو دوست نداشتن. اما خب دیگه.. همین چیزها پوست صاف صورتی و چشمای درشت براق بهشون می‌داد.
شقایق نعمان و گل صدتومنی فقط تو یه باغ کوچک درمیومد که دورتادورش بسته بود. دخترها از وقتی به دنیا میومدن همونجا زندونی می‌موندن تا با خودشون بازی کنن، گل بخورن و بزرگ بشن. باباها می‌گفتن: دخترای کوچولو! همه‌ی شقایق‌های نعمان رو تموم کنین؛ تا ته گل‌های صدتومنی رو بخورین وگرنه هیچ وقت عین ماماناتون خوشگل و صورتی نمی‌شین. هیچ وقت چشماتون مثل اونا درشت و براق نمی‌شه؛ و وقتی بزرگ بشین هیچ فیلی دلش نمی‌خواد باهاتون عروسی کنه.
برای اینکه دخترا باور کنن حتمن صورتی می‌شن و این صورتی بهشون میاد، از همون بچگی همه‌شون جورابای صورتی می‌پوشیدن، شال‌های صورتی به گردناشون می‌بستن و پاپیونای خوشگل صورتی می‌زدن به دم‌هاشون. اونا مجبور بودن تو باغ کوچیک خودشون بمونن اما می‌دیدن که برادرهاشون چه فیل‌های خاکستری خوشگلی هستن. اونها هر روز پسرها رو تماشا می‌کردن که چطور تو دشت بازی می‌کنن، تو گِل غلت می‌زنن، علفای سبز می‌خورن، تو آب رود حموم می‌کنن و زیر سایه‌ی درخت‌ها می‌خوابن.
یک وقتی، یکی از فیل‌های کوچولو به اسم گل مروارید، با اینکه از بچگی شقایق نعمان و گل صدتومنی خورده بود اما صورتی نمی‌شد. مامانش ناراحت بود و باباش حسابی عصبانی بود. بهش می‌گفتن آخه تو چرا هنوز همین خاکستری نکبت موندی؟ این واسه یه دختر کوچولو هیچ خوب نیست. قرار نیست هیچ وقت تغییر کنی؟ حواست باشه گل مروارید، اگه همینطوری پیش بره هیچ وقت یه فیل خوشگل نمی‌شی.
مدتی گذشت اما گل مروارید صورتی نشد. مامان و باباش کم‌کم دیگه بی‌خیال شدن و ولش کردن هرکار می‌خواد بکنه. اونا دیگه هیچ امیدی نداشتن که دخترشون صورتی بشه.
یه روز که هوا خوب بود و آفتاب تو آسمون خیلی قشنگ بود، گل مروارید، خوشحال و سرحال از تو باغ بیرون اومد. جورابای صورتی‌شو درآورد. شال صورتی‌شو باز کرد. پاپیون صورتی‌شو کند و رفت بین علفای سبز، قاطی درختای میوه‌های خوشمزه، تو گودالای گِل بازی کنه. فیل‌های کوچولوی دیگه از توی باغ، جست‌وخیز گل مروارید رو تماشا می‌کردن. روز اول همه‌شون می‌ترسیدن. روز دوم می‌گفتن این اصلن کار خوبی نیست. روز سوم واقعن نمی‌دونستن چی بگن. روز چهارم خودشون هم دلشون می‌خواست جای گل مروارید باشن.
روز پنجم، یه چندتایی از فیل‌های کوچولو که شهامتشون بیشتر بود، جوراب و شال و پاپیون صورتی‌شون رو انداختن قاطی شقایق‌های نعمان و گلای صدتومنی و از باغ رفتن بیرون.
بعد... وقتی یه فیل کوچولو تو علفا بازی کرده باشه، میوه‌های خوشمزه خورده باشه و زیر سایه‌ی درخت خوابیده باشه، دیگه هیچ وقت دلش نمی‌خواد جوراب صورتی بپوشه یا شقایق نعمان و گل صدتومنی بخوره. دیگه هیچ وقت دلش نمی‌خواد به باغ کوچکی برگرده که دورتادورش بسته باشه.
از همون وقت به بعد، تو اون سرزمین، وقتی فیل‌های کوچک مشغول بازی و جست‌‌وخیز هستن دیگه نمی‌شه تشخیص داد کدوم دختره و کدوم پسر.

- اثر: آدلا تورین     - ترجمه: نفیسه نواب‌پور

۱۳۸۹/۱۰/۱۳

فلسفه در اتاق خواب (دیالوگ دوم)

مادام دوسنتاژ: آه، سلام خوشگلم؛ می‌تونی خودت ببینی که چطور بی‌صبرانه منتظرت بودم.
اوژنی: اوه عزیزترینم، گفته بودم که نمی‏رسم، بخصوص برای اینکه اصرار داشتم تو بغلت باشم. یک ساعت قبل حرکت حسابی درگیر بودم. مامان خودش رو قاطی کرد. می‏گفت خوبیت نداره دختری به سن من تنها سفر کنه. اما اشتباه از بابا بود که پریروز با یک نگاه مادام دومیستیوال رو داغون کرد. زنیکه خودشو جر داده بود که بابا رو راضی کنه و منم از فرصت استفاده کردم. اونا دو روز بهم فرصت دادن که با ماشین و فقط یکی از زنها راه بیفتم.
مادام دوسنتاژ: چه فرصت کمی، فرشته‏ی من. سخته بتونم تو این فرصت کم برات توضیح بدم چی به روزم آوردی... حالا اشکالی نداره، می‏تونیم با هم باشیم. نمی‏دونستی که اینبار قراره من راه و رسم اسرارآمیز ونوس رو پیش بگیرم؟ دو روز وقت داریم، مگه نه؟
اوژنی: هوف، اگه همه چیزو نمی‏دونستم، می‏موندم... من اومدم اینجا مثلن درس بخونم اما همه چی عین همیشه‏ست.
مادام دوسنتاژ می‏بوسدش: اوه، عشق من، چه کارا داریم با هم بکنیم و چه چیزا هست که به هم بگیم. اما بگو ببینم شاهزاده خانوم، چیزی می‏خوری؟ درسمون ممکنه خیلی طول بکشه.
اوژنی: نه عزیزم، به هیچی احتیاح ندارم جز اینکه گوش بدم به صدای تو. ما قبلن اینجا همه چی خوردیم. حالا من تا ساعت هشت شب اینجام بدون اینکه واقعن به هیچ چیزی نیاز داشته باشم.
مادام دوسنتاژ: خب دیگه بریم اتاق خواب من. اونجا راحت‏تریم. من قبلن پیش‏خدمتامو رد کردم. فقط باید حواسمون باشه یهو یکی نیاد سروقتمون.
(آنها در آغوش هم به اتاق رفتند)

اثر: مارکی دو ساد
ترجمه: نفیسه نواب‌پور

۱۳۸۹/۰۹/۰۹

تشنگی باد



باد همه‏ی روز بین خورشید سوزان و زمین تفته وزیده بود. شب که شد، حسابی تشنه بود. چشمش به برکه‏ای افتاد و نزدیک شد که ببینه کی اونجا زندگی می‏کنه: اونجا خونه‏ی ماهی‏ها بود.
باد گفت: هی ماهی‏های عزیز، اجازه دارم یه کم از آب برکه‏ی شما بنوشم؟ امشب حسابی تشنه‏م.
ماهی‏ها جواب دادن: می‏تونی یه ذره از آب برکه‏مون بنوشی اما باید به قیمت شامپاین حساب کنی.
باد گفت: باشه من به قیمت بهترین شامپاین باهاتون حساب می‏کنم.
باد وزید به ابر بزرگی که جا خوش کرده بود تو آسمون. ابر کنار رفت و تصویر ماه مثل یه سکه‏ی نقره روی آب افتاد.
ماهی‏ها گفتن: قبوله، ولی چطور این سکه‏ی قشنگ رو بین خودمون تقسیم کنیم؟
باد گفت: الان براتون خوردش می‏کنم.
و وزید روی برکه تا سطح آب موج برداشت. سکه‏ی نقره صد تکه شد که هر تکه روی آب می‏رقصید. هر ماهی یکی رو بلعید و باد لب‏هاش رو به کنار برکه نزدیک کرد و سیر آب نوشید.
باد که مشغول نوشیدن بود ماهی‏ها گفتن: خوبه. حسابی پولدار شدیم. دیگه نگران چیزی نیستیم. حالا با خیال راحت می‏خوابیم. و باله‏هاشون رو ول کردن که تو موج آب تاب بخوره و چرتی شدن.
ماهی‏ها که به خواب ناز رفتن، سکه‏های نقره‏ای که تو شکم اونها زندانی شده بودن آروم آروم بالا اومدن و از خودشون پرسیدن: من کجام؟ اینجا چقدر تاریکه. تو جعبه‏ی جواهراتم؟ تو گاوصندوقم؟ تو تنورم؟ تو صندوق بانکم؟ و یکهو به خودشو اومدن که اوه چه وحشتناک! من کنار مگس‏ها و کرم‏های نیمه هضم شده‏م. پس یعنی تو شکم یک ماهی‏ام.
از شکاف گوش ماهی‏ها نور ضعیفی می‏تابید و سکه‏ها تند از اون راه فرار کردن. اونها یکی یکی روی سطح آب اومدن و وقتی همه چیز باز ساکن شد، هم رو پیدا کردن و به هم چسبیدن و دوباره شکل سکه‏ی قشنگ ماه رو به خودشون گرفتن.
هنوز ماهی‏ها بیدار نشده بودن که باد حسابی سیراب شد. با خودش گفت: این ماهی‏ها خیلی حریصن. فروشنده‏های بدی هم هستن. یه آب شور بد مزه رو باهام به قیمت شامپاین حساب کردن. حالا پولمو پس می‏گیرم و قرضمو به ماه پس می‏دم.
باد روی همون ابر تنبل وزید و کشیدش جلوی ماه و سکه‏ی ماه از روی آب گم شد.
ماه از خنده ترکید و هوهو کنون رفت و فریاد کشید:
ها ها ها.. یک قرونم ندادم. یک قرونم ندادم.

اثر بورلیاگوئه
ترجمه‌ی نفیسه نواب‌پور

۱۳۸۷/۰۹/۰۲

برای تولد وبلاگم

روزهای تولد روزهای پر رمز و رازی هستند که ترجیح می‏دهم به جای فراموش کردن، گوش بسپرم به رازهایشان و محو تماشای معجزاتشان شوم. روزهای تولد روزهایی استثنائی‏اند، هرچند که هرسال و برای همه اتفاق می‏افتند. شیطنت رنگ‏های شاد یک روز تولد همیشه حتی از پشت غبارهای تاریک مرگ‏آلود هم آدم را پر از امید می‏کنند. روزهای تولد روزهایی هستند که به اندازه‏ی همه‏ی گذشته‏ی کسی گنجایش خاطره دارند و به اندازه‏ی همه‏ی آینده‏اش گنجایش امید. بنا به رسم معمول که روزهای تولد روزهای هدیه‏اند، فکر کردم چه هدیه‏ای بهتر است از یک داستان برای این کودک چهار ساله‏ام؟
قصه‏ی زیر را از ترجمه‏ی فرانسه برگردانده‏ام و با سلیقه‏ی خودم بازنویسی کرده‏ام. حتمن قصه‏اش را وقتی بچه بوده‏اید با ترجمه‏ی دیگری خوانده‏اید. نویسنده‏اش را هم حتمن می‏شناسید: هانس کریستین آندرسون.


قصه‏ی شاهزاده خانم واقعی

روزی، روزگاری، در زمان‏های قدیم، شاهزاده‏ی جوانی به فکر ازدواج با یک شاهزاده خانم افتاد، اما دلش یک شاهزاده خانم واقعی می‏خواست. به همین خاطر، برای پیدا کردن یک شاهزاده خانم واقعی، راه افتاد دور دنیا. او با دخترهای زیادی آشنا شد. شاهزاده خانم‏ها کم نبودند، اما هیچ کدام شاهزاده خانم واقعی نبودند. همیشه اشکالی وجود داشت. همیشه همه چیز آنطور که باید نبود. شاهزاده، غمگین و ناراحت و دست خالی به خانه برگشت.
مدتی گذشت تا اینکه یک شب تاریک و طوفانی که رعد و برق همه را به وحشت می‏انداخت و باران سیل‏آسا می‏بارید، کسی دروازه‏ی شهر را کوبید. پادشاه پیر رفت و در را باز کرد. پشت در یک شاهزاده خانم بود که ادعا می‏کرد یک شاهزاده خانم واقعی‏ست. اما زیر آن باران و در آن طوفان به هرچیزی شبیه بود غیر از یک شاهزاده خانم. موها و لباس‏هایش خیس شده بودند و از نوک بینی‏اش آب چکه می‏کرد. راه که می‏رفت از کفش‏هایش آب بیرون می‏ریخت. خلاصه که حسابی به هم ریخته بود، اما خودش می‏گفت یک شاهزاده خانم واقعی‏ست.
ملکه‏ی پیر با خودش فکر کرد که «خب، خواهیم دید»! اما چیزی به روی خودش نیاورد. به اتاقی رفت که شاهزاده خانم قرار بود شب آنجا بخوابد. همه‏ی رختخواب‏ها را از روی تخت بلند کرد و یک نخود آنجا گذاشت. بعد روی نخود بیست‏تا تشک پنبه‏ای پهن کرد و روی تشک‏ها بیست‏تا پتوی پر قو انداخت. شاهزاده خانم شب روی این رختخواب خوابید.
صبح، وقتی که همه بیدار شدند و از شاهزاده خانم پرسیدند شب چطور خوابیده، با ناراحتی گفت: «اوه، خیلی بد بود. تقریبن همه‏ی شب چشم به هم نگذاشتم. خدا می‏داند چی توی تخت بود که همه‏ی تنم از سفتی‏اش کبود شده. وحشتناک بود». با این جواب همه مطمئن شدند که او یک شاهزاده خانم واقعی‏ست. چون فقط یک شاهزاده خانم واقعی می‏تواند چنین پوست حساسی داشته باشد که بتواند سفتی یک نخود را از زیر بیست‏تا تشک پنبه‏ای و بیست‏تا پتوی پر قو حس کند.
شاهزاده‏ی جوان که به آرزوی داشتن یک شاهزاده خانم واقعی رسیده بود، همانجا از او خواستگاری کرد و با هم ازدواج کردند. نخودی که زیر تخت شاهزاده خانم گذاشته بودند را هم به موزه‏ی شهر بردند تا برای همیشه آنجا بماند.

ترجمه‌ی نفیسه نواب‌پور

۱۳۸۵/۰۵/۰۸

یک داستان

هربار که به «شازده کوچولو» می​اندیشم، داستان کوچکی می​سازم برای بیان احترام به این چیزی که مرا تا این حد به رویا می​برد.

روزگاری، دخترک دلفریبی بود که آرزو داشت شاهزاده​ای باشد در قصر باشکوه یک کتاب لغت، که آدم بزرگ​ها آن را بر نیمکت پارکی فراموش کرده​اند. آدم بزرگ​هایی که گمان می​کردند می​توانند همه​ی روزهایی که برای فروش بطری​های آبی هوا و بطری​های زرد انباشته از حروف صرف کرده​اند را با یک ماشین حساب جایگزین کنند. دخترک می​خواست این کتاب بزرگ خانه​ای باشد در میان جنگل​هایی که تا دوردست کشیده شده​اند. با صدها پنجره و بدون در. کلمات همه​جا برای خدمت به او می​رسند تا کارهایش را انجام بدهند، در پوشیدن لباس کمکش کنند و برای خوراکش خرما و شیر تهیه کنند.
او فکر می​کرد که با خانه​ی کلمات می​توانند پادشاه یا شاهزاده​ای را مجذوب کند. کسی که او را دوست داشته باشد و به او مهر بورزد.
مردم به او پیشنهاد کردند که برای شناختن سکوت و نور به بیابان برود. شاید آنجا بتواند خیمه​ی آبی را پیدا کند. محل انزوای شاهزاده​ی جوانی که توسط آدم بزرگ​های پول پرست فریب خورده است. مردم گفتند که شاهزاده قصرش را ترک کرده تا تنهایی و سکوت ماسه​ها را به دست آورد. آنها به دختر گفتند که شاید شاهزاده​ی جوان، با فرمان​های مختصرش تو را به خدمت بگیرد.
دخترک بی هیچ خستگی روز و شب در بیابان​ راه پیمود و خیلی زود در کنجکاوی​هایش، ویژگی​های بیابان را کشف کرد و در تخیلش آنچه که قرار بود برایش اتفاق بیفتد را می​ساخت. تا اینکه بالاخره خیمه​ای آبی را دید که مردی از آن به طرفش می​آمد.
او بسیار لاغر و بلندقد بود. گونه​های استخوانی و چشم​های آبی تندی داشت. از دور به انسان​ شبیه بود و از نردیک یک مجسمه بود. یک پیکره​ی برنزی که حرکت می​کرد. دختر او را با پشت دست و با احتیاط لمس کرد. صدای غریبی گفت:
- خوش آمدی به قلمروی فرمانروایی غم​های شاد!
- تو کی هستی؟
- من فقط محافظ خیمه​ی آبی شاهزاده هستم. یک مجسمه​ی گریخته از کارگاه یک مجسمه​ساز بزرگم.
- شاهزاده​ات کجاست؟
- او برای حرف زدن با خلبانی که بر ماسه​ها فروافتاده رفته است. اما او از مار بوآ و گوسفند می​گوید. از گلی که وقت اشتباه سرفه می​کند می​گوید. از سیاره​هایی که دیده است می​گوید. اما محافظ و خیمه​اش را فراموش کرده است.
- تو فکر می​کنی که او برنمی​گردد؟
- نه، او بر نخواهد گشت. من هم زیاد اینجا نخواهم نماند. باید نزد مجسمه​ساز برگردم. زندگی​ام را به او مدیونم. می​دانم که بخاطر از دست دادن من بسیار غمگین است. اگر برنگردم ویران خواهد شد. زیرا مردم شهر از او خواسته بودند مجسمه​ای بسازد به نام «مردی که راه می​رود». من باید نماد توانایی دستان او باشم.
- همه به تو احتیاج دارند. من هم. لطفن همراهم بیا به جستجوی شاهزاده​ات.
مجسمه دست دخترک را گرفت و باهم به جستجو در صحرا پرداختند. شب آنها روشنایی درخشانی دیدند. آتشی بود که هرچه پیشتر می​رفتند، دورتر می​شد. در سپیده​ی صبح آنها خود را مقابل خیمه​ی آبی یافتند. جایی که از آن شروع کرده بودند. دخترک نومید داخل خیمه شد و بر تخت خوابید. وقتی که بیدار شد، مجسمه رفته بود. دخترک با خود گفت که نباید گریه کند و باید منتظر شاهزاده بماند. و همانجا ماند.
شاهزاده نیامد. اما وقتی که دخترک به افق خیره شده بود، یک قافله از بی​شمار حرف را دید که دست به دست هم به سوی خیمه می​آمدند. آنها را کتاب لغتی با عجله فرستاده بود تا دخترک را به خانه برگردانند. چرا که شاهزاده​ای در خانه منتظرش بود.

نويسنده: طاهر بن جلون
مترجم: نفيسه نواب​پور