نمایش پستها با برچسب شعرمن. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب شعرمن. نمایش همه پستها
۱۳۹۴/۱۱/۲۴
بخاطر بسپار
بخاطر بسپار
عشق من
روزهایی را که ما بر زمین خود ایستادهایم
و باران از آسمان بالای سرمان
بر بدنهای سردمان میبارد
قلبهایمان را
که عطر نان برشته میدهد
و دستهایمان
که خاطرات را نوازش میکنند
به خاطر بسپار عشق من
روزها و شبها را
که رویاها و واقعیتهای ما تسخیرشان میکند
دوستم بدار
و به خاطر بسپار
عشق من!
که حقیقت دوست داشتنیست
من و تو حقیقتیم
بر زمین خود ایستادهایم
و باران را از آسمان خود مینوشیم.
۱۳۹۴/۰۵/۲۷
ماهی نارنجی
تو کی آمده بودی
که حالا داری میروی؟
ماهی نارنجی
تقلا میکند در حوضچهی کوچک انگشتهای من
میاندازمش به آب
مگر من گفته بودم زیر پیراهنم بروی؟
برگرد به آب! برگرد
هوای تن من، آب نیست
برگرد! تنم رود نیست
من فقط میخواستم یک ساعتی در این رود شنا کنم
برمیگردم و باز شنا میکنم
دور باش از تنم!
زیر لباسهای من خفه میشوی
ماهی نارنجی!
آمده بودی
تقلا نکن!
حالا داری میروی.
۱۳۹۲/۱۲/۱۷
برای پیمان که هنوز سرفه میکند
ما
من و تو
حالا با هم میخندیم، با هم حرف میزنیم، با هم کلافه میشویم
بیا با هم درد بکشیم.
آه، من و تو
ما
با هم در خیابانی قدم میزنیم
که در جوهایش شربت سرفه جاریست
با هم سرفه میکنیم
و با هم میگوییم آه.
آه، صبر کن
باید یک فال حافظ بگیرم
و بخوانمش برای تو
و بخوانیاش
با صدای بلند برای من
اما صبر کن
تو هنوز سرفه میکنی
عزیز من
بخواب.
کتاب حافظ را میبندم
حالا فرصت هست که با تو حرف بزنم
کنار تو قدم بزنم در خیابانی که در جوهایش شربت سرفه جاریست
حالا فرصت هست که با تو کلافه بشوم، با تو سرفه کنم
و قفسهی سینهام درد بگیرد.
ما
خیلی زود خوب میشویم
خیلی زود.
۱۳۹۲/۱۱/۲۹
از آسمان ماهی میبارد
از آسمان ماهی میبارد
ماهیهای سرخ
ماهیهای سیاه
ماهیهای زرد
تُنگ تُنگ آب به کوچه میبریم
که ماهیهای نیمهجان را نجات دهیم
ولی مگر ما چند نفریم؟
نمیدانم اینهمه ماهی
از کدام دریا آمدهاند
با کدام ابر آمدهاند
ماه سفید به قهقهه میخندد
خندهاش رعد بیباران است
از آسمان مثل برگ
مثل ستاره
ماهی میبارد
دخترها میگویند
دامنهای پارچهای ما
حوضچههای خوبی نیستند
دستهای کوچک ما
آب را نگه نمیدارند
ماه سفید به قهقهه میخندد
خندهاش غرش طوفان است
هنوز از آسمان
مثل شکوفه، ماهی میبارد
بچهها میگویند
ظرفهای بستنی ما
برای ماهیها کوچکند
بادکنکهایمان
بالا نمیروند
روی زمین میترکند
ماه سفید به قهقهه میخندد
خندهاش هراس هجوم تاریکیست
ماهیها در کلاههای مردان، بیقرارند
ماهیهای سیاه روی زمین میمیرند
ماهیهای قرمز میمیرند
ماهیهای زرد میمیرند
ماه به قهقهه میخندد
فریادم
خشم دریاییست که نیستم.
۱۳۹۲/۱۱/۱۱
سفید
از میان تمام رنگهای دنیا
تنها یک رنگِ برگزیده وجود دارد:
سفید
سفیدِ آب و سفیدِ آسمان
سفیدِ ساحل ماسهای و
سفیدِ آفتاب خوردگی صخرهها
آه، دریانوردان، دریانوردان شجاع
سوار بر کشتیهای بزرگ
به عمق اقیانوسها بروید
ما زنهای دلتنگ در ساحل
برای شما دستمالهای سفید تکان میدهیم
و عشقهای سفید شما را
در رگهای سرخ خود حفظ خواهیم کرد
آه دریانوردان، دریانوردان مغرور
ما شوریِ سفید آب را دوست خواهیم داشت
هر روز بر بلندترین صخرهها به دعا خواهیم نشست
پروارترین دامها را برای شما قربانی خواهیم کرد
و مرغوبترین برگها را دود خواهیم داد
آه دریانوردان، دریانوردان جوان
ما از خانههای شما حفاظت خواهیم کرد
کودکان شما را شیر سفید خواهیم نوشاند
با پیکرهای زنانهی پاک
چشمبراهتان خواهیم ماند
آه دریانوردان
ما هدیه از شما
دسته موهای سفید میخواهیم
نگاههای عمیقِ روشن
و قصههای باورنکردنی.
۱۳۹۱/۰۴/۱۶
قسمتی از یک شعر بلند
مردم جمع میشوند
تا جدا شدن سر گوسفند قربانی را ببینند
یک لیوان آب میخورم
سرم به لبهی تخت گیر میکند
نگاهت اره میشود
سرم را گوش تا گوش میبرد
تنم روی تخت
سرم قل میخورد گوشهی اتاق
خون از کنار تخت میریزد
مردم هلهله میکنند
پوست گوسفند را میکنند
گوشت تنش را قطعه قطعه میکنند
قرمه میکنند
آبِ گوشتِ گوسفند قربانی تبرک است
مریض شفا میدهد
گوشت من تلخ است
تف میکنی
دور میریزی
استخوانهایم را سگها میخورند
سیر میشوند
قی میکنم
خون قی میکنم
از همه جای تنم میلگردهای آهنی گذشته
خون از تمام زخمهایم فواره میزند
از زیر بالشم
تمام وردهایی که مخفی کرده بودم را بیرون میﺁورم
وردها مرا جادو میکنند
چیزی درون بالشم میترکد
چیزی درون تنم منفجر میشود
بارانِ پَر در فضای اتاق میبارد
همهی زمین از پرها پوشیده میشود
پرها سفیدند
آغشته به سرخی خون تنم.
قسمتی از یک شعر بلند
خستهام
عکس چشمهایت را مینوشم
تا بغضم آرام شود.
پیش از خواب
آرزوهایم را فوت میکنم زیر بالشم
که صبح
پیش از آنکه نور سر برسد
برای دزدیدن آرزوهایم،
تو سر برسی
برای دزدیدن تمام زندگیام.
نمیدانم چرا امشب
همهی ستارهها
با حالت چشمهای تو نگاهم میکنند
نمیدانم چرا نسیم
عطر تن تو را دارد
نمیدانم چرا امشب اینهمه دلتنگم.
قسمتی از یک شعر بلند
در مدار زمین میچرخم
هالهی سفید را گم میکنم
زمین یعنی تو
که روی مبلی لمیدهای و کتاب میخوانی
یا پای میزی نشستهای و کار میکنی
به آسمان که نگاه میکنی
معلوم نیست کجای زمین سقوط میکنم
دروازهای که مرا به زمین برمیگرداند
یک استکان چای داغ است.
و بادی موافق
برای بلند شدن از زمین
با دستها و پاهایی به غایت کوچک
یک جفت بال قوی لازم است
و بادی موافق.
متفاوت
بسیار در عزایتان گریستهام
پیش از آنکه حقیقتن مرده باشید
بسیار غمگنانه به سوگ خاطراتتان نشستهام
به اتاقهایتان قدم گذاشتهام
لباسهایتان را بو کشیدهام، لمس کردهام
اشیاءتان را بازشناختهام
- این قلم را دست گرفتهاید
بر این کاغذ نوشتهاید
این شانه را به سر زدهاید
در این فنجان چای نوشیدهاید -
بسیار نامهها نوشتهام از شما به خودم
سفارشهای بسیار
تاکیدها، قهرها،
عاشقانههای بسیار خواندهام
خطابهها، رازها
و بسیار گریستهام
بسیار مرور کردهام کلماتتان را
و گریستهام.
اگر میتوانی ای مرگ
چیزی بیش از اینهمه فراهم کن
مرگی متفاوت بیافرین
مرگی دیگر
که غافلگیرم کند
رقصی باش اگر میتوانی
سازی بیگانه بنواز
آوازی بیگانه بخوان.
طاقت اینهمهام نیست
به حقیقت.
۱۳۹۱/۰۲/۱۰
بینام
چشماندازها دوباره سفید میشوند
درختان غرق در شکوفه
وعدهی میوههایی که میشناسم و نمیشناسم
پنجرهها
شیروانیهای رنگی در دوردستها محو میشوند
چیزی نمیماند برای تماشا
جز ماه نو
که پشت پردههای توری، دلرباست
دوباره عاشقش میشوم
مثل هربار که دوباره عاشقت میشوم
چیزی از درون
درست از میان شکمم
مرا معلق میکند و بالا میکشدم
نمیدانم هربار به تو خیانت کردهام یا به ماه
وقتی لحظهای فراموشت کردهام به خیرگی
وقتی به یادش نمیآورم میان بازوانت
بالهای گشودهی قوهای جوان
وقتی چشمهایت میتابند
دو شب، بر روز روشنم.
قطاری میشوم، بیاختیار و مشتاق
میان تاریکی کشیده میشوم
تونلهای بنبست را
بیچراغ، آرام آرام رد میکنم
به انتهای هرکدام که میرسم
دیگری شروع میشود
از انتهای بستهی آخرین تونل
قوهای سفید پر میکشند
و من چیزی از شب با خودم میبرم
به روز روشنی که هستم.
۱۳۹۱/۰۲/۰۴
سعی کن بخوابی
پیراهن ارغوانیام را میخواهی
منحنی ممتدی که بر زانوانم بالا میرود
پایین میافتد
جورابهای بیرنگ ابریشمینم را میخواهی
خطوط درهمی که بر ساقهایم میافتند
سینهبند سفیدم را میخواهی
خطوطی راست بر بازوانم.
میخواهی شعلهها را خاموش کنی
با پلکهایت.
به سینهات دستی بکش
در فنجانهای لبپریده چای بریز
همهی لباسها را بردار
و سعی کن بخوابی.
نور چراغها بر دیرکها
برای مطالعه کافی نیست.
منحنی ممتدی که بر زانوانم بالا میرود
پایین میافتد
جورابهای بیرنگ ابریشمینم را میخواهی
خطوط درهمی که بر ساقهایم میافتند
سینهبند سفیدم را میخواهی
خطوطی راست بر بازوانم.
میخواهی شعلهها را خاموش کنی
با پلکهایت.
به سینهات دستی بکش
در فنجانهای لبپریده چای بریز
همهی لباسها را بردار
و سعی کن بخوابی.
نور چراغها بر دیرکها
برای مطالعه کافی نیست.
۱۳۹۰/۱۲/۲۸
سه تا زن
سه تا دختر
پنجهی آفتاب
خواهرای باد بودن
دامنای سفید پوشیده بودن
رو سبزهها
شقایقای سرخ میچیدن.
سه تا خواهر
پنجهی آفتاب
رخت و لباس مرداشونو وصله میزدن
تفنگاشونو برق مینداختن
چارتیکه نون براشون تو بقچهها میپیچیدن.
سه تا زن، پنجهی آفتاب
خواهرای ابر بودن
تورای سیاه انداخته بودن رو صورتاشون
نقرههای ستارهها رو سنجاق میزدن رو سینههاشون
گهوارهی بچههاشونو تاب میدادن.
پنجهی آفتاب
خواهرای باد بودن
دامنای سفید پوشیده بودن
رو سبزهها
شقایقای سرخ میچیدن.
سه تا خواهر
پنجهی آفتاب
رخت و لباس مرداشونو وصله میزدن
تفنگاشونو برق مینداختن
چارتیکه نون براشون تو بقچهها میپیچیدن.
سه تا زن، پنجهی آفتاب
خواهرای ابر بودن
تورای سیاه انداخته بودن رو صورتاشون
نقرههای ستارهها رو سنجاق میزدن رو سینههاشون
گهوارهی بچههاشونو تاب میدادن.
۱۳۹۰/۱۱/۰۲
حادثهی قطار
قطار آرام
آرام از ریلها خارج میشود
از سراشیب
درهای پایین میرود
و جایی
به گل مینشیند.
مسافران
از خواب میپرند
چمدانهایشان
را در قطار جا میگذارند
پاهایشان
را در راهروها
پستانهای
زنانشان را در کوپهها
دستانشان
را با خود میبرند.
قطار آرام
آرام در باتلاقی فرو میرود
مسافران
سرهایشان را بالا میگیرند
دستانشان
را بالا میگیرند
چشم میدوزند
به آسمان.
کودک قدم
میزند روی دستهای مسافران
قطار را
بر کاغذی مچاله میکند
صدای خرد
شدن آهن، خرد شدن استخوان
در اتاق
میپیچد.
۱۳۹۰/۱۰/۱۷
عشق من
چشم از
من برندار عشق من!
نان را
به دو پاره تقسیم کن
از
فنجان چایات به من بنوشان
و از
من چشم برندار
عشق
من!
قدمهایت
را با قدمهای من تنظیم کن
و به
میدان بیا
یک دست
را حلقه کن بر کمرگاهم
دست
دیگرت را مشت کن در هوا
همصدای
من فریاد بزن
و چشم
از من برندار
عشق
من!
دوان
دوان در کوچه پسکوچهها
صورتت
را با شال مرطوبم بپوشان
برگ
برگ دفترهایمان را آتش بزن
وقتی
گازهای اشکآور کورمان میکنند
و از
من چشم برندار
عشق
من!
دستت
را به من بده
تیربارها
ما را نشانه رفتهاند
از
میان تودههای آتش بگذر
پا بر
خونهای جاری بگذار
و هنوز
چشم از
من برندار
عشق
من!
به
کنجی بیا
روبروی
من بنشین
زانوانت
را بر زانوانم بگذار
نان را
دوپاره کن
از
آتشم سیگاری بگیران
از
بطریام آبی بنوش
دستهایم
را بگیر
دوستم
بدار
و از
من چشم برندار
عشق
من!
۱۳۹۰/۱۰/۰۶
درها
پشت هر
دری که میبندیم
چیزی
از خودمان را جا میگذاریم.
در
اتاقک آسانسور بودم
در
خودبخود بسته میشد
و چیزی
را بین ما پاره میکرد
که از
چشمهای تو میرسید تا دستهای من
پشت در
صدای تیربار میشنیدم
هدف، رد
نگاه تو بود
پیکانهای
چوبی با نوکهای فلزی سرد
از
آسمان میباریدند.
پشت دری
بسته بودم
کلیدها
را یکی یکی امتحان میکردم
هیچ
کدام قفل در را باز نمیکردند
پشت در،
اتاقی بود
که تو
در آن، بر تخت چوبیات دراز کشیده بودی.
زلزله
همه چیز را ویران کرده بود
دزدها
همه چیز را غارت کرده بودند
میخواستم
تو را پشت در حاضر کنم
خودم
را حاضر کنم
روی
مبلهای سرخ بنشینم
پردههای
سرخ را بکشی
استکان
چای دستم بدهی
روبروی
من بنشینی
از
زمانهایی بگویی که تمام آنها را خواب بودهام.
زیر لب
آوازی زمزمه میکردی
به
زبانی که نمیفهمیدم
در
اتاق قدم میزدم
از
میان جنگلی میگذشتم مخوف
رازها
از شاخههای به هم تنیده آویزان بودند
چند
قدم آنطرفتر اتاق دیگری بود
دری
داشت که هرگز نمیبستیم
آینهای
بود که موهایم را در آن شانه میزدم
یقهی
پیرهنم را بازتر میکردم
در
آینه نگاهم میکردی
انگار
به کودکی گرسنه و حیران نگاه میکنی
دست میکشیدم
به صورتم
مینشستی
روی تخت چوبیات
در
اتاق قدم میزدم
مرا میپاییدی
در
مرکز چرخی دوار
دیوانهوار
میچرخیدم.
کلیدها
هیچیک قفل دری را باز نکردند که بسته بود
کلیدها
را در مشت فشردم
فلز در
مشتم نرم شد
با مشت
به در کوبیدم
در محو
شد
سفیدی
نور به تندی از اتاق بیرون زد
اتاق
خالی بود
نه
مبلی، نه تختی، نه پردهای
فقط
پنجرهای بود که از آن نور میتابید
شهر
پشت پنجره در نور میدرخشید
هزار
هزار پنجره، هزار هزار در بسته
تو
بودی
در
اتاق قدم میزدی
از پشت،
دست روی شانهام گذاشتی
حالا
کنار هم ایستاده بودیم
دستها
در کمرگاه یکدیگر
به هم
نزدیک شدیم
آهسته
آهسته در کالبد هم فرو رفتیم
با چشمهای
من میدیدی
با
دهان تو میگفتم
با گوشهای
من میشنیدی
آرام
آرام از هم جدا شدیم
دست در
دست
به هم
نگاه میکردیم
و دیگر
پشت هیچ در بستهای نماندیم
شبحوار
از درها
رد میشویم.
چشمانداز
لبهایم
را پیش میآورم
سوزنهای
منگنه لبهایم را به هم میدوزند
دستهایم
طرح لبخندی را لمس میکنند
دراز
میکشم بر سواحل برکههای چشمهایت
خرچنگها
پیراهنم، پوست تنم را میدرند
وسیع
میشوی
چشماندازی
میشوی کوهستانی
سرسبز
با
رودخانهها و آبشارهای عظیم
تصویر
را تا میزنم
در
سینهبندم پنهانش میکنم
بند
کفشهایم را میبندم
بالاپوشی
ارغوانی میپوشم
خوشدوخت
میروم
کلاه
پشمیام را پایین میکشم
نگاهم
را از تمام زنها میدزدم
مردهای
جوان خوش قیافه را میپایم.
اتوبوس
راه میافتد
از
کوچه پسکوچههای شهری میگذرد
که
خاطراتش کمردردم را تشدید میکنند
دل درد
میشوم
چشمهایم
را میبندم
باز میکنم
زیر
آبم
از غرق
شدن میترسم
مرد
جوانی در صندلی بغل
کتابی
میخواند که نمیشناسم
به
موزیکی گوش میدهد که نمیشنوم
دهانی
دارد که لمس نمیکنم
انگشتهایم
را روی بافت درشت روکش صندلی میکشم
پستانهایم
آواره میشوند در چشماندازی وسیع
سبز
غوطه
میخورم در رودخانهها و آبشارها.
دیوارهای
ساختمانهای بلند میگذرند
کوچهها
به خیابان و خیابانها به جاده میرسند
از
بالای چندین پل به پایین پرت میشوم
جاده
بارها در کاسهی سرم تخریب میشود
هم سطح
چرخها به آسفالت سفید کوبیده میشوم
مهم
نیست مسافر صندلی بغل کتابش را باز کند یا ببندد
مهم
نیست به موزیکی گوش بدهد
کنار
جاده فقط درخت هست و آسمان
جایی
از ماشین پیاده میشوم
پا
میگذارم روی خالی آبی آسمان
از آن
روز تابحال
پاهایم
هیچ کجا روی زمین محکم نشدهاند
بر
چشماندازی راه میروم وسیع، سبز
که به
لغزشی در خروش رودهایش غلت میخورم
یا از
بلندی آبشارهایش سقوط میکنم
عریانم.
اشتراک در:
پستها (Atom)










