‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت روزانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت روزانه. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۵/۰۳/۰۶

روز صد و سی و نهم


عزیز دلم. امشب باید حتمن برای تو بنویسم. دیر یا زود این صفحه ها را باز می‌کنی و به دنیای آشنایی برمی‌گردی که معلوم نیست چقدر برایت غریبه شده باشد. درست مثل من که بعد سالها به شماها برمی‌گردم و آشنای دوری می‌بینم در چهره‌هایی که می‌شناسم اما نه آن چهره‌ها همانند و نه آن آشنایی دیرینه، همان.
عزیز دلم. روزها گذشته‌اند. بسیار ماجراهای کوچک‌ و بزرگ بر هرکداممان گذشته. بعضی را از هم شنیده‌ایم و بعضی را نه. چه اهمیتی دارد؟ ما دیگر هیچ کداممان آدم‌هایی نیستیم که صد و‌ چهل روز پیش بودیم. بیا دوباره با هم آشنا شویم.
عکس‌ از همان روز هجدهم دیماه است.

۱۴۰۵/۰۲/۲۰

روز صد و ‌بیست و دوم


عزیز دلم. که باور می‌کرد که ما صد و بیست و دو روز دوام بیاوریم؟ نه، بیشتر! ما چهل و چند سال دوام آورده‌ایم. حقیقت تلخ اما صد و بیست و دو روز پیش زخم شد روی تن‌، روح، و تمام زندگی ما. جای زخم‌ها کبره بسته‌اند حالا و آماده‌ایم باز برای زخم‌های تازه. توی همین هفته‌ای که گذشت، پ تازه بعد از صد و خورده‌ای روز دوباره خندید. باورم نمی‌شد که صد روز بیشتر، پ نه خندیده بود و نه با ما شوخی کرده بود. سین دوباره بعد صد و خورده‌ای روز برایمان مسخره بازی درمی‌آورد و ما را می‌خنداند. ما تمام روزهای غمگین بعد از آن غم بزرگ را فقط دوام آوردیم: روتین پیاده‌روی‌مان را حفظ کردیم؛ روال عادی زندگی‌مان را تا حدودی نگه داشتیم؛ حتی خندیدیم، اما خنده از ته دلهایمان نمی‌آمد. هفته‌ی پیش با همکارهای تازه مشغول کاری بودیم و زدیم زیر خنده. به خودم آمدم و دیدم این خنده از پس روزها دارد از جانم بیرون می‌زند. تنم داشت خنده‌های انبار شده‌ی تمام صد روز گذشته‌ی خودش را بیرون می‌ریخت. تنم داشت به حرمت امنیتی که کنار همکارهای تازه حس می‌کرد، حس ناامنی و رنج صد روز گذشته را ذوب می‌کرد. صد روز… می‌بینی عزیزکم؟ روزها از یک حدی که می‌گذرند، دیگر فقط عدد می‌شوند و نه درک دقیقه‌ها. به جای صد و بیست و دو روز می‌شود نوشت صد و خورده‌ای روز. هر روز اما دقیقه به دقیقه بر ما می‌گذرد. تعداد کشته‌ها هم همین است. چه فرقی می‌کند که بگویی چهل هزار نفر کشته شده‌اند یا ده‌ها هزار؟ و بین این چهل هزار نفر، آیا یک نفر یا چندین نفر یا ده‌ها نفر فقط با گرد شدن عدد ندیده گرفته نشده‌اند؟ هر یک نفر، یک جان بوده، یک انسان بوده، خاطرات بوده، در حلقه‌ی دوستان بوده، عزیز خانواده‌ای بوده، روزگاری داشته و روزگارش روزها بوده و روزهایش دقیقه‌ها بوده، غم بوده، اشک بوده، شادی بوده، خنده بوده.
دیروز رفته بودم به کاف سر بزنم. می‌گفت چقدر خوب است که با هم می‌خندیم. روزهایش به تنهایی می‌گذرد و آدم مگر چقدر تنهایی با خودش می‌خندد؟ من اگر تنها باشم شاید چندین روز را بدون خنده بگذرانم. نکند خنده از یادم برود؟ تو چطور؟ من فکر می‌کنم که تو بلدی چطور تنهایی بخندی. من هم گهگاه تنهایی برای خودم می‌خندم، اما فکر می‌کنم تو بهتر تنهایی خندیدن را بلد باشی. ده روز پیش با بابا حرف زدم. بابا، مثل باقی پیرمردهایی که تابحال ملاقات کرده‌ام، به من گفت که قشنگ می‌خندی. من فکر می‌کنم منظور پیرمردها وقتی می‌گویند «قشنگ می‌خندی» این است که «بی‌خودی می‌خندی». شاید فکر می‌کنند که داری جلف بازی درمی‌آوری. خب آدم بالغ که الکی نمی‌خندد. همیشه خندیدن جرم بود در زمانه‌ی ما. شاید این خندیدن آرامش پیرمردها را به هم می‌ریزد یا روزگاری را به یادشان می‌آورد که ما در آن نبوده‌ایم: شاید خاطره‌ای شبیه حکایت ما با همسایه‌ها که صدای خنده‌هایشان آرامش ما را به هم ریخته بود. با خودم مانده بودم که آدم باید خوشحال باشد از اینکه همسایه‌اش می‌خندد یا حق دارد کلافه بشود وقتی آسایش و آرامش روزانه‌اش به هم می‌ریزد.
راستش را بگویم، من می‌ترسم از اینکه روزهایمان عادی بشود و رنجی که بر ما گذشته را فراموش کنم. می‌ترسم از اینکه رنجی که بر تو، بر شماها می‌رود، برای من عادی بشود. من باید این رنج را درون خودم زنده نگه دارم، حتی اگر بخندم. حتی اگر طبیعت دست از تکرار رویش نکشد. 
می‌بینی عزیز دلم؟ درخت آلبالو دارد میوه‌هایش را می‌رویاند. پارسال از پای این درخت یک مشت آلبالو خشکه خوردم.

۱۴۰۵/۰۲/۱۱

روز صد و دوازدهم


عزیز دلم. حالا صد و دوازده روز از آن روز سیاه گذشته که بسیار و بسیار انسان‌های شریف را کشتند. انسان‌های عادی. انسان‌های با آرزوهای معمولی، با زندگی روزمره، با مشکلات غیر معمولی. چطور دوام آوردیم آن روزها را. نکند که برایمان عادی شود این روزها. روزی چهار بار خبرها را می‌خوانم و به خودم می‌گویم که نباید عادی بشود این روزها برایمان. پریروز، ناهار می‌خوردم‌ و خبرها را یکی یکی رد می‌کردم. تمام که شد، صفحه‌ی موبایلم را بستم و سر که بلند کردم، هـ پرسید: تمام شد؟ همه را خواندی؟ به هـ می‌گویم تو خبرهای کلی را می‌شنوی، من اما چنان جزئیاتی از اخبار می‌خوانم که روحم را می‌خراشد. دیروز از شماها می‌پرسید. می‌خواست بداند که مردم توی ایران آیا هنوز زندگی عادی دارند؟ برایش گفتم که چند وقت پیش ف و الف دوره‌ی غواصی گذراندند و مدرک‌ غواصی گرفتند. برایش گفتم که شماها بلدید چطور زندگی کنید، حتی در شرایط سخت. گفتم که شماها خیلی شجاعید.
نیستی این روزها که با هم حرف بزنیم. می‌دانی؟ همیشه حرف‌ها مهم نیستند. بیشتر وقت‌ها در زندگی جزئیاتی هست که آدم دوست دارد برای عزیزانش تعریف کند. مثل نان که دوباره پختم. مثل امروز که با سین رفتیم و بستنی خوردیم. مثل آن روز که رفته بودیم سینما. هفته‌ای که گذشت، پر از استرس و مشکلات متفاوت بود. یک جلسه‌ی پر استرس داشتیم که آخرین لحظه کنسل شد. با آشنای دیرینه‌ای ارتباط داشتیم که خوب پیش نرفت. بیماری و خستگی و به هم ریختن روزمرگی‌ها هم بود. دلم‌ می‌خواست بنشینم و برایت از این جزییات تعریف کنم. تو را اما پشت دیوار نامرئی قطعی اینترنت حبس کرده‌اند. بدی ماجرا این است که کاری از دست من برنمی‌آید.

عزیز دلم. کم کم دارم توی محیط کار با آدم‌ها و وظایف آشنا می‌شوم. آدم‌ها تابحال همه معقول و مهربانند. همه چیز خوب پیش می‌رود. هر روز یکی دو تا جلسه داریم برای اینکه روال کلی کار کتابخانه را یاد بگیریم. امروز رفتیم بین قفسه‌ها و دنبال علامت‌ها و برچسب‌های روی کتاب‌ها گشتیم. چند روز پیش روال کلی از زمان انتخاب کتاب برای خریدن تا چرخه‌ی امانت‌دهی کتاب را یاد گرفتیم. یک جاهایی از جلسه را آن روز نفهمیدم، چون که غرق شده بودم در خاطرات خودم. یادت هست؟ ح می‌آمد، زنگ می‌زد و به هر که در را باز می‌کرد می‌گفت: با آن نفیسه‌ی دیگر کار دارد. می‌آمد توی اتاق من و هیچ یادم نیست که با چی بازی می‌کرد. توی اتاق یک دختر هجده ساله مگر چی بود برای سرگرم شدن یک بچه‌ی سه چهار ساله؟ توی اتاق من کتابخانه‌ی بزرگی بود‌. کتابخانه‌‌ی خانواده بود توی اتاق من. قفسه‌ها بیشتر از نصف یک دیوار را گرفته بودند و تا سقف رفته بودند. توی هر طبقه دو ردیف کتاب بود. آن سال، توی تعطیلات تابستان نشستیم و همه‌ی کتاب‌ها را برچسب زدیم. کتاب‌ها را بر اساس موضوع و اسم و اندازه مرتب کردیم و سیستم کتابخانه راه انداختیم. به همسایه‌ها و بچه‌های فامیل کتاب امانت می‌دادیم و پس می‌گرفتیم. ماجرا را برای نون تعریف کردم و بعد، نون برایم از اطلاعات کتابخانه، یک‌ دسته از فرم‌های کاغذی که قدیم برای ثبت اطلاعات در سیستم امانت‌ دهی کتابخانه استفاده می‌شد، آورد. این آدم‌ها و این سیستم برای من خیلی باارزشند. قدمت سن من را دارند. خود کتابخانه اما خیلی قدیمی‌تر است: پانصد ساله است.

۱۴۰۵/۰۱/۳۰

روز صدم


عزیز دلم. فکر می‌کردم امروز باید روز صد و یکم‌ باشد، اما دیدم از صبح خیلی‌ها نوشته بودند امروز صدمین روز است. عجب. روز تولدم شده صدمین روز بعد از کشتار دیماه. من که همه‌ی هم‌قرینی‌ها را به فال نیک‌ می‌گیرم، حالا مانده‌ام با این تقارن. نیکی در این روزها معنی ندارد. این روزها فقط گذران‌اند. شکوفه‌های درخت‌های آلو همه ریخته‌اند و حالا نوبت درخت‌های سیب است. چه شکوفه‌های خوشرنگی دارند درخت‌های سیب قرمز. 

امروز هنوز فرصت نکرده‌ام مفصل بنشینم و خبر بخوانم. جسته گریخته می‌دانم که توافق شده، ایران از راه دریا محاصره شده، تنگه‌ی هرمز باز شده اما تا عصر به چهار کشتی حمله شده. خبرهای دیگری هم از دیروز خوانده‌ام که با بعضی شاد و با بعضی غمگین شدم. خبر همین است دیگر. رمان که نخوانده‌ام، که بخواهم به نویسنده‌اش خرده بگیرم بخاطر سبک‌ نوشتن‌اش یا روایت باورناپذیرش. خبرها بی‌رحم، حقیقت‌ها را روایت می‌کنند.

من هم خبرهایی دارم برای تو. روزهای اول کار جدیدم فقط به آشنا شدن با محیط و آدم‌ها و سیستم‌هایی که استفاده می‌کنند گذشته است. دیروز جای تو را، جای شماها را خیلی خالی کردم. برنامه‌ی دیروز، بازدید از کتابخانه‌ها و بخش کتاب‌های قدیمی و بخش مرمت کتاب‌ها بود. نمی‌دانی چه هیجانی داشتم وقتی ما را به اتاقی بردند، پر از کتابهای خطی قدیمی. کتابی را لمس کردم که صدها سال قدمت داشت. تو می‌فهمی چه می‌گویم. یک‌ روز شاید هرچه تا حالا یاد گرفته‌ام و‌ هرچه تجربه جمع کرده‌ام را بگذارم کنار و بروم کار‌ مرمت کتاب‌ها را یاد بگیرم. دو تا کتاب مرمت کنم و بعد دیگر هیچ آرزویی توی زندگی‌ام ندارم. شاید همه‌ی آرزوهایی که تابحال نوشته‌ام را خط بزنم و تمام.

می‌دانی؟ توی لیست آرزوهایم نوشته‌ام که سه تا دوست خوب داشته باشم. امروز غیر از تو، سه تا دوستم برایم تبریک تولد نوشتند. یکی‌شان برایم نامه نوشته بود؛ یک‌نامه‌ی کاغذی با دستخط خودش. ما سالی یکی‌ دو بار برای هم نامه می‌نویسیم و نامه‌اش برای تولدم، البته که دو هفته زودتر رسیده بود، بسیار عزیز بود. میم تولدم را فراموش کرده. جیم اینترنت ندارد. من اما سه تا دوست خوب دارم.

امروز صبح با سین رفتم خرید و چقدر بزرگ شده. سبک‌ خرید کردنش فرق کرده. به اختلاف قیمت‌ها توجه می‌کند و گرانی فقط به دلیل مارک کالا به چشمش می‌آید. عصر با پ رفتم بیرون. سه روز بود که از خانه بیرون نرفته بود. مریض بود. حالا خیلی بهتر شده. امروز فرصت و حوصله نداشتم برای خودم کیک تولد درست کنم. کیکی که دوست داشتم خریدم. هدیه‌ای که دوست داشتم را سه هفته پیش خریده بودم و منتظر بودم روز موعود برسد و بازش کنم. امیدوارم سالی نیک پیش روی من و کشورم باشد. امیدوارم نیکی، زندگی‌ شماها را پر کند. 

۱۴۰۵/۰۱/۲۵

روز نود و هفتم


عزیز دلم. امروز کمتر اخبار خوانده‌ام و دیروز هم. درگیر بودم. امروز صبح کاف را دیدم. بعد از چند هفته دیدار مرتب، حالا معلوم نیست بار بعد کی ببینمش. فردای روز اولی که دیدمش، مصاحبه داشتم و فردای امروز، کار جدیدم را شروع می‌کنم. برای سه روز و یک هفته، زمان بندی برنامه ریزی شده فرستاده‌اند برایم، برای Onboarding. بروم و ببینم چطور پیش برود. کوله‌پشتی‌ام را آماده کرده‌ام هنوز نمی‌دانم چی بپوشم که فردا گرما نخورم، سرما نخورم. شاید فردا ارتباطی برقرار باشد و بتوانم برایت سیر تا پیاز روزم را تعریف کنم. ولی می‌دانی؟ دلم برای شنیدن صدایت تنگ شده. تو اولین بار این را به من گفتی و من نشستم و زار زدم. تو اولین کسی بودی که این را به من گفتی. می‌دانی؟ امروز صدای ز را شنیدم و یادم آمد که خیلی وقت است صدای هیچ کدامتان را نشنیده‌ام.
دیدم یکی نوشته بود: آدم از رنج نمی‌ترسد، از بی‌معنا بودن رنج می‌ترسد. راست می‌گوید. من نمی‌ترسم اگر رنج این دوری و این بی‌خبری، صلح و صفا و آرامش باشد. ولی می‌ترسم اگر این رنج، بی نتیجه ادامه پیدا کند. 

۱۴۰۵/۰۱/۲۳

روز نود و پنجم


عزیز دلم. امروز تولد تو بود. دیشب توی خواب، تمام وقت با شماها بودم. همه جا را آب گرفته بود. تکه‌های کوچکی از خشکی بود که روی آنها ایستاده بودیم. جای زیادی نبود. همه جا آب بود. بیدار شدم. با خودم فکر کردم نکند اینترنت وصل شده باشد و تو، شماها، آنلاین شده باشید و من دیر رسیده باشم. موبایلم را روشن کردم و خبری نبود. فقط بعد پنج روز بالاخره توانستم خبر کوتاهی از شماها بگیرم. همین من را به زندگی وصل نگه می‌دارد.

این روزها حال هیچ کداممان خوب نیست. همسایه‌ی پایینی سروصدا می‌کند. تمام شب تا دیروقت انگار دارند خانه تکانی می‌کنند. انگار دارند خودشان را می‌کوبند به دیوارها. تمام روز بلند بلند حرف می‌زنند و نیم ساعت یکبار جیغ‌هایی از خنده می‌کشند. دیوانه شده‌ایم. حال پ خیلی بد است. بخصوص روزهایی که همه‌ی ارتباط‌ها قطع است و از هیچ کدامتان خبری نداریم، بدتریم. روزها را سخت می‌گذرانیم.

چند روزی هست که آتش بس شده و منتظر بودیم که ببینیم نتیجه‌ی مذاکرات چه می‌شود. تو گفتی امید به مداکرات داشتی. من امید نداشتم. نگرانی از اوضاعی که آدم هیچ نمی‌داند چی درست است و چی غلط، آدم را دیوانه می‌کند. من فقط تلاش می‌کنم که از هم نپاشم. ذره ذره کارهایی را انجام می‌دهم که باید. این روزها حتی فکر کردن به اینکه ناهار و شام چی بخوریم، درگیری فکری است برایم. پ نمی‌تواند چیزی بخورد. من برعکس از زیاده خوری معده‌درد می‌شوم. صدای جیغ‌ها و خنده‌های جوان‌های طبقه پایین عصبانی‌ام می‌کند. خوشا به حالشان که خوشند، ولی این خوشی ما را دیوانه کرده است. برای خودشان خوش باشند، خیلی هم خوب. دلم نمی‌خواهد کنار گوش من هی جیغ بکشند. امیدوارم خیلی زود بشود این خانه را بفروشیم و از اینجا برویم یک جای آرام. یک جای امن و آرام نیاز داریم. باید برای عوض کردن خانه برنامه بریزیم اما از فرسودگی ذهنی حتی نمی‌توانیم فکرهایمان را سرجمع کنیم. فعلن داریم تحمل می‌کنیم. 

تولد تو بود امروز عزیز دلم. می‌خواستم به بهانه‌ی تولد تو کیک بپزم اما انرژی ندارم، حواس ندارم. امیدوارم روز آرامی گذرانده باشی. امیدوارم امروز را دست کم آرام گذرانده باشی. برای تو، برای شماها، روزهای آرام آرزو می‌کنم. امیدوارم این روزهایی که همه شبیه عصرهای جمعه‌اند، تمام شوند و دیگر هیچ وقت برنگردند. 

۱۴۰۵/۰۱/۱۹

روز نودم


عزیز دلم. امشب از نگرانی و دلواپسی دارم دیوانه می‌شوم. حتمن امشب باید برای تو بنویسم چون که نمی‌دانم صبح فردا قرار است چه اخباری بخوانم. حدود سه ساعت مانده تا اولتیماتوم ترامپ که گفته امشب قرار است یک تمدن را از بین ببرد. خودت می‌دانی که ترامپ یک حرفی می‌زند و معلوم نیست چه کاری بکند یا چه منظوری داشته باشد. مردم ایران همه، شاید حتی بتوانم بگویم بدون استثنا همه، نگرانند. چه کسی دوست دارد که زیرساخت‌های کشورش از بین بروند؟ بسیار بسیار، مثل خود من، جنگ را ناگزیر می‌دانند. بسیار بسیار دیگر می‌گویند: نه به جنگ. در هر دو گروه ولی همه با هم توافق دارند بر سر این مسأله که جنگ اگر برای کمک به مردم ایران است، نباید برای نابود کردن مردم باشد. 
آشنایی دارم اینجا مخالف جنگ است. دیروز با توهین و تحقیر سعی داشت به من بفهماند که جنگ بد است و عصر حجری که ترامپ وعده داده، از جنگ هم بدتر است. فکر می‌کند که من نمی‌دانم جنگ بد است یا اگر زیرساخت‌ها را بزنند، زندگی مردم چطور نابود می‌شود؟ تو هم نگرانی و می‌دانم. خدا می‌داند این ده روز از وقتی که ترامپ تهدید کرد، هرچه از دستم برآمد کردم که شاید صدایم به جایی برسد و کسی بشنود که می‌گویم شما را به خدا زیرساخت‌ها را برای مردم نابود نکنید. حالا اینکه کسی شنیده باشد یا نه را نمی‌دانم، ولی این آشنای عصبانی من، فریادهایش را سر من می‌کشید. چه کاری بیشتر از دست من برمی‌آید؟ 
من حتی به این فکر می‌کنم که شاید ترامپ بخواهد حواس‌‌ها را به نیروگاه‌ها پرت کند و دستاورد دیگری داشته باشد. پ می‌گوید باید دید که چه کاری می‌خواهد بکند. ببین عزیز دلم! جنگ است. بمب‌ها ارزان نیستند که فقط برای خراب کردن جایی بیفتند. باید دید که نتیجه‌ی آن خراب کردن، اگر واقعن خراب کردنی در کار باشد، چه خواهد شد. خراب کردن، فقط به قصد نابودی و بی‌ برنامه‌ای برای پیشبرد هدفی، روش تروریست‌هاست و نه معماران جنگ. حالا باید دید چه می‌شود. 
می‌ترسم امشب بخوابم و من خواب باشم وقتی تو در وحشت باشی. می‌ترسم اگر وحشتی هم نباشد، باز من خواب باشم و از اتفاق مهمی بی‌خبر بمانم. نمی‌دانی چقدر دلم می‌خواهد عملیات جنگی بزرگی انجام بشود و صبح از خواب بیدار بشوی و ببینی اینترنت بدون دردسر وصل است. خدا می‌داند که این بزرگترین خواست قلبی من است.‌ من از خودم بدم می‌آید وقتی نشسته‌ام پای اینترنت اخبار می‌خوانم و شماها دسترسی به اینترنت ندارید.
خدای ایران نگهدار ایران و مردم شجاع و شریف ایران باشد.
به امید دیدنت. 
به امید بوسیدنت.

۱۴۰۵/۰۱/۱۶

روز هشتاد و هفتم


عزیز دلم. خبرهای اصلی این روزها تهدید ترامپ است به بردن ایران به عصر حجر. هرکسی طوری تفسیر می‌کند این حرف‌ها را. تو عصبانی هستی از اینکه چرا گفته ایران به همان عصر تعلق دارد. تو معنی وطن را می‌فهمی و وطنت را دوست داری. دلت نمی‌خواهد وطنت سرزمین سوخته باشد. تو داری در وطن زندگی می‌کنی و قدر وطن را می‌دانی. من از تو خیلی کمتر می‌شناسم آن وطن را. حرفی نیست.
نگران و مضطربم. من هر وقت زیادی نگرانم یا زیادی مضطربم، می‌روم توی آشپزخانه و نان می‌پزم. امروز نان شیرمال پختم. حسابی وارد شده‌ام. حالا دیگر بدون دردسر زیاد یا کثیف‌کاری، نان می‌پزم. بوی نان شیرین پیچیده بود توی خانه. کسی نبود که بخواهم عکس نان شیرمالم را برایش بفرستم، پس فراموش کردم که عکس بگیرم. جای تو خالی بود. جای شماها خالی بود. اگر شماها بودید لازم می‌شد که دوتا نان بپزم، وگرنه همه سیر نمی‌شدند. برای ما سه نفر نصف نان بس بود. راستش تمام مدتی که نان پختم و عطرش را کشیدم توی ریه‌هایم و از نان، تکه بریدم و خوردم، به فکر جوان‌هایی بودم که هر روز اعدام می‌کنند. شاید نمادین باشد اینکه هر روز صبح، دو جوان را اعدام می‌کنند. کسی هم نیست که دست کم یکی‌شان را نجات بدهد. عکس جوان نوزده ساله‌ای که دیروز یا پریروز اعدام شد، از ذهنم دور نمی‌شود. عکس قشنگی از او پخش شده. موهای فرفری خاص و قشنگی داشته. صورتش آنقدر کودک است که من را یاد سین می‌اندازد. لب‌هایش را همانطور روی هم گذاشته و همان قیافه را به وقت عکس انداختن گرفته. خیلی جوان بوده. حیف بوده. مامان شصت و چند ساله بود که مرد. من افسوس می‌خوردم از اینکه هنوز جوان بود و هنوز خیلی فرصت داشت تا از زندگی لذت ببرد. حالا فکر کن که آن جوان فقط نوزده سال داشت. اسمش امیرحسین بوده، همنام الف. به الف فکر می‌کنم و جوانی‌اش و اینکه حالا باید میانسال باشد. صورت ظریفش و خنده‌های قشنگش می‌آید جلوی چشم‌هایم. چقدر زندگی به ماها گذشته که نفهمیدیم چطور گذشته.
تو مراقب خودت و آدم‌های اطراف خودت باش. ایکاش می‌توانستم بغلت کنم. نگران بودی که اگر برق نباشد، همین موبایل هم شارژ نمی‌شود. زود گفتی که نگران نباشم، به میم سر می‌زنی و خبر می‌گیری. حالا من همه را خطاب به تو می‌نویسم، اما تو گفتی «ما». حالا بیشتر از هر وقت دیگری دلم می‌خواهد باشم و تک‌تک شماها را بغل کنم و بگویم با هم هستیم، نگران نباشید. شاید اولین بار است توی زندگی‌ام که اینطور دلم می‌خواهد پناه یا تکیه‌گاه یا فقط آینه‌ای باشم کنار شماها. معنی نگرانی برای شماها را تازه حالا می‌فهمم. نگران تک‌تک شماها هستم و دوستتان دارم. 
به امید اینکه آرامش به زندگی شماها برگردد که بلدید چطور از سهمگینی بلا و غم بگذرید. 

روز هشتاد و‌ ششم


عزیز دلم. این روزها حال خوشی ندارم‌. بدترین خبر این روزها آمدن نیروهای حشدالشعبی به ایران است. در خیابان‌های ایران، وسط میدان آزادی جولان می‌دهند و نفس‌کش می‌طلبند. خوش‌ می‌گذرانند تا روزی که بتوانند صف بکشند روبروی مردم. حالم به قدر روزهای سیاه دیماه بد است از این خبر و از دیدن تصویرهایشان؛ از حضورشان. به لام‌ فکر‌ می‌کنم که از خرمشهر می‌گفت و از وحشت جنگ. به‌ خرمشهر‌ فکر‌ می‌کنم که خدا آزادش کرد، اما بنده‌های خدا به جنگ کشیده بودند آن شهر را. به سین فکر‌ می‌کنم که عزیزی را بخاطر جنگ از دست داده. به جیم فکر‌ می‌کنم که از شهر خودشان آواره شده‌ بودند بخاطر جنگ. حالا باز عراقی‌ها آمده‌اند به جنگ با مردم ایران، اما اینبار دعوت شده، با سلام و صلوات. خیلی دردناک است. نگرانم که مبادا توی خیابان آنها را ببینی یا مجبور باشی از کنارشان رد بشوی. نگرانم که مبادا از حضورشان وحشت‌زده شوی. راستی شماها هم آواره‌ی جنگ بودید. گفتی دلتان برای خانه‌هایتان تنگ شده. گفتی برگشته‌اید تهران که بروید سر کار. گفتی مجبورید نیروهایتان را تعدیل کنید. چه غم بزرگی داری توی دلت؟ من دارم از غصه دیوانه‌ می‌شوم، تو در چه حالی؟ شماها در چه حالید؟

این روزها بیشترین نگرانی‌ها در فضای مجازی از بیکار شدن‌های گسترده به خاطر قطعی اینترنت و تعطیلی شرکت‌های کوچک و بزرگ است. قطع بودن اینترنت از تعطیلی بازار کار طولانی‌تر شده و آنها که نانشان به اینترنت وصل بوده، حالا دو ماه است که بیکارند. هشتاد و شش روز است که بیکارند. داستان زندگی مردم را جسته گریخته می‌خوانم و می‌دانی؟ بدتر از هر چیزی حس عذاب وجدان است از اینکه هیچ کاری از دستم برنمی‌آید. از اینکه در خانه‌ی امن خودم، در امنیت مالی و اجتماعی زندگی‌ می‌کنم و نمی‌دانم کدام حسم نسبت به این‌ وضعیت درست است و کدام نادرست. این روزها مردم مدام‌ به هم دلداری می‌دهند که باید رضایت بدهیم، هر هزینه‌ای بابت آزادی مردم بدهیم. من دارم از آرامش شماها، از جان‌ شماها، از امنیت شماها، از ترسهای شماها، از مال شماها هزینه می‌دهم. نکند بلایی سرتان بیاید، وقتی که هزینه‌ی این تغییرات و این آشوبها، جان و مال مردم ایران است. باید با دلم‌ کنار بیایم. ایکاش من جای تو بودم. دست کم تو می‌دانستی و حتمن راهی پیدا می‌کردی که به من کمک کنی. مثل من اینطور بلاتکلیف و بی‌عمل نبودی.

امروز شنبه‌ی عید پاک است. کاف می‌گفت که امروز، روز آرزو کردن است در دینشان. خودش قرار بود آرزوی سلامتی‌ کند برای خودش. من سلامتی او را هم آرزو کردم امروز. امنیت تو را آرزو کردم. نجات پیدا کردن زندانی‌‌ها را آرزو کردم. آرامش ایرانی‌ها را آرزو کردم. آزادی ایران را آرزو کردم. چند خطی هم برای خودم نوشتم. 


عکس از لشمر فاطمیون است در تهران.

۱۴۰۵/۰۱/۰۹

روز هشتاد و یکم


عزیز دلم. حالا سه ماه از روزهای خونین دی ماه و بیشتر از چهار هفته از شروع جنگ گذشته. اینکه هیچ‌ کار مفیدی نمی‌توانم برای آرامش تو بکنم، عذابم می‌دهد. گفتی دل‌هایتان برای خانه‌هایی که ترکشان کرده‌اید، تنگ شده. گفتی که چاره‌ای نیست. چه اختیاری در این زندگی دست ما بوده که این یکی باشد. باید صبر کنیم تا ببینیم چه می‌شود؛ ببینیم این روزها به‌کجا می‌رسند. بعضی خیلی خوش‌بین و بعضی زیادی بدبین‌اند به نتیجه‌ای که آرامش برای مردم بی‌دفاع بیاورد. من فقط تماشا می‌کنم و نگران و امیدوارم. جز این که نمی‌شود بود. زمان و زمانه می‌گذرد، بی‌اینکه منتظر حال خوش یا ناخوش ما باشد. درخت‌های آلو شکوفه داده‌اند. آلوهای زرد، شکوفه‌های سفید دارند و آلوهای قرمز، شکوفه‌های صورتی. نمی‌دانی که چه عطر دل‌انگیزی دارند این شکوفه‌ها. هوا ولی هنوز خیلی سرد است.

از خودم‌ بگویم. بیشترین کاری که این روزها می‌کنم، خواندن یا شنیدن اخبار است. گاهی زبان‌ می‌خوانم. گاهی بدنم‌ را تکان می‌دهم که خشک نشود. باقی روزمرگی است: پختن غذا و تمیز کردن خانه. دیروز تولد سین بود. کیک تولدش را خودم تزیین کردم اما حواسم درست به کارها نیست. آخر وقت یادم افتاد که هنوز بادکنک باد نکرده‌ام. فراموش کردم برایش گل بخرم. سپاسگزار بود اما من حال و حوصله‌ی زیادی نداشتم. 

فردا می‌روم برای امضای قرارداد کار جدیدم. ایکاش بودی که سیر تا پیازش را برایت تعریف کنم. اوایل تابستان گذشته، یک روز صبح، نشستم کنار سین و برایش توضیح دادم که قصد دارم همیشه خانه بمانم و شغل نداشته باشم. همان روز عصر برای یکی از شغل‌هایی که پیشتر درخواست فرستاده بودم، دعوت شدم به مصاحبه. راستش، کار هاله آنقدر خوب بود که توقعم از شغل آینده‌ام را بالا برده. این شغل جدید، جواب توقع بالاتر من را می‌دهد و امیدوارم که خوب پیش برود. تمام امروز مشغول پر کردن فرم‌ها و آماده کردن مدارک بودم.

تو مراقب خودت و آدم‌های اطراف خودت باش. من حرف برای گفتن و ماجرا برای تعریف کردن زیاد دارم. باشد برای وقتی که اینترنت آزاد شد. به امید‌ آزادی اینترنت و آزادی زندگی.

۱۴۰۴/۱۲/۲۹

روز هفتاد و دوم


عزیز دلم. حالا سه هفته از روز اول جنگ گذشته. سه هفته از قطع چندمین‌باره‌ی اینترنت گذشته. کم و بیش از حالت باخبرم. از انفجارها و خرابی‌‌ها و مرگ‌ها بیشتر خبر دارم تا از روزگار تو. الف برایم نوشته بود که «هر روز، عصر جمعه است. قلب. بوس. بای.» سعی می‌کنم به یاد بیاورم که عصر جمعه‌هایمان چطور می‌گذشت در کودکی: کشدار، تاریک، غمزده. ای وای بر من که روزهای شما کشدار و تاریک و غمزده می‌گذرد. امید کجای روزهای شماهاست؟ امروز گفتی که می‌خواهی آراگیرا کنی برای تحویل سال. گفتی که دیروز الف و دیگران رفته‌اند بازار انزلی خرید کرده‌اند، درست پیش از اینکه بمب بریزد بر سر بازار. می‌گفتی که لباس‌ها را اتو زده‌ای برای سال تحویل. تو حرف می‌زدی و من در صدای همیشه پر انرژی تو دنبال امیدهایت می‌گشتم. نگران بودی که نکند اوضاع نابسامان رها شود با جلادان زخم خورده‌ای که منتظر گرفتن انتقام از مردم امیدوارند. به من بگو آیا کسی هست که نگران نباشد؟ آیا کسی هست که امیدوار نباشد؟ من هم ترسیده‌ام و هم امیدوارم. آراگیرا کرده‌ام و نشسته‌ام منتظر تحویل سال نو. لباس نو پوشیده‌ام. هفت سین را شلخته چیده‌ام. دیروز برای سفره‌ی هفت سین، تخم مرغ رنگ کردم. پریروز شیرینی عید پختم. یک روز پیش از آن، گل خریدم. لاله خریده‌ام امسال به یاد لاله‌هایی که از خون جوانان وطن می‌دمد، اما نه سرخ، زرد، به رنگ تابش خورشید که بتابد بر زندگی. عکس‌‌ از سفره‌ی هفت سین فرستاده‌ام برایت که هر وقت اینترنت وصل شد، ببینی. امید دارم که اینترنت به زودی وصل بشود و امید دارم که اینبار هیچ فیلتری بر سر راهش نباشد.

برای تو، برای مردم ایران، برای وطنم که می‌ستایمش، آرزوی سالی پرشکوه دارم. آرزو دارم به زودی ورق برگردد و روزهای روشن، عادت سرزمینمان شود. امیدوارم که روز به روز، زندگی مردم و خاک وطن از شگفتی و شادی سرشار شود. من ایران را دوست دارم. من تو را دوست دارم. من تک به تک اعضای خانواده‌ام را دوست دارم. من تک به تک آدم‌های ایران را دوست دام. غمگین جان‌های عزیز از دست رفته و عجز بازماندگانم. مغرور شکوه فرهنگ ایرانی‌ام.

نوروز پیروز. پاینده ایران.


۱۴۰۴/۱۲/۲۴

روز شصت و هفتم


عزیز دلم. نشستم حساب کردم و دیدم که از هجدهم دی تا حالا نه هفته و چهار روز گذشته. از آن روزهای تلخ و سیاه، شصت و هفت روز گذشته. از آن روزها که زنگ زدی و گفتی که هنوز زنده‌ای، گذشته. دلم برایت تنگ است. دلم برای شنیدن صدای پر انرژ‌ی‌ات تنگ است. در شرایط جنگی این روزها کمتر نگران سلامتی شماها هستم اما باز هم مغزم ساکت نمی‌شود و مدام سناریوی تلخ می‌سازد. این مدت صدای همه‌ی شما را شنیده‌ام جز الف. می‌دانم که تو مراقب الف‌های اطراف خودت هستی، اما من هنوز صدای الف را نشنیده‌ام. تو برایم نوشتی که همه با هم‌اید و همگی خوبید، اما نگفتی که الف من هم خوب است؟ از کجا بدانی که من اینطور نگرانم؟ این روزها چنان پر واقعه می‌گذرند که حساب روزها را از دست داده‌ام. دو هفته گذشته از روز اولی که بمب‌ها به تهران رسیدند. راستش من از هجدهم دی به بعد چنان از نظر روحی مریض شدم که جسمم آنهمه غم و استرس را تاب نیاورد و مریض شدم. برای نجات خودم کارهایی کردم که نتیجه داد و می‌توانم بگویم از روز اول جنگ، با وجود نگرانی و ترس، امید تغییر و نتیجه‌ی مراقبت‌ها از خودم نتیجه داد و دنیا روی خوش خودش را نشانم داد. نیستی که هر روز بیایم و برایت تعریف کنم که چه اتفاق‌های جالبی توی زندگی‌ام افتاده. از بعضی خبر داری و از بسیاری نه. چهارشنبه‎‌ی گذشته دلم می‌خواست به تو زنگ بزنم و از زن آلمانی جالبی که هم‌کلامش شده بودم، بگویم. دلم می‌خواست از استرس مصاحبه‌های کاری مهمی بگویم که حتی دعوت شدن به هرکدامشان برایم دستاوردی بزرگ بود. دلم می‌خواست عکس شلوار لی جدیدی که خریده‌ام را برایت بفرستم. دلم می‌خواست حرف‌های تو را بشنوم و بدانم خانه‌ی جدیدتان را کی تحویل می‌گیرید. کی اسباب کشی می‌کنید؟ دلم می‌خواست از بابا بیشتر خبر داشته باشم این روزها که می‌رود بیمارستان. دلم می‌خواست همراه شماها در بیمارستان باشم، همراه شماها نگران باشم، از شماها خبر داشته باشم، از بابا خبر داشته باشم. خیالم راحت است که شماها هستید همراه بابا. ف همیشه هست با مهربانی‌هایش. من هیچ وقت نیستم. من هیچ وقت همراه شادی‌ها و نگرانی‌های شماها نبوده‌ام. من همیشه دور بوده‌ام. سالها دور بوده‌ام. - عکس از انفجارها در ایران است و ذهن من آشفته‌تر از آن است که بتوانم از اتفاق‌های این روزها برایت بنویسم.

۱۴۰۴/۱۱/۰۹

روز بیست و دوم


عزیز دلم. این روزها که بیشتر هستی، کمتر برایت می‌نویسم. چه بودنی؟ وصل شدنت به اینترنت این روزها گهگاهی است. وصل هم که باشی سرعت از سمت تو آنقدر کم است که پیغام‌ها با تاخیر می‌روند و می‌آیند. اینترنت حق شهروندی است، مثل آب، مثل برق، مثل هوا. عجیب است که در این زمانه‌ی پر رونق هنوز باید برای اصلی‌ترین حقوق شهروندی جنگید. جنگیدن حتی برای همین چیزهای ساده هم شجاعت می‌خواهد.

چند وقت پیش یک ورکشاپ چند ساعته شرکت کردم با عنوان «شجاعت شهروندی». شجاعت شهروندی یعنی بی‌تفاوت نبودن، حتی وقتی سکوت راحت‌تر است. یعنی ایستادن پای حق در زندگی اجتماعی. راستش من همیشه فکر می‌کردم که برای شجاع بودن باید خیلی خاص باشم یا باید بتوانم کارهای فوق‌العاده‌ای انجام بدهم. من همیشه فکر می‌کردم که شجاع بودن یعنی سینه سپر کردن در برابر گلوله. فکر می‌کردم شجاع بودن یعنی خود را پیشمرگ کردن برای اینکه جان حتی یک نفر دیگر نجات پیدا کند. فکر می‌کردم شجاع بودن یعنی اینکه بایستی در برابر زور و قاتل را به خانه راه ندهی که برود از پشت بام به مردم شلیک کند. فکر می‌کردم شجاع بودن یعنی جلوی زورگو بایستی و فیلم دوربین مدار بسته را به او ندهی که دانش‌آموزها را شناسایی کند. من فکر می‌کردم شجاع بودن یعنی اینکه پزشک باشی و برای نجات جان مجروحی در برابر دزدها و قاتل‌ها بایستی. من فکر می‌کردم شجاع بودن یعنی اینکه تنهایی بایستی و در را بگیری که دیگران فرصت فرار داشته باشند وقتی یک گروه قاتل با اسلحه و قمه حمله می‌کنند به در. توی ورکشاپ اما یاد گرفتم که شجاعت می‌تواند حتی فقط ایستادن کنار کسی باشد، وقتی دیگری آزارش می‌دهد. یاد گرفتم که شجاعت می‌تواند فقط بلند شدن از جا باشد، وقتی کسی دارد به دیگری ظلم می‌کند. یاد گرفتم که شجاعت می‌تواند فقط اعتراض کردن باشد به ظلم. یاد گرفتم که تو چقدر شجاعی هر بار که به ظلمی اعتراض می‌کنی. یاد گرفتم که تو چقدر شجاعی وقتی به کسی ظلم می‌شود، خودت را می‌رسانی. شاید آنچه اینجا تجاوز به حقوق شهروندی به حساب می‌آید، برای تو زندگی روزمره باشد. برای همین می‌گویم که تو خیلی شجاعی. من یاد گرفتم که به اعتراض از خانه بیرون رفتن و قدم زدن، شجاعت است. نپذیرفتن رشوه و آلوده نشدن به فساد، شجاعت است. حتی دوچرخه سواری زن‌ها شجاعت است. حتی بدون روسری بیرون رفتن شجاعت است. حتی عزاداری برای عزیز از دست رفته گاهی شجاعت است. من چقدر به تو افتخار می‌کنم که اینهمه شجاعی.

این روزها اخبار همه روایت شجاعت شهروندان است. امروز اتحادیه‌ی اروپا سپاه پاسداران را سازمان تروریستی شناخت. حالا می‌ترسم که سپاه انتقام این عمل را از مردم بگیرد. ببینیم چه می‌شود.


- عکس از شجاعت آن شهروندی است که یک تنه جلوی در ایستاده بود تا دیگر شهروندها فرار کنند از حمله‌ی قاتل‌ها.


۱۴۰۴/۱۱/۰۷

روز نوزدهم


عزیز دلم. حالا نوزده روز است که حکومت نظامی برقرار است. پریروز بیدار شدم از خواب و پیام‌های مفصل تو را دیدم. ریز به ریز برایم نوشته بودی که این روزهای بی‌خبری برایتان چطور گذشته. چیزهایی را گفتی و بسیاری را نگفته گذاشتی. همه چیز که با کلمات گفته نمی‌شوند. بعضی چیزها آرایش کلمه به خودشان نمی‌گیرند. پریروز با همه‌ی شما تک به تک حرف زدم و دلم خوش شد. هرچند که بعد هر تماس نشستم و زار زدم اما بعد… به خودم برگشتم. روتین روزهایم به هم ریخته بود و امروز باز به نظم زندگی برگشتم. بعد نوزده روز دوباره امشب سر شوخی باز شد و با هم خندیدیم. زندگی عادی شده؟ نه راستش زندگی مدتهاست که عادی نیست. راستش بعد از مرگ مهسا امینی من هیچ باور نکرده‌ام که زندگی در ایران عادی شده باشد، هرچند که تو گفته باشی زندگی عادی در جریان است. زندگی عادی یعنی چی؟ زندگی شاید روزمره شود، مثل زندگی امروز ما، اما عادی نمی‌شود. همیشه چیزهایی هست که زندگی را مختل کند.  

این روزها آنقدر حادثه و خبر زیاد است که درست یادم نمی‌ماند چه اتفاق‌هایی افتاده. دو روز گذشته برای ما آخر هفته بود و در شهرها و کشورهای مختلف راهپیمایی‌های بزرگی برگزار شد. خبری که زیاد به چشمم خورده درمورد راهپیمایی دوسلدورف بوده که پلیس گزارش داده هجده هزار نفر تمام روز توی خیابان بوده‌اند و حتی یک مورد تخلف ثبت نشده. این در برابر تجمعات حامی فلسطین که همیشه به خشونت کشیده می‌شود، خیلی به چشم آمده. به ایرانی بودن خودم و هموطن بودن با این جماعت ایرانی حالا افتخار می‌کنم.

عزیز من. این روزها خبرهای جنگی را دنبال می‌کنم که هنوز شروع نشده. بگذار یکبار برای همیشه بگویم که من جنگ را نمی‌خواهم. شاید که جنگ راه حل باشد اما من هیچ وقت جنگ نخواسته‌ام. برای همین لعنت می‌فرستم به بانی جنگ و انگشت اتهام را می‌گیرم سمت آنکه جنگ را همیشه خواسته؛ جنگ را همیشه شروع کرده. هربار حتی در برابر مردم بی‌دفاع، کی شروع کرده به جنگیدن؟ کی تیر جنگی شلیک کرده؟ بخصوص اینبار، کی اینترنت را قطع کرده؟ کی حیدر حیدر کنان وحشت آفریده؟ کی آنچنان عنان بریده تاخته که جنگ بشود راه حل؟ من که فقط تماشاچی‌ام. هزار و یک راه حل هنوز هست برای اینکه جنگ نشود، اما ماجرا مثل سیل است، می‌آید و هرچه در راهش باشد با خودش می‌برد. من آدم مثال‌های واقعی‌ام. بچه‌های ما جان‌‌های ما هستند. فرض کن که کسی ظلم کرده باشد به بچه‌ای؛ کسی دست بلند کند و بزند توی گوش ظالم؛ تو آن دستی که بلند شده را می‌گیری یا مشت گره کرده‌ات را می‌کوبی به سینه‌ی ظالم؟ جواب این سوال، موضع گیری ماست دربرابر جنگ پیش رو. بچه این وسط چه می‌شود؟ تا عمر دارد از آن ظلم و از آن خشونت و از آن صحنه‌ی درگیری آسیب دیده است. غم من، غم آن بچه‌ی آسیب دیده است.

عزیز دلم. با شماها که حرف زدم، تک تک شماها بارها به من گفتید «مواظب خودت باش». خواستم بگویم که جای من امن است. من خطری نمی‌کنم. نگران شماها هستم. مواظب خودتان، جسمتان و روانتان باشید.


- عکس از کشتی آبراهام لینکلن است که می‌گویند حدود شش هزار نفر خدمه دارد.



۱۴۰۴/۱۱/۰۴

روز شانزدهم


عزیز دلم. پریروز مرد پیری را دیدم که با زحمت داشت برای پرنده‌ها غذا وصل می‌کرد به شاخه‌ی درختی. با خودم گفتم خوشا بحال زندگی. ما هم می‌خواستیم با همین بهانه‌های کوچک زندگی کنیم. همانروز از کسی خوانده بودم که وقتی برگهای زرد گیاه را می‌چیند، با خودش فکر می‌کند که مبادا گیاه درد بکشد. دیگری نوشته بود وقتی برای اولین بار شاخه‌های درختها را هرس می‌کرده، ترس داشته که مبادا درخت خواب نباشد. ما مردمی بودیم عادی، با روح‌هایی چنین لطیف. حق ما این نبود که صف جسدهای خوابیده در کاورهای سیاه را ببینیم. حق ما این نبود که داستان زخم خورده‌های رها شده در کاورهای مخصوص جسدها را بخوانیم. حق ما این نبود که ضجه‌های مادران و گریه‌های پدران سرگردان درمیان انبوه جسدها را ببینیم. حق ما این نبود که حتی بدانیم مردم را می‌شود به چه راه‌هایی کشت. ما می‌خواستیم با سرگرمی‌های کوچک شاد باشیم. برای همین پریروز که برگشتم خانه، راست رفتم توی آشپزخانه و کیک پختم. ما مجبوریم با همین سرگرمی‌های کوچک به زندگی کردن ادامه بدهیم تا وقتی هنوز زنده‌ایم.
عزیز من. امروز جمعه بود و می‌شد یک ساعت و نیم بنشینیم پای تلفن و با هم حرف بزنیم. می‌شد لم داده باشی روی مبل که کتاب بخوانی و من چهارزانو نشسته باشم همین جایی که این روزها می‌نشینم و ساعت‌ها تکان نمی‌خورم. می‌شد بلند شوی برای خودت نسکافه بریزی و من هی بپرسم چه کار می‌کنی. خدا می‌داند چه همه حرف دارم که باید به تو بگویم. امروز بی‌دلیل دست بردم سمت گوشی و صفحه را بی‌دلیل روشن کردم و دیدم اسم تو دارد بی‌صدا زنگ می‌خورد روی گوشی. دستم خورد و تماس قطع شد. نخواستم که زنگ بزنم. این تماس‌های کوتاه شبیه همان شیرینی‌هاست که هر سال از ایران می‌آوردم؛ همان روزهای اول خورده می‌شد و تمام می‌شد و باز یک سال می‌ماندم بدون شیرینی. امروز اگر با تو حرف می‌زدم، یک دقیقه احوال می‌پرسیدیم و باز روزها می‌ماندیم بدون هم. من مدام نگران اینم که آیا شماها هنوز هم زنده‌اید؟ راستش این همان گوشی است که بیست سال پیش، وقتی روی تخت سرد بیمارستان تنها بودم، نگران بودم، با همین کلیدها برایت پیغام فرستادم که امشب بچه‌ام به دنیا می‌آید. می‌دانستی که بچه‌ام زنده نمی‌ماند. تماس‌ها قطع شد و من آن شب هیچ جوابی از تو نگرفتم. اولین بار بود که به بهانه‌ی ناامنی تلفن‌های ما را قطع کردند. اینترنت روی گوشی‌ها نبود آن زمان که قطع کنند.
کامنت اول.
عزیز دلم. امروز دلم می‌خواست که با تو حرف بزنم اما می‌ترسیدم که نتوانم. دلم نمی‌خواهد که پای تلفن اشک بریزم از ترس و دلتنگی. دلم نمی‌خواهد از ترس و دلتنگی اشک بریزی. من تحمل دیدن اشک‌های تو را ندارم. برای همین است که اینطور وقت‌ها دل‌سنگ، فقط شاید بتوانم تشر بزنم که حالا وقت گریه کردن نیست. تصور می‌کنم که تو چطور با دهان بزرگ خندانت اشک می‌ریزی و قوی می‌مانی. قوی مثل بارها و بارها و بارها در گذشته. راستی تو هم یکبار رفته بودی پزشکی قانونی و جسد تحویل گرفته بودی. من اشک می‌ریزم برای همه‌ی تجربه‌های تلخ و ترسناکی که تو تابحال داشته‌ای. ما هیچ وقت درمورد این تجربه‌ها با هم حرف نزده‌ایم چون که من هیچ وقت طاقت شنیدن رنج‌های تو را نداشته‌ام. مراقب خودت باش و می‌دانم که بیشتر از خودت، مراقب دیگرانی. 

- عکس از تظاهرات عظیم ایرانی‌های مقیم کاناداست.

۱۴۰۴/۱۰/۲۷

روز نهم


عزیز دلم. امروز روز نهم است که از هم بی‌خبریم؛ که اینترنت قطع است. تو در چه حالی این روزها؟ ایکاش می‌دانستم آیا ترسیده‌ای؟ خسته‌ای؟ ناامیدی؟ این روزها حقه‌ی زهرچشم گرفتن از مردم خوب گرفته. بسیاری غمگین‌ و ناامیدند. بسیاری عزادارند. ما فقط برای خودمان عزاداری نمی‌کنیم. هموطن ما عزیز ماست. ما برای عزیزانمان عزاداری می‌کنیم. در غم بازمانده‌ها شریکیم. این روزها مدام داستان‌های تازه از جنایت‌های هفته‌ی گذشته می‌رسند و هر داستان، شوکی تازه به جانمان می‌زند. از اینروست که سر بلند کردن و قامت راست کردن سخت شده برایمان. در این‌ میانه بعضی هم به هیچ می‌پیچند. دیروز جلسه‌ی اضطراری شورای امنیت سازمان ملل بود درمورد اوضاع ایران. مسیح علینژاد و احمد باطبی آنجا حرف زدند. کل دنیا داشت درمورد سخنرانی‌های مختلف آن جلسه، درمورد حرف‌های موافق و‌ مخالف حرف می‌زد. این وسط یک عده گیر داده بودند که مسیح نماینده‌ی ما نیست. به جهنم که نیست. ایراد به حرف‌هایش داری، بگو تا گوش کنیم؛ نماینده‌ی ویژه‌ای داری، معرفی کن؛ وگرنه گل بگیر دهانت را. بگذار بشنویم چه گفت و چه نگفت. بعضی‌ها چنان تعصبی روی عقایدشان دارند که فکر می‌کنند کوتاه نیامدنشان فتح قله‌هاست. من که با کسی بحث نمی‌کنم. گوش می‌کنم. تماشا می‌کنم. بلکه چیزی دستگیرم شود. نگاه می‌کنم ببینم چه کسی از کدام حرف تعریف کرده یا ایراد گرفته. حکایت همان است که می‌گویند: هرکسی را باید از روی حلقه‌ی دوستانش و لیاقت دشمنانش قضاوت کرد. نه اینکه خودی و ناخودی کنم، حلقه‌های دوستان و دشمنان را سعی می‌کنم که بشناسم. و میدانی چه؟ هرکه را دشمن بدانم، بی تردید از حلقه‌ی دوستانم حذف می‌کنم. اینطوری اعصاب خودم هم راحت‌تر است.  
امروز اخبار بیشتر درمورد ورود نیروهای خارجی برای سرکوب مردم و درمورد حمله‌ی ترامپ به ایران بود. چرا هنوز حمله نکرده؟ ملت فکر می‌کنند که کار سیاست، مثل این است که بخواهی تصمیم بگیری شام پیتزا بخوری یا همبرگر. سیاستی که می‌گویند پدر و مادر نمی‌شناسد، حتم دارم که باید پیچیده‌تر از انتخاب «شام چی‌ بخوریم» باشد. راستی خبر می‌رسد که مواد غذایی خیلی گران شده و بعضی جاها چیزهایی کمیاب یا نایاب است. شماها چه دردسرهایی دارید که من خبر ندارم؟ شاید همین بهتر که خبر ندارم، وگرنه چه کار می‌توانستم بکنم جز از هم پاشیدن؟ هر شب خواب می‌بینم که با همیم؛ هر شب به شکلی. دلم حسابی برای همه‌ی شما تنگ شده. 
عکس از بازار سوخته‌ی رشت است.

۱۴۰۴/۱۰/۲۵

روز هفتم


عزیزکم. هفت روز است که اینترنت را بسته‌اند روی مردم. توی چه دنیای پلیدی زندگی می‌کنید شماها. بسیار دور از تصور است و من چقدر احساس گناه می‌کنم از اینکه دورم از این پلیدی. 

روبرت، یکی از همکارهای قدیمی، کودکی‌اش را در آلمان شرقی قبل از اتحاد گذرانده. پدرش از مادرش جدا شده بوده و ساکن آلمان غربی بوده. ساکنین آلمان شرقی فقط اجازه داشته‌اند از اقوام درجه یک نامه دریافت کنند و چون پدر، عضو خانوده نبوده، نامه‌هایش را می‌بایست می‌فرستاده برای مادرش، مادربزرگ روبرت، که در آلمان شرقی زندگی می‌کرده. روبرت نامه‌های پدرش را از طریق مادربزرگش دریافت می‌کرده و از همان طریق می‌توانسته نامه بفرستد. این داستان برای من بسیار دور از ذهن بود و همیشه با خودم فکر می‌کردم، عجب زندان بزرگی ساخته بودند برای مردم. حالا حس می‌کنم که مردم ایران هم در فضایی دور از ذهن دارند زندگی می‌کنند؛ سالها بعد از فرو ریختن دیوار برلین؛ با دیوارهای ضخیم به دور کشوری که چندین برابر کل آلمان مساحت دارد. فرو می‌ریزند دیوارها. شک نکن. آدم‌ها ولی نفله می‌شوند پشت دیوارها. یک وقتی گزارشی دیده بودم از زنی که می‌گفت بعد از فروریختن دیوار برلین از بهترین تجربه‌هایش، چشیدن طعم متفاوت آدامس در آلمان غربی بوده. نمی‌دانم برای تو کدام طعم، کدام تجربه، بعد از فروریختن دیوارها لذت‌بخش باشد. ایکاش می‌دانستم و می‌توانستم آن حس آزادی را برایت کادوپیچ کنم. فکر می‌کنم سفر برایت لذت‌بخش‌ترین تجربه باشد. فکر می‌کنم دوست داشته باشی پاریس را بگردی بدون اینکه برای گرفتن ویزا دردسر بکشی.

می‎‌دانی من چه را انتظار می‌کشم؟ اینکه بدون عذاب وجدان،در آرامش زندگی کنم. بدون عذاب وجدان سفر بروم. بدون عذاب وجدان هر لباسی که می‌خواهم بپوشم، هر خوراکی که می‌خواهم بخورم. راستی عزیز دلم، شراب گیر می‌آوری هنوز در آن بحران؟ راستش من دلم می‌خواهد بدون عذاب وجدان در امنیت باشم. تا وقتی مردم ایران در عذابند، زندگی می‌کنم اما از زندگی لذت نمی‌برم. می‌ترسم این ناتوانی در لذت بردن یا این عذاب وجدان جزو ماهیتم بشود و دیگر نتوانم از ته دل بخندم.

امروز خبرها هنوز درمورد جنایت‌ها و کشتارهای دولتی است. همه‌ی رسانه‌های خارجی در این مورد حرف می‌زنند. نمی‌دانم شماها چقدر در جریان کدام اخبارید. به حتم خبرهای زیادی هست که به دست ما نمی‌رسد. دوستان خارجی احوال شماها را می‌پرسند. هواپیماهای جنگنده انگار دارند به سمت ایران حرکت می‌کنند. موضوع حمله امروز از صبح داشت بررسی می‌شد و حالا جدی دارد اجرا می‌شود. نمی‌دانم بخوابم یا منتظر رسیدن خبرها باشم. بیدار ماندنم و اخبار خواندنم چه خاصیتی ممکن است داشته باشد؟ نمی‌دانم. خدا را شکر که مشغول به کار نیستم و مجبور نیستم روزها نقش آدم‌های عادی را بازی کنم. امروز تمام مدت سینه‌ام درد می‌کرد. حس می‌کنم که بند بند تنم دارد از هم می‌پاشد. از درون دارم متلاشی می‌شوم. این متلاشی شدن هیچ خاصیتی هم ندارد.

از زندگی عادی اگر بخواهی بدانی، از دیروز باران باریده و برف‌ها همه آب شده‌اند. از آدم‌برفی‌های بزرگ فقط رد سفیدی از تل برف مانده با چندتایی شاخه. شاخه‌ها به وقت سرپا بودن آدم برفی‌ها، دستها و کلاه‌هایشان بودند. آدم‌برفی‌ها تحمل نور و آفتاب را ندارند. زود از ریخت می‌افتند. از بین می‌روند. هرچقدر هم که بزرگ باشند و عظیم، چندان دوام نمی‌آورند. بالاخره جز ردی سفید و چندتا شاخ و برگ ازشان باقی نمی‌ماند. زمستان که همیشه نمی‌ماند. بالاخره نور می‌تابد، آفتاب گرم می‌کند. زمستان تمام می‌شود. بهار می‌رسد. چرخه است دیگر. تکرار می‌شود. بعضی‌ها بهار به دنیا می‌آیند، بعضی‌ها زمستان. زنده بمان عزیز من. ما هر دو بهار به دنیا آمده‌ایم.


۱۴۰۴/۱۰/۲۴

روز ششم


عزیز دلم. حالا شش روز است که اینترنت را قطع کرده‌اند. حالا نمی‌توانم بگویم که من از شماها بی‌خبرم. امروز زنگ‌ زدی. چه خوب که صدای با هم بودنتان را شنیدم، وگرنه باز هزار فکر و‌ خیال می‌کردم که مبادا برای راحت کردن خیال من داری فیلم بازی می‌کنی. تو هنرپیشه‌ی خیلی خوبی هستی اما امروز من شوق صدایت را شنیدم: مثل همیشه پر انرژی؛ مثل همیشه پرشور، قوی. تو چقدر خوبی که در این گیرودار به فکر منی. چطور به فکرت رسید که من را از بی‌خبری نجات بدهی؟ تو مدیریت بحران را خوب بلدی. برعکس من که به وقت بحران خیره می‌شوم به زندگی و روزمرگی‌هایم را مثل ماشین انجام‌ می‌دهم و در انجام‌ همانها هم لنگ‌ می‌زنم.
امروز خبر قتل عام دولتی گوش فلک را کر کرده. شانس با ما یار بوده که دنیا خواسته این اخبار را بشنود و بلند بگوید. امروز فیلم‌های سوله‌های پر از جسد، پر شده در فضای رسانه‌ها. دروغ چرا؟ توی فیلم‌ها و عکس‌ها نگاه می‌کردم که مبادا شماها را آنجا ببینم. نه مریض‌گونه مثل بعضی‌ها که زوم می‌کنند روی صورت جنازه‌ها، مبادا که صورت عزیزشان را ببیند. من بین چهره‌های جاندار و بی‌جان، توی جمعیت دنبال تو می‌گشتم که نیابمت. اولین بار بود که آرزو داشتم نباشی، نیابمت، نبینمت. عکس دختری پخش شده توی رسانه‌ها که خوابیده روی زمین، کیسه‌ی سیاه جنازه‌ی خواهرش را بغل کرده؛ ساکت، غمگین و خشمگین.
امروز از صبح تابحال انگار چندین روز گذشته است. ترامپ آماده شده برای کمک. چطور؟ خدا می‌داند. تو چقدر تحمل داری؟ شک ندارم که با شوخی و خنده دیگران را آرام می‌کنی، وقتی خودت پر از ترس و غم و نگرانی باشی. حدس می‌زنم که حالا از همه ناامیدتر باشی. ایکاش فرصتی بود که می‌توانستم حرف بزنم و بگویم: ناامید نباش.
ناامید نباش عزیز دلم. ببینیم چه می‌شود.

۱۴۰۴/۰۷/۲۹

آیینه‌ی تمام‌نما


بچه‌ها آیینه‌ی تمام نمای والدین‌اند. نه انعکاس آن وجهی از شخصیت والدین که مایلند بنمایانند، بلکه درست آن وجهی از شخصیت که در واقع هست:‌ همان وجهی که شاید والدین بخواهند مخفی‌اش کنند یا تمایلی به بروزش نداشته باشند. از همین روست که ضرب‌المثل‌ها می‌گویند «حرف راست را از بچه بشنو» یا حتی توصیه می‌کنند که «مادرو ببین، دخترو بگیر». اینها نشان همین انعکاس شخصیت والدین در بچه‌ایست که با آنها رشد کرده و تحت مراقبتشان تربیت شده.
بارها شنیده‌ام که فلانی خودش فلان است و بچه‌اش ناخلف. یا می‌گویند ذات بچه خراب است. یا می‌گویند طرف هرچه سعی کرد بچه را فلان بار بیاورد، نشد. بچه‌ها تا حدود ده سالگی از والدین تربیت می‌گیرند. بعد از آن است که محیط بیرون خانه می‌تواند بر شخصیت‌شان اثر بیشتری بگذارد. پایه‌ی شخصیت بچه اگر قرص و محکم ساخته شده باشد، محیط بیرون نمی‌تواند از بچه هیولا بسازد. نهایت، کمی تغییرش می‌دهد ولی خرابش نمی‌کند.
همه‌ی اینها را نوشتم چون که یکی از دوستان سپنتا را پیش چشمم می‌بینم که همیشه توی خانه مشکلات عجیب دارند. از جمله بچه‌ها بخاطر موضوع پیش پا افتاده‌ای تنبیه می‌شوند و موبایل‌هایشان می‌رود توی صندوق قفل‌دار. بچه‌ها قفل صندوق را پیدا می‌کنند، موبایل‌ها را در می‌آورند و یواشکی بازی می‌کنند و بعد دوباره موبایل‌ها را می‌گذارند توی صندوق، پیش از اینکه پدر و مادرشان برگردند.
مادر خانواده مدام توی خانه جیغ و داد می‌کند که این کار را بکن، آن کار را نکن. برادر کوچکتر معتاد بازی‌های کامپیوتری شده در حدی که حتی برای شاشیدن از روی صندلی بلند نمی‌شود. از برادر بزرگتر گله می‌کنند که هرکار احمقانه‌ای ممکن است انجام بدهد. هر دو بچه از نظر رفتاری و فکری یک سال از آنچه باید باشند، کوچکترند. با خودم می‌گفتم چطور تربیت کرده‌اند بچه‌هایشان را؟ چرا راضی می‌شوند بچه‌هایشان خنگ و ناجور به نظر برسند؟ 
مشکلات بچه‌ها منظقی به نظرم آمده از وقتی بیشتر با خانواده آشنا شده‌ام. این خانواده جزو معدود خانواده‌هایی بوده‌اند که تابحال شنیده‌ام در دوره‌ی بگیر و ببند کرونا، قوانین را نادیده گرفته‌اند. حدود دو سال از وقتی کرونا فراگیر شد، اینجا قوانین سفت و سخت اجتماعی برقرار شد: مهمانی ممنوع! اجتماع بیش از دو نفر ممنوع! مادر دوست سپنتا اما با سرخوشی تعریف می‌کرد که چطور در آن دو سال بارها یواشکی با دوستانشان دور هم جمع شده‌اند. بی‌احترامی به قانون؟ تعجبی نیست اگر بچه‌ها به قوانین خانه احترام نگذارند. 
چند وقت پیش من از سپنتا خواسته بودم کاری را انجام بدهد. من معمولن از سپنتا می‌خواهم کاری را انجام بدهد و او خودش گزارش می‌دهد که انجام داده یا نه، من کنترل مستقیم نمی‌کنم. مادر همین دوست سپنتا به سپنتا پیشنهاد داده بود که دروغی بگو کار را انجام داده‌ام که بتوانی با ما بیایی خوشگذرانی. دروغگویی؟ تعجبی نیست اگر بچه‌ها به مادرشان دروغ می‌گویند.
از این مثال‌ها زیاد دیده‌ام. اینها نمایانگر همان وجهی از خانواده‌اند که معمولن به کسی نشان نمی‌دهند. دیگران اما چهره‌ی واقعی را از نشانه‌ها و درز اطلاعات می‌بینند. چهره‌ی بزک شده‌ی همین خانواده را اگر ببینی، یک خانواده‌ی معمولی سطح بالا با قوانین و سخت‌گیری‌های معمول برای بچه‌ها و زیبایی‌های یک خانواده‌ی صمیمی و جوان چهارنفره‌اند. در باطن اما گندهایی دارند که نمی‌توانند بپوشانند و بویش به مشام می‌رسد.

- عکس از سپنتاست که تصمیم گرفته برای تفنگ‌های اسباب بازی‌اش دکور بسازد. دارد یاد می‌گیرد که چطور تخته را سوراخ کند. بهش قول داده‌ام که اگر دکور مرتبی بسازد، پول لوازمش را بهش بدهم.

۱۴۰۴/۰۶/۰۹

همسایه‌ی مزاحم‌

همسایه‌ی مزاحم ما دیروز اسباب کشی کرد و از این ساختمان رفت. در واقع وادارش کردیم که از اینجا برود. چهار سال همسایه بودیم و در این مدت یک‌ روز هم از حضورشان آسایش نداشتیم. البته چرا... یکی دو بار زن همسایه رفته بود سفر و خانه حسابی آرام شده بود.
دو سال پیش از آمدن همسایه‌ی مزاحم، همه چیز آرام بود. ما اصلن نمی‌فهمیدیم که همسایه‌ها کی‌ می‌روند و کی می‌آیند. پنجره‌ها را باز می‌گذاشتیم در طول روز و از شنیدن صدای پرنده‌ها لذت می‌بردیم. با آمدن همسایه‌ی مزاحم اما مجبور شدیم پنجره‌ها را بسته نگه داریم چون وقت و بی‌وقت بوی پیاز داغ یا روغن سوخته از درز پنجره‌ها تو می‌زد. روزی نبود که صدای آلارم دود سنج بلند نشود. آخرین بار یک شب ساعت ده و نیم غذایشان سوخت، آلارم شروع کرد به بوق زدن، یکی شروع کرد توی خانه دویدن، درهای آپارتمانشان یکی‌ یکی کوبیده‌ شدند به‌ هم و بوی سوختنی از درزهای در و پنجره‌ها ریخت توی آپارتمان ما. 

همسایه‌ی پر سر و صدا درها را می‌کوبید به هم. وقت و بی‌وقت از این اتاق می‌رفت به آن اتاق و از آن اتاق می‌رفت به آشپزخانه و درها را یکی یکی می‌کوبید به هم. هر دری که می‌کوبید مثل این بود که با پتک زده باشند به کف و دیوارهای بتنی ساختمان. بخصوص وقتی مهمان داشت و سرش مانده بود زیر پاهایش، بیشتر رفت و آمد داشت. مهمان‌ها هم که می‌آمدند، یکی یکی می‌رفتند توالت و هرکدام یکبار در توالت را با شدت می‌کوبیدند به‌ هم. از مهمان داشتن‌هایشان هم نگویم... یکهو پانزده تا مرد گردن کلفت را دعوت می‌کردند افطاری. مردها بعد که شکمشان سیر می‌شد، شروع می‌کردند به گفتن و خندیدن و بعدتر، کشتی گرفتن. یکی دو شب بعدتر، مهمانی افطاری زنانه بدتر بود. زن‌ها با صداهای جیغ مانندشان خانه را می‌گذاشتند روی سرشان. بدتر از زن‌ها، بچه‌ها بودند که تا وقتی اعتراض نمی‌کردیم، عین وحشی‌ها از این اتاق به آن‌ اتاق می‌دویدند و هوار می‌کشیدند.

تازه همه‌ی اینها قبل از این بود که خودشان بچه داشته باشند. بچه نبود که، عن بود. مدام عر می‌زد بچه‌ی ننر. می‌خواستند از خانه بروند بیرون، عر می‌زد، برمی‌گشتند، عر می‌زد، می‌رفت حمام، عر می‌زد، از خواب بیدار می‌شد، عر می‌زد... می‌نویسم عر می‌زد، چون که من فرق گریه کردن با عر زدن را می‌فهمم. بچه اگر مریض باشد یا گرسنه باشد، یا خورده باشد زمین، گریه می‌کند. ولی وقتی نیم ساعت بی‌وقفه داد و فریاد می‌کند، دیگر نه مریض است و نه مشکلی دارد، فقط بد تربیت شده و گه بار آمده. یک‌ مدتی هر شب ساعت ده بچه را می‌بردند حمام. بچه تا ده و نیم عر می‌زد و بعد می‌آمد توی اتاق خواب و باز نیم‌ ساعت عر می‌زد و خودش را می‌کوبید به در و دیوار تا بالاخره بخوابد.

خوشبختانه اینجا آلمان است و کشور امن و قانون‌داری‌ است. آپارتمان ما یکی‌ از دویست آپارتمان یک‌ مجتمع است که حدود نیمی از آنها مالک شخصی‌ دارند و‌ نیمی‌ دیگر در اختیار مالک دولتی است. قوانین این آپارتمانها با قوانین کلی آپارتمانهای مالک دولتی فرق دارد. اینجا هر روز از ساعت یک تا سه و از هفت شب به بعد باید سکوت باشد. بعلاوه روزهای تعطیل یا آخر هفته، ساعت سکوت از یک بعد از ظهر است. بندهایی از قوانین ساختمان هم مربوط به ساکت نگه داشتن بچه‌هاست. بچه باید توی خانه آرام بماند. راه پله جای بازی بچه‌ها نیست. حتی فضای سبز بین ساختمان‌ها جای بازی بچه‌ها نیست. همین قوانین نوشته شده، راه نجات ما شد. چهار سال است که ما مرتب شکایت فرستاده‌ایم برای مدیر ساختمان و موارد تخطی از قانون همسایه‌ی مزاحم‌ را لیست کرده‌ایم. هربار همسایه برای یکی‌ دو هفته ساکت شده ولی باز آش همان بوده و کاسه همان.

راستش ما از روز اول زیادی رعایت حال همسایه‌ها را می‌کردیم در حدی که پیمان حتی موقع جارو‌ زدن، جاروبرقی را تمام وقت با یک دست بالا نگه می‌داشت و با دست دیگر جارو‌ می‌کرد، مبادا که صدای جارو مایه‌ی آزار همسایه‌ها شود. ما حتی زیر مایکروفر لاستیک کلفت نرم گذاشته‌ایم که مبادا صدای گرگر دستگاه، همسایه‌ها را ازار بدهد. ما دیگر از نه شب به بعد دست به کاسه و بشقاب نمی‌زنیم، مبادا که صدای ترق و تورق چینی‌ها بلند شود. طبیعی است که تحمل صداهای ناهنجار بخصوص بی‌وقت را نداشته باشیم. وقتی شکایت‌هایمان بعد چند سال بی‌نتیجه ماند، بی‌اعصاب شدیم. هر وقت همسایه سروصدای زیادی می‌کرد، یکی دو بار می‌کوبیدیم بالا سرش که بفهمد و ساکت شود. چه کار می‌شد کرد؟ هفته‌ای دو بار ساعت یازده شب با لباس خواب می‌رفتیم دم در خانه‌شان التماس می‌کردیم که بگذارند بخوابیم؟ عقلمان همین اندازه قد می‌داد. 

اینجور علامت دادن، یک‌ مدتی جواب داد اما کم کم همسایه‌ی مزاحم شاکی شد که «بچه‌م‌ ترسان میشه». تاجیک بودند. در آخرین مواجهه، مرد همسایه آمد دم در آپارتمان ما به دعوا کردن، توهین کردن، ناسزا گفتن. چهار سال ما شاکی‌ بودیم، حالا او شاکی شده بود. ما عصبانی بودیم، او عصبانی شد. چرا؟ چون که ده و نیم شب ما را از جا پرانده بود با کوبیدن درها به هم و پیمان هم پا کوبیده بود روی سرشان. خوشبختانه قوانین نوشته شده بود و حق با ما بود و هربار که ما شکایت می‌کردیم، گوش آنها را می‌پیچاندند. خوشبختانه ما بالا بودیم و صدای پای ما می‌توانست بدجور ازارشان بدهد. حالا دیگر پیمان نه تنها جاروبرقی را بالا نگه نمی‌داشت، بلکه هشت صبح شروع می‌کرد با سروصدا جارو‌ زدن. من دیگر با خیال راحت کفش‌های پاشنه بلندم‌ را توی خانه امتحان‌ می‌کردم. و جالب این‌ بود که وقتی دو‌ روز ساکت می‌شدیم، روز بعد، درها دوباره کوبیده‌ می‌شدند به هم. وقتی توی خیابان همدیگر را می‌دیدم‌ و سلام می‌کردیم، روز بعد صدای موزیک‌ بلند می‌شد. 

خلاصه کنم. دلم‌ پر بود، طولانی‌ نوشتم. یکسال می‌شود که برای فرار از مزاحمت همسایه، عصرها می‌رفتیم و ساعت‌ها توی مرکز خرید می‌نشستیم. من حتی همانجا زبان‌ می‌خواندم یا مشغول کارهای فکری می‌شدم. بخصوص چند ماه گذشته حسابی کلافه و بی برنامه بودم. توی خانه دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رفت. فکر می‌کردم اثر بیکاری باشد. اما نه، از دیروز که همسایه‌ی مزاحم‌ رفته، انرژی زندگی به جسم‌ و روح‌ همه‌مان برگشته. دوباره رفته‌ایم سراغ پروژه‌های شخصی‌مان یا کارهای لیست شده روی کاغذهای یادداشت‌مان. خدا را شکر. بعد مدت‌ها که شب‌ها تا صبح برای نشنیدن صداهای مزاحم، با صدای فش فش رادیو می‌خوابیم، دیشب در سکوت خوابیدیم. امروز صبح در آرامش خانه ترجیح دادم به جای ماندن در رختخواب، بنشینم روی مبل و از سکوت و صدای باد لابلای برگ‌های درخت روبروی ایوان لذت ببرم. دیگر نه دری به‌هم‌ کوبیده می‌شود که ما را از خواب بپراند و‌ قلبمان تند تند بزند، نه صدای گریه‌ یا گرمب گرمب دویدن بچه‌ می‌آید و‌ نه حتی بوی روغن سوخته. 

دیروز جشن گرفتیم. 
خدا را شکر.