۱۳۹۳/۰۷/۱۸
خنده زیباترت میکند
۱۳۹۳/۰۶/۰۹
اتوبوس زرد
یکی بود و یکی نبود. تو جادههایی که خیلی از اینجا دور بود، یک اتوبوس زرد بود. اتوبوس زرد خیلی خوش اخلاق و مهربون بود. همیشه با خوش اخلاقی مسافرها رو از این ایستگاه به اون ایستگاه میبرد. با وجودی که تمام روز مشغول بود و حسابی خسته میشد، اما شب که به گاراژ برمیگشت، باز دوست داشت کنار دوستاش بیدار بمونه. تا دیروقت بیدار میموند و هیچ دلش نمیخواست که بخوابه.
شبهایی که اتوبوس زرد دیر میخوابید، نمیتونست صبح روز بعد به موقع از خواب بیدار بشه. دیر بیدار میشد. مجبور میشد صبحانه رو تند تند بخوره، با عجله مسواک بزنه و زود راه بیفته تا به ایستگاه اول برسه. چون کم خوابیده بود، زود به زود خمیازه میکشید. چون خوابآلود بود، ممکن بود چراغ قرمز رو نبینه و رد بشه. ممکن بود حوصله نداشته باشه برای کسی که از روی خط عابر رد میشه، صبر کنه. ممکن بود نتونه به موقع ترمز کنه یا به موقع راه بیفته. همهی اینها خیلی خطرناک بودن. اما اتوبوس زرد، باز هم دلش میخواست شبها بیشتر بیدار بمونه و کمتر بخوابه.
اتوبوس زرد میگفت: من خوابم نمیاد. من دوست ندارم بخوابم. میخوام بیشتر بیدار بمونم.
یک روز، یکی از همون روزایی که اتوبوس زرد خیلی کم خوابیده بود و خیلی خواب آلود بود، یه اتفاق بد افتاد.
اتوبوس زرد تمام روز خواب آلود بود. چندبار نزدیک بود پشت چراغ قرمز خوابش ببره. چند بار نزدیک بود تصادف کنه. چندبار نزدیک بود قبل از سوار شدن همهی مسافرا، درها رو ببنده. چندبار نزدیک بود مسیر اشتباه بره و مسافرها رو تو ایستگاه اشتباه پیاده کنه.
بالاخره، توی یک ایستگاه، اتوبوس زرد ایستاد. مسافرهایی که میخواستن پیاده بشن، پیاده شدن و اونایی که میخواستن سوار بشن، سوار شدن. مسافرها منتظر بودن تا اتوبوس زرد درها رو ببنده و راه بیفته. اما اتوبوس زرد راه نیفتاد. او همونطور ایستاده بود. مسافرها هرچقدر که صبر کردن، اتوبوس زرد راه نیفتاد. اتوبوس زرد، بس که خسته بود، خوابش برده بود.
مسافرها همه عصبانی و ناراحت شدند. بعضیا عجله داشتن و دیرشون شده بود. بعضیا خسته بودن و دلشون میخواست زودتر به خونه برسن. بعضیا بچهشون منتظرشون بود و میخواستن زود برن پیشش. اما اتوبوس زرد همونجا تو ایستگاه خوابیده بود. مسافرها همه از اتوبوس پیاده شدن و صبر کردن تا اتوبوس بعدی بیاد. اتوبوس بعدی که اومد و دید اتوبوس زرد خوابش برده، یه بوق خیلی بلند زد و اتوبوس زرد از خواب پرید. بعد خیلی خجالت کشید و مجبور شد از همهی مسافرها عذرخواهی کنه.
از اون به بعد اتوبوس زرد برای خودش ساعت خواب تعریف کرد. هر وقت میرسید به گاراژ، ساعت برای خودش کوک میکرد و به محضی که ساعت زنگ میزد، کارشو تموم میکرد و میرفت میخوابید. اینطوری او در طول روز همیشه سر حال و خوشحال بود و هیچ وقت خوابآلود نمیشد.
۱۳۹۳/۰۶/۰۴
اتوبوس آبی
یکی بود و یکی نبود. تو جادههایی که از اینجا خیلی دور بود، یک اتوبوس آبی بود. اتوبوس آبی خیلی خوب رانندگی میکرد. همهی قوانین رانندگی را بلد بود و همه را خیلی خوب رعایت میکرد. با احتیاط رانندگی میکرد و به موقع به هر ایستگاهی میرسید. همیشه مراقب چرخهاش بود که سالم باشند و مرتب روغن ترمزهایش را چک میکرد. اما اتوبوس آبی یک مشکل خیلی بزرگ داشت. او خیلی دیر به دیر خودش را میشست. اتوبوس آبی همیشه بوی روغن و بوی آهن داغ میداد. چراغهای اتوبوس خاک گرفته بود و شبها به خوبی جلوی راه را روشن نمیکرد. شیشههای اتوبوس کثیف بود و مسافرها دوست نداشتند که از شیشههای کثیف بیرون را تماشا کنند. صندلیهای اتوبوس کثیف بودند و مسافرها دوست نداشتند روی صندلیهای کثیف بنشینند. کف اتوبوس پر از آشغال بود و بوی بد میداد.
مسافرهای اتوبوس آبی کمتر و کمتر میشدند. وقتی اتوبوس آبی میرسید به ایستگاه، همهی مسافرها عقب میرفتند و صبر میکردند تا اتوبوس آبی از ایستگاه حرکت کند و اتوبوس بعدی برسد. مسافرها بیشتر منتظر میماندند، اما با اتوبوس آبی نمیرفتند. مدتی گذشت و اتوبوس آبی هیچ مسافری نداشت. او همیشه خالیِ خالی بود. تنها بود و هیچ دوستی نداشت. اتوبوس آبی خیلی ناراحت بود. با خودش فکر میکرد که چه کار کند تا مسافرها دوستش داشته باشند.
یک روز اتوبوس آبی تصمیم گرفت که خودش را تمیز کند. او همهی آشغالها را از کف اتوبوس جارو کرد. رویهی پارهی صندلیها را تعمیر کرد. همه جای اتوبوس را با مواد شویندهی خوشبو شست. شیشهها را دستمال کشید. چرخها را تمیز کرد و روی بدنه، رنگها و نقشهای تازه کشید. اتوبوس آبی حسابی تمیز و قشنگ شده بود و بوی خوب میداد.
صبح روز بعد، وقتی که اتوبوس آبی به ایستگاه رسید، همهی مسافرها خوشحال بودند. همه دوست داشتند که سوار یک اتوبوس تمیز و قشنگ بشوند. هیچ کس عقب نرفت و کسی منتظر اتوبوس بعدی نشد. اتوبوس آبی از اینکه اینهمه مسافر دارد، خیلی خوشحال بود.
بعد از آن، اتوبوس آبی هم مراقب سالم بودن چرخها بود و هم روغن ترمز را چک میکرد و هم هر شب تمام اتوبوس را تمیز میکرد و با مواد شویندهی خوشبو میشست.
بعد از آن، مسافرها همیشه منتظر میشدند تا اتوبوس آبی برسدو هرجا میخواهند، با اتوبوس آبی بروند.
۱۳۹۳/۰۶/۰۱
اتوبوس بنفش
یکی بود. یکی نبود. تو جادههایی که خیلی از اینجا دور بود، یک اتوبوس بنفش بود. اتوبوس بنفش سریعترین اتوبوس بود و همیشه در مسابقات اتوبوسرانی برنده میشد. او هر روز مسافرهای زیادی را به راههای دور میبرد و مسافرهای زیادی با او برمیگشتند. اتوبوس بنفش هر روز خیلی زود، پیش از اینکه هوا تاریک شود، به گاراژ برمیگشت اما به گاراژ خودش نمیرفت. او تمام مدتی که هوا تاریک بود نزدیک دوستانش میماند یا از دوستانش میخواست که همراه او باشند. اتوبوس بنفش حتی وقت خواب به گاراژ خودش نمیرفت. او هر شب در گاراژ دوستانش میخوابید چون از اینکه تنهایی در تاریکی باشد میترسید.
دوستان اتوبوس بنفش، از اینکه او اینهمه میترسید خوشحال نبودند. آنها دلشان نمیخواست هروقت اتوبوس بنفش میخواهد از گاراژ بیرون برود، همراهش بروند. اما اتوبوس بنفش واقعن میترسید. او از تاریکی شب میترسید. حتی وقتی چراغ روشن میکرد، باز هم میترسید.
یک روز، اتوبوس بنفش مجبور بود مسافرهای زیادی را به راههای خیلی دور ببرد. او تمام روز در جادهها و خیابانها بود و خیلی خسته شد. وقتی که بالاخره به شهر رسید، هوا کم کم تاریک شده بود. همهی دوستان اتوبوس بنفش به گاراژ برگشته بودند و کسی نبود تا او را در تاریکی همراهی کند. اتوبوس بنفش خیلی میترسید. او از تاریکی خیابان و از صدای باد میترسید. او نمیدانست که واقعن از چه چیز تاریکی میترسد، اما میترسید.
اتوبوس بنفش مجبور بود در تاریکی، تنهایی تا گاراژ برود. او اول چراغهایش را روشن کرد. بعد خیره شد به روشنایی جلوی چراغها و آرام راه افتاد. کم کم به تاریکی نگاه کرد. اتوبوس بنفش توانست در تاریکی، درختهای کنار خیابان را ببیند. او حتی یک پرنده دید که بالای شاخهی یک درخت خوابیده بود. اتوبوس بنفش در تاریکی شب ستارههای زیادی دید. نزدیک گاراژ که رسیده بود، دیگر از تاریکی نمیترسید. با خوشحالی چندبار بوق زد و دور خودش چرخید. او به دوستانش گفت که همهی راه را خودش تنهایی آمده. گفت که دیگر نمیترسد و رفت به گاراژ خودش. آن شب اتوبوس بنفش تنهایی در گاراژ خودش خوابید و دیگر هیچ وقت از تاریکی نترسید.










