یکی بود و یکی نبود. تو جادههایی که خیلی از اینجا دور بود، یک اتوبوس زرد بود. اتوبوس زرد خیلی خوش اخلاق و مهربون بود. همیشه با خوش اخلاقی مسافرها رو از این ایستگاه به اون ایستگاه میبرد. با وجودی که تمام روز مشغول بود و حسابی خسته میشد، اما شب که به گاراژ برمیگشت، باز دوست داشت کنار دوستاش بیدار بمونه. تا دیروقت بیدار میموند و هیچ دلش نمیخواست که بخوابه.
شبهایی که اتوبوس زرد دیر میخوابید، نمیتونست صبح روز بعد به موقع از خواب بیدار بشه. دیر بیدار میشد. مجبور میشد صبحانه رو تند تند بخوره، با عجله مسواک بزنه و زود راه بیفته تا به ایستگاه اول برسه. چون کم خوابیده بود، زود به زود خمیازه میکشید. چون خوابآلود بود، ممکن بود چراغ قرمز رو نبینه و رد بشه. ممکن بود حوصله نداشته باشه برای کسی که از روی خط عابر رد میشه، صبر کنه. ممکن بود نتونه به موقع ترمز کنه یا به موقع راه بیفته. همهی اینها خیلی خطرناک بودن. اما اتوبوس زرد، باز هم دلش میخواست شبها بیشتر بیدار بمونه و کمتر بخوابه.
اتوبوس زرد میگفت: من خوابم نمیاد. من دوست ندارم بخوابم. میخوام بیشتر بیدار بمونم.
یک روز، یکی از همون روزایی که اتوبوس زرد خیلی کم خوابیده بود و خیلی خواب آلود بود، یه اتفاق بد افتاد.
اتوبوس زرد تمام روز خواب آلود بود. چندبار نزدیک بود پشت چراغ قرمز خوابش ببره. چند بار نزدیک بود تصادف کنه. چندبار نزدیک بود قبل از سوار شدن همهی مسافرا، درها رو ببنده. چندبار نزدیک بود مسیر اشتباه بره و مسافرها رو تو ایستگاه اشتباه پیاده کنه.
بالاخره، توی یک ایستگاه، اتوبوس زرد ایستاد. مسافرهایی که میخواستن پیاده بشن، پیاده شدن و اونایی که میخواستن سوار بشن، سوار شدن. مسافرها منتظر بودن تا اتوبوس زرد درها رو ببنده و راه بیفته. اما اتوبوس زرد راه نیفتاد. او همونطور ایستاده بود. مسافرها هرچقدر که صبر کردن، اتوبوس زرد راه نیفتاد. اتوبوس زرد، بس که خسته بود، خوابش برده بود.
مسافرها همه عصبانی و ناراحت شدند. بعضیا عجله داشتن و دیرشون شده بود. بعضیا خسته بودن و دلشون میخواست زودتر به خونه برسن. بعضیا بچهشون منتظرشون بود و میخواستن زود برن پیشش. اما اتوبوس زرد همونجا تو ایستگاه خوابیده بود. مسافرها همه از اتوبوس پیاده شدن و صبر کردن تا اتوبوس بعدی بیاد. اتوبوس بعدی که اومد و دید اتوبوس زرد خوابش برده، یه بوق خیلی بلند زد و اتوبوس زرد از خواب پرید. بعد خیلی خجالت کشید و مجبور شد از همهی مسافرها عذرخواهی کنه.
از اون به بعد اتوبوس زرد برای خودش ساعت خواب تعریف کرد. هر وقت میرسید به گاراژ، ساعت برای خودش کوک میکرد و به محضی که ساعت زنگ میزد، کارشو تموم میکرد و میرفت میخوابید. اینطوری او در طول روز همیشه سر حال و خوشحال بود و هیچ وقت خوابآلود نمیشد.

