‏نمایش پست‌ها با برچسب جستار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جستار. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۱/۰۲/۱۹

از نامه‌های ونسون ون‌گوک

از نامه‌های ونسون ون‌گوک به برادرش تئو
هشت می ۱۸۸۳
به فارسی نفیسه نواب‌پور
تصویر باغ گلها در هلند،‌ اثر رنگ روغن از ونگوگ، آوریل ۱۸۸۳


میشله راست می‌گوید که «زنها مریض‌اند». آنها متغیرند تئو، مثل آب و هوا متغیرند. خب کسی که مثل آب و هوا باشد، در هر هوایی چیز خوب و زیبایی می‌بیند. او برف را زیبا می‌بیند و خورشید سوزان را زیبا می‌بیند و طوفان را زیبا می‌بیند و آسمان صاف را زیبا می‌بیند. سرما و گرما را زیبا می‌بیند. همه وقت سال را دوست دارد و دلش نمی‌‌خواهد هیچ روزی از سال را از دست بدهد. اساسا او از همه چیز راضی است، چرا که چیزها همانی هستند که هستند. اما حتی اگر آب و هوا و تغییرات فصلی و نیز طبیعت متغیر زنانه را اینطور ببینی و باور داشته باشی که دلیلی در هر چیزی پنهان است، حتی وقتی عقل آدم به آن قد نمی‌دهد، من می گویم، آیا طبیعت مردانه ی ما به طور شهودی ثابت است؟ با نظر به هارمونی و تطبیق ما با طبیعت زنها، که ما از این اتصالیم، و با اینهمه نگرانی یا ناخوشنودی یا شک، با اینهمه اعتقاد به شجاعت زیاد و آرامش، که آدم شاید داشته باشد.
استادم می‌گفت که سالهاست از بهبودی کامل زنها ناامید شده است. چرا که بعنوان مثال سیستم عصبی آنها به شدت تحریک پذیر است و بی ثبات، تغییرپذیری در زنها بسیار شدید است.
خطر بزرگ این است که -این را تو می فهمی- کمی به شیوه‌ی نیاکان خود برگردند.

#ون_گوگ

۱۴۰۱/۰۲/۰۵

روانشناسی رنگ‌ها



بذارین براتون بگم که این دو روز تمام وقت سر جلسات متعدد، وقتی دانشمندای خاک شناسی و گیاه شناسی و بیولوژی و میکروبیولوژی داشتن درمورد مسایل مهم بحث می‌کردن، من نشسته بودم ته سالن و بغیر از عکس گرفتن، چی کار می‌کردم.
یه چرخه‌ی رنگ پیدا کرده بودم که رنگها رو به مفاهیم روانشناسی نسبت داده. این مفاهیم بر اساس تحقیقات روانشناسی به دست اومده‌ن و بیشترین کاربرد رو در صنعت تبلیغات دارن.
یه نقشه‌ی رنگی از رنگای رنگین کمان درست کردم به طوری که هر رنگ رو بشه با کد رنگ آرجی‌بی تعریف کرد. به این ترتیب میشه رنگ‌ها رو در کامپیوتر تولید کرد. از دو طرف جدول رنگ رو بردم به سمت سفید و سیاه تا بشه مفاهیم بیشتری رو به رنگها نسبت داد.
رنگها رو به ترتیب شماره گذاری کردم و به این ترتیب دو هزار و چهل تا رنگ به دست آوردم از سفید تا سیاه که میشه به هرکدومشون مفهومی رو نسبت داد. البته که تغییر کم در تن رنگ رو میشه نادیده گرفت.
به این ترتیب، رنگ سفید نماد تولده و با عدد صفر شماره گذاری شده. برای نمایش خوشی میشه از پونصد و دهمین رنگ، یعنی رنگ زرد استفاده کرد. به همین ترتیب دارم رو شماره گذاری رنگها کار می‌کنم.

۱۴۰۱/۰۱/۰۷

هفت گناه کشنده



دیروز یک چیز جدید یاد گرفتم که دوست دارم باهاتون شریک بشم. کاتولیک‌ها یک لیست دارن از هفت گناه کبیره که به انگلیسی می‌گن هفت گناه کشنده و من این تعبیر گناه کشنده رو از گناه کبیره بیشتر دوست دارم، چون که ملموس‌تره. این لیست رو یک راهب یونانی برای اولین بار تهیه کرده که اندوه رو جزو این هفت گناه کشنده قرار داده بوده. ولی بعدها پاپ گرگوری در قرن شانزدهم تغییراتی در این لیست میده و اندوه رو حذف می‌کنه و به جاش شکم پرستی میذاره. این اعمال نه تنها باعث کشتن که باعث به جهنم فرستادن آدمها می‌شن.
یک.شهوت. شهوت میل بسیار زیاد و غیر قابل کنترل به امور نفسانی است. شهوت رو بیشتر جنسی می‌دونن در حدی که کنترل فرد چنان در دست نفسش باشه که حاضر باشه زنا کنه. شهوت بغیر از این می‌تونه به پول یا چیزهای دیگه هم باشه. مثلن کسی ممکنه حاضر بشه برادر خودش رو بخاطر پول بکشه یا حق کسی رو بخاطر یک پست یا مقال بالاتر ضایع کنه یا زندگی کسی رو نابود کنه تا توی یک مسابقه برنده بشه. همه‌ی اینها آدم رو به جهنم می‌فرستن.
دو.شکم پرستی. شکم پرستی دقیقن به معنی بنده‌ی شکم بودنه. یعنی آدم نتونه خودش رو دربرابر خوردن کنترل کنه. سعدی میگه:‌ در آن سماط که منظور میزبان باشد | شکم پرست کند التفات بر مأکول. سماط به کسر س یعنی سفره و ماکول یعنی خوراکی.
سه.طمع. طمع درجه‌ای از خواستنه که از امید و آرزو خیلی بیشتره. آدم برای رسیدن به یک آرزو تلاش می‌کنه اما به کسی آسیب نمی‌رسونه. ولی رسیدن به طمع از حد تلاش فرد خارجه و در نتیجه فرد باید به نیرنگ متوسل بشه یا حق کسی رو ضایع کنه تا بتونه طمع خودش رو برآورده کنه. طمع معمولن سیری ناپذیره و حد نداره. برای همین جزو گناهانه.
چهار.تنبلی. نمی‌دونم چرا تنبلی رو نوشتن جزو گناهان. خیلی خوبه که. و تازه بهشت مگه جای تنبلی نیست؟ خلاصه که تلاش نکردنُ زندگی رو به تعویق انداختن، تنبلی کردن و دیگران رو بخاطر تنبلی به دردسر انداختن جز گناهان کشنده‌ی کاتولیک‌هاست.
پنج.خشم. خشم به معنی برآشفتگی و برافروختگیه. درسته که عصبانی شدن گاهی لازمه و به آدم کمک می‌کنه که بتونه تو بعضی موقعیت‌ها از خودش دفاع کنه، ولی خشمگین بودن در حدی که قدرت پیدا کنی به دیگران آسیب جسمی و روحی بزنی چنان بین کاتولیک‌ها نابخشودنیه که بخاطرش می‌رن جهنم. آدم حق داره از چیزی عصبانی بشه ولی حق نداره بخاطر عصبانی شدن صداشو بلند کنه یا بزنه تو گوش کسی.
شش.حسادت. ویکی پدیا نوشته رشک یا حسادت احساسی است که هنگام کمبود نسبت به ویژگی، دستاورد یا داشته‌های برتر فردی دیگر روی می‌دهد و فرد حسود یا می‌خواهد که آن را داشته باشد یا آنکه می‌خواهد دیگری آن را نداشته باشد. حسادت انواع و اقسام داره و اگه شدید باشه فرد ممکنه حتی به دیگران آسیب بزنه. حسادت رو به دو نوع حسادت سیاسی و حسادت اجتماعی تقسیم می‌کنن.
هفت.غرور. غرور در واقع احساس سربلندی و شادمانی است به علت کسب موفقیت و احترام، در حدی که به خودبینی می‌رسه و فرد دیگه هیچ کسی رو آدم حساب نمی‌کنه. فرد خودش را بالا و دیگران رو در پایین می‌بینه. این طرز برخورد باعث می‌شه که فرد به دیگران آسیب روحی یا حتی جسمی وارد کنه.
عکس یک تصویر از قلب انسانه که هفت گناه کشنده رو با تصویر حیوانات نشون میده. در جهت عقربه‌های ساعت قورباغه نماد طمع، مار نماد حسادت، شیر نماد خشم، حلزون نماد تنبلی، خوک نماد شکم پرستی، بز نماد شهوت و طاووس نماد غرور است.

۱۴۰۱/۰۱/۰۶

گود دلار


گود دلار یک ارز تولید شده توسط جامعه است که با هدف توزیع عادلانه‌ی درآمد پایه برای تمام مردم دنیا، بر روی شبکه بلاک چین اتریوم ساخته شده و با زنجیره جانبی Fuse.io کار می‌کند. موسسه‌ی غیر انتفاعی گود دلار در سال ۲۰۱۸ توسط یونی آسای، بنیانگذار و مدیرعامل eToro تاسیس و در سال ۲۰۲۰ راه اندازی شد. هدف از این پروژه این است که هر انسان زنده‌ای که دسترسی به اینترنت داشته باشد، بتواند درآمد روزانه‌ی ناچیزی به دست بیاورد. دولت‌ها به طور معمول فقط به شهروندان خود حقوق و مزایا می‌دهند. اما گود دلار قرار است به تمام مردم دنیا بطور مستمر و روزانه، بدون توجه به ملیت آنها تعلق بگیرد. 
پروژه‌ی گود دلار یک استخر مخصوص تجمع گود دلار درست کرده که ارز تولید شده در هر روز را در این استخر آزاد و آن را بطور مساوی بین کاربرها تقسیم می‌کند. برای سهم بردن از این استخر لازم است ثبت نام کنید و اکانت ایجاد کنید. برای دریافت سهم روزانه لازم است هر روز ارزی که به شما تعلق می‌گیرد را درخواست یا CLAIM کنید. اگر شما یک روز ارز خود را درخواست نکنید و آن را نگیرید، ارز در استخر می‌ماند و با گود دلار تولید شده در روز بعد جمع می‌شود. بنابراین تعداد گود دلاری که هر روز هر نفر سهم می‌برد متفاوت است. تعداد گود دلاری که هر روز توزیع می‌شود به دو عامل بستگی دارد: یکی اینکه چه مقدار گود دلار در بیست و چهار ساعت قبل تولید شده، و دیگر اینکه چه تعداد از کاربران، ارز روز گذشته‌ی خود را نگرفته‌اند. 
اگر شما چهارده روز متوالی ارز را درخواست نکنید، بعنوان یک کاربر غیر فعال شناخته می‌شوید. بعد از فعال کردن اکانت، چه برای بار اول باشد که تازه اکانت ایجاد کرده‌ای و چه بعد از چهارده روز دوباره اکانت را فعال کرده باشید، سهم شما در روز فعال سازی فقط ده گود دلار است. 
شبکه‌ی گود دلار برای اینکه تشخیص دهد شما اکانت‌های متعدد ندارید و تضمین کند که هر نفر فقط یک اکانت دارد، برای ثبت اکانت از شما می‌خواهد که دوربین خود را روشن کنید و عکس چهره‌ی خود را در اختیار شبکه قرار دهید. این شبکه تضمین می‌کند که از عکس‌ها فقط برای مقایسه‌ی چهره‌ها و تضمین اینکه هر نفر فقط یک اکانت داشته باشد، استفاده می‌کند. این شبکه ادعا می‌کند که داده‌های کاربران را بطور قانونی و شفاف، مطابق با استانداردهای بین المللی جمع‌آوری، پردازش و ذخیره می‌کند. اپلیکیشن گود دلار یک کیف پول بلاک چین است که فقط شما از طریق کلید خصوصی (privatr key) به آن دسترسی دارید. گود دلار بر روی شبکه بلاک چین فیوز کار می‌کند که تمام تراکنش‌ها بر روی این شبکه شفاف و قابل ردیابی هستند.
اکانت گود دلار شما این قابلیت را دارد که شما بتوانید گود دلارهای خود را برای کسی بفرستید یا بتوانید از کسی گود دلار دریافت کنید. بنابراین گود دلار را می‌توان از طریق عملیات دریافت و پرداخت استفاده کرد. بعلاوه جاهای دیگری را می‌توان برای خرج کردن یا به دست آوردن گود دلار استفاده کرد. بعنوان مثل یک شبکه‌ی فیس بوک به کاربران امکان می‌دهد تا آگهی خدمات خود را آنجا منتشر کنند و تجارت خود را با گود دلار تبلیغ کنند. گود دلار هنوز در هیچ سایت تبادل رمز ارز (Exchange) لیست نشده اما در آینده این اتفاق خواهد افتاد. گود دلار با قیمت یک میلیونیم دلار تولید می‌شود، اما قیمت نهایی می‌تواند بسته به نیاز بازار متغیر باشد.
برای اطلاعات بیشتر می‌توانید به سایت www.gooddollar.org مراجعه کنید.

۱۴۰۰/۱۲/۱۷

هشتم مارس، روز جهانی زن

روز جهانی زن مبارک.
جالب است بدانیم که روز جهانی زن برای اولین بار در بیست و هشت فوریه سال هزارونهصدونه در نیویورک برگزار شد. دو سال بعد، لوییزه زیتز، سیاستمدار آلمانی، اولین زنی که در آلمان به سطح بالای یک حزب رسیده بود، پیشنهاد داد که مراسم روز زن هر سال برگزار شود. سالهای اول، روز جهانی زن با راهپیمایی زنان در شهرهای مختلف اروپا همراه بود که درخواست حق رأی و حق اشتغال در پست‌های دولتی داشتند. اوایل، روز زن عمدتن در کشورهای سوسیالیستی برگزار می‌شد تا سال هزارونهصدوهفتادوهفت که مجمع عمومی سازمان ملل روز هشتم مارس را بعنوان روز جهانی زن اعلام کرد و از آن به بعد، توجه جهان به این واقعه جلب شد. 
روز زن را به هر شکلی می‌شود گرامی داشت، به شرط افزایش آگاهی درمورد مبارزات زنان و ارج نهادن به دستاوردهای آنان. به منظور بزرگداشت روز زن می‌شود زن‌ها را برای به دست آوردن حقوق بیشتر همراهی کرد. می‌شود سرگذشت زنان مبارز را خواند و آنها را به دیگران شناساند. با اینحال باید توجه داشت که همه‌ی همه‌ی دستاوردهای زنان ممکن است مثل به دست آوردن حق رأی بزرگ نباشند. همین که زنی مشغول رسیدگی به کودکانش، همزمان غذا می‌پزد و گزارشی برای رییسش می‌نویسد، شاهکار است. شاید کارهای روزانه‌ی یک زن به چشم نیایند، ولی هزاران زن هر روز با مشغله‌های مختلف دست و پنجه نرم می‌کنند. وقتی از زنی بابت انجام کارهای روزانه تشکر کنیم و به او بگوییم که قهرمان است، روحیه‌ی او را تقویت کرده‌ایم. کافی است از مادرمان بخاطر فداکاری‌هایش و از خواهرمان بخاطر حمایت‌هایش تشکر کنیم و قدر همسرمان را بدانیم.

هفته‌ی انسانیت

اول تا هفتم مارس هفته‌ی انسانیت است. ثبت هفته‌ای به نام انسانیت ایده‌ی دکتر استنلی جی دریک بود که می‌خواست در تولد شصت سالگی خودش سازمانی تاسیس کند که مدافع و گسترش دهنده‌ی صلح باشد. اهداف این سازمان بر مبنای حذف تمام چیزهایی است که انسان ها را از هم متمایز می‌کند. بنابراین، سازمان از تمام اعضای خود، صرف نظر از گرایش سیاسی و مذهبی آنها، حمایت می‌کند.
هدف از ثبت هفته‌ای به نام انسانیت، بازنگری تمام قوانین و رفتارهای فردی و اجتماعی است که به انسان بودن، از این لحاظ که انسان می‌تواند عشق بورزد، تاریخ بسازد، ادبیات و هنر و موسیقی خلق کند، مربوط باشد.
این هفته را باید با تمرین انسان بودن سپری کرد. عشق ورزیدن بزگترین برتری انسان به سایر موجودات است. پس عشق بورزید. با دیگران و بویژه با خودتان مهربان باشید. می‌توانید در امور خیریه شرکت کنید تا عشق خود را به دیگران برسانید. می‌توانید نگاهی محبت آمیز به خودتان و زندگی خودتان بیندازید و اگر لازم است، رژیم غذایی یا عادت‌های تخریب کننده‌ را تغییر دهید. می‌توانید با تغییری کوچک در خانه یا محل کارتان وضعیت روحی و جسمی خود و اطرفیانتان را بهتر کنید. می‌توانید ساز بزنید، نقاشی کنید، چیزی بنویسید، غذای جدیدی بپزید یا کیکی تزیین کنید. هر کار می‌توانید بکنید تا مهر و عشق در فضا پراکنده شود.

۱۴۰۰/۰۹/۳۰

باد صبا در شعرهای حافظ

باد صبا در لغت، بادی است که از سمت شمال شرق می‌وزد به وقت صبح، در فصل بهار. لطیف و خنک است، نسیمی خوش دارد و می‌گویند که گلها از آن می‌شکفند و عاشقان با او راز می‌گویند. باد صبا در شعر حافظ می‌تواند مرکبی باشد که «بر پشت صبا بندند زین»، می‌تواند مرغی باشد که «به خوش خبری هدهد سلیمان است» و می‌تواند نفخه‌ی رحمانی باشد که «نفس باد صبا مشک فشان» شود و عالم پیر را جوان کند. غیر از این باد صبا در شعرهای حافظ اندام‌های انسانی دارد: زبانی دارد که می‌تواند با غزال رعنا به لطف سخن بگوید؛ دستی دارد که زلف یار در دست اوست؛ گوشی دارد که قصه‌ی ما را می‌شنود؛ و خود، پیام آور است.
باد صبا در شعر حافظ صفاتی متناقض دارد و از این رو می‌شود آن را با نیروهای دوگانه‌ی خیر و شر قیاس کرد. هرچند که باد صبا پیام آوری صادق است، گاه ممکن است پریشان‌گو باشد. هرچند که با او راز می‌گویند اما می‌تواند غماز باشد و بهتر است بی‌خبر بماند. هرچند طبیبی است که جان حافظ دل خسته را به دمش زنده می‌کند، خود بیمار و سرگردان است. خلاصه اینکه صبا جامع اضداد است. یکتا نیست. گاه این و گاه آن است. طبیب است و بیمار، پیغامبر است و دروغگو، رازدار است و سخن‌چین، پرده دار است و رقیب، سنگ صبور است اما بی‌وفا. 

منبع: اسدالهی، خ. و همکاران. تحلیل استعاره مفهومی باد صبا در شعر حافظ، فصلنامه علمی-تخصصی مطالعات زبان و ادبیات غنایی، دانشگاه آزاد اسلامی واحد نجف آباد سال یازدهم شماره ۳۹ ، ۱۴۰۰.



۱۴۰۰/۰۹/۰۶

شخصیت‌ها و مخاطبان در شعر حافظ


بر اساس تحقیقات، حافظ هفت گروه متفاوت را در غزلیاتش مخاطب قرار می‌دهد:

یک) معبود همان خداست؛ سلطان خوبان است؛ چمن‌آرای جهان است. حافظ در خرابات مغان نور خدا می‌بیند و می‌داند که بنده‌ اختیاری ندارد، خدا نگهدارد. حافظ خدا را شکر می‌کند که هر چه از خدا طلب کرده بر منتهای همت خود کامران شده. حافظ بیش از هر چیز به خدا قسم می‌دهد. مثلن معشوق را به خدا قسم می‌دهد که با خرقه پوشان کم نشیند و یا مدعی را به خدا قسم می‌دهد که از خواب خوش بیدارش نکند.

دو) پیر مغان، پیر میکده است. به کمال است و دانای اسرار. پیر مغان جنبه‌ی روحانی شخصیت خود حافظ است، هرچند که دعای پیر مغان ورد صبحگاهش باشد و خود را از چاکران پیر مغام کمترین بداند.

سه) معشوق، ساقی عشق است؛ هاتف میخانه است که واسطه‌ی فیض پیر مغان است به رند خرابات. ساقی جبرئیل است؛ روح‌القدس است؛ سروش است. معشوق غزال رعنای سیه چرده‌ی شکر فروشی است که حافظ به فغان می‌گوید: از تو درد دل ای جان نمی‌رسد به علاج.

چهار) رند عاشقی‌ست که خاک را به نظر کیمیا می‌کند. رند شرابخواره نیز مثل پیر مغان جنبه‌ای از شخصیت خود حافظ است وقتی که فاش می‌گوید رند و نظر باز است، نامه سیاه است و عاشق، در موسم گل.

پنج) ممدوح، شاه یا وزیری است که در بیداد به داد شاعر رسیده. آصف عهد یا آصف ثانی از ممدوحان مشهور غزل‌های حافظ است. آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش، خواجه جلال الدین از وزیران شاه شجاع بوده. شاه شجاع خود از ممدوحان است که حافظ به حشمت و جاه و جلال او سوگند یاد می‌کند.

شش) مدعی در شعر حافظ زیاد است. مدعی ریاکار و ناراست است که نمی‌بایست اسرار عشق و مستی را به او باز گفت. مدعی فضول است آنقدر که حافظ خطاب به او می‌گوید که من اگر خوبم اگر بد، تو برو خود را باش. صوفی و زاهد و واعظ و شیخ و محتسب مدعیان‌اند.

هفت) عناصر طبیعت در شعر حافظ در دو نقش ظاهر می‌شوند. عناصر طبیعت گاه نشانه‌اند مثل پروانه که عاشق است و گل که معشوق است و باد صبا که پیام‌آور این دو است. وقتی که فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش، بلبل عاشق شیداست و گل معشوق. غیر این، عناصر طبیعت ممکن است نقش خود را داشته باشند وقتی که شاعر به جلوه‌ی گل سوری نگاه می‌کرده. گاه حافظ از مقایسه، برتری معشوق خود را اثبات می‌کند، وقتی که یار خود را شکر لب و گل اندام می‌نامد.


- عکس زیبا را نمی دانم کار کیست.

- تا شب یلدا مطالب بیشتری درمورد حافظ در این فضا خواهم نوشت. https://www.instagram.com/p/CWyCsTYNNcu/


۱۴۰۰/۰۸/۲۸

پژوهش‌هایی که برای تزم انجام داده‌ام، به زبان ساده


سال گذشته از تز فوق لیسانسم دفاع کردم. یک نمایش تصویری از کیفیت داده برای اپلیکیشن مخصوص مدیریت داده پیاده سازی کردم. مجموعه‌ی پژوهش‌هایی که برای این تز انجام دادم نه فقط به درد دفاع از یک تز، که به درد زندگی عادی هم می‌خورد. این شد که به فکر افتادم آن را به زبان ساده در ارتباطش با زندگی توضیح بدهم. این مجموعه را به صورت نوشتارهای کوتاه در یک اکانت عمومی در اینستاگرام منتشر می‌کنم.

۱۴۰۰/۰۸/۱۸

معنی پدید آمدن و اندر فواید شراب


اندر تواریخ نبشته‌اند که به هرات پادشاهی بود کامگار و فرمانروا با گنج و خواسته‌ی بسیار و لشگری بی‌شمار و همه خراسان در زیر فرمان او بود و از خویشان جمشید بود، نام او شمیران… و او را پسری بود، نام او بادام، سخت دلیر و مردانه و با زور بود و در آن روزگار تیراندازی چون او نبود. مگر روزی شاه شمیران بر منظره نشسته بود و بزرگان پیش او و پسرش بادام، پیش پدر. قضا را همایی بیامد و بانگ می‌داشت و برابر تخت، پاره‌ای دورتر، به زیر آمد و بر زمین نشست. شاه شمیران نگاه کرد. ماری دید در گردن همای پیچیده و سرش درآویخته و آهنگ آن می‌کرد که همای را بگزد. شاه شمیران گفت: «ای شیرمردان! این همای را از دست این مار، که برهاند و تیری به صواب بیندازد؟» بادام گفت: «ای ملک! کار بنده است.» تیری بینداخت چنانک  سر مار در زمین بدوخت و به همای هیچ گزند نرسید. همای خلاص یافت و زمانی آنجا می‌پرید و برفت. 
قضا را سال دیگر همین روز، شاه شمیران بر منظره نشسته بود. آن همای بیامد و بر سر ایشان می‌پرید و پس بر زمین آمد، همانجا که مار را تیر زده بود، چیزی از منقار بر زمین نهاد و بانگی چند بکرد و بپرید. شاه نگاه کرد و آن همای را بدید. با جماعت گفت: «پنداری این همان است که ما او را از دست آن مار برهاندیم و امسال به مکافات آن باز آمده است و ما را تحفه آورده. زیرا که منقار بر زمین می‌زند. بروید و بنگرید و آنچ بیابید، بیارید.» دو سه کس برفتند و به جملگی دو سه دانه دیدند آنجا نهاده؛ برداشتند و پیش تخت شاه شمیران آوردند. شاه نگاه کرد. دانه‌ای سخت دید. دانایان و زیرکان را بخواند و آن دانها بدیشان نمود و گفت: «هما این دانها را به ما به تحفه آورده است. چه می‌بینید اندرین؟ ما را با این دانها چه می‌باید کردن؟» متفق شدند که این را بباید کشت و نیک نگاه داشت تا آخر سال چه پدیدار آید. پس شاه تخم را به باغبان خویش داد و گفت: «در گوشه‌ای بکار و گرداگرد او پرچین کن تا چهارپا اندرو راه نیابد؛ و از مرغان نگاه دار؛ و به هر وقت احوال او مرا می‌نمای.» پس باغبان همچنین کرد. نوروز ماه بود. 
یکچندی برآمد، شاخکی ازین تخم‌ها برجست. باغبان، پادشاه را خبر کرد. شاه با بزرگان و دانایان بر سر آن نهال شد. گفتند ما چنین شاخ و برگ ندیده‌ایم و بازگشتند. چون مدتی برآمد، شاخ‌هاش بسیار شد و برگ‌ها پهن گشت و خوشه خوشه به مثال گاورس ازو درآویخت. باغبان نزدیک شاه آمد و گفت: «در باغ هیچ درختی ازین خرمتر نیست.» شاه دگرباره با دانایان به دیدار درخت شد. نهال او را دید، درخت شده و آن خوشه‌ها از او درآویخته. شگفت بماند. گفت: «صبر باید کرد تا همه درختان را بر برسد تا بر این درخت چگونه شود.» چون خوشه بزرگ کرد و دانهای غوره به کمال رسید، هم دست بدو نیارستند کرد تا خریف درآمد و میوه‌ها چون سیب و امرود و شفتالو و انار و مانند آن در رسید. شاه به باغ آمد. درخت انگور دید، چون عروس آراسته. خوشه‌ها بزرگ شده و از سبزی به سیاهی آمده، چون شبق می‌تافت و یک یک دانه ازو همی ریخت. همه دانایان متفق شدند که میوه‌ی این درخت این است و درختی به کمال رسیده است و دانه از خوشه ریختن آغاز کرد و بر آن دلیل می‌کند که فایده‌ی این در آب این است. آب این بباید گرفتن و در خمی کردن، تا چه دیدار آید؛ و هیچکس دانه در دهان نیارست نهادن، از آن همی ترسیدند که نباید که زهر باشد و هلاک شوند. همانجا در باغ خمی نهادند و آب آن انگور بگرفتند و خم پر کردند و باغبان را فرمود: «هرچه بینی، مرا خبر کن!» و بازگشتند. 
چون شیره در خم به جوش آمد، باغبان بیامد و شاه را گفت: «این شیره همچون دیگ بی آتش می‌جوشد….» گفت: «چون بیارامد مرا آگاه کن.» باغبان روزی دید صافی و روشن شده، چون یاقوت سرخ می‌تافت، و آرامیده شد. در حال شاه را خبر کرد. شاه با دانایان حاضر شدند. همگان در رنگ صافی او خیره بماندند و گفتند: «مقصود و فایده ازین درخت این است. اما ندانیم که زهر است یا پازهر.» پس بر آن نهادند که مردی خونی را از زندان بیارند و ازین شربت بدو دهند، تا چه پدیدار آید. چنان کردند و شربتی ازین به خونی دادند. چون بخورد، اندکی روی ترش کرد. گفتند: «دیگر خواهی؟» گفت: «بلی!» شربتی دیگر بدو دادند. در طرب کردن و سرود گفتن... آمد و شکوه پادشاه در چشمش سبک شد و گفت: «یک شربت دیگر بدهید، پس هرچه خواهید به من بکنید، که مردان مرگ را زاده‌اند.» پس شربت سوم بدو دادند. بخورد و سرش گران شد و بخفت و تا دیگر روز بهوش نیامد. چون به هوش آمد، پیش ملک آوردندش. ازو پرسیدند که آن چه بود که دیروز خوردی و خویشتن را چون می‌دیدی؟ گفت: «نمی‌دانم که چه می‌خوردم، اما خوش بود. کاشکی امروز سه قدح دیگر از آن بیافتمی. نخستین قدح به دشخواری خوردم که تلخ مزه بود. چون در معده‌ام قرار گرفت، طبعم آرزوی دیگر کرد. چون دوم قدح بخوردم، نشاطی و طربی در دل من آمد که شرم از چشم من برفت و جهان پیش من سبک آمد. پنداشتم میان من و شاه هیچ فرقی نیست و غم جهان بر دل من فراموش گشت؛ و سوم قدح بخوردم، به خواب خوش در شدم.» شاه، وی را آزاد کرد از گناهی که کرده بود. 
بدین سبب همه دانایان متفق گشتند که هیچ نعمتی بهتر و بزرگوارتر از شراب نیست، از بهر آنک در هیچ طعامی و میوه‌ای این هنر و خاصیتی نیست که در شراب است. شاه شمیران را معلوم شد شراب خوردن و بزم نهادن و بعد از آن هم از شراب رودها بساختند و نواها زدند و آن باغ که درو تخم انگور بکشتند، هنوز برجاست. آن را غوره می‌خوانند و بر در شهرست. و چنین گویند که نهال انگور از هرات به همه‌ی جهان پراکند. و چندان انگور که به هرات باشد، به هیچ شهر و ولایتی نباشد، چنانک زیادت از صد گونه انگور را نام بر سر زبان بگویند. و فضیلت شراب بسیار است.
دانایان طب چنین گفته‌اند، چون جالینوس و سقراط و بقراط و بوعلی سینا و محمد زکریا، که هیچ چیز در تن مردم نافع‌تر از شراب نیست، خاصه شراب انگوری تلخ و صافی؛ و خاصیتش آنست که غم را ببرد و دل را خرم کند و تن را فربه کند و گونه‌ی رو سرخ کند و پوست تن را تازه و روشن گرداند و فهم و خاطر را تیز کند و بخیل را سخی و بددل را دلیر کند و خورنده‌ی شراب را بیماری کم کند… و گروهی زیرکان شراب را محک مرد خوانده‌اند و گروهی ناقد عقل و گروهی صراف دانش و گروهی معیار هنر... و هرکه پنج قدح شراب ناب بخورد، آنچه اندروست از نیک و بد ازو سرآید و گوهر خویش پدید کند و بیگانه را دوست گرداند و اندر دوستی بیفزاید… و باز مر شراب را هرچند بیش خوری، بیش باید و مردم ازو سیر نگردد و طبع نفرت نگیرد که وی شاه همه شرابهاست و در بهشت نعمت بسیارست و شراب بهترین نعمتهای بهشت است و اگر نبودی، ایزد آن را به خود مخصوص نکردی... مردمان را منفعت بسیار است در وی ولیکن بزه او از نفع بیشترست. خردمند باید که چنان خورد که مزه‌ی او بیشتر از بزه بود تا بر او وبال نگردد؛ و این چنان باشد که به ریاضت کردن، نفس خود را به جایی رساند که از اول شراب خوردن تا آخر هیچ بدی و ناهمواری از او در وجود نیاید به گفتار و به کردار، الا نیکویی و خوشی. چون بدین درجه رسد، شراب خوردن او را زیبد و فضیلت شراب بسیار است.
منفعت و مضرت این چند نوع شراب در نوروزنامه آمده است: شراب مست کننده، شراب سپید و تنک، شرابی که نه تیره بود و نه تنک، شراب تلخ و تیره، شراب ریحانی، شراب نو، شراب ممزوج و مروق، شرابی که به ترشی زند، شرابی که آفتاب پرورده باشد، شراب مویزی، شراب خرمایی و یک نوع شراب دیگر که نامش مخدوش شده.

- به نقل از نوروزنامه‌ی خیام
- نقاشی اثر هنرمند چینی است که نامش را نمیدانم.

۱۴۰۰/۰۸/۱۷

یادکردن قلم و خاصیت او و آنچه واجب آید درباره‌ی او



قلم را دانایان مشاطه‌ی مَلِک خوانده‌اند و سفیر دل؛ و سخن تا بی‌ قلم بود، چون جان بی‌کالبد بود و چون به قلم باز بسته شود، با کالبد گردد و همیشه بماند؛ و چون آتشی است که از سنگ و پولاد جهد و تا سوخته نیابد، نگیرد و چراغ نشود که از او روشنایی یابند. ... و نخست کسی که دبیری بنهاد، طهمورث بود؛ و مردم اگر چند باشرف گفتارست، چون به شرف نوشتن دست ندارد، ناقص بود... زیرا که وی است که مردم را از مردمی به درجه‌ی فرشتگی رساند و دیو را از دیوی به مردمی رساند ... و از مرتبت نوشتن بود که دست را به زینت انگشتری و مهر بیاراستند. ... 
و خط چنان خواسته‌اند که چهار چیز با وی بود: اول آنک قرارشان بر جای بود به خردی و بزرگی. دیگر آنک اندام دارد چنانک به صورت نهاده‌اند. دیگر آنک با رونق و آب بود و آن از تیزی قلم باشد و بستگی دست نویسنده؛ و همچنین تناسب نگاه دارند. نباید که «را» چند «نون» باشد و یا «نون» به «ری» ماند و چشم‌های «واو» و «قاف» و «فا» در خور یکدیگرند و بر یک اندازه بود، نه تنگ و نه فراخ؛ و کشش «نون» و «قاف» و «صاد» همچنین؛ و درازی «لام» و «الف» چند یکدیگر. چون این قیاس نگاه داشته بود، اگرچه خط بد باشد، نیکو نماید و هموار و مستقیم. ...
و خط نیکو چون صورت تمام چهره و تمام قد است که آن را نیکو رو خوانند؛ و خط بد چون روی زشت و قامت نامعتدل هر اندامش نه در خور یکدیگر... و بسیار باید نبشت تا خط نیکو و پسندیده آید.

- به نقل از نوروزنامه‌ی خیام
- تصویر دستخط دکتر آرشام قادری است.

۱۳۹۹/۰۵/۱۴

هنریک ایبسن


هنریک ایبسن یه شاعر و نمایشنامه‌ نویس نروژیه که به قدر شکسپیر بزرگه. حدود دویست سال پیش در سال ۱۸۲۸ در نروژ به دنیا میاد. وقتی هنریک هنوز خیلی کوچیک بوده، خانواده دچار ورشکستگی میشه. مادرش برای فرار از مشکلات به مذهب رو میاره و پدرش افسرده می‌شه. اوضاع مالی خراب خانواده باعث میشه که هنریک ایبسن نگرش خاصی نسبت به جامعه، بخاطر جامعه‌ای که درش زندگی می‌کرده و اونا رو به چشم تحقیر نگاه می‌کردن، پیدا کنه. بعدها هنریک سعی می‌کنه پزشک بشه ولی چون دانشجوی موفقی نبوده، تصمیم می‌گیره نویسنده بشه. اولین کتابش در ۲۲ سالگی چاپ می‌شه و بعد یه مدتی با حزب کارگر همکاری داشته، ولی بعد سیاست رو می‌بوسه و می‌ذاره کنار. یه مدتی بعد از اون تو یه تماشاخونه کار می‌کرده و همکار ۱۴۵ تئاتر بوده، بدون اینکه چیزی براشون بنویسه. همین تجربه‌ی خوبی میشه براش که شروع کنه به نوشتن نمایشنامه و نمایشنامه‌نویس موفقی بشه.
خانه عروسک، اشباح، و دشمن مردم از بهترین و به یاد موندنی‌ترین کارهای این نمایشنامه نویس در ایران هستن. 
هنریک ایبسن حدودن هفتاد و هشت ساله بوده که بر اثر سکته‌ی مغزی جان عزیزش رو از دست می‌ده.
اون میگه: بدترین کاری که انسان می‌تونه با خودش بکنه، بی‌عدالتی با دیگرانه.
میگه: قوی‌ترین انسان در دنیا کسیه که بیشتر از دیگران تنهایی رو تاب می‌آره.
میگه: زندگی جنگ با غولهاست.
میگه: آزادی اینه که می‌دونی هنوز یه عمل شجاعانه‌ای هست که میشه انجامش داد.
میگه: همیشه حق با اکثریت نیست. کدوم دسته افراد بیشترین جمعیت را دارند؟ آدم‌های باهوش یا آدم‌های احمق؟
میگه: هزار کلمه هم که بنویسی، هنوز نمی‌تونی تاثیر عمیق اتفاقی که افتاده رو منتقل کنی. 

۱۳۹۵/۰۷/۱۵

جشن مهرگان



جشن مهرگان بعد از جشن نوروز از مهمترین جشن‌های ایرانی است که در حال حاضر کمتر کسی به آن اهمیت می‌دهد. این جشن در روز دهم مهر که تیر روز از ماه مهر است برگزار می‌شود.
مردم در این روز لباس‌ها یا دست‌کم زیورآلاتی به رنگ ارغوانی می‌پوشند و با کارت‌های شادباش به دیدن همدیگر می‌روند. این شادباش‌ها را معمولن معطر می‌کنند و در لفافه‌ای زیبا می‌پیچند.
سفره‌ی مهرگان پارچه‌ای‌ست به رنگ ارغوانی که در میان آن گلی شکفته می‌گذارند. در اطراف این گل برگ‌هایی از درخت گز، هوم یا مورد می‌چینند و نیز میوه‌های پاییزی که بهتر است سرخ باشند. خوراکی‌هایی که ممکن است بر این سفره بچینند عبارتند از: سنجد، انگور، انار، سیب، به، ترنج (بالنگ)، انجیر، بادام، پسته، فندق، گردو، کُـنار، زالزالک، ازگیل، خرما، خرمالو و چندی از بوداده‌ها همچون تخمه و نخودچی.
آب و نان از مهمترین اجزاء سفره‌ی مهرگانند. نانِ مخصوص مهرگان از آمیختن آرد هفت نوع غله گوناگون مانند گندم، جو، برنج، نخود، عدس، ماش و ارزن تهیه می‌شود. 
شمع، شکر، شیرینی، خوردنی‌های محلی و بوی‌های خوش مانند گلاب از دیگر لازمه‌های سفره‌ی مهرگانند.
مردم در این روز دور هم جمع می‌شوند و از خوراکی‌های سفره می‌خورند و پایکوبی می‌کنند. در پایان مراسم، گرداگرد آتش افروخته، به نشانه‌ی تجدید پیمان‌های گذشته، دست‌های هم را می‌گیرند.
گمان می‌رود در دوران گذشته در جشن مهرگان موسیقی ویژه‌ای نواخته می‌شده که متاسفانه از آن آگاهی در دست نیست.

۱۳۹۴/۰۵/۳۰

روتین


یک وقتی دوستی می‌گفت چیزی بهتر از روتین برای بچه‌ها نیست. راست می‌گفت. روتین بچه‌ها را منظم می‌کند و بخصوص برای بچه‌های کوچک، به آنها احساس امنیت بیشتری هم می‌دهد. تصور کنید حتی خود ما، وقتی جایی می‌رویم، قراری داریم، برنامه‌ای داریم که می‌دانیم موضوع از چه قرار است، اطمینان و اعتماد بیشتری داریم. فرض کنید کسی به شما تلفن کند و بگوید: «بیا اینجا». هزار فکر با خودتان می‌کنید. شاید بچه‌ها هزار فکر نداشته باشند، اما همین ندانستگی مایه‌ی اضطراب می‌شود. 
بارها و بارها با سپنتا روتین را امتحان کرده‌ام. بازی‌ها برای بچه‌ها تکراری می‌شوند و باید هر از چند گاه مدل بازی و یا ریتم آن را تغییر داد، هرچند که روتین در کل تغییر نمی‌کند. اوایل مجبور بودم یکی یکی کارهایش را یادآوری کنم. مثلن: بلوز خوابت رو دربیار، شلوار خوابت رو دربیار، حالا بلوز جدید رو بپوش، شلوار رو بپوش... تا پیش از سپنتا واقعن نمی‌دانستم که این عادت‌ها چه سخت یاد گرفته می‌شوند. بچه‌های کوچک حافظه‌های کوچکی دارند. اما حالا پسرکم بزرگ شده. می‌تواند تمام کارهای صبح خودش را تنهایی انجام بدهد. اما هنوز پیش می‌آید که کارهایی را از قلم بیندازد، وقتی صبح دلش نمی‌خواهد برای رفتن به مهدکودک حاضر شود یا شب دلش نمی‌خواهد به رختخواب برود. به قول دوستی حتمن به یاد دارد، اما ترجیح می‌دهد از یاد برده باشد.
بهرحال... امروز که دنبال روش‌هایی برای مستقل‌تر و سریعتر کردن بچه‌ها می‌گشتم، به این تصویر رسیدم. پرینت گرفتم که بچسبانم به در اتاق سپنتا و شاید زمانی که صرف بهانه جویی برای «یادم رفت» می‌شود را صرفه جویی کنم. یکی از همکارها خواست که برای او هم بفرستم، برای اتاق بچه‌هایش. فکر کردم شاید به درد باقی بچه‌ها هم بخورد. بهرحال بازی تازه‌ای می‌تواند باشد. به امتحان کردنش می‌ارزد.

۱۳۹۳/۰۵/۱۹

تصویر ژنی


تصویر ژنی قصه‌ی مرد جوان نقاشی‌ست که یکروز در اوج بدبختی با دخترکی به اسم ژنی روبرو می‌شود. همه چیز در این دختر افسانه‌ای است. پدر و مادری که ازشان می‌گوید، سالها پیش مرده‌اند. از این دیدار تا دیدار بعد به طرز شگفتی بزرگتر می‌شود و هیچ کجا نمی‌شود پیدایش کرد. هست و نیست. شخصیت رازگونه‌ی ژنی باورکردنی نیست. مثل اینکه ساخته و پرداخته‌ی ذهن نقاش است، اما در واقعیت وجود دارد. خودش می‌گوید که عجله دارد و روال داستان، گذر زمان در دنیای ژنی را سریعتر از دنیای نقاش نشان می‌دهد. تصویری که نقاش از حافظه‌ی خودش و برای خودش، از چهره‌ی کودکانه‌ی ژنی می‌کشد، شروع موفقیت اوست. این تصویر را مرد آتلیه‌داری می‌خرد. نقاش با این پول می‌تواند غذای خوبی بخورد و کرایه‌ی سه هفته اتاقش را بپردازد. همان شب کار نقاشی در کافه رستوران را قبول می‌کند و قرار می‌شود به جای دستمزد، تا وقتی آنجا کار می‌کند، غذای مجانی بخورد. یکبار ژنی را در حال یخ بازی می‌بیند. یکبار وقتی می‌رسد خانه، ژنی آنجا در اتاقش نشسته است و یکبار دیگر ژنی غمگین از فوت پدر و مادرش آنجا می‌آید. هربار رفتن ژنی حالت غیب شدن دارد. اما تصویری که نقاش در این دیدارها از ژنی می‌کشد، و بعد از حافظه تکمیلش می‌کند، معرکه است. نقاش بر خلاف میلش، وقتی که به پول نیاز دارد، تصویر را می‌فروشد. دوستی دارد که راننده‌ی تاکسی است و به او کمک می‌کند. وقتی آن دو پیش خودشان فکر می‌کنند که تصویر از پنجاه دلار بیشتر می‌ارزد، آتلیه دار سیصد دلار بعنوان پیش خرید می‌دهد تا بعدتر تصویر ژنی را با قیمت عالی به یک موزه بفروشند. همان شب ژنی در اتاق مرد نقاش است. تا فردا فرصت دارد که قرار است به کالجی در پاریس برود. تمام روز را با تاکسی دوستشان می‌روند پیک نیک. ژنی یک وقتی آرزوی سوار شدن تاکسی داشته و حالا وقت برآوردن آرزوهاست. شب که خسته در اتاق نشسته‌اند و مشغول حرف زدن‌اند، زن صاحبخانه می‌آید و ژنی را بیرون می‌کند. ژنی می‌رود اما مرد نقاش از جایش تکان هم نمی‌خورد. او فردا از آن شهر می‌رود به شهر دیگری که پیشتر آنجا دانشجو بوده و رفیق خوبی آنجا دارد. بعدتر، این دو رفیق قایقی کرایه می‌کنند و چند روزی با آن به سیر و سیاحت می‌روند. آخرین روز، به زحمت از طوفان فرار می‌کنند و سالم به خانه می‌رسند اما از همان جا می‌بینند که خانه‌های دیگر چطور در سیل فرو می‌ریزند. در همین حال، ژنی از راه می‌رسد. آنقدر ناتوان است که نمی‌تواند خودش را بالای تپه برساند و مرد نقاش هم نمی‌تواند او را راه ببرد. موج آنها را با خودش می‌برد و از هم جدایشان می‌کند. ژنی می‌میرد و مرد نقاش نجات پیدا می‌کند. بعدتر بریده‌ی روزنامه را راننده‌ی تاکسی نشانش می‌دهد که ژنی در حادثه‌ی طوفان از کشتی پرت شده و غرق شده است. 
شاید این تمام ماجرای داستان باشد اما کدام قصه‌ای بی حضور شخصیت‌هایش قابل تامل است؟
مرد نقاش، شخصیتی از دید من منفور دارد. او تصمیم به نگه داشتن هیچ چیز ندارد. عاشق ژنی است اما حتی نمی‌تواند جلوی رفتن او را بگیرد. اجازه می‌دهد که او اتاقش را مرتب کند و بی‌خبر می‌ماند از رفتنش. اجازه می‌دهد او را از خانه‌اش بیرون کنند و بهانه می‌تراشد که نگاه ژنی به معنی خدانگهدار و مطمئن باش، بود. او نمی‌تواند ژنی را از طوفان نجات بدهد. به زندگی عادی خودش ادامه می‌دهد. دختری که اینهمه در زندگی نقاش معنی داشته، نقش داشته و بوده، که نقاش مدت‌ها در جستجویش بوده، راحت فنا می‌شود. او می‌گوید که بله، خبر را شنیده است. 
ژنی عاشق مرد نقاش است. او این راز را به دخترهای صومعه گفته. این رازها را با خود نگه داشته و هربار برای دیدن او از جایی فرار کرده و آمده. می‌داند که مرد نقاش منتظر اوست. می‌داند که از دیدنش خوشحال می‌شود. می‌داند که قرار است طرحی از او کشیده شود. می‌آید که کاری انجام بشود. می‌آید چون قول داده بوده؛ چون عشق می‌ورزیده. در زمان غیاب ژنی، مرد نقاش مدتی دنبال ژنی می‌گردد. آنچه از تلاش مرد نقاش در این جستجو گفته می‌شود این است که به مدرسه تلفن می‌زند و می‌شنود که چنین دختری اینجا نیست. در عوض از دوست تاکسی دارش می‌خواهد که ژنی را پیدا کند. او حالتی منفعلانه دارد و به نظر می‌رسد همین اندازه تلاش هم برای این است که می‌خواهد طرحی از او بکشد. وقتی که ژنی با لباس سراسر سیاه و عزا دار مرگ مادر و پدرش به دیدن نقاش می‌آید، مرد نقاش خیلی زود بوم و رنگ را آماده می‌کند و بی‌توجه به حال روحی دختر، آنقدر به صورت مدل نگهش می‌دارد تا از حال برود. 
تمام این ماجراها با ادعای نقاش به دوست داشتن ژنی است. روزهایی که بی ژنی می‌گذرند، روزهای دوست داشتنی نیستند اما مرد نقاش حتی نمی‌داند که این دختر کجا زندگی می‌کند. روزگارش چطور می‌گذرد. کی می‌آید و کی می‌رود. مردی که کارش را به زندگی‌اش ترجیح می‌دهد. زندگی فقیرانه دارد و بد رفتاری زن صاحبخانه را می‌پذیرد. در اتاقی زندگی می‌کند نامرتب، کثیف. و همین نکته‌ی باریک‌تر از مویی‌ست که من را از مرد نقاش بیزار می‌کند: کسی که نقاشی کردن را زندگی خودش می‌داند، چندبار می‌نالد از بدرنگی و کثافت دیوارهای اتاقش. کسی که رنگ را زندگی خودش می‌داند، هیچ رنگی در زندگی خودش ندارد. همین یک نکته، همین بی‌توجهی به نقش‌ها در زندگی واقعی، تمام شخصیت و زندگی و ارزش‌هایی که مرد نقاش برایشان جان می‌دهد را بی‌ارزش می‌کند. برای چیزی جان می‌دهد اما آن را جان خودش نمی‌داند. برای نقاشی جان می‌‌دهد اما نقاشی را جان خودش نمی‌داند.

۱۳۹۳/۰۳/۱۳

مثلث حیات



امیدوارم برای کسی پیش نیاد، ولی فکر می‌کنم این متن می‌تونه خیلی مفید باشه. خوبه که بخونید و به اشتراک بذارید.
------------------------------------------------

من دوگ کوپ، رییس گروه نجات و مدیر تیم نجات بین المللی آمریکا هستم. این تیم از مجرب‌ترین گروه‌های نجات است. این متن می‌تواند جان افراد بسیاری را هنگام وقوع زلزله نجات دهد. 
من تا بحال داخل ۸۷۵ ساختمان فروریخته ناشی از زلزله خریده‌ام. با گروه‌های نجات ۶۰ کشور مختلف کار کرده‌ام و در بسیاری کشورها، گروه‌های نجات را سازماندهی کرده‌ام. هم اکنون عضو گروه نجات خیلی از این کشورها هستم. دو سال کارشناس سازمان ملل بودم در حوزه‌ی تخفیف فاجعه. از سال ۱۹۸۵ در مهمترین صحنه‌های بلایای طبیعی دنیا، بجز مواردی که فاجعه آنی بوده است، حاضر بوده‌ام.
گروه ما در سال ۱۹۹۶ فیلم مستندی ساخت که صحت متدولوژی من را تایید می‌کرد. دولت مرکزی ترکیه، مقامات محلی و دانشگاه استانبول در تهیه و فیلمبرداری این آزمایش علمی و عملی با تیم ARTI همکاری کردند. ما یک مدرسه و یک خانه را با حضور ۲۰ مانکن تخریب کردیم. ده مانکن را در حالت «خمیده و پنهان» گذاشتیم و ده مانکن دیگر را در حالت پیشنهادی من به نام «مثلث حیات» قرار دادیم. پس از تخریب ساختمان‌ها بر اثر زلزله‌ی مصنوعی، داخل ساختمان‌ها رفتیم تا نتایج آزمایش را فیلمبرداری و مستند کنیم. در این فیلم به روشنی دیده می‌شود، شانس زنده ماندن کسانی که از روش «خمیده و پنهان» استفاده کرده‌اند صفر در صد، و کسانی که روش «مثلن حیات» را به کار بسته‌اند، صد در صد است. این فیلم در ترکیه و کشورهای اروپایی، میلیون‌ها بیننده داده اشت. در ایالت متحده، کانادا و آمریکای لاتین، این فیلم را از تلویزیون پخش کرده‌اند.
در جریان زلزله‌ی سال ۱۹۸۵، اولین ساختمان تخریب شده که به آن خزیدم، مدرسه‌ای در شهر مکزیکوسیتی بود. همه‌ی بچه‌ها زیر میزهایشان بودند و استخوان همگی خرد شده بود. آنها ممکن بود زنده بمانند اگر کنار میزهایشان، یا در راهروی بین میزها دراز می‌کشیدند. کاری که آنها کرده بودند غیر معقول و غیر ضروری بود. متعجب بودم از اینکه چرا آنها بین میزها و صندلی‌ها نیستند و زیر میزها رفته‌اند. من آن وقت‌ها نمی‌دانستم که بچه‌ها اینطور آموزش دیده‌اند که باید زیر چیزی پنهان شوند.
به سادگی می‌شود این نکته را درک کرد که وقتی ساختمانی تخریب می‌شود، وزن سقف که بر روی اشیاء و مبلمان فرو می‌ریزد، آنها را در هم می‌کوبد، اما فضای خالی کوچکی کنار آنها باقی می‌گذارد. این فضا همان جایی‌ست که من به آن «مثلن حیات» می‌گویم. هر اندازه که یک شیء بزرگتر و محکمتر باشد، کمتر خرد و فشرده می‌شود و هر اندازه که کمتر فشرده شود، فضای خالی اطرافش بیشتر می‌شود. در نتیجه شانس زنده ماندن افرادی که به آن فضا پناه می‌برند نیز بیشتر می‌شود. یکبار تصویر ساختمان‌های فروریخته را تماشا کنید. مثلث‌های حیات در بسیاری نقاط آنها وجود دارند. درواقع مثلث‌های حیات از معمول‌ترین اشکالی هستند که می‌توانید در داخل آوارها ببینید.
کارکنان سازمان آتش نشانی شهر تروخیو -با جمعیت حدود ۷۵۰ هزار نفر- را من آموزش داده‌ام. رییس آتش نشانی شهر تروخیو که استاد دانشگاه در همان شهر نیز بود، همیشه همراه من و گواه حوادث پیش آمده بود. او می‌گوید: «من روبرتو روزالس هستم. یازده ساله بودم که زلزله‌ی سال ۱۹۷۲ جان بیش از هفتاد هزار نفر را گرفت. من داخل ساختمانی فرو ریخته گیر افتاده بودم و چیزی که باعث نجاتم شد، مثلث حیاتی شکل گرفته کنار موتور سیکلت برادرم بود. همه‌ی کسانی که زیر میز یا تخت رفته بودند، له شده بودند. من مثال زنده‌ای از شیوه‌ی «مثلث حیات» هستم و دیگران همه مثال «خمیده و پنهان» بودند که جان خود را از دست دادند».

نکات و توصیه‌های مهم پیشنهادی آقای دوگ کوپ:

۱- هنگام بروز زلزله، همه‌ی کسانی که از روش «خمیده و پنهان» استفاده می‌کنند، محکوم به مرگ‌اند. افرادی که زیر اشیائی نظیر میز یا اتومبیل می‌روند، همانجا له می‌شوند.

۲- سگ‌ها، گربه‌ها و بچه‌ها همگی بصورت طبیعی به وضعیت جنینی خم می‌شوند. بهتر است شما هم همین طور خم شوید. این غریزه طبیعی، ایمنی و اصل بقاست. شما می‌توانید با همین شیوه، در فضای خالی کوچکتری زنده بمانید. زمان وقوع زلزله به سرعت خود را کنار اشیاء بزرگ مانند کاناپه یا اجسام محکمی که در مقابل ضربه کمتر فشرده می‌شوند و در کنار خود فضای خالی باقی می‌گذارند، بکشید.

۳- ساختمان‌های چوبی ایمن‌ترین ساختمان‌هایی هستند که در هنگام وقوع زلزله ممکن است داخل آنها باشید. چوب قابل انعطاف است و با نیروی محرک زلزله به راحتی حرکت می‌کند. اگر یک ساختمان چوبی فرو بریزد، فضاهای خالی بزرگی در آن ایجاد می‌شود. همچنین ساختمان‌های چوبی وزن کمتر و قدرت خرد کنندگی کمتر دارند. ساختمان‌های آجری ممکن است در حد قطعات آجر متلاشی شوند و صدمات زیادی وارد کنند. اجساد له شده در ساختمان‌های آجری به نسبت اجساد مانده زیر قطعات بتونی به مراتب صدمات کمتری دیده‌اند.

۴- اگر زلزله در شب و زمانی که شما در رختخواب خود هستید اتفاق بیفتد، کافی‌ست از روی تخت پایین بغلتید. همیشه یک فضای ایمنی مناست اطراف تخت‌ها وجود دارد. هتل‌ها می‌توانند با نصب تابلوهای راهنما پشت در اتاق‌ها با این توصیه که هنگام وقوع زلزله روی زمین کنار تخت دراز بکشید، به زنده ماندن تعداد بیشتری کمک کنند.

۵- اگر هنگام وقوع زلزله در حال تماشای تلویزیون هستید و فرار از در یا پنجره به سادگی برایتان ممکن نیست، در وضعیت جنینی، کنار کاناپه، میز یا یک صندلی بزرگ خم شوید.

۶- هر کسی که زمان وقوع زلزله در چهارچوب در باشد، محکوم به مرگ است. اگر پایه‌های در به جلو یا عقب بیفتند، کسی که در چهارچوب است زیر مصالح ساختمانی خواهد ماند. اگر پایه‌های در به سمت طرفین بیفتد، کسی که در چهارچوب باشد زیر پایه‌ها له خواهد شد. بنابراین در هر صورت جان خود را از دست خواهد داد. 

۷- هرگز هنگام وقوع زلزله روی پله‌ها نروید. پله‌ها گشتاور فرنکاسی متفاوتی دارند و جدا از تنه‌ی اصلی ساختمان نوسان می‌کنند. به عبارتی، پله‌ها و بقیه‌ی ساختمان به هم برخورد می‌کنند تا وقتی که شکست سازه‌ای در پله رخ دهد. کسانی که روی پله‌ها باشند، قبل از اینکه پله‌ها خراب شود، گرفتار گام‌های پله خواهند شد و بصورت وحشتناکی قطع عضو می‌شوند. در هنگام زلزله، حتی اگر ساختمان فرو نریزد، باز از پله‌ها دور شوید. پله‌ها احتمال تخریب بیشتری نسبت به سایر مناطق دارد. حتی اگر پله‌ها بر اثر زلزله فرو نریزد، ممکن است در اثر وزن ازدحام افرادی که فریادکشان بر آن در حال فرارند، تخریب شود. همیشه پله‌ها باید پس از وقوع هر زلزله، حتی اگر ساختمان آسیب ندیده باشد، از نظر ایمنی بررسی شود.

۸- در هنگام وقوع زلزله به دیوارهای محیطی ساختمان نزدیک شوید یا در صورت امکان خارج از محیط ساختمان بروید. هرچه داخل‌تر و دورتر از دیوارهای محیطی ساختمان باشید، احتمال اینکه راه گریز شما مسدود شود، بیشتر خواهد بود.

۹- کسانی که در هنگام وقوع زلزله در خیابان‌ها، داخل خودروی خود می‌مانند، وقتی که خیابان طبقه‌ی بالایی (در اتوبان‌های دو طبقه) روی آنها خراب می‌شود، جان خود را از دست می‌دهند. این دقیقن همان اتفاقی است که در بزرگراه نیمیتز رخ داد و قربانیان زلزله‌ی سانفرانسیسکو آنهایی بودند که داخل خودروهای خود باقی ماندند. آنها ممکن بود زنده بمانند اگر از خودرو خارج می‌شدند و کنار آن می‌نشستند یا دراز می‌کشیدند. تمام خودروهای له شده در آن زلزله، بجز خودروهایی که ستون‌های پل مستقیم روی آنها سقوط کرده بود، دارای فضای خالی به ارتفاع ۹۰ سانتی‌متر در اطراف خود بودند.

۱۰- کاغذ دارای خاصیت ارتجاعی است و زیاد فشرده نمی‌شود. این را از خزیدن به داخل خرابه‌های دفاتر روزنامه یا اداراتی که کاغذهای انباشته داشتند، دریافته‌ام. در نتیجه فضاهای خالی زیادی اطراف بسته‌های کاغذ بوجود می‌آید که زمان وقوع زلزله می‌تواند مورد استفاده قرار بگیرد.

۱۳۹۲/۰۶/۰۹

درمورد ژان فولان



تولد ژان فولان بود دیروز. شاعری که دوستش دارم و شناخت دنیای رنگی‌اش را مدیون محسن عمادی عزیزم. حالا که بیشتر در فیس‌بوک می‌نویسم فراموش می‌کنم اینجا هم کپی کنم مطالب را؛ یک روز دیر شد. ترجمه‌هایم از این شاعر دوست داشتنی را می‌توانید در فیس بوک، یا وبلاگ ترجمه‌های خودم یا روی سایت خانه‌ی شاعران جهان ببینید. عکس بالای متن امضای شاعر است. قدری هم درموردش بخوانید:

۲۹ اوت ۱۹۰۳ سالروز تولد ژان فولان است که هم نویسنده بوده و هم حقوقدان و هم شاعری که جوایز مختلفی بابت شعرهایش دریافت کرده. فولان در کانیزی فرانسه به دنیا آمد. کانیزی روستای کوچکی‌ست جنوب سن-لو. فولان از سیزده سالگی به دبیرستان سن-لو رفت و پدرش همانجا علوم طبیعی درس می‌داد. در هجده سالگی وارد دانشکده حقوق شد و در بیست سالگی برای اولین بار به پاریس رفت. بخاطر مشکلات پزشکی از خدمت سربازی معاف شد و همانجا در پاریس ماند. از بیست و چهارسالگی و با عضویت در کانون وکلای پاریس، فولان توانست با بزرگانی چون سالمون، روردی، مک اورلان، جاکوب و لوبان آشنا شود. سپس در سی سالگی اولین مجموعه شعرش را به نام «پنج شعر» منتشر کرد و به این واسطه گیوویک و آلبرت-بیروت را شناخت و توانست برنده‌ی جایزه‌ی مالارمه شود.
ژان فولان در سی و یک سالگی با دختر نقاش معروفی ازدواج کرد که خودش با اسم دینِس نقاشی می‌کشید.
با وجود بینایی ضعیفش، ژان فولان را در سال ۱۹۴۰ بعنوان توپچی به جنگ فرستادند. با اینحال او یک سال بعد برنده‌ی جایزه‌ی بلومنتال شد و شیوه‌ی فکری‌اش مخالف دولت ویشی بود.
فولان در چهل و هشت سالگی عضویت کانون وکلای پاریس را رها کرد که رییس دادگاه بشود. در فاصله‌ی بیست سالی که ژان فولان از ۱۹۴۹ عضو هیات مدیره‌ی انجمن قلم بود، بارها به نقاط مختلف دنیا از جمله تایلند، ژاپن، برزیل، آمریکا و سنگال با همین عنوان سفر کرد و در ۱۹۷۰، برنده‌ی جایزه بزرگ شعر آکادمی فرانسه شد.
۱۰ مارس ۱۹۷۱ روز خوبی برای ژان فولان نبود. او مهمان تورینگ کلاب، در یک کشتی بود. نیمه شب ماشینی باعث وارونه شدن کشتی می‌شود و متاسفانه فولان در این حادثه می‌میرد. او را یک هفته بعد در کانیزی، روستای زادگاهش دفن می‌کنند.
ژان فولان کتاب‌های زیادی از جمله شعر و نقد و داستان در زمان حیاتش منتشر کرده و پس از او کتاب‌های مختلفی درموردش نوشته‌، برای او شعر گفته‌اند و از کارهایش تعریف و تقدیر شده است. به نام ژان فولان هنوز در سن-لو هر سال یک رقابت ادبی برپاست.

۱۳۹۲/۰۶/۰۴

تمرین برای شعر نوشتن


ده دوازده تا شعر پیدا کنید و از هرکدام یک خط تصادفی انتخاب کنید. این ده دوازده خط را جدا جدا روی کاغذ یا روی تکه کاغذهای جدا بنویسید. بعد به آنها نگاه کنید. سعی کنید آنها را با ترتیبی که به نظرتان مناسب است دنبال هم بچینید. حالا شعر خودتان را با موضوعی که به ذهنتان رسیده و با تغییراتی که در عبارت ها و کلمات می دهید، بنویسید.
این روش البته روش شعر نوشتن نیست اما کمک به تقویت خلاقیت و گسترش ذهن می کند.
بعد شعر را با صدای بلند برای خودتان بخوانید و اگر می‌توانید جایی ضبط کنید و به صدای خودتان گوش کنید. هرجا را لازم است اصلاح کنید. بعد شعرتان را به دوستی یا منتقدی بدهید و نظرش را بپرسید. هر نظری را که پسندیدید در تغییر شعرتان اعمال کنید.
به یکبار و دو بار اکتفا نکنید. اگر دوست دارید شعر بنویسید، زیاد تمرین کنید. سعی کنید بدون کمک گرفتن از شعرهای دیگر، شعر خودتان را با حس و کلمات خودتان بنویسید.

۱۳۹۱/۱۰/۰۱

یلدا مبارک

این چیستان‌ها را من از چند منبع مختلف پیدا کرده‌ام. از چند هفته‌ی گذشته هر شب یکی از آنها مایه‌ی خوشدلی شده‌اند با حضور مهربان دوستان شناخته و نشناخته. همینجا از همه تشکر می‌کنم که شب‌های تاریک و سرد را گرمتر و روشن‌تر کرده‌اند برایم. سرخوشی این شب‌ها را فراموش نمی‌کنم. یلدای همگی مبارک.





آن چیست که پا و سر نداره / گرد است و دراز و در نداره / اندر شکمش ستارگانند / جز نام دو جانور نداره  (خربزه)

عجایب لعبتی زرد است و بی‌جان، دو اسم زنده دارد از دو حیوان.  (خربزه)

آن چیست که در برگ سیاهی داره / رخت سیه و سبز کلاهی داره / پوستش بکنند و سینه‌اش چاک دهند / در حیرتم آیا چه گناهی داره  (بادمجان)

خودش آب، دشمنش آب.  (یخ)

آن چیست که در دو وقت کمیاب شود / گر آبتنی کند تنش آب شود / گر گرم شود، گریه کند تا میرد / گر سرد شود زندگی از سر گیرد  (یخ)

از اینجا تا به کاشون، همه‌ش مرواری پاشون. دو تا خانم نقابی، باقیش دستمال آبی.  (آسمان و ستارگان و ماه و خورشید)

عجایب جنگل بی‌پایه دیدم، عجایب چادر بی‌سایه دیدم، بدیدم صنعت پروردگارم، دوتا سوداگر بی‌مایه دیدم.  (آسمان و ماه و خورشید)

دستمال آبی، پر از گلابی.  (آسمان پر ستاره)

عجایب صنعتی دیدم در این دشت، درخت پر گلی بی‌سایه می‌گشت.  (آسمان پر ستاره)

آن جسم عجب چیست که بر چرخ پدید است، گه پرده‌ی ماه است و گهی حاجب شید است.  (ابر)

از در درآمد حیدری، کونشو گذاشت رو صندلی، گفت یا محمد، یا علی.  (چراغ لامپا)

از در درآمد نرّه پلنگ، عبا به دوشش از همه رنگ.  (قالی)

از در میاد شکم پاره، دو دست داره، پا نداره.  (پوستین، کت)

دست داره، شکم پاره، پا نداره.  (پوستین، کت)

از کوه به در آمد حاجی جعفر، دو چشمونش سیاه و کُنده بر سر.  (گوزن)

از کوه اومد الاکلنگ، گردن بلند، دمش کلنگ.  (شتر)

اسب سفید نازنین، نه کاه می‌خوره نه سبزی. آب می‌خوره فراوون، پول می‌دهه به دیوون.  (آسیاب آبی)

چهار را برادرن، هرچی می‌دون به هم نمی‌رسن.  (چرخ چاه)

شببا می‌گرده لیکلیکی، روزا می‌گرده لیکلیکی، آروم نداره لیکلیکی.  (چرخ دستی نخ‌ریسی)

اطاق گچ‌گچی، نه در داره، نه هیچی. (تخم مرغ)

استخوانم نقره و اندر میان دارم طلا / هر که این معنی بداند، پیر استاد من است.  (تخم مرغ)

سر قوطی، کون قوطی، دو تا روغن تو یک قوطی.  (تخم مرغ)

کاسه‌ی چینی، آبش روونه، بذاریش رو آتیش، یخش می‌بنده.  (تخم مرغ)

اون چیه پوستش توشه، گوشتش روشه.  (سنگدان مرغ)

تافته‌ی گُلی سوزن ندیده، آرد نبیخته الک ندیده، چوب تراشیده نجار ندیده.  (سنجد)

چهار دکون دوش به دوشه. یکیش اطلس فروشه. یکیش آرد فروشه. یکیش پارچه فروشه. یکیش کُنده فروشه.  (سنجد)

صندوق چوبی، پر از روغن کوهی.  (گردو)

کدام است آن مرغ بی‌بال و پر، سرش تا نبری نگوید خبر.  (نامه)

نه دست داره، نه پا داره، از همه جا خبر داره.  (باد)

خدایا شکرت. موندم به فکرت. دختر حامله، مادر بکره.  (هندوانه)

کدام است گنبدی که در ندارد، کلید آهنین قفلش گشاید، هزاران بچه دارد در شکم بیش، ز هر بچه دو تا مادر بزاید.  (هندوانه)

صندوق قرمز معصوم. افتاده تو نخلستون، دونه‌هاش چو مرواری، لابلاش طلاکاری، از درخت آویزونه، خوردنش زمستونه.  (انار)

طبیعت لعل ساز، لعل تراشیده باز. لعل تراشیده را، به پرده پیچیده باز. به پرده پیچیده را، به نقره پیچیده باز. به نقره پیچیده را، به جغه پیچیده باز.  (انار)

سر قوطی، ته قوطی، صد دونه بلور، تو یک قوطی.  (انار)

قصه بلدم سی ساله / چهل تا مرغ، تو یک خونه / پلو خورون، دونه دونه / همچی که هیچکش نمی‌دونه.  (انار)

پایین سنگ و بالا سنگ. بالاش دو لوله‌ی تنگ. بالاش دو سیب قرمز. بالاش دو شمع روشن. بالاش کمون رستم. بالاش تخت سلیمون. بالاش بازار ریسمون. بالاش گله‌ی گوسفند.  (صورت و سر انسان)

حقه که بر حقه خوره، بر صدف نقره خوره. بالاترش آهنگری. بالاترش روغنگری، بالاترش آینه کاری، بالاترش تیر کمون، بالاترش تخت روون، بالاترش درخت نشون.  (صورت و سر انسان)

اولش آهنگری، بالاترش روغن‌گری، بالاترش آینه کاری، بالاترش چله کمون، بالاترش تخت سلیمون.  (صورت)

ریسمون رنگی رنگی، می‌ره هرجا که می‌ندازی.  (چشم)

روز می‌ره می‌ره، شب که میشه یه مشت علف دم آغلش می‌ذاره.  (چشم)

این طرفش ارّه، اون طرفش ارّه، میونش گوشت برّه.  (دهان و زبان و دندان‌ها)

دو دکون، دو پس دکون، روغن خود چکون چکون.  (بینی که آبش روان است)

ده سیرک گوشت نزار، رگ و پی داره هزار.  (پستان مادر)

اون چیه پیچ پیچیه، بند قباش کبریتیه. می‌دونم چیه، نمی‌دونم کجاست.  (بچه در شکم مادر)

اون چیه از در میاد، نه از دریچه؛ از آسمون، نه از صندوقچه.  (نوزاد)

اون چیه تا دمبشو نگیری نمی‌ره تو سوراخ.  (قاشق)

چهار تا برادر رفوزه، تیر می‌زنن تو کوزه.  (چهار پستان گاو)

چهل تا مرغ عمامه به سر، تو یک اتاق.  (قوطی کبریت)

اون چیه پاش به سرشه، روش به پاشه.  (کلمه‌ی پارو)

اون چیه که خم داره، از خمی سر به هم داره، چهار تا سوراخ تو شکم داره.  (نعل اسب)

اون چیه که روز همه جا می‌گرده، شب اندازه‌ی یه چارپولی جا می‌گیره.  (عصا)

زرد است، نه زردآلو، سرخ است، نه شفتالو، در گوشه‌ی باغان است، در پیش بزرگان است.  (زعفران)

اون چیه شبا حامله‌ست، روزا می‌زاد.  (رختخواب)

در میان دو کاسه‌ی چوبین، نو عروسی به ناز خوابیده، لباس سبز و زرد و سرخ هم پوشیده.  (پسته)

چیست آن لعبت پسندیده / سرخ و سبز و سفید پوشیده / در میان دو کاسه‌س چوبین / با دو صد احترام خوابیده.  (پسته)

یک سر داره، دو خیزه. زود به کونت می‌خیزه.  (شلوار)

اون چیه یک لا بکنی نمی‌رسه، دولا بکنی می‌رسه.  (دست که تا دولا نکنی به دهان نمی‌رسد)

این ور کوه قُرُم قرم، اون ور کوه قرم قرم، وسط کوه نقره بَگُم.  (مشکی که با آن کره تهیه می‌کنند)

تخته سنگ خش‌خشه، هرکی رسه دست می‌کشه.  (سکه)

تخته سنگ کهربا، نه در زمین، نه در هوا.  (دنبه‌ی گوسفند)

قالی لب بافته، گل به گل انداخته، قدرت پروردگار، خوب به هم انداخته.  (ماهی)

عجایب صنعتی دیدم در این دشت، که صد ناخن داره در پا و در دست. سرش پنج و تنش پنج و نفش چار، اگر تو عاقلی آن را به دست آر.  (تابوت و چهار نفر بر دوشش گرفته‌اند)

جرینگ جرینگش اینقده. عبدل مجینگش اینقده، سوراخ مجینگش اینقده.  (سوزن و نخ خیاطی)

جرینگ جرینگش یک ناخن. عبدل مجینگش یک میدون.  (سوزن و نخ خیاطی)

دنیا رو بزک می‌کنه، خودش لخت راه می‌ره.  (سوزن)

چیست آن شاهی که در کشور میان لشکر است / گاه باشد سر بریده، گاه کاکل بر سر است / گه به فرق سر نهاده دختری زیبا سرشت / گاه دختر سر برهنه، گاه چادر بر سر است.  (سماور و قوری و قوری‌پوش)

عجایب صنعتی دیدم که شش پا و دو سر دارد. عجایب‌تر از آن دیدم، که دمبی در کمر دارد.  (ترازو)

عجایب گنبد والاتباری، نه در داره، نه دیوار و حصاری. بنازم قدرت پروردگارم، درونش هست لشگر بی‌شماری.  (خشخاش)

دالون دراز تنگ و تاریک. آقا خوابیده دراز و باریک.  (شمشیر و غلاف)

کوچه‌ی تنگ و تاریک، مرد بلند و باریک.  (تفنگ)

مرغ زرد کاکلی، تخم می‌کنه به هولکی. تخم او ضرر داره، کوه و کمر خبر داره.  (تفنگ)

دالون دراز ملا باقر، کُر کُر می‌کنه تا دم آخر.  (قلیان)

دم دارد و نم دارد، گوهر به شکم دارد، ما میل به او داریم، او میل به پول دارد.  (حمام)

عجایب صنعتی دیدم در این دشت، سرش در آب و دنبالش در آتش. به یک دم می‌خوره صد آدمی را، که بیرون آورد ماه منقش.  (حمام)

دو در هوا، چار بر زمین، ای خربوزه.  (بز)

سینی دارم پر از انار، جرات داری یکی وردار.  (منقل ذغال)

قبا سبزی ازین کوچه گذر کرد، جمال مهوشش ما را خبر کرد، به دل گفتم عرقچینش بدزدم، لبش خندید و عالم را خبر کرد.  (خیار)

قلعه‌ای هست بی در و پیکر، پوست در پوست، قلعه‌ای دیگر، هرکه بگشاید این معما را، رخش از آب دیده گردد تر.  (پیاز)