‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر ترجمه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر ترجمه. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۴/۱۱/۱۴

خدا در بهشت مرده بود


شعر از: استفن کرین

ترجمه: نفیسه نواب پور

------------------------------


خدا در بهشت مرده بود؛

فرشتگان نوحه‌ی آخرالزمان می‌خواندند؛

باد بنفش ناله کنان می‌گذشت،

از بالهاشان، قطره قطره خون بر زمین می‌ریخت.

آن چیز، همان که مویه می‌کرد

سیاه شد و غرق شد.


سپس

از غارهای دور انباشته از گناهان از یاد رفته

دیوهایی بیرون آمدند

از شهوت به مرز جنون رسیده بودند.

به جان هم افتادند و بر سر دنیا جنگیدند، حتی برای لقمه‌ای.


از هر غمی اما غمگین‌تر این بود:

بازوهای زنی سعی می‌کرد

سر مردی خوابیده را محافظت کند 

تا از چنگال آخرین دیو نجاتش دهد.



۱۴۰۰/۰۹/۲۸

شعری از سپنتا برای یولیا

شعر از: سپنتا نواب‌پور
ترجمه از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

یه روز میون صحرا، صبح سفید تو رویا
دیدم که سبزه زاری، بزرگ و سبز و زیبا 
خشکی رو با ساحلی، کرده از ابرا جدا
صدا زدم مامان جون، دریاچه رو نگاه کن
با برف و یخ سفیده، لباس شادی تن کن
مامان به من نگاه کرد، با خنده ای صدا کرد
ببین که اون دور دورا، برف می‌باره چه زیبا
با خنده و با شادی، رفتم به سوی بازی
که حال خوش بمونه، تو لحظه‌های خالی.

 
سپنتا یک همکلاسی داشت سالهای اول دبستان، یولیا، که از لهستان آمده بود. پدر و مادرش آمده بودند آلمان کار کنند و پول پس انداز کنند تا بتوانند در زادگاهشان خانه‌ای بسازند. خانه‌شان که آماده شد، از این کشور رفتند. ارتباط سپنتا و یولیا ولی از طریق ارتباط مادرهایشان حفظ شد. کامیلا، مادر یولیا زن خوبی است. احوالپرسی داریم با هم. چندباری هم پای درد دلهای هم نشسته‌ایم. با هم بیگانه ولی آشناییم. سپنتا می‌گوید یولیا تابحال تنها کسی بوده که درکش کرده. در عالم بچگی، حرف همدیگر را می‌فهمیده‌اند، بچه‌های خارجی. امسال وقتی خواستیم برای یولیا و کامیلا هدیه‌ی کریسمس بفرستیم، سپنتا نشست و با سرعت شعری هم نوشت که بگذارد توی بسته. شعر را به آلمانی نوشت و امیدوار است که یولیا هنوز آنقدرها آلمانی بداند که بتواند معنی شعرش را بفهمد. من هم نشستم و شعر را به فارسی ترجمه کردم. خیلی وقت بود که شعری ترجمه نکرده بودم و بعلاوه ترجمه از آلمانی هنوز برایم ساده نیست. ولی شاعر که کنار دستت باشد و به هر دو زبان هم مسلط باشد، کار ساده‌تر است. به من اجازه داد که هرطور می‌خواهم در ترجمه‌ی فارسی دست ببرم. امیدوارم که یولیا این شعر را دوست داشته باشد. شما هم.

۱۴۰۰/۰۸/۲۹

راه‌ها

شعر از: راینر ماریا ریلکه
به فارسی نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

راه‌‌هایی بین دو جا
به هیچ‌‌کجا نمی‌‌رسند
به ظرافت از مقصدهای نامعلومشان می‌‌پرسیم.

راه‌‌هایی پیش رویشان چیزی نیست
جز آنچه پیش روست:
فضای محض
و زمان.

۱۴۰۰/۰۲/۳۱

فقیر و غنی


مرد فقیر و مرد غنی آنجا ایستاده‌اند، روبروی هم.
فقیر رنگ پریده گفت:
تو غنی نبودی اگر من فقیر نبودم.

- برتولت برشت

۱۳۹۹/۰۷/۱۵

میان دو زبان

شعر از: پارک ای‌مون
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

میان دو زبان آیا
فضایی
وجود دارد
برای زندگی؟

خارج از زبان آیا
کوه و دشت
دانه‌‌ی گندم و باد
عشق و اندوه
زندگی و مرگ
هست؟

خارج
از زبان
چیزی نیست جز شب بی‌‌پایان
که می‌‌داند آزادی
از کجا سر خواهد زد؟

۱۳۹۹/۰۷/۰۴

ترانه

شعر از: اوژن گیوویک
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

مثل باران،
مثل آسمان.

مثل پولاد،
پشمینه یا مثل مهربانی.

مثل بوییدن
مثل دیدن.

مثل گونه‌‏ھا
لب‏‌ها یا موها.

مثل خنده،
خشم یا انتظار.

مثل حاضر بودن
مثل جواب گرفتن.

مثل دربه‌‏دری
وقتی از راه می‌‏رسد یار.

۱۳۹۹/۰۶/۳۰

زنبور طلایی

شعر از: پل والری
برای فرانسیس دو میوماندرو
ترجمه‌ی آزاد از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

چطور چنان ظریفی و چنان مهلک
که شناسه‌‌ات زنبور طلایی‌‌ست.
فقط رویایی به هم بافته انداخته‌‌ام
در زباله‌‌دان محبوبم.

نیش بزن ای زیبای مست، سینه‌‌ای را 
که عشق در آن مرده یا خفته
ذره‌‌ای گلگون از مرا بچش
بیا به سراغ این تن و زیباتر شو!

سخت محتاج رنجی تیزم:
دردی زنده و پایانی خوش
این از عذاب در خفتگی خوشایندتر است.

بیا و احساساتم را تیز کن
با این نیش طلایی کوچک
که بی آن عشق یا می‌میرد، یا به خواب می‌رود.

۱۳۹۹/۰۵/۱۶

چمنزار چیست؟

برای کار مدرسه سپنتا قرار بود این شعر را حفظ کند از فریدل هوف‌باور که من ترجمه‌اش کردم به فارسی. در این لینک شعر اصلی را با صدای سپنتا بشنوید: https://www.youtube.com/watch?v=L6Jn_cxZvFo



چمنزار چیست؟
چراگاه گاوهاست
و چند چیز دیگر.
علف و گل،
بال پروانه. وزوز زنبور.
خزیدن مورچه. غلتیدن سوسک.

هی! سوراخ موش کور. گل‌های مینا.
میخک قرمز، زیر آبی آسمان.
ملخ می‌خواهد به ارتفاع ساقه‌های زیره بپرد.
دو گل بر بوته‌ی بابونه باز شده.

پشه‌ها روی منقار لک‌لک‌ها پِرپِر می‌کنند.
زنبورهای عسل در کندوهایشان همهمه می‌کنند.
گلهای استکانی دینگ و دانگ می‌کنند.
زیر یک گل قاصدک، جیرجیرکی می‌خواند.

باد چنگ می‌نوازد یا گیتار،
هر چیزی می‌جنبد و تکان می‌خورد، 
هرچیزی که آنجا زندگی کند
شناور است، می‌درخشد، می‌شکند، زمزمه می‌کند، می‌نالد، پرسه می‌زند.
چمنزار چیست؟
همین است چمنزار. 

۱۳۹۶/۰۷/۱۱

زمان خالی

شعر از: هاینریش مولر
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

خورشید به آتش کشید
سایه‌ی دیروزم را
در بهاری خسته

گرد و غبار بر کتاب‌ها

شب اما زمان سریعتر می‌گذرد
بی وزش بادی از سمت دریا
انتظار برای هیچ.

سرآغاز

شعر از: گاتفرید بِن
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

تغییر را باید که بتوانی، باید که بپذیری،
یک بار شانس می‌زند و یک بار بدبیاری
دست برندار، نباید که بگذاری و بگذری
وقتی که نور از زمانه دریغ می‎شود.

طاقت بیار، انتظار بکش،
در سقوط، در جریان، در سکون،
قوانین عجیب و غریب ظهور نمی‌کنند
تو تنها نیستی، نگاه کن:

طبیعت دارد گیلاس‌هایش را آماده می‌کند
خودش به تنهایی، از همین شکوفه‌های کوچک بهاری
و گیلاس‌ها هسته‌هایشان را سفت می‌کنند
تا سالی نیکو از راه برسد.

کسی چه می‌داند که نطفه‌ها از کجا می‌آیند
یا تاج‌های پادشاهی چطور شروع می‌کنند به درخشیدن
طاقت بیار، انتظار بکش، بپذیر
تاریکی را، کهنگی را، سرآغاز را.

۱۳۹۶/۰۲/۲۷

در تاریکی مطلق

شعر از: کیم آدونیزیو
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

دلم می‌خواهد نقاشی‌های روی پوستت را لمس کنم
در تاریکی مطلق، وقتی که نمی‌توانم ببینمشان.
جای دقیق هر کدامشان را می‌دانم
می‌دانم که خطوط شکسته‌ی رعد و برق
درست بالای نوک پستان‌ توست
به لمس پیدا می‌کنم
پیچ و تاب آب را بر شانه‌ات
همانجا که ماری پیچ و تاب خورده
رو در روی اژدهایی.

تو را که به خود می‌کشم
در آغوش نگهت می‌دارم و آرام می‌مانیم
عاشق بوسیدن تصویرهای روی پوست توام.
آنها باقی‌اند تا روزی که خاک شوی
هرچه بین ما پیش بیاید، آرام بگذرد یا دردی شود میانمان
آنها هنوز باقی‌اند.
چنین پایستگی ترسناک است.
برای همین است که در تاریکی لمسشان می‌کنم؛
تو هم امتحان کن، لمسشان کن.

پیش از هرچیز: دوستت دارم

شعر از: کریستینا روسِتی
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

پیش از هرچیز: دوستت دارم
اما پس از عشق به تو
از من آوازی سرریز می‌شود 
که از هر صدایی بلندتر است،
آواز پرنده‌ی تازه‌خوانِ درونم.
دیگر چه دِینی دارد؟ عشق دیرباز من
و یا عشق تو، که گاه از موم محکمتر است؛
من عشق می‌ورزیدم و تو را حدس می‌زدم
تو من را تفسیر می‌کردی و
عشق می‌ورزیدی به آنچه امکان داشت باشم یا نباشم
نه، سبک سنگین کردن‌های ما هردو اشتباه بود.
به حتم عشق نه «مالِ من» است و نه «مالِ تو»
عشق در «من» و «تو»ی جدا از هم، رهاست
«من»، «ما» می‌شود و «ما» می‌شود «من» در عشق
عشقِ سرشار می‌داند که «تو» «مالِ من» نیستی
هردو برابریم و همپای هم
هردوی ما، در عشقی که ما را یکی می‌کند.

۱۳۹۶/۰۲/۲۶

بوسه بر زمین

 شعر از: یوسف کمون‌یکا
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

به آنی، با علف‌های بلند رقصید
مثل مردی که می‌پیچد بر زنی.
لوله‌های تفنگ‌های ما
سفید و گرم می‌درخشیدند.
هاله‌ی آبیِ پرنده را که شلیک کردم
او هنوز به خود می‌بالید.
کاغذ عکس مچاله را
از میان انگشت‌هایش کشیدم.
راه دیگری نبود برای گفتن اینکه:
من عاشق بودم.
صبح دوباره همه جا را روشن کرد،
جز آن خمپاره‌انداز در دوردست را
و تبر بر جایی فرود آمد.
کیف پولش را از جیبش بیرون آوردم
و تن‌اش را چرخاندم
تا نتواند حتی زمین را ببوسد.

ناخن‌ها

شعر از: دبیلیو. اس. مروین
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

به تو غم دادم، تا از دیوارت بیاویزی
مثل یک تقویم تک رنگ.
من پارگی آستینم را می‌پوشم.
به این سادگی نیست.

میانِ هیچ کجای من و هیچ کجای تو
خیال می‌کردی که من راه را می‌دانم
اما خیال بافته بودی.
آه، من می‌دانم
اما عذر نمی‌خواهم که به این سو چرخیده‌ام
مثل آینه‌ای بر خطی، پذیرفتنش سخت است
که چطور اینهمه تصویر را در خود دارد:
رو به دیگر سو می‌کند، چیزهایی را از دست می‌دهد و
چیزهای دیگری در خود بازمی‌تابد.

اگر دنیا دست من بود
دروغ‌ها را رسوا می‌کردم
فقط اگر می‌توانستم مطمئن باشم که چه را از دست داده‌ام.
رد پاهایم را نمی‌پوشانم من
عیانشان می‌کنم، تا چشم‌ها بازند.
اما کسی به یاد نمی‌آورد که آن چیز، چه بود.
آخرین بار کی داشتم‌اش؟
شبیه حلقه بود یا نور؟
یا برکه‌ای پاییزی بود
راکد و یخ زده
سردتر می‌شد و بزرگتر.
می‌تواند هر چیزی باشد آن چیز.
بهرحال، هیچ چیز دیگر نمی‌تواند آن را به من برگرداند.

من دیده‌ام
دست‌های تو را مثل درخت‌هایی که سیل از سر گذرانده‌اند.
بارها و بارها همان فیلم،
و پیرمردی که پول‌هایش را می‌شمرد
تا آخرین قران
و دیگر هیچ، پایانی تهی.

رعد و برق، زخم‌های آینده را نشان من داده است.

من مدت‌های مدید بر کسی نگریسته‌ام
در تنهایی خویش، مثل کلیدی در قفل
بی اینکه کسی چرخانده باشدش.

به این سادگی نبود.

زمستان به روشنی به یادت می‌آورد، برداشتِ پاییزی را
که هیچ کمکی نبود
و بذر سخن چینی پراکنده بود
وقتی که تو رفته بودی.
اما حالا
ناخن‌ها انگشت‌ها را می‌بوسند که: خداحافظ
و تنها بختیاری من خونی است که از من می‌ریزد.

وقتی که تنها بختیاری من، خون است که از من می‌ریزد
برای گفتن حقیقت یا دروغ
آنچه من دارم زبان نیست: زخم است.

۱۳۹۵/۰۶/۱۴

ماکسی فوق‌العاده



ماکسی خیلی فوق‌العاده نیست
اما این برای کسی مهم نیست
پدر و مادرش اینه آرزوشون
که تئاتر کار کنه دخترشون
بشه ستاره‌ی سینما و تلویزیون
ملکه‌ی چین که هست بهتر از اون
یا بهترین ورزشکار زن
ده بار بیشتر رکوردو بزن
فوق‌العاده‌ترین دختر روی زمین
ماکسی باید بشه دقیقن همین.

ماکسی تلاش کن، ستاره بشو
پدر و مادر هلش می‌دن به جلو
وقتی ماکسی به خونه می‌رسید
اول یک کمکی دراز می‌کشید
پاپ کورن بود و مشق مدرسه
کلاس سوارکاری بود و تنیس و فرانسه
اسکیت و شنا و تند نویسی
کلاس موزیک بود و بدنسازی
رقص و آواز و شمشیربازی
یهو مریض شد و افتاد ماکسی.

مادر نمی‌تونست بهش دست بزنه
پدر می‌گفت نذار تو تخت بمونه
وقت نداریم باید عجله کنی
صبح و شب برنامه‌ش پره ماکسی.
بعد از هزار تا کار روزمره
کلاس سوارکاری و تنیس و فرانسه
اسکیت و شنا و تند نویسی
کلاس موزیک و بدنسازی
رقص و آواز و شمشیربازی
یهو مریض شدن و افتادن سه تایی.

تو بگو از این قصه چه درسی می‌گیری؟
وحشتناکه داشتن بچه‌ی رویایی
یک گند فوق‌العاده
عروسک کوکی بی‌اراده. 


شعر از: هانس گئورگ اشتنگل
ترجمه: نفیسه نواب‌پور

۱۳۹۵/۰۲/۰۴

گور نوشته‌ها

شعر از: هاینتز کاهلا
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

ا
در اینجا کسی آرمیده
که هرگز دروغ نگفته.
امیدواریم که استخوان هایش به تعداد
کامل باشند.
مجبور بودیم
مخفیانه جمع شان کنیم
وقتی که هرچه می شنیدیم
دروغ بود.

اا
این مرد
از گرسنگی مرده است.
از دشمنانش هیچ نستانده.
باج نداده.
به چشمان تک تک شان نگریسته
از فرط نجابت؛
این قانون زندگی اش بود.
پسرش
گران ترین سنگ قبر را برایش تعبیه کرده.

ااا
این زن
هرگز نه نگفته است.
می خواست محبوب همگان باشد.
نخستین آری را وقتی شنید
که خاک بر گورش می ریخت.

۱۳۹۵/۰۲/۰۳

اندر حکایت احزاب هم پیمان

شعر از: هاینتز کاهلا
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

رهبرتان را بگذار
با آرامش
اشتباه های خودش را
مرتکب شود.

گردوی سخت

شعر از: هاینتز کاهلا
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

این درخت تنومند
با بی شمار گردوی اش
فقط برای این اینجاست
که درختی باشد با گردوهایی
که درختانی شوند با گردوهایی؟

۱۳۹۳/۰۱/۱۲

گندمزار

شعر از: لوسین بلاگا
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

طلا می‌ریزد از شاخه‌های روشن گندم.
جا به جا، شقایق‌های سرخ
و در کشتزار
دختر جوانی‌ست
با مژه‌هایش به بلندی خارهای خوشه‌ها.
بافه‌های آبی آسمان را 
در چشمانش درو می‌کند
و آواز می‌خواند.
در پناه شقایق‌ها دراز کشیده
بی آرزو، بی غم، بی افسوس
بی حرکت، خاک رُس‌ام.
دختر آواز می‌خواند
و من گوش می‌دهم.
روحم از لب‌هایش می‌دمد.

هوس

شعر از: لوسین بلاگا
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

حریص، عطر تنت را می‌نوشم و
صورتت را در دست می‌گیرم
همانطور که در آغوش می‌کشم
جان شیفته را.
آنقدر به هم نزدیکیم
که نگاهمان ما را می‌سوزاند.
با اینحال زمزمه می‌کنی:
ای غایب از نظرم
هرقدر بخواهی مست لذتت می‌کنم.
کلماتت درد غربت دارند و راز،
انگار در سیاره‌ی دیگری تبعیدم.

بانو
کدام دریا قلب توست؟
کیستی؟
باز آرزوهایت را به آواز بخوان
لحظه‌های گوش سپردن به تو
غنچه‌های درشت ابدیتند
که گل می‌شوند.