به خورشید سلام می‌کنم  


وبلاگ شخصی نفیسه نواب‌پور
یک نوشته‌ی کوتاه
یکی از مهم‏ترین جاهای هر ساختمان مسکونی، توالت است. علاوه بر اهمیتی که بر سلامت جسم دارد، اغلب برای سلامت روح هم مفید است. بطور کاملن اتفاقی، بهترین دوستانم جایی برای مجله‏های سرگرم کننده در توالتشان دارند. یکی از ابتکارهایی که مامان سالها پیش به آن دست زد، نصب نوشته‏ها در این مکان بود. او متنی را روی کاغذ می‏نوشت و به دیوار توالت می‏چسباند یا جمله‏های قصار را می‏نوشت و به آینه‏ی دستشویی می‏زد. جمله‏ای که حالا به آینه چسبیده این است: «اگر شاخه‏ای سبز در دل داشته باشم، پرنده‏ی نغمه‏خوان از راه می‏رسد». فکر کردم شاید مامان را موج سبز گرفته باشد، ولی انگار این انتخابِ خیلی پیش از این ماجراهاست.
حرفی از جایی
همسایه‏ی باغ و بوستان باش
تا چند کناره می‏گزینی؟
چون چهره‏ی صبح شادمان باش
تا چند ملول می‏شینی؟
هم‏صحبت مرغ صبح‏خوان باش
تا چند نژندی و حزینی؟
چالاک و دلیر و کاردان باش
در وقت حصاد و خوشه چینی
آسایش کارگر ز کار است

پروین اعتصامی ...بیشتر
بایگانی ماهانه

شکایت زمین

فریادی در برف
تک صدایی
جای هزارها فریاد
هزار گلوی یخ زده
طوفان‏های عریان
میلیون‏ها هق‏هق انباشته در توده‏های یخ
استدعای زمین است که باری از دوشش برداریم

زمین شاکی‏ست

طوفان گذشته
آهن، آتش و لای به تمامی سوخته
بوی ماندگار خاکستر
شال مه بر فراز مزارع گندم
خوشه‏های سیاه،
بذرهای آذرین.
شعر از: ژولین دلمر
ترجمه‏ی: نفیسه نواب‏پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Tuesday، July 07، 2009

عضو هیچ حزبی نیستم

عضو هیچ حزبی نیستم.
بیست ساله‏ام.
دندان درد دارم.
سر درد دارم.
باتون خورده به سرم،
زیاد.
دیشب
دو یا سه روزنامه‏ی انگلیسی خواندم
اثر جوهرهای خشکیده‏ی دژخیمان بود
روی تن زیر بیست‏ساله‏ها.
روی پیپم
پرچم سرخ می‏زنم،
در راه پله
پرچم سیاه.
فلسفه‏ی مارکوس خوانده‏ام.
کوهن-بندیت شنیده‏ام،
حرف‏های دوگول،
حرف‏های حزبی‏ها،
حزب‏ها.
در تجمع روبروی سفارت فرانسه شرکت کردم
از پلیس کتک خوردم،
خوب نبود، شرارت‏بار بود.
کمدی کروکودیل‏ها
نمی‏خواست من از جا بجنبم
اسپانیا نروم، پرتقال نروم، یونان نروم.
من امروز ممنوع‏الورودم به فرانسه
به همه‏ی کشورها می‏روم
اما نه برای گند زدن.
خودم یک بمب بزرگ ساخته‏ام
که فتیله دارد و آتش زن
منتظرم که برگردم پاریس
تا در کاخ الیزه منفجرش کنم.

شاعر: ناشناس
ترجمه‌ی: نفیسه نواب‌پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Wednesday، June 24، 2009

سنگر

آتشبار است
مغز استخوان‏هایم،
گلوبند زخم‏هایم،
رویاهای خون‏آلودم.

خود را به میانه‏ی میدان می‏اندازد
و سنگری از گوشت و استخوان خود می‏سازد.

شاعر: ناشناس
ترجمه‌ی: نفیسه نواب‌پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Sunday، June 21، 2009

روزهای می 1968

سلاحی ندارم، جز این قانونی که نمی‏خواهم به آن تن دهم،
که فراموش کرده خیابان خانه‏ی من است
سلاحی ندارم، جز زندگی‏ام که در هم کوفته شد
و مالامال از چهره‏ی قربانیان است
سلاحی ندارم جز چشم‏های اشکبارم،
در شب‏های سرد ماه می،
زیر فشار قوانین.
بین دیوارها سرگشته‏ام و دور خود می‏گردم،
شعارهای کهنه می‏گویند: زمین حق شماست
صدا لهیده‏ام می‏کند
حنجره‏ام به درد آغشته اما آتش‏بار است
زاده‏ی این تیرگی‏ام
از نهایت قلبم
آزادی را به فریاد می‏خوانم.

شاعر: ناشناس
ترجمه‌ی: نفیسه نواب‌پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Saturday، June 20، 2009

دلیل بودن

می‏بینم، می‏شنوم، می‏گویم
بخاطر کورها می‏بینم
بخاطر کرها می‏شنوم
بخاطر لال‏ها می‏گویم
دنیا تجسم می‌یابد
-کر، لال، کور-
جایی می‌جویم برای رفتن
جایی برای ماندن.


شعر از: کلود سورنه
ترجمه‌ی: نفیسه نواب‌پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Thursday، June 11، 2009

درمورد ییلماز گونی

ییلماز گونی نخستین نامی است که همیشه هنگام صحبت از سینمای ترک و کرد مطرح می‏شود. سرنوشت درخشان این پسر ساده‌ی روستایی کرد مهاجر با تاریخ سینمای کشورش آمیخته است. علاقه‌ی او به سینما به دوران نوجوانی‏اش برمی‏گردد که سینمای سیارش را به میان چادرنشین‌ها می‏برد. به این ترتیب او توانایی تصاویر و سلیقه‌ی عمومی مردم را کشف کرد. ییلماز گونی با چهره‌ای آفتاب سوخته و منشی والا بخاطر قدرت بازی و شناخت علایق مردم، خیلی زود با لقب «شاه زشت» در سینمای ترک مشهور شد. او دهه‌ی ۱۹۶۰ را به تهیه‌ی فیلم‌های مستندی از تحولات اجتماعی ترکیه گذراند. با «سئیت هان» در سال ۱۹۶۸ که داستان عشقی ناگوار یک کرد است و «گرگ‌های گرسنه» در سال ۱۹۶۹، تحولی را در سینمای ترک ایجاد می‏کند. فیلم «امید» در سال ۱۹۷۰ او را با استعدادهایش به سینماگران اروپایی شناساند. فیلم‌های او را آثاری نئورئالیسم می‏ﺩانند که جهان روستایی با گروه‌های کوچک مردمی وابسته به شغل‌های ناپایدار و محکوم نظام سرمایه‌داری، درهم‌شکسته و خشن را برای اولین بار بر پرده‌های سینمای کردستان بردند. موفقیت‏های اجتماعی فیلم‌های ییلماز گونی و حمایت کردها و دانشجویان از او چنان دولت را نگران کرد که پس از کودتای نظامی ۱۹۷۰ او را به اتهام تبلیغ کمونیسم و سپاراتیسم به دوازده سال زندان محکوم کردند. او در زندان نیز به نوشتن فیلم‌نامه و به روی صحنه بردنشان با کمک دستیاران خارج از زندان‏اش ادامه داد. «رمه» و «یول» شاهکارهای پس از زندان وی هستند که نگاهی شکسپیری بر ظلم نظام سیاسی، کهنه گرایی احتماعی و وضعیت زنان جامعه‏ی کرد و ترک دارند. او در سال ۱۹۸۰ به خاطر نوشته‌ها و فیلم‌هایش به بیش از صدسال زندان و ممنوعیت ادامه‏ی کار هنری محکوم شد، اما پس از چندین‌بار تلاش در پاییز ۱۹۸۱ از راه دریا به فرانسه فرار کرد و همانجا پناهنده شد. در بهار ۱۹۸۲ فیلم «یول» نخل طلایی جشنواره‏ی فیلم کن را با فیلمی از «کوستا گاوراس» شریک ‌شد.

مجله‏ی «میدل ایست» مصاحبه‏ی زیر را در ژانویه‌ی ۱۹۸۳ چاپ کرده است که در خلال آن می‌توان بیشتر به زندگی و طرز فکر این سینماگر بزرگ پی برد.

«سوال: فیلم‌های گذشته‌تان را چطور ارزیابی می‌کنید؟
ییلماز گونی: هم‌چون تمام کارگردان‌های ترک و کرد در مسیرم با ظلم‌های طبیعی نظام حاکم روبرو شده‌ام. در طول تمام دوره‌ی زندگی سینمایی‌ام بارها روش‌های متفاوت برای بیان اندیشه‌هایم را امتحان کرده‌ام و باید با صداقت اعتراف کنم که تا امروز هیچ کدام از آثارم آنچه را که خواسته‌ام، به طور کامل بیان نکرده‌اند؛ نه در شکل و نه در محتوا. تمام این آثار راه‌ حل‌هایی هستند برای رسیدن به صلح. «رمه» در واقع داستان مردم کرد است اما من نتوانستم از زبان کردی در این فیلم استفاده کنم. اگر از زبان کردی استفاده کرده بودم همه‌ی همکارانم به زندان می‌افتادند. فیلم «یول» را موفق نشدم به کردی صحیح دوبله کنم و درعوض سعی کردم این نقص را با موزیک اصلاح کنم.

سوال: از آنجا که شخصیت‌های اصلی فیلم‌های شما کرد هستند و فضای اصلی آن‌ها کردستان است، چطور می‌توانید این فیلم‌ها را خارج از کشورتان بسازید؟
ییلماز گونی: اینجا ما با مشکل دیگری روبرو هستیم و آن اینکه در عمل فقط یک هنرپیشه‌ی حرفه‌ای داریم: «تونسل کورتیز» که نقش پدر در فیلم «رمه» را بازی می‌کند. بقیه همه غیرحرفه‌ای‌هایی هستند که هرگز در فیلمی بازی نکرده‌اند. آوردن هنرپیشه‌های حرفه‌ای از ترکیه غیرممکن است… و آنهایی که در اروپا هستند جرات نمی‌کنند در فیلم‌های من بازی کنند. آنها حتی قبول نمی‌کنند که با من حرف بزنند.

سوال: چطور ممکن است بازیگران ترک نخواهند برای کارگردانی که «نخل طلایی» برده بازی کنند؟
ییلماز گونی: آن‌هایی که در دوره‌های صلح سرودهای انقلابی می‌خوانند، در زمان‌های بحرانی ترجیح می‌دهند خودشان را مخفی کنند. بگذریم. من یک فیلم‌ساز ترکیه‌ای هستم اما یک همکار حرفه‌ای ندارم.

سوال: شما به مشکلات فنی که در فیلمبرداری خارج از کشورتان با آن‌ها روبرو شده‌اید اشاره کردید، اما مشکل اصلی اینجاست که وقتی ارتباط شما با ترکیه قطع است، چطور خلق می‌کنید؟
ییلماز گونی:‌ موضوع فیلم بعدی من زندان است. آنجا من ظلمت و اندوه را تصویر خواهم کرد. این چیزها احتیاجی به چشم‌انداز ندارند.

سوال: چرا زندان؟
ییلماز گونی: به دو دلیل. اول اینکه این بهترین موضوعی‏ست که به موقعیت فعلی ترکیه مربوط است و دوم اینکه من دوباره حاضر به فیلمبرداری در فضاهای اروپایی نیستم.

سوال: در واقع شما یک سینماگر ترک هستید که بیشتر از هر چیز آدم‌ها و طبیعت کشورش را توصیف می‌کند. اما فیلم‌های شما را هموطنانتان نمی‌بینند و حالا شما بخاطر تبعید از این مردم و این طبیعت دور افتاده‌اید. این مشکل را چطور حل می‌کنید؟
ییلماز گونی: ما قطعن راه نشان دادن این فیلم‌ها را به مردم خودمان پیدا خواهیم کرد. اما نمی‌دانم به شما بگویم چطور. بعد از این فیلم درمورد زندان دیگر قرار نیست فیلمی در فضای مصنوعی درمورد کردستان بسازم.

سوال: چه وقت فهمیدید که کرد هستید؟
ییلماز گونی: درواقع من یک کرد واقعی‌ام. مادرم کرد و پدرم یک کرد زازا بود. دوران کودکی‌ام، تا پانزده سالگی در خانه کردی حرف می‌زدیم. بعد من از خانواده جدا شدم. خانواده‌ای که بسیار به شناختم از خودم آسیب رساند. در تمام این مدت در گوشم می‌خواندند که کردستان و زبان کردی دیگر وجود ندارد. من اما حرف زدن‌ها و آوازخواندن‌های کردی را می‌شنیدم. می‌دیدم که کردها در موقعیت بسیار دشواری هستند. اصلیت پدرم از «سیورک» است که من تا شانزده سالگی آنجا را ندیده بودم. همانجا توانستم به رنج‌های یک خانواده‌ی بی‌ریشه پی ببرم. پدر و مادرم مدام می‌گفتند که «شماها از ریشه‌هایتان بریده‏اید»… و در ۳۴ سالگی توانستم سرزمین مادرم، «"مووچ» را ببینم. او اهل قبیله‌ی «جیبران» است که اساس داستان «رمه» سرگذشت این قبیله‌ی چادرنشین است.

سوال: کردستان در فیلم بعدی شما چه جایگاهی خواهد داشت؟
ییلماز گونی: موقعیت کرد یک موقعیت بسیار مشکل است؛ نه فقط در ترکیه، حتی در عراق و ایران. یک روز می‌خواهم فیلمی بسازم در ارتباط با داستان تلاش یک فرد برای متولد یا دوباره متولد شدن. فاصله‌ی مردم کرد از یکدیگر باید از چشم‌اندازهای مختلف مطرح شود. مطرح کردن این مشکل به صورت کاملاً بی‌طرف بسیار مشکل است. چنین داستانی نیز فقط سرشار از پیروزی‌ها نیست، بلکه شکست‌ها، اشتباه‌ها و فریب‌ها را نیز نشان خواهد داد.

سوال: شما به خاطر کارتان در فرانسه اقامت می‌کنید؟
ییلماز گونی: من با یک مجوز خاص، فقط برای فیلمبرداری این فیلم در فرانسه مانده‌ام. به من اجازه‌ی اقامت در زمان تهیه‌ی فیلم داده‌اند. بعد از این را نمی دانم. حالا نمی‌خواهم از آینده صحبت کنم.»

ییلماز گونی سرانجام در سپتامبر ۱۹۸۴ در پاریس، در سن ۴۷ سالگی، در اوج شهرت و به دلیل بیماری کهنه‌ای یادگار از زمان زندان مرد. یک روزنامه‌ی ترک خبر فقدان وی را چنین اعلام کرد: فیلم تمام شد!

برچسبها:

تاریخ ارسال: Thursday، June 04، 2009

من و انتخابات

هنوز میان رای دادن و رای ندادن و خاصه به کی رای دادن گیرم. خب هنوز وقت هست برای تحقیق. گیرودارهای خودم را با خودم می‏نویسم.

رای دادن: یک وقتی بحث می‏کردم بر سر اینکه باید رای بدهیم و فرقی نمی‏کند به کی. مهم این است که بار پیش با ناامیدی پیش خودمان تکرار کردیم «دیگی که واسه ما نجوشه، کله‏ی سگ بجوشه» بعد، چهار سال خفت کشیدیم. کسی می‏گفت احمدی‏نژاد هیچ هم بد به من نکرد، تازه حقوق بازنشستگی پدرم بیشتر هم شد. با هرکسی نمی‏شود بحث کرد. من را از جنس آدمیزاد نمی‏دانند وقتی می‏گویم آبرویم می‏رود وقتی رییس جمهور مملکتم یکهو تصمیم می‏گیرد تغییر ساعت رسمی نداشته باشیم. وقتی کسی از من می‏پرسد چرا و من هیچ جواب درستی برایش پیدا نمی‏کنم، واقعن آبرویم می‏رود. فکر می‏کنم که خب، بالاخره هرچقدر هم که نظام انتخاباتی فاسد باشد، برای جابجا کردن ارقام حد وجود دارد. مردم می‏توانند خیلی بالاتر از حد بروند. من به قدرت مردم اعتقاد دارم.

رای ندادن: یک وقتی با خودم فکر می‏کنم اصلن چرا باید رای بدهم به نامزدهایی که هیچ کدام را نمی‏شناسم و تازه هرچقدر بشناسم موافقشان نمی‏شوم. با خودم فکر می‏کنم کدام یک می‏توانند برای من فضایی بسازند که بتوانم تابستان را بدون مانتو و روسری در شهر بگردم که گرما نخورم؟ فکر می‏کنم اگر قرار باشد حجاب اسلامی داشته باشم که چه فرقی می‏کند کمی سخت‏تر یا کمی ساده‏تر. قرار اگر به پوشیدن مانتو باشد که چه فرقی می‏کند قدش ده سانت بلندتر باشد یا کوتاه‏تر؟ این را نمونه می‏گویم کنار باقی مسایل بی‏شماری که هست. بخصوص که زن هستم و مشکلاتی کاملن متفاوت با مردان دارم.

تبلیغات: همیشه تبلیغات اثر منفی بر من می‏گذارد. بخصوص تبلیغاتی که بتواند با وعده و حرف عده‏ی زیادی را همراه خود کند. حرف‏های زیبا من را به زیبا بودن زندگی مجاب نمی‏کنند. بخصوص حرف‏هایی که عملی نیستند یا دروغ و فریب در خود دارند بیشتر از اینکه جذبم کنند، دورم می‏کنند. بعلاوه از اعمال خشونت بیزارم. چطور می‏توانم خودم را همپای گروهی بدانم که بخاطر حمایت از نامزد مورد احترامشان به دیگران هجوم می‏آورند؟ یک وقتی تصویر هجوم مردم را همراه شخص محبوبشان از تلویزیون می‏دیدیم که چطور همه داشتند بین جمعیت له می‏شدند. کسی می‏گفت با این آدمی که حمایتش می‏کنند اینطور رفتار می‏کنند، وای بحال رقبا و مخالفین. گذشته از این پیش می‏آید که تبلیغات را به زور در حلق آدم فرو می‏کنند یا در حد افراطی به طرفداری از کسی تظاهر می‏کنن. مثلن روی تابلوهای تبلیغاتی ببینید که چطور به گروه رقیب بد می‏گویند. کسی که راضی به حمایت چنین حامیانی باشد چطور می‏تواند در نظرم محترم بماند؟

همرنگ جماعت: گاه دچار این توهم می‏شوم که مردم را متحد دوست دارم. با خودم فکر می‏کنم که شاید خلق حماسه خشنودم می‏کند. یک وقتی فکر می‏کردم که مبادا اگر با شور و هیجانی که در دفاع از موسوی می‏جوشد همراه نشوم، خیانت به جمع کرده باشم. اما خوشبختانه اعتقاد به اندیشه‏ی مستقل راه توهم را می‏بندد. کی گفته که بهتر است همه هم‏رای باشند؟ چشم بستن روی واقعیت‏ها قطعن خیانتی سنگین‏تر است از توجه به اختلاف‏ها. می‏بینم در تقابل اندیشه‏ها چطور می‏شود تکه‏های تاریک را کشف کرد. آدم وقتی نظرهای مخالف را بشنود یا به اشتباهش پی می‏برد و یا در عزمش راسخ‏تر می‏شود. نباید ساز مخالف زد، گوسفند بودن هم اما چندان دلچسب نیست.

قطعن این نوشته‌ها کامل نیستند، اما دلمشغولی این روزهای من‌اند.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Monday، June 01، 2009

فیس‏بوک

ذوق زده‏ی پیدا کردن یه دوست توی فیس‏بوک بودیم که یکهو دسترسی با سایت غیر مجاز شد. اینو دیگه چرا فیلتر کردن؟ فکر کردم تا حالا هم به نظرم عجیب بود که چطور هنوز فیس‏بوک فیلتر نشده. بالاخره شد. فکر کردم خب اینم بالاخره ازمون گرفتن. به فکر اونایی افتادم که توی خونه هزار جور برای استفاده از میسنجر و اینجور چیزا فیلتر می‏شن. فکر کردم اگه توی خونه هم کسی برای آدم فیلتر نسازه، اینجوری جلوی آدمو می‏گیرن.
از فیلتر شکن استفاده نمی‏کنم. آخه من که کار خاصی ندارم. صبح اول وقت میام ایمیل‏ها رو با اوت‏لوک چک می‏کنم، صفحه‏‏ها رو با گوگل‏ریدر دنبال می‏کنم، پیغام‏ها رو توی فیس‏بوک دنبال می‏کنم و تموم. فوقش چیزی بخوام سرچ کنم هم اونقدر صفحه باز می‏شه که بسته بودن چندتاشون لطمه‏ای به کارم نزنه. دانشمندم فیلترشکنی که برای دانلود مقاله‏ها ازش استفاده می‏کنه رو امتحان کرد که جواب نمی‏داد. بعضی ژورنال‏های علمی هم آخه مجاز به حساب نمیان.
صبح روز بعد با پیغامی که چندتا لینک ورود به فیس‏بوک برام داشت به وجد اومدم. لینک‏ها خوب کار نمی‏کردن ولی تا عصر نکشید که همه چی حل شد. دیشب تا حدود سه صبح بیدار بودیم و فیلترشکن‏های مختلف رو امتحان می‏کردیم. یه چیز ساده و خوب نگه داشتم که استفاده کنم تا وقتی براش مشکلی پیش نیومده.
متاسفم بخاطر اینکه یکی دو روز سرگرم چنین ماجرایی شدیم. بخاطر انتخابات یا بخاطر هرچیز دیگه، همیشه وقت و انرژی مردم به بازی گرفته می‏شه. این چه جور مدیریته که ضرر به دیگران می‏زنه؟ عوض اینکه چیزی بهتر بشه، با سنگ زدن به مردم، با پا گذاشتن روی حقوق مردم، کشمکش‏ها رو پیش می‏برن.
دانشمندم با حالت بچه‏ای که شیطنت کرده باشه بهم گفت که با فیلترشکن‏های جدید چطور اعتبار دسترسی به ژورنال‏هاش رو چک کرده که شاید بتونه فرصت بیشتری برای دانلود مقاله‏هایی که بخواد به دست بیاره و البته نتیجه‏ی خوبی نگرفته. فکر کردم فیس‏بوک رو روی این آدم می‏بندند؟ فیلترها رو برای این آدم می‏ذارن؟ برفرض هم که کسی بخواد خودش رو از طریق اینترنت به باد بده، مگه ممکنه همه رو به بهشتی فرستاد که برای اثبات وجودش به فرضیه‏ها تکیه می‏کنیم؟

برچسبها:

تاریخ ارسال: Monday، May 25، 2009

روایت

چهارزانو نشسته بود کف حوض و میله‏ی فواره را بغل زده بود. نور ماه اطراف تنش می‏لغزید. آب زیر سینه‏اش آرام موج می‏خورد. زن پوزخندی زد و از نیم‏پله پایین رفت. یک پا را گذاشت لبه‏ی حوض و به شیر آب تکیه زد. گفت: «یه وقتی من عاشق یه مردی شدم که زن داشت. نفهمیدم چطور اتفاق افتاد، ولی عاشق بودم. بعد یه مدتی زنشو ول کرد، رفت یه زن دیگه گرفت. منم موندم علاف. حالا تو هم عاشق این دختره شدی که چی بشه؟ توقع داری فرار کنه باهات؟ اگه طلاق بگیره بره زن یکی دیگه بشه چی؟»
چیزی نگفت. حتی نگاه نکرد. زن قدم به آب گذاشت. نور ماه سرگردان شد. زیر بغلش را گرفت و در حالی که بلندش می‏کرد گفت: «بلند شو. آدم حق داره عاشق بشه، ولی احمق که نباید بشه. اینجا نشستی سرما می‏خوری میفتی، سه روز منو علاف می‏کنی. پاشو خیالم راحت بشه می‏خوام بخوابم».
سطح آب با تنش بلند شد و پایین ریخت. نور ماه تکه تکه شد و کوبیده شد به دیواره‏ها. آب با تن هردو کشیده شد و ریخت کف حیاط. زن گفت: «اینطوری نیا تو. لباساتو همین جا دربیار بنداز رو بند، می‏رم برات لباس میارم». رفت و لباس ﺁورد. با شورت ایستاده بود جلوی در و نگاه می‏کرد. می‏لرزید. زن گفت: «خواستی می‏تونی بیای تو تخت من بخوابی».
با تن یخ زده زیر پتو خزید. زن بهش جا داد و بغلش کرد. بین سینه و بازوهای زن مخفی شد. زن سرش را بوسید و نوازشش کرد. جسم خودش را به یاد آورد بین حجم بازوهای پدرش. به پژواک گفت: «عاشقی چیز خوبیه، ولی آدم نباید که به خودش آسیب بزنه. آدم عاشق همه چیزش مقدسه، حتی تنش».
بی‏قراری مثل بی‏قراری پرنده‏ای بود که از ترس اسارت بین دست‏ها بی‏حرکت شده باشد. پلک‏ها روی هم بند نمی‏شدند. نور ماه افتاده بود روی آب حوض و آرام می‏لغزید.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Wednesday، May 13، 2009

اغتشاش

کن، فیکون،
پیدایشی بیدادگرانه،
نیستی، دکان قدیمی، نشانت را برافراز.

و تو گیتی خوش منظر
بس کهن، بس تازه،
آی دنیای ناشناخته،
در شکن‏های خونم، در چین دست‏هایم
بر آرامش لب‏هایم
جای خواهی گرفت،
نمودهایت را با زایش خواهم آلایید،
به شایستگی کاوشت خواهم کرد،
بخاطر خودت دوستت خواهم داشت.

هیچ نخواهم بود، کل خواهم بود
ساقه‏ی علفی، گذرایی، هوایی،
ابط‏الجوزا، صدایی –

نه، هیچ،
تهیا، و نگاه.
شعر از: ژرژ ریبمون-دیساین
ترجمه‏ی: نفیسه نواب‏پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Thursday، May 07، 2009

© Nafiseh Navabpour
نقل مطلب با اشاره به لینک مستقیم مجاز است.
در تنهایی ما همیشه یا جای کسی خالی‌ست، یا نبودن کسی غنیمت است.
خانه‌های آشنا
نشریه‌ها
کتابخانه‌ها
وبلاگ دوستان
پلهای ارتباطی