به خورشید سلام می‌کنم…

 



عاشقانه‌ای برای یلدا
(برای هیچ‌کس)

زمستان را در سرمای هزارها درجه زیر صفر می‌گذراندم
کاسه‌ی سرم یخ زده بود
خون در رگ‌هایم یخ زده بود
پاها و دست‌هایم قالب‌هایی از یخ بودند
چشم‌هایم بلورهای کوچک یخ‌زده‌ بودند که یلدا رسید
از لحظه‌ی رسیدنش روزها بلندتر شدند
حجم آفتاب بیشتر شد
سرما کمتر شد.
یلدا عشق بود، نور بود، آتش بود
با موهای طلایی و پوستی آفتاب خورده
رقصان و ترانه‌خوان
با خنده‌ها و شادی‌های بی‌مانندش
با مهر بی‌پایانش
به تنهایی بهاری کامل بود
یخ‌ها را آب کرد، خورشید شد، تابید، گرم کرد
خون گرم در رگ‌هایم جاری شد
در غلظت بهاری‌اش ناگزیر درختی شدم
جوانه‌ها سرتاسر پوستم را شکافتند
با اصرار و شتاب بیرون زدند
یلدا از نفس نیفتاد
ریشه در اصالتش زدم
در اصرارش، در ایمانش
ریشه‌هایم در فضا محکم شدند
میوه‌هایی ترد و شیرین دادم
هوای تازه تمام حجم شش‌هایم را پر کرد
تکیه بر ریشه‌هایم
با اعتماد به درخشش نگاهش
خودم را برای خواب سنگین زمستان آماده می‌کنم.

Labels: شعر

پیوند  |  چیزی بگو ( 2 یادداشت)


--------------------------------------------------------------------------------------------
شانس


در دست‌های تو
محکم به پایه‌های جام می‌چسبم
با هر نوش، بالا می‌روم
میان زمین و آسمان
بین جام‌ها معلق می‌شوم
(وضعیت خطرناکی‌ست!)
در عوض این شانس هست
که از پایه‌ی یک جام به دیگری بپرم
دست‌های تازه،
لب‌های تازه را کشف کنم.

Labels: شعر

پیوند  |  چیزی بگو ( 0 یادداشت)


--------------------------------------------------------------------------------------------
بی‌نام

خدا آه کشید
برگی از نفسش نلرزید

گریست،
سیلی به راه نیفتاد

به پهنه‌ی بی‌کران مخلوقاتش خیره شد
چیزی به او خیره نشد

فریاد زد:
از اینجا می‌روم
صدایش هیچ جا منعکس نشد

بلند شد
قلمرو خدایی‌اش را رها کرد و رفت
با قدم‌های بلندش،
گام‌های محکمی که هیچ زمینی را نلرزاند.

Labels: شعر

پیوند  |  چیزی بگو ( 0 یادداشت)


--------------------------------------------------------------------------------------------
اسب‌های سیاه‌قلم
(با نگاهی به شعر «اسب‌های معدن» از لیندا ماریا باروس)

اسب‌های سیاه‌قلم را ببین
که به سختی زندگی یک اسب
بر کاغذ سفید
در محدوده‌ی قاب‌های چوبی
از سیاهی زغال جان گرفته‌اند.
یال‌های لختشان، پراکنده در باد
سم بر کاغذ می‌کوبند
و حضورشان
تنها بر دیوار نمایشگاه‌ها واقعی‌ست
نمی‌توانند عشق بورزند
حتی نمی‌توانند بمیرند
تا وقتی به آتش بسوزند
یا سیلی بشویدشان
چون آنها را سیاهی زغال جان داده
سیاهی نشسته پیش چشم‌هاشان.

Labels: شعر

پیوند  |  چیزی بگو ( 0 یادداشت)


--------------------------------------------------------------------------------------------
اگر كلماتي باشند

نمی‌دانم
اگر کلماتی باشند
که بتوانند عطر پوستت را
داشته باشند، روشنی در چشم‌هایت
می‌زید، حرارتی
که ناگهان در من می‌پیچد، آنگاه
که تو لمسم می‌کنی، حس کردن
راست شدن موهایت
بر سر انگشتانم،
پوست پلک‌هایت
به تردی گلبرگ
زیر لب‌هایم.

اگر برای اینها کلماتی بودند
می‌توانستم همه را بی‌درنگ
بر کاغذ ثبت کنم
برای وقتی اینجا نیستی
(چیزی که اغلب اتفاق می‌افتد).


شعر از: هانی میکائلی
ترجمه از: نفیسه نواب‌پور
عكس از: Richard Verdière

Labels: ترجمه, شعر

پیوند  |  چیزی بگو ( 0 یادداشت)


--------------------------------------------------------------------------------------------
حرف‌های نگفته

یک
چند وقت پیش، دوستی که ادعا می‌کرد دختری عاشقش شده و قصد ازدواج داشت، به دوست دیگری که دختر بود گفته بود فلان وقت زنگ نزنی که اگر با «خانم» باشم جواب نمی‌دهم. نمی‌دانم این ازدواج سر گرفت یا نه، ولی از همان وقت دیگر هیچ خبری از این «آقا» نیست. پیش خودم فکر کردم چطور آن وقتی که من از علاقه و تعهد و احترام به شوهرم می‌گفتم، همه‌ی دنیا شعارها و هذیان‌هایی بودند در برابر محکومیت‌ها و محدویت‌های زنانه و آن روزها آدم بودن به آزاد بودن معنا می‌گرفت، ولی در موقعیت‌هایی دیگر شعور مردانه راه خودش را می‌رود. فکر کردم که یا همه‌ی این شعارها تنها برای فریب من بوده و یا خام بودن بیش از حدشان مجالی برای قضاوت درست باقی نمی‌گذاشته‌اند. گذشته از این در بیشتر ارتباط‌ها اغلب اشتباهمان اینجاست که سعی نمی‌کنیم به کسی که دوستش داریم، آنچه هستیم را نشان دهیم؛ بلکه برعکس او را با آنچه دوست داریم یا دوست دارد باشیم فریب می‌دهیم. اشکال این است که در این شرایط خیلی زود به احساس خستگی می‌رسیم. عاشقی محدود کردن همه‌ی دنیا در یک شخص یا یک چیز نیست، بلکه هنر عشق انتشار از یک مرکز، یک شخص یا یک چیز به همه‌ی دنیاست. اگر عاشق شنیدن صدای پرنده‌ای، بار و بنه‌ات را جمع کن و به کلبه‌ای جنگلی برو، ولی یادت باشد اگر به زندگی در جنگل عادت نکنی یا مجبور می‌شوی دست از شنیدن صدای پرنده برداری و یا پرنده را در قفس می‌کنی و به شهر می‌آوری که در هر دو حال بازنده‌ای.

دو
چند وقت پیش بنا به ضرورتی مجبور شدم چند روزی رژیم بگیرم. از قضا در همان چند روز یک مهمانی برقرار شد. صاحبخانه‌ی مهربانمان که فهمید من یا شام و بستنی نمی‌خورم و یا شام خودم را می‌برم حسابی ناراحت شد. می‌گفت با این حساب پس بگو دیگر دوست نیستیم. هیچ نمی‌فهمم که دوستی چه ربطی به شام خوردن دارد. با این وصف باید درجه‌ی دوستی را با تعداد لقمه‌هایی که می‌خوریم بسنجیم. یکبار سر همین قضیه، پیش کسی که خیلی دوستش دارم، آنقدر چیز خورده بودم که بعد چند ساعت یکپارچه خشم بودم و فقط به دنبال راه فرار می‌گشتم. دور هم جمع می‌شویم که از دوستی‌هایمان لذت ببریم، نه اینکه چیز بخوریم. مورد دیگری که سر همین قضیه‌ی رژیم پیش آمد اینکه دوستم یکربع تمام با من بحث می‌کرد سر اینکه رژیمم را با سوپی که او درست می‌کند ادامه دهم. من باز نمی‌فهمم که چرا اصرار داریم در روش زندگی هم مداخله کنیم؟ بد نیست کمی به بلوغ و شعور هم احترام بگذاریم و برای هم حق آزادی فکر و رفتار قایل باشیم. وقتی قرار می‌گذاریم که ناهار بیرون ساندویچ ببریم، اگر من دلم بخواهد ساندویچ ناهارم را خودم آماده کنم، اینکه تعارف کنم یا شرایط خاص خودم را داشته باشم به خودم مربوط است. نیم ساعت بحث کردن سر این چیزها فقط هر دو نفرمان را خسته می‌کند.

سه
حرف از ورزش کردن و دویدن و این حرف‌ها بود که می‌گفت فکر کرده‌اند ما هم مثل زن‌های خودشانیم که اینطور به خودمان برسیم. وقتی که خودمان اینطور بی‌رحم خودمان را به زندان‌های ذهنمان پرت می‌کنیم، چه توقعی از دیگران می‌شود داشت؟ به طعنه از خودم می‌پرسم مپر فرق ما با زن‌های اینها چیست؟ و فکر می‌کنم که ما هزار جور فرق داریم. محیطی که ما در آن بزرگ می‌شویم در تصور هیچ کدامشان نمی‌گنجد. گذشته از نگرانی‌های اجتماعی که مثل مردها برای برخورداری از ساده‌ترین حقوق فردی و اجتماعی‌مان داریم، مشکلات خاص زنانه هم داریم. فرق ما در زنانگی‌مان با زن‌های اینها در این است که از بچگی مجبورمان کرده‌اند مقنعه بپوشیم که هیچ وقت یاد نگیریم کدام مدل مو بیشتر به صورتمان می‌آید. فرقمان این است که همیشه مجبور بوده‌ایم مانتوهای گشاد بپوشیم که به این فکر نیفتیم با شکم بزرگ چقدر بد قیافه می‌شویم. از اندام‌های خودمان شرم می‌کنیم که در حد یک سگ نجسمان می‌دانند. همیشه از دیدن رنگ‌هایی محروم شده‌ایم که می‌توانسته‌اند سرخوشمان کنند. باقی حقوق را هم خودمان از خودمان می‌گیریم: خوب نیست دختر بلند بخندد؛ خوب نیست دختر از درخت بالا برود؛ خوب نیست دختر تا دیروقت بیرون باشد؛ و هزار ممنوعیت دیگر.

چهار
یک وقتی قرار بود کسی را برای اولین بار ببینم که از بد روزگار زیاد از من گفته بودند و معلوم نیست چه تصوراتی در ذهنش ساخته بودند. موهایم را مثل همیشه‌ی خودم آرایش کردم که مامان اعتراض کرد اقلن خاطره‌ی بد از خودم در ذهنش نگذارم. همه کارمان همینطور است. همه‌ی این شماره‌ها که نوشته‌ام از همین بدبختی‌ست که نه به خودمان و نه به دیگران اجازه نمی‌دهیم خودمان باشیم. همه چیز را با معیارهایی می‌سنجیم که گاه با هم جور هم در نمی‌آیند. می‌گویم کسی که قرار باشد خوب و بد من را با مدل موهایم بسنجد، همان بهتر که اصلن نشناسمش. هیچ اصراری ندارم کسی دوستم داشته باشد. در عوض دست از کسی که من را همینطوری که هستم، یک انسان می‌بیند، نمی‌کشم. گاه به قدری قوانینمان سخت و پیچیده می‌شود که عاصی می‌شویم. آدم‌ها همان چیزی هستند که هستند. هیچ اجباری نیست که در نظر هم خوب جلوه کنیم. فقط باید سعی کنیم به هم آزار نرسانیم و به هستی‌های مستقل هم احترام بگذاریم.

Labels: خاطره

پیوند  |  چیزی بگو ( 1 یادداشت)


--------------------------------------------------------------------------------------------
ترس

وقتی رسیدیم
پسرها پشت در ایستاده بودند
از ترس
که شاخ‌های جنی
روی سقف انباری پیدا بود.

ما بچه بودیم
نمی‌ترسیدیم
قرار گذاشتیم
تنهایی
بدون چراغ و چراغ‌قوه
رفتیم و دستمان را زدیم به دیوار ته انباری
پسرها اعتراض کردند
نشانه گذاشتند
ما باز تنها و بی‌چراغ رفتیم و
نشانه‌ها را آوردیم.

پدرم از روی سقف انباری
سر بریده‌ی بزی را پیدا کرد
با شاخ‌های خمیده

پسرها محو تماشای ما بودند
ما محو تماشای شاخ‌های زیبای بز

سر بریده را دور انداختند
پسرها رفتند
ما بزرگ شدیم
خواهرم اما،
سالها از تنهایی و تاریکی می‌ترسید.

Labels: شعر

پیوند  |  چیزی بگو ( 1 یادداشت)


--------------------------------------------------------------------------------------------
ترانه‌ی زن نانوا

نانوا را قلبم می‌شناسد
تنش مثل یک مرمر عتیقه
تنها در نهانخانه کار می‌کند
تا برای من نانی سحرانگیز بپزد
من فقط برای او زنده‌ام و
فقط اوست که می‌داند
چطور چشمان طلایی‌ام را تماشا کند.
راز زیبای گل گندم؛
راز تو را خواب می‌کند
فقط بر او اثر نمی‌کند.


شعر از: ژان فولان
ترجمه‌ی: نفیسه نواب‌پور

Labels: ترجمه, شعر

پیوند  |  چیزی بگو ( 1 یادداشت)


--------------------------------------------------------------------------------------------
شراب تلخ

خسته بودم و سرم درد می‌کرد. باران نرمی می‌بارید. ماشین‌ها بی‌احتیاط رد می‌شدند و آب می‌پاشیدند. شلوار و کفش‌هایم خیس شده بودند. سردم بود. یک ایستگاه دورتر پیاده شدم جلوی فروشگاه. راست ولی رفتم سراغ قفسه‌ی مشروب‌ها. یک بطری شراب صورتی پروانس برداشتم و چیپس. نان و کالباس و کاهو هم برداشتم برای ساندویچ ناهار فردا. کوله‌پشتی سر دوشم سنگین شد. باران بند آمده بود و از پیاده‌‌روی باریک کنار جاده برمی‌گشتم. مغازه‌ها همه تعطیل بودند ساعت یک بعدازظهر. یک موتور با صدا و سرعت زیاد رد شد. همه‌ی پیاده‌رو را بوی دود گرفت. حالم بد شد. می‌خواستم عق بزنم. دلم فقط به بطری مشروب خوش بود و بسته‌ی چیپس. حسابی گرسنه بودم. توی حیاط چندتا پرتقال از درخت کندم. دوتا یازده‌تا، یک ده‌تا و باز چهارتا یازده‌تا پله بالا رفتم. پله‌ها را که می‌شمری خوبی‌اش این است که امیدت به بالا رسیدن بیشتر می‌شود. یا دست‌کم حواست پرت می‌شود به شمردن. در آپارتمان را که باز کردم بوی ظرف‌های نشسته‌ی شب قبل خورد به صورتم.

مزه‌ی مشروبم را با سیر و آبلیموی زیاد درست کردم. یک لیوان بزرگ برداشتم و پر کردم. تا خریدها را جابجا کردم و ظرف‌ها را شستم، کم‌کم همه‌ی بطری را خالی کرده بودم. اتاق گرم شده بود. گیج بودم. فیلم سکسی قدیمی را برای هزارمین بار پخش کردم. افتادم روی تخت خواب. دلم می‌خواست ساعت‌ها همانجا زیر پتو بخوابم. ساعت موبایل را کوک کردم و گذاشتم روی میز بالا سرم که باید به موقع بلند می‌شدم. باید مستی از سرم می‌پرید. باید شام درست می‌کردم برای شوهرم که خسته می‌رسید. ساعت که زنگ زد بلند شدم. شیشه‌ها را با آشغال‌ها بردم سر کوچه. دوش گرفتم. یک قوری قهوه‌ی قوی برای خودم گذاشتم و مشغول آشپزی شدم.

برای شام سوپ درست کردم و پیراشکی. مشغول درست کردن سالاد بودم که رسید. خسته بود و سر درد داشت. لباس عوض کرد و خوابید. شام را تنهایی خوردم. همه جا ساکت بود. لم دادم روی مبل و مجله‌ی زنان ورق ‌زدم. دستور غذای اسپانیایی را با دقت خواندم و جدول صفحه‌ی آخر را حل کردم. هوا سرد بود. دوست نداشتم بخوابم. دلم می‌خواست بروم به اتاق و ببینم نفس نمی‌کشد. می‌ترسیدم بالای سرش برسم و ببینم که هنوز زنده‌ است. بلند شدم. کمی دور خودم گشتم. برای خودم چای دم کردم. دوباره لم دادم روی مبل و کتاب رمانی نیمه‌تمام را دست گرفتم. می‌خواندم و گوش تیز کرده بودم برای صداهایی که ممکن بود از اتاق برسد. غرق داستان بودم که فهمیدم جلوی در اتاق ایستاده و نگاهم می‌کند. دلخور بودم از زنده بودنش. لبخند زدم و حالش را پرسیدم. بهتر بود و گفتم که خوشحالم. گرسنه بود. غذایش را آماده کردم و برایش میز چیدم. گفتم چای دم کرده‌ام که با هم بخوریم. دروغ می‌گفتم. دلم می‌خواست چایم را تنهایی خورده بودم.

کتاب رمان را بی‌خودی دستم گرفته بودم و نمی‌خواندم. کنارم آمد و دست کشید به موهایم. بوی تند عطر شانل می‌دادم که برای تولدم خریده بود. خم شد کنار صورتم و پای گوشم را بوسید. دوزانو نشست کنار مبل و ساق پاهایم را نوازش کرد. خواست لبهایم را ببوسد که سر گرداندم و گونه‌اش را بوسیدم. دست انداختم دور گردنش و سر گذاشت روی پایم. خیلی معطل نکرد. بلند شد. پشت پنجره‌ای‌ها را بست و تخت را مرتب کرد. چشم‌هایم از اشتیاق خوابیدن سرخ شده بود. سردم بود. دلم می‌ﺧواست با گرمای تنش گرم شوم. همین گرما ولی فراری‌ام می‌داد. درمانده بودم. دست انداخت و تنم را کشید به بغل خودش. پشت کردم و میان انحنای تنش جا افتادم. موهایم را از جلوی صورتش کنار زد و گردنم را بوسید. هوس کرده بودم دست بکشد به تنم. ضربه‌های منظم چیزی روی پشتم تحریکم می‌کرد. فکر کردم یک ماه بیشتر می‌شود که تن به تنش نداده‌ام. می‌ﺧواست شیطنت کند که بهانه‌ی صبح زود بیدار شدن آوردم. باز گردنم را بوسید و آرام شد. فاصله گرفتم که بخوابم. چشم‌هایم خیره مانده بودند به هوا و می‌سوختند.

Labels: قصه

پیوند  |  چیزی بگو ( 0 یادداشت)


--------------------------------------------------------------------------------------------
بی‌نام

در ﺁغوشم می‌کشی
می‌بوسی‌ام
ستاره‌های دنباله‌دارت را ولی به من نمی‌دهی
هزارها ستاره‌ی دنباله‌دار را
در کیسه‌های نایلونی می‌ریزی
در کیسه‌ها را محکم می‌بندی
سر شب با ﺁشغال‌ها می‌گذاری پشت در.

Labels: شعر

پیوند  |  چیزی بگو ( 0 یادداشت)


--------------------------------------------------------------------------------------------
قورباغه و پیرمرد

روزی روزگاری، حوالی برکه‌ی زیبایی پر از نیلوفرهای سفید و صورتی، قورباغه‌ی کوچکی بود که روزها کاری نداشت جز جست‌وخیز کردن و بازی کردن. همه‌ی تفریحش پریدن از روی برگ‌های درشت نیلوفرها بود و جست‌زدن از روی تخته‌سنگ‌ها بر نمناکی زمین. کمی دورتر، در کلبه‌ای چوبی٬ پیرمرد غمگینی زندگی می‌کرد که هر روز، نزدیک ظهر، برای پر کردن کوزه‌ی سفالی‌اش کنار برکه می‌آمد. پیرمرد قدم‌های آهسته برمی‌داشت. اطرافش را می‌پایید. آبی به صورتش می‌زد. روی تخته‌سنگی می‌نشست و استراحت می‌کرد. قورباغه پیرمرد را می‌شناخت. پیرمرد قورباغه را می‌دید. کوزه‌ی پرآبش را به سختی به دوش می‌کشید و برمی‌گشت.

یک روز که قورباغه‌ مشغول بازی و جست‌وخیز بود، ناغافل از روی سنگی سر خورد و به پشت افتاد روی زمین. بی‌فایده شروع کرد به دست‌وپا زدن، داد زدن و کمک خواستن. ساعت‌ها گذشت تا اینکه نزدیک ظهر، صدای آشنای قدم‌های پیرمرد شادش کرد. دوباره به تقلا افتاد. فریاد کشید. پیرمرد نزدیک برکه شد. مشتی آب به صورتش زد. نگاهی به آسمان انداخت. آهی کشید و روی تخته سنگ نشست. قورباغه با همه‌ی توانش فریاد کشید. پیرمرد ولی نمی‌شنید. قورباغه شروع کرد به گریه کردن. میان هق‌هق گریه خواهش می‌کرد، التماس می‌کرد. پیرمرد نگاهی به دست‌وپا زدنش انداخت. دوباره آهی کشید. بلند شد و کوزه‌‌ی پرآبش را برداشت و از همان راهی که آمده بود برگشت.

قورباغه از خستگی آرام گرفت. از بی‌دفاع بودن خودش در آن حال ترسید. هر آن ممکن بود شکار پرنده یا ماری بشود. مورچه‌ها حتی می‌توانستند تکه‌تکه‌اش کنند. عنکبوتی اگر می‌رسید می‌توانست در تارهای چسبناک اسیرش کند. قورباغه اما هوای جست زدن بر برگ‌های درشت و معلق نیلوفرها را داشت. خودش را وادار کرد به تاب خوردن بر پشتش. دست‌وپا زدن‌ھایش را منظم کرد. دست‌ها و پاهایش را به ساقه‌های علف گیر داد. تلاش کرد و سرانجام چرخید. حس کردن نمناکی زمین زیر تنش تولدی دوباره بود. با چند جست کوتاه خودش را به آب برکه انداخت و بعد روی برگ نیلوفری پرید. به زمینی که بی‌رمق بر آن افتاده بود نگاه انداخت و مغرور بود از اینکه یاد گرفته چطور روی زمین غلت بزند. چطور بچرخد. چطور روی دست‌ها و پاهایش بلند شود.

بازی تازه‌ی قورباغه شده بود پریدن از روی تخته سنگ‌ها، به پشت غلتیدن، ساقه‌ی علف‌ها را گرفتن و روی شکم بلند شدن. یک روز که به پشت روی زمین افتاده بود و باد خوردن برگ درخت‌ها بر زمینه‌ی آبی آسمان را تماشا می‌کرد، پیرمرد برای برداشتن آب به کنار برکه آمد. زیر لب آوازی شاد زمزمه می‌کرد و در هر چند قدم، به شادی دور خودش می‌چرخید. یک مشت آب به صورتش زد، کوزه‌ی آبش را پر کرد و روی تخته سنگ نشست. اطرافش را که با دقت برانداز می‌کرد، چشمش به قورباغه افتاد. به نرمی با دو انگشت از روی زمین بلندش کرد. جلوی صورتش کمی نوازشش کرد و در آب برکه رهایش کرد. قوباغه هاج‌وواج مانده بود. روی برگ نیلوفری پرید که خوشی‌های پیرمرد را بپاید. پیرمرد چندبار بی‌هوا با خودش بلند خندید. نگاهی طولانی به آسمان انداخت، کوزه‌ی پرآبش را برداشت و از راهی که آمده بود برگشت.

قورباغه بازی را از سر گرفت. جست زد روی تخته‌سنگ. سر خورد. به پشت افتاد روی زمین. غلتید و بلند شد و باز جست زد روی تخته‌سنگ...

Labels: قصه

پیوند  |  چیزی بگو ( 0 یادداشت)


--------------------------------------------------------------------------------------------
پدرم
(بابای خوبم! توقع دارم بدونید که بیشتر از همه‌ی دنیا دوستتون دارم. می‌دونم از دستم دلخور نمی‌شین بخاطر نوشته‌ھام. از دور می‌بوسمتون.)

پدرم یک روز می‌میرد
مثل پتوی کهنه‌ای در گور می‌گذارندش
و جسمش تمام می‌شود
بچه‌هایی که از او زاییده‌ام بی‌سرپرست می‌شوند
من می‌مانم
تنها
با بچه‌هایی که بزرگ شده‌اند
بچه‌هایی که می‌میرند
بچه‌هایی که پیر می‌شوند
یا شیرخواره‌ می‌مانند.

پدرم بارها با من خوابیده است
بارها خون مرا نوشیده است
بارها در ضجه‌های من خندیده است
خنده‌هایی که هوا را می‌لرزاند
من را می‌لرزاند
موهایم را می‌لرزاند
میان کوه‌ها می‌پیچد و به آسمان می‌رود.

گاهی هم پیش می‌ﺁید
که پدرم از درد به خود بپیچد
تب کند
روی پیشانی‌اش دستمال خیس بگذارم
عرق کند
صورتش از درد سیاه شود
هربار ولی خوب می‌شود
آرام می‌شود
میان پیچ‌وخم کوه‌ها خودش را گم می‌کند
گم می‌شود
یا برمی‌گردد.

Labels: شعر

پیوند  |  چیزی بگو ( 0 یادداشت)


--------------------------------------------------------------------------------------------
زمستان

زمستان بود
برف می‌بارید
گونه‌های یخ‌زده‌اش سرخ بودند
انگشتان کوچک سردش سرخ بودند
می‌لرزید
می‌خندید
چتر شدم
در اطراف سرمای بی‌حد گونه‌ها و انگشت‌هایش
حرارت تنش از زیر لباس‌ها بیرون می‌زد
برف روی تنم سنگینی می‌کرد
می‌خندیدم
گونه‌ها و انگشتانم از سرما سرخ شدند
لبهایمان از داغی تن‌هامان سرخ شدند
آتش گرفتند
برف‌ها از آتش‌هایمان آب شدند
زیر آب دفن شدیم
سطح آب یخ بست.
برف سنگین می‌بارید.

Labels: شعر

پیوند  |  چیزی بگو ( 0 یادداشت)


--------------------------------------------------------------------------------------------
سنگ

از عمیق‌ترین لایه‌ھای زمین آمدم
در شکاف‌ها نفوذ کردم
از پیچ‌وخم‌های ناهموار گذشتم
بالا آمدم
تا بلندترین قله‌ها بالا آمدم
جاری شدم
روان
بی‌مقصد
در شکاف‌ها نفوذ کردم
سرد شدم
سنگ شدم.

Labels: شعر

پیوند  |  چیزی بگو ( 0 یادداشت)


--------------------------------------------------------------------------------------------

بی‌نام



دختر گفت
شب‌ها را با مردان گذراندن
خرجی ندارد
جز یک دست پیراهن دکولته
و یک جفت جوراب ساق بلند

درعوض آنها
همه چیز برایت می‌خرند.

Labels: شعر

پیوند  |  چیزی بگو ( 1 یادداشت)


--------------------------------------------------------------------------------------------
بی‌نام

زمستان تمام شد
زلزله نیامد
بمبی زیر پاهایمان منفجر نشد
صدها کودک ولی از گرسنگی و سرما مردند
سال نو شد
چیزی عوض نشد
خورشید همیشه صبح زود طلوع می‌کند
شب از پیشمان می‌رود.

بچه‌ها را گرسنگی و سرما می‌کشد
مادران هرسال کودکان تازه به دنیا می‌ﺁورند.

Labels: شعر

پیوند  |  چیزی بگو ( 0 یادداشت)


--------------------------------------------------------------------------------------------
دو شعر از بودلر

+
برای بلند کردن یک وزنه‌ی سنگین
همت سیزیف لازم است!
باید دل به کار داد
راه هنر بس طولانی است و زمان کوتاه.
دور از مقبره‌های سرشناس
حوالی قبرستانی پرت
قلب من، مثل طلبی مستور
آهنگ عزا می‌زند.
ــ نگین‌های بسیار در خاک خفته
در ظلمت و فراموشی
دور از کلنگ‌ها و کاوشگران؛
دریغ که گل‌های بسیار
عطرشان به لطافت یک راز
در تنهایی ژرف خویش می‌ریزند.


+
زیبا هستم ای قاتلان! همچون رویایی به سختی سنگ،
و سینه‌ام، جایی‌ست که هرکس در نوبت خویش زخم می‌خورد،
تا عشقی را در جان شاعر بدمد
گنگ و ابدی، مثل ذات.
من بر مسند لاجوردی آسمان می‌نشینم
همچون افسانه‌ای که در ادراک نمی‌گنجد
من قلبی از برف را به سپیدی قوها پیوند می‌زنم؛
بیزارم از تحرکی که خطوط را جابجا می‌کند،
هرگز نمی‌گریم و هرگز نمی‌خندم.
شاعران دربرابر منش‌های والایم
که گویی از مفتخرترین یادبودها وام گرفته‌ام،
روزگارشان را به ریاضت تحصیل گذراندند؛
در عوض، من
برای افسون کردن این عاشقان سربراه
در آینه‌های زلالی که همه چیز را زیباتر نشان می‌دهند
چشمانم را دارم
چشمان درشتم را، با درخشش جاوید!

ترجمه‌ی: نفیسه نواب‌پور

Labels: ترجمه, شعر

پیوند  |  چیزی بگو ( 4 یادداشت)


--------------------------------------------------------------------------------------------
سه تا چین بشمار

بچه که بودیم، می‌رفتیم سراغ بزرگ‌ترها که از تعداد خط‌های روی پیشانی‌هایشان سنشان را حساب کنیم. می‌گفتند هر ده سال یک چین روی پیشانی اضافه می‌شود. حالا خودم هی می‌روم جلوی آینه و پیشانی‌ام را چین می‌اندازم که بتوانم از میان این خط‌های ناجور سه تا بشمارم. سی ساله شدم.
تولد وبلاگم را شاید فراموش کنم. حتی تولد ایلناز را هم فراموش کرده بودم. ولی فقط وقتی می‌فهمم آدم دیگری شده‌ام که تولد خودم را فراموش کرده باشم. بهار زیاد دیده‌ام و شادم از اینکه دختر بهارم. خسته شدم این مدت بس که زن بزرگی بودم. حالا می‌خواهم بین اینهمه شکوفه، روی چمن‌ها غلت بزنم و دنبال پروانه‌های سفید بدوم. بهار خوشرنگ‌ترین رنگ‌ها را دارد.

Labels: خاطره

پیوند  |  چیزی بگو ( 2 یادداشت)


--------------------------------------------------------------------------------------------
اشیاء

پارچه‌های خاکستری و سیاه
فولاد آبی
بذرهای حنایی
و چیزهای مفید
هیچ کدام برای حیات به رنگی نیاز ندارد.

گهگاه گفتگوی رنگ‌ها را می‌شنویم
فریادهاشان را در باران
در آفتاب، در چمنزار

اشیاء گرداگردشان جمع می‌شوند
تا خود را در چشم‌ آنها منعکس کنند.

شعر از: ژان فولان
ترجمه‌ی: نفیسه نواب‌پور
نقاشي از: Audin Micheline

Labels: ترجمه, شعر

پیوند  |  چیزی بگو ( 1 یادداشت)


--------------------------------------------------------------------------------------------

بی‌نام


دختر
از چشمه آب می‌نوشد –
بوسه‌ی ماه

Labels: شعر

پیوند  |  چیزی بگو ( 0 یادداشت)


--------------------------------------------------------------------------------------------
Français


    صفحه ی اول
--------------------------------
 
در مورد من

نفیسه نواب پور
متولد بیست و نه فروردین پنجاه و هفت، مشهد، کارشناس کامپیوتر
navabpourn@yahoo.com

کتابخانه
یاهو 360
مادر شدن
آلبوم عکس
 
------------------------------
 
خانه های آشنا
سيد علي صالحي
تابلوهای پيکاسو
امیرحسین سام
سهراب سپهری
محسن عمادی
حسین پناهی
عباس معروفی
صادق هدایت
پیمان نواب‌پور
رضا قاسمی
احمد شاملو
سيما بينا

Jean Cocteau
Pablo Picasso
Jacques Salomé
AnneKarin Glass
 
------------------------------
 
نشریه ها
خانه ی شاعران جهان
انجمن شاعران ايران
هنر و موسیقی
مجله ی شعر
هفت سنگ
مازندنومه
آوای آزاد
صبحانه
شعر نو
هفتان
فروغ
آزما
وازنا
قابیل
سخن
چهارباغ
ویکی پدیا
برنامه‌نویس
هستیا اندیش
باشگاه اندیشه

Iranian Artists' Site
Poésie Française
FreeArticle
Photo.net
 
------------------------------
 
کتاب خانه ها
کتاب های رایگان فارسی
کتاب فارسی
آدینه بوک
قفسه
 
------------------------------
 
خانه ی دوستان
پاگرد
کلوچه
خوابگرد
بابا جواد
چارديواری
لیلا منفرد
مجید زهری
زنده هستم
علی صارمی
عبدالقادر بلوچ
محسن قادری
مهدیس غزنوی
امین حسن پور
سیروس شاملو
مهدیه عباس‌پور
حمید مظلومی
رامین مولایی
 
------------------------------
 
پل های ارتباطی
Powered By Bloger
French Tutorial
HTML Tutorial
Farsi Editor
HotMail
Google
Meebo
Yahoo
Ymail!
Gmail
MSN
 
------------------------------

بایگانی ماهانه

    2004/11| 2004/12| 2005/01| 2005/02| 2005/03| 2005/04| 2005/05| 2005/06| 2005/07| 2005/08| 2005/09| 2005/10| 2005/11| 2005/12| 2006/01| 2006/02| 2006/03| 2006/04| 2006/05| 2006/06| 2006/07| 2006/08| 2006/09| 2006/10| 2006/11| 2006/12| 2007/01| 2007/02| 2007/03| 2007/04| 2007/05| 2007/06| 2007/07| 2007/08| 2007/09| 2007/10| 2007/11| 2007/12| 2008/01| 2008/02| 2008/03| 2008/04| 2008/05| 2008/06| 2008/07|