۱۴۰۳/۱۲/۱۴

مشتی پر از ستاره


این روزها این کتاب از رفیق شامی را می‌خوانم که پارسال بچه‌های چهارده ساله توی مدرسه خوانده بودند. ماجرای کتاب با شرح زندگی یک پسر چهارده‌ ساله شروع می‌شود و تا سه سال در سوریه‌ی ستم دیده ادامه دارد. پسر فقیری که مجبور است وردست پدرش در نانوایی کار کند، آرزو دارد روزنامه‌نگار بشود و آخر سر، می‌شود. رفیقش می‌گوید در این سرزمین نمی‌شود روزنامه‌نگار شد، نمی‌شود از حقایق نوشت، فقط می‌شود ترجمه کرد.
داستان به روایت راوی اول شخص است و تمام از دفتر خاطرات پسرک نقل شده. ماجراها بسیار جذابند و محیط سیاسی برای ما بسیار آشناست. در این کتاب رفاقت هست و خانواده هست، فقر هست و تقلا برای زندگی هست، عشق ممنوع هست و عشق جوانی هست، همکاری هست و دوستی و دشمنی هست. بخشی از کتاب، شرح ماجرای مبارزه با حکومت است و از این روست که شاید این داستان به فارسی ترجمه نشده. اگر آلمانی می‌دانید و اهل خواندن کتابید، توصیه می‌کنم این کتاب را بخوانید که سخت می‌شود زمینش گذاشت. از آن کتاب‌هاست که تقریبن تمام تصویرپردازی‌هایش در ذهن من مانده و فکر می‌کنم بسیاری از تصویرهایش در ذهنم ماندگار شوند، مثل اینکه خودم در آن زندگی کرده باشم. اصل کتاب آلمانی است ولی به زبان‌های دیگر هم ترجمه شده است. 

- سیستم آموزشی اینجا را از این لحاظ دوست دارم که هر سال بچه‌ها یکی دو تا کتاب جدید و خوب می‌خوانند برای درس ادبیات، علاوه بر کتاب و درس معمول.


۱۴۰۳/۱۱/۲۳

کیک تولد


من عاشق کیکم و بجز خوردن، از تزیین کردن کیک هم لذت می‌برم. از اینکه کسی کیک دستپخت من را بخورد و لذت ببرد هم لذت می‌برم.
پنج سال پیش یکی از آرزوهایم این بود که فقط بتوانم یک کیک معمولی بپزم. کیک‌های بازاری همه خیلی چرب و خیلی شیرین‌اند. دلم می‌خواست خودم کیک با طعمی که دوست دارم بپزم. تا یاد بگیرم کیک خوب بپزم، کیک‌هایم یا شکل لاستیک می‌شدند و یا پف نمی‌کردند و یا هزار عیب و ایراد دیگر داشتند. هر بار که کیک می‌پختم پیمان کلی غر می‌زد که بی‌خودی برق مصرف می‌کنی و مواد می‌ریزی و کیک‌ها خوب نمی‌شوند. سه سال پیش، از آرزوهایم یکی این بود که بتوانم هر وقت دلم می‌خواهد کیک بپزم و پیمان غر نزند.
حالا امروز وقتی که می‌خواستم برای پیمان کیک تولد بخرم، از من خواست که کیک تولدش را خودم بپزم. دلش خواست کیک تولدش شبیه همانی باشد که چند روز پیش پخته بودم و خیلی خوب شده بود. در پوست نمی‌گنجیدم. با وسواس کیکی پختم که خودم از خوردنش سیر نمی‌شوم. احساس خوشبختی می‌کنم.

- عکس کیک تولد پنجاه و چهارسالگی پیمان است.

۱۴۰۳/۱۱/۱۹

مامان بودن


رفته بودیم فروشگاه برای خرید که پیمان گفت: سپنتا فلان چیز را خواسته. برافروخته شدم که چرا ما بخریم؟ خودش برود و بخرد. پیمان تعجب کرده بود که ما داریم خرید می‌کنیم، بچه چیزی خواسته، چرا نخریم؟
پریشب که سپنتا داشت توی لیست تیمش می‌نوشت که روز مسابقه چی با خودش تنقلات ببرد، مخصوصن تاکید کرده بودم که خودش تصمیم بگیرد چی ببرد و خودش به فکر خریدش باشد. حالا تا فهمیده که ما رفته‌ایم خرید، بار خودش را انداخته گردن ما. بخصوص بعد از اینکه کلی من را سر جواب ندادن تلفنش حرص داده بود و جیغم را درآورده بود، دلم نمی‌خواست اینطور بهش لطف کنم.
سر میز شام داشتیم سه تایی از این موضوع حرف می‌زدیم که یادم افتاد یک روز مامان داشت از خانه‌ی مامان بزرگ برمی‌گشت. من حدودن بیست ساله بودم. پای تلفن از مامان خواستم که از مغازه‌ی دور میدان چیزی برایم بخرد. از خانه تا مغازه شاید ده دقیقه هم پیاده‌روی نداشت. مامان رسید خانه، سویچ ماشین را داد دستم و گفت خودت برو هرچه می‌خواهی بخر. حسابی از دست مامان حرص خوردم آن روز در حدی که سالهای سال نتوانستم این کم‌مهری‌اش را ببخشم. اصلن نمی‌فهمیدم که چرا سر راه از جلوی مغازه رد شده و ترمز نکرده. مگر چقدر زحمت داشت؟ بعد از اینکه بالاخره توانستم این کم‌مهری را ببخشم، باز سالها معنی رفتارش را نفهمیدم.
امشب من بالاخره معنی رفتار آن روز مامان را فهمیدم. نه تنها فهمیدم که حتی توانستم درکش کنم. نه تنها درکش کردم که حتی بلند گفتم: مرسی مامان بخاطر این سختگیری‌هایت.
اینطور سخت‌گیری‌های مامان شاید بزرگترین لطفی بود که باعث شد بعدتر من در غربت دوام بیاورم، زیر پای سختی‌های زندگی خورد نشوم، از تنهایی بزرگ کردن بچه نترسم و شجاعت تصمیم گیری در لحظه‌های سخت داشته باشم. اینطور سخت‌گیری‌های مامان من را به این باور رسانده که مادر بودن فقط محبت کردن و فراهم کردن آسایش بچه نیست. بچه باید یک وقت‌هایی از مادرش ناامید بشود، تا خودش دست خودش را بگیرد و راه ببرد. بچه امانت است دست من. از کودکی تا حالا هم‌پای‌ش آمده‌ام. پانزده سال دارد می‌گذرد و شاید پنج سال دیگر، توی خانه‌ی خودش باشد. تلاشم را می‌کنم که توی بیست سالگی قدرت و شهامت و حتی اشتیاق مستقل زندگی کردن داشته باشد.
مرسی مامان. مرسی که من اشتیاق مستقل زندگی کردن داشتم و فکر می‌کنم از پس‌اش برآمده‌ام. نگران نباش.

۱۴۰۳/۱۱/۰۴

جای تنگ




با دوست هندی‌ام، نها (به کسر نون)، رابطه‌ی خیلی خوبی دارم. چند ماهی هست که او هم دنبال کار می‌گردد، مثل من، اما هیچ کدام عجله‌ای برای شروع کار جدید نداریم. او حالا آلمانی می‌خواند که محیط را بهتر بفهمد. من مشاوره‌ی رزومه نویسی می‌گیرم.
من و نها هم رشته‌ایم و وقتی آگهی شغل خوبی پیدا می‌کنیم، برای هم می‌فرستیم. هفته‌ی پیش من برای یک آگهی درخواست نوشتم و همان را برای نها هم فرستادم. تشکر کرد و گفت که برایش درخواست خواهد نوشت. برای همین کار دعوت شده‌ام به مصاحبه و هنوز از نها نپرسیده‌ام که نتیجه‌ی درخواست او چه بوده‌. چند وقت پیش دو تایی برای یک شغل خوب، یک جای خوب درخواست نوشتیم و هر دو جواب گرفتیم که باید بیشتر منتظر بمانیم.
اینجور رابطه با نها را دوست دارم. هیچ کداممان احساس نمی‌کند که جای دیگری را تنگ کرده. چندین سال پیش که دنبال کار بودم، دوست نازنینی خبرم کرد از یک موقعیت شغلی خوب، یک جای خوب. یک دختر ایرانی برای آن شغل درخواست داده بود و خدا می‌داند وقتی فهمید چه قشقرقی به پا کرد. خدا می‌داند که دوست نازنین من چقدر حرف کلفت شنید. هیچ یادم نیست که اصلن برای آن موقعیت درخواست نوشتم یا نه، ولی تجربه‌ی عجیب و بدی بود. همان وقت با دوست عزیزی همکار بودم. گفتم چه خوب که تو اینطور چشم تنگ نیستی. حرف خوبی زد. گفت: کسی جای کسی را که تنگ نمی‌کند. هر کسی جای خودش را دارد توی دنیا. کار برای همه هست.
راستش توی لینکدین می‌شود دید که چند نفر برای یک شغل درخواست داده‌اند. مثلن برای همان موقعیتی که من و نها هنوز منتظر جوابیم، بیشتر از سی نفر فقط از طریق لینکدین درخواست داده‌اند. همان آگهی توی ده‌ها سایت دیگر هم هست و از راه‌های دیگری هم می‌شود درخواست فرستاد. حالا فقط من و نها رقیبیم؟ همدیگر را هل بدهیم از حلقه بیرون که شانس خودمان یک نفر بیشتر بشود؟ با ده‌ها رقیب دیگر چه کنیم؟ هر کسی شرایط خودش را دارد و تجربه‌های خودش. هرکسی کمی بیشتر یا کمتر برای کاری و قبول مسوولیتی مناسب است. بعلاوه‌ی این کمی شانس هم چاشنی می‌شود. وگرنه کسی که جای کسی را تنگ نکرده توی این دنیا. هرکسی جای خودش را دارد. آدمیزاد با دوست خوب، هماهنگ رشد می‌کند.


- بخاطر احترام به حریم شخصی عکس از نها نمی‌گذارم. تصویر نانی است که چند روز پیش پختم.

۱۴۰۳/۱۰/۲۴

قربانت



همراه سپنتا بودم که به پیمان تلفن زدم. گفتگو را با «قربانت» تمام کردم، پیش از اینکه خداحافظی کنم. مکالمه که تمام شد، سپنتا پرسید چرا به پیمان می‌گویی «قربانت» اما به من می‌گویی «قربونت». تا بحال به این موضوع دقت نکرده بودم. توضیح دادم که خب رابطه‌ی من با تو فرق می‌کند با رابطه‌ی من با پیمان. گفت: به نظر می‌رسد هنوز برای پیمان احترام قائلی.
شاید او درست بگوید.
اگر پیمان شام حاضر کند می‌گویم: «دست شما درد نکنه»، ولی اگر سپنتا برایم چای بیاورد می‌گویم: «مرسی عزیزم». با اینحال اینطور نیست که این «مرسی عزیزم» را هیچ وقت به پیمان نگویم.
پسرک از همان روز ذهن من را مشغول کرده که چطور در برخورد با اطرافیانم متفاوتم. «قربانت» گفتن لزومن بیان احترام آمیز یا «قربونت» بیان صمیمانه نیست. من به بابا می‌گویم «قربون شما» یا به مامان پیمان می‌گویم «قربونتون بشم». برای دوستانم می‌نویسم «قربونت» یا «فدات». ولی وقتی می‌خواهم خودم را برای خواهرم لوس کنم، یا وقتی می‌خواهم از تحسین کسی تشکر کنم، می‌گویم «قربانت».
در تفاوت میان بیان متفاوت کلمه‌ها یا خطاب‌ها به این نتیجه رسیده‌ام که من با سپنتا بعلاوه‌ی حس مادر و فرزندی، رفیقم. سپنتا یکی از دوستان صمیمی من است. ما با هم خاطرات مشترک و سلیقه‌های مشترک داریم. ما با هم می‌خندیم یا با هم درمورد موضوعی بحث می‌کنیم. در عین حال هرکدام استقلال شخصی خودش را دارد و سلایق خودش و مرام خودش و زندگی خودش. لحنی که من به سپنتا می‌گویم «قربونت بشم» بیشتر شبیه این است که بگویم «مواظب خودت باش عزیز دلم». به دوستانم ولی با لحن متفاوتی می‌گویم «قربونت». درمورد دوستانم لوس کردنی در کار نیست. این طرز حرف زدن بیشتر شیوه یا عادتی است که در ارتباط‌هایم پیدا کرده‌ام. با پیمان ولی من رابطه‌ی عاطفی دارم. با خواهرم هم همینطور. به پیمان یا خواهرم که بگویم «قربانت» درست شبیه این است که بگویم: سفت و سخت جان به زندگی‌ات بچسب که من دوستت دارم و نگران روزگارت هستم. مثل این است که بگویم: قلبم را بگیر و نفسم را بگیر و دستم را بگیر که مبادا زخمی در سینه‌ات یا خستگی در تنت مانده باشد.

پی‌نوشت اول:‌ راستی به یادم نیست که خطابم به برادرم چطور است. فکر می‌کنم او را بیشتر لوس می‌کنم و مادرانه دوستش دارم تا خواهرانه.
پی‌نوشت دوم: حالا بعد اینهمه توضیحات یقه‌ی من را نگیرید که چرا به من گفتی «قربانت» یا «قربونت». من بیشتر از اینکه محو رابطه با شما باشم، محو رابطه با خودم هستم در لحظه‌ی مواجهه با شما. بسته به اینکه خودم چقدر احتیاج به محبت یا دلسوزی یا دستگیری داشته باشم، ممکن است با رقت یا سنگدلی بیشتر یا کمتری با شما حرف بزنم. کلمات از درون می‌آیند و از فیلتر احساسات درونی‌ می‌گذرند.