۱۴۰۵/۰۱/۱۶

روز هشتاد و هفتم


عزیز دلم. خبرهای اصلی این روزها تهدید ترامپ است به بردن ایران به عصر حجر. هرکسی طوری تفسیر می‌کند این حرف‌ها را. تو عصبانی هستی از اینکه چرا گفته ایران به همان عصر تعلق دارد. تو معنی وطن را می‌فهمی و وطنت را دوست داری. دلت نمی‌خواهد وطنت سرزمین سوخته باشد. تو داری در وطن زندگی می‌کنی و قدر وطن را می‌دانی. من از تو خیلی کمتر می‌شناسم آن وطن را. حرفی نیست.
نگران و مضطربم. من هر وقت زیادی نگرانم یا زیادی مضطربم، می‌روم توی آشپزخانه و نان می‌پزم. امروز نان شیرمال پختم. حسابی وارد شده‌ام. حالا دیگر بدون دردسر زیاد یا کثیف‌کاری، نان می‌پزم. بوی نان شیرین پیچیده بود توی خانه. کسی نبود که بخواهم عکس نان شیرمالم را برایش بفرستم، پس فراموش کردم که عکس بگیرم. جای تو خالی بود. جای شماها خالی بود. اگر شماها بودید لازم می‌شد که دوتا نان بپزم، وگرنه همه سیر نمی‌شدند. برای ما سه نفر نصف نان بس بود. راستش تمام مدتی که نان پختم و عطرش را کشیدم توی ریه‌هایم و از نان، تکه بریدم و خوردم، به فکر جوان‌هایی بودم که هر روز اعدام می‌کنند. شاید نمادین باشد اینکه هر روز صبح، دو جوان را اعدام می‌کنند. کسی هم نیست که دست کم یکی‌شان را نجات بدهد. عکس جوان نوزده ساله‌ای که دیروز یا پریروز اعدام شد، از ذهنم دور نمی‌شود. عکس قشنگی از او پخش شده. موهای فرفری خاص و قشنگی داشته. صورتش آنقدر کودک است که من را یاد سین می‌اندازد. لب‌هایش را همانطور روی هم گذاشته و همان قیافه را به وقت عکس انداختن گرفته. خیلی جوان بوده. حیف بوده. مامان شصت و چند ساله بود که مرد. من افسوس می‌خوردم از اینکه هنوز جوان بود و هنوز خیلی فرصت داشت تا از زندگی لذت ببرد. حالا فکر کن که آن جوان فقط نوزده سال داشت. اسمش امیرحسین بوده، همنام الف. به الف فکر می‌کنم و جوانی‌اش و اینکه حالا باید میانسال باشد. صورت ظریفش و خنده‌های قشنگش می‌آید جلوی چشم‌هایم. چقدر زندگی به ماها گذشته که نفهمیدیم چطور گذشته.
تو مراقب خودت و آدم‌های اطراف خودت باش. ایکاش می‌توانستم بغلت کنم. نگران بودی که اگر برق نباشد، همین موبایل هم شارژ نمی‌شود. زود گفتی که نگران نباشم، به میم سر می‌زنی و خبر می‌گیری. حالا من همه را خطاب به تو می‌نویسم، اما تو گفتی «ما». حالا بیشتر از هر وقت دیگری دلم می‌خواهد باشم و تک‌تک شماها را بغل کنم و بگویم با هم هستیم، نگران نباشید. شاید اولین بار است توی زندگی‌ام که اینطور دلم می‌خواهد پناه یا تکیه‌گاه یا فقط آینه‌ای باشم کنار شماها. معنی نگرانی برای شماها را تازه حالا می‌فهمم. نگران تک‌تک شماها هستم و دوستتان دارم. 
به امید اینکه آرامش به زندگی شماها برگردد که بلدید چطور از سهمگینی بلا و غم بگذرید. 

روز هشتاد و‌ ششم


عزیز دلم. این روزها حال خوشی ندارم‌. بدترین خبر این روزها آمدن نیروهای حشدالشعبی به ایران است. در خیابان‌های ایران، وسط میدان آزادی جولان می‌دهند و نفس‌کش می‌طلبند. خوش‌ می‌گذرانند تا روزی که بتوانند صف بکشند روبروی مردم. حالم به قدر روزهای سیاه دیماه بد است از این خبر و از دیدن تصویرهایشان؛ از حضورشان. به لام‌ فکر‌ می‌کنم که از خرمشهر می‌گفت و از وحشت جنگ. به‌ خرمشهر‌ فکر‌ می‌کنم که خدا آزادش کرد، اما بنده‌های خدا به جنگ کشیده بودند آن شهر را. به سین فکر‌ می‌کنم که عزیزی را بخاطر جنگ از دست داده. به جیم فکر‌ می‌کنم که از شهر خودشان آواره شده‌ بودند بخاطر جنگ. حالا باز عراقی‌ها آمده‌اند به جنگ با مردم ایران، اما اینبار دعوت شده، با سلام و صلوات. خیلی دردناک است. نگرانم که مبادا توی خیابان آنها را ببینی یا مجبور باشی از کنارشان رد بشوی. نگرانم که مبادا از حضورشان وحشت‌زده شوی. راستی شماها هم آواره‌ی جنگ بودید. گفتی دلتان برای خانه‌هایتان تنگ شده. گفتی برگشته‌اید تهران که بروید سر کار. گفتی مجبورید نیروهایتان را تعدیل کنید. چه غم بزرگی داری توی دلت؟ من دارم از غصه دیوانه‌ می‌شوم، تو در چه حالی؟ شماها در چه حالید؟

این روزها بیشترین نگرانی‌ها در فضای مجازی از بیکار شدن‌های گسترده به خاطر قطعی اینترنت و تعطیلی شرکت‌های کوچک و بزرگ است. قطع بودن اینترنت از تعطیلی بازار کار طولانی‌تر شده و آنها که نانشان به اینترنت وصل بوده، حالا دو ماه است که بیکارند. هشتاد و شش روز است که بیکارند. داستان زندگی مردم را جسته گریخته می‌خوانم و می‌دانی؟ بدتر از هر چیزی حس عذاب وجدان است از اینکه هیچ کاری از دستم برنمی‌آید. از اینکه در خانه‌ی امن خودم، در امنیت مالی و اجتماعی زندگی‌ می‌کنم و نمی‌دانم کدام حسم نسبت به این‌ وضعیت درست است و کدام نادرست. این روزها مردم مدام‌ به هم دلداری می‌دهند که باید رضایت بدهیم، هر هزینه‌ای بابت آزادی مردم بدهیم. من دارم از آرامش شماها، از جان‌ شماها، از امنیت شماها، از ترسهای شماها، از مال شماها هزینه می‌دهم. نکند بلایی سرتان بیاید، وقتی که هزینه‌ی این تغییرات و این آشوبها، جان و مال مردم ایران است. باید با دلم‌ کنار بیایم. ایکاش من جای تو بودم. دست کم تو می‌دانستی و حتمن راهی پیدا می‌کردی که به من کمک کنی. مثل من اینطور بلاتکلیف و بی‌عمل نبودی.

امروز شنبه‌ی عید پاک است. کاف می‌گفت که امروز، روز آرزو کردن است در دینشان. خودش قرار بود آرزوی سلامتی‌ کند برای خودش. من سلامتی او را هم آرزو کردم امروز. امنیت تو را آرزو کردم. نجات پیدا کردن زندانی‌‌ها را آرزو کردم. آرامش ایرانی‌ها را آرزو کردم. آزادی ایران را آرزو کردم. چند خطی هم برای خودم نوشتم. 


عکس از لشمر فاطمیون است در تهران.