عزیز دلم. خبرهای اصلی این روزها تهدید ترامپ است به بردن ایران به عصر حجر. هرکسی طوری تفسیر میکند این حرفها را. تو عصبانی هستی از اینکه چرا گفته ایران به همان عصر تعلق دارد. تو معنی وطن را میفهمی و وطنت را دوست داری. دلت نمیخواهد وطنت سرزمین سوخته باشد. تو داری در وطن زندگی میکنی و قدر وطن را میدانی. من از تو خیلی کمتر میشناسم آن وطن را. حرفی نیست.
نگران و مضطربم. من هر وقت زیادی نگرانم یا زیادی مضطربم، میروم توی آشپزخانه و نان میپزم. امروز نان شیرمال پختم. حسابی وارد شدهام. حالا دیگر بدون دردسر زیاد یا کثیفکاری، نان میپزم. بوی نان شیرین پیچیده بود توی خانه. کسی نبود که بخواهم عکس نان شیرمالم را برایش بفرستم، پس فراموش کردم که عکس بگیرم. جای تو خالی بود. جای شماها خالی بود. اگر شماها بودید لازم میشد که دوتا نان بپزم، وگرنه همه سیر نمیشدند. برای ما سه نفر نصف نان بس بود. راستش تمام مدتی که نان پختم و عطرش را کشیدم توی ریههایم و از نان، تکه بریدم و خوردم، به فکر جوانهایی بودم که هر روز اعدام میکنند. شاید نمادین باشد اینکه هر روز صبح، دو جوان را اعدام میکنند. کسی هم نیست که دست کم یکیشان را نجات بدهد. عکس جوان نوزده سالهای که دیروز یا پریروز اعدام شد، از ذهنم دور نمیشود. عکس قشنگی از او پخش شده. موهای فرفری خاص و قشنگی داشته. صورتش آنقدر کودک است که من را یاد سین میاندازد. لبهایش را همانطور روی هم گذاشته و همان قیافه را به وقت عکس انداختن گرفته. خیلی جوان بوده. حیف بوده. مامان شصت و چند ساله بود که مرد. من افسوس میخوردم از اینکه هنوز جوان بود و هنوز خیلی فرصت داشت تا از زندگی لذت ببرد. حالا فکر کن که آن جوان فقط نوزده سال داشت. اسمش امیرحسین بوده، همنام الف. به الف فکر میکنم و جوانیاش و اینکه حالا باید میانسال باشد. صورت ظریفش و خندههای قشنگش میآید جلوی چشمهایم. چقدر زندگی به ماها گذشته که نفهمیدیم چطور گذشته.
تو مراقب خودت و آدمهای اطراف خودت باش. ایکاش میتوانستم بغلت کنم. نگران بودی که اگر برق نباشد، همین موبایل هم شارژ نمیشود. زود گفتی که نگران نباشم، به میم سر میزنی و خبر میگیری. حالا من همه را خطاب به تو مینویسم، اما تو گفتی «ما». حالا بیشتر از هر وقت دیگری دلم میخواهد باشم و تکتک شماها را بغل کنم و بگویم با هم هستیم، نگران نباشید. شاید اولین بار است توی زندگیام که اینطور دلم میخواهد پناه یا تکیهگاه یا فقط آینهای باشم کنار شماها. معنی نگرانی برای شماها را تازه حالا میفهمم. نگران تکتک شماها هستم و دوستتان دارم.
به امید اینکه آرامش به زندگی شماها برگردد که بلدید چطور از سهمگینی بلا و غم بگذرید.