۱۴۰۵/۰۲/۲۰

روز صد و ‌بیست و دوم


عزیز دلم. که باور می‌کرد که ما صد و بیست و دو روز دوام بیاوریم؟ نه، بیشتر! ما چهل و چند سال دوام آورده‌ایم. حقیقت تلخ اما صد و بیست و دو روز پیش زخم شد روی تن‌، روح، و تمام زندگی ما. جای زخم‌ها کبره بسته‌اند حالا و آماده‌ایم باز برای زخم‌های تازه. توی همین هفته‌ای که گذشت، پ تازه بعد از صد و خورده‌ای روز دوباره خندید. باورم نمی‌شد که صد روز بیشتر، پ نه خندیده بود و نه با ما شوخی کرده بود. سین دوباره بعد صد و خورده‌ای روز برایمان مسخره بازی درمی‌آورد و ما را می‌خنداند. ما تمام روزهای غمگین بعد از آن غم بزرگ را فقط دوام آوردیم: روتین پیاده‌روی‌مان را حفظ کردیم؛ روال عادی زندگی‌مان را تا حدودی نگه داشتیم؛ حتی خندیدیم، اما خنده از ته دلهایمان نمی‌آمد. هفته‌ی پیش با همکارهای تازه مشغول کاری بودیم و زدیم زیر خنده. به خودم آمدم و دیدم این خنده از پس روزها دارد از جانم بیرون می‌زند. تنم داشت خنده‌های انبار شده‌ی تمام صد روز گذشته‌ی خودش را بیرون می‌ریخت. تنم داشت به حرمت امنیتی که کنار همکارهای تازه حس می‌کرد، حس ناامنی و رنج صد روز گذشته را ذوب می‌کرد. صد روز… می‌بینی عزیزکم؟ روزها از یک حدی که می‌گذرند، دیگر فقط عدد می‌شوند و نه درک دقیقه‌ها. به جای صد و بیست و دو روز می‌شود نوشت صد و خورده‌ای روز. هر روز اما دقیقه به دقیقه بر ما می‌گذرد. تعداد کشته‌ها هم همین است. چه فرقی می‌کند که بگویی چهل هزار نفر کشته شده‌اند یا ده‌ها هزار؟ و بین این چهل هزار نفر، آیا یک نفر یا چندین نفر یا ده‌ها نفر فقط با گرد شدن عدد ندیده گرفته نشده‌اند؟ هر یک نفر، یک جان بوده، یک انسان بوده، خاطرات بوده، در حلقه‌ی دوستان بوده، عزیز خانواده‌ای بوده، روزگاری داشته و روزگارش روزها بوده و روزهایش دقیقه‌ها بوده، غم بوده، اشک بوده، شادی بوده، خنده بوده.
دیروز رفته بودم به کاف سر بزنم. می‌گفت چقدر خوب است که با هم می‌خندیم. روزهایش به تنهایی می‌گذرد و آدم مگر چقدر تنهایی با خودش می‌خندد؟ من اگر تنها باشم شاید چندین روز را بدون خنده بگذرانم. نکند خنده از یادم برود؟ تو چطور؟ من فکر می‌کنم که تو بلدی چطور تنهایی بخندی. من هم گهگاه تنهایی برای خودم می‌خندم، اما فکر می‌کنم تو بهتر تنهایی خندیدن را بلد باشی. ده روز پیش با بابا حرف زدم. بابا، مثل باقی پیرمردهایی که تابحال ملاقات کرده‌ام، به من گفت که قشنگ می‌خندی. من فکر می‌کنم منظور پیرمردها وقتی می‌گویند «قشنگ می‌خندی» این است که «بی‌خودی می‌خندی». شاید فکر می‌کنند که داری جلف بازی درمی‌آوری. خب آدم بالغ که الکی نمی‌خندد. همیشه خندیدن جرم بود در زمانه‌ی ما. شاید این خندیدن آرامش پیرمردها را به هم می‌ریزد یا روزگاری را به یادشان می‌آورد که ما در آن نبوده‌ایم: شاید خاطره‌ای شبیه حکایت ما با همسایه‌ها که صدای خنده‌هایشان آرامش ما را به هم ریخته بود. با خودم مانده بودم که آدم باید خوشحال باشد از اینکه همسایه‌اش می‌خندد یا حق دارد کلافه بشود وقتی آسایش و آرامش روزانه‌اش به هم می‌ریزد.
راستش را بگویم، من می‌ترسم از اینکه روزهایمان عادی بشود و رنجی که بر ما گذشته را فراموش کنم. می‌ترسم از اینکه رنجی که بر تو، بر شماها می‌رود، برای من عادی بشود. من باید این رنج را درون خودم زنده نگه دارم، حتی اگر بخندم. حتی اگر طبیعت دست از تکرار رویش نکشد. 
می‌بینی عزیز دلم؟ درخت آلبالو دارد میوه‌هایش را می‌رویاند. پارسال از پای این درخت یک مشت آلبالو خشکه خوردم.