۱۴۰۵/۰۲/۱۱

روز صد و دوازدهم


عزیز دلم. حالا صد و دوازده روز از آن روز سیاه گذشته که بسیار و بسیار انسان‌های شریف را کشتند. انسان‌های عادی. انسان‌های با آرزوهای معمولی، با زندگی روزمره، با مشکلات غیر معمولی. چطور دوام آوردیم آن روزها را. نکند که برایمان عادی شود این روزها. روزی چهار بار خبرها را می‌خوانم و به خودم می‌گویم که نباید عادی بشود این روزها برایمان. پریروز، ناهار می‌خوردم‌ و خبرها را یکی یکی رد می‌کردم. تمام که شد، صفحه‌ی موبایلم را بستم و سر که بلند کردم، هـ پرسید: تمام شد؟ همه را خواندی؟ به هـ می‌گویم تو خبرهای کلی را می‌شنوی، من اما چنان جزئیاتی از اخبار می‌خوانم که روحم را می‌خراشد. دیروز از شماها می‌پرسید. می‌خواست بداند که مردم توی ایران آیا هنوز زندگی عادی دارند؟ برایش گفتم که چند وقت پیش ف و الف دوره‌ی غواصی گذراندند و مدرک‌ غواصی گرفتند. برایش گفتم که شماها بلدید چطور زندگی کنید، حتی در شرایط سخت. گفتم که شماها خیلی شجاعید.
نیستی این روزها که با هم حرف بزنیم. می‌دانی؟ همیشه حرف‌ها مهم نیستند. بیشتر وقت‌ها در زندگی جزئیاتی هست که آدم دوست دارد برای عزیزانش تعریف کند. مثل نان که دوباره پختم. مثل امروز که با سین رفتیم و بستنی خوردیم. مثل آن روز که رفته بودیم سینما. هفته‌ای که گذشت، پر از استرس و مشکلات متفاوت بود. یک جلسه‌ی پر استرس داشتیم که آخرین لحظه کنسل شد. با آشنای دیرینه‌ای ارتباط داشتیم که خوب پیش نرفت. بیماری و خستگی و به هم ریختن روزمرگی‌ها هم بود. دلم‌ می‌خواست بنشینم و برایت از این جزییات تعریف کنم. تو را اما پشت دیوار نامرئی قطعی اینترنت حبس کرده‌اند. بدی ماجرا این است که کاری از دست من برنمی‌آید.

عزیز دلم. کم کم دارم توی محیط کار با آدم‌ها و وظایف آشنا می‌شوم. آدم‌ها تابحال همه معقول و مهربانند. همه چیز خوب پیش می‌رود. هر روز یکی دو تا جلسه داریم برای اینکه روال کلی کار کتابخانه را یاد بگیریم. امروز رفتیم بین قفسه‌ها و دنبال علامت‌ها و برچسب‌های روی کتاب‌ها گشتیم. چند روز پیش روال کلی از زمان انتخاب کتاب برای خریدن تا چرخه‌ی امانت‌دهی کتاب را یاد گرفتیم. یک جاهایی از جلسه را آن روز نفهمیدم، چون که غرق شده بودم در خاطرات خودم. یادت هست؟ ح می‌آمد، زنگ می‌زد و به هر که در را باز می‌کرد می‌گفت: با آن نفیسه‌ی دیگر کار دارد. می‌آمد توی اتاق من و هیچ یادم نیست که با چی بازی می‌کرد. توی اتاق یک دختر هجده ساله مگر چی بود برای سرگرم شدن یک بچه‌ی سه چهار ساله؟ توی اتاق من کتابخانه‌ی بزرگی بود‌. کتابخانه‌‌ی خانواده بود توی اتاق من. قفسه‌ها بیشتر از نصف یک دیوار را گرفته بودند و تا سقف رفته بودند. توی هر طبقه دو ردیف کتاب بود. آن سال، توی تعطیلات تابستان نشستیم و همه‌ی کتاب‌ها را برچسب زدیم. کتاب‌ها را بر اساس موضوع و اسم و اندازه مرتب کردیم و سیستم کتابخانه راه انداختیم. به همسایه‌ها و بچه‌های فامیل کتاب امانت می‌دادیم و پس می‌گرفتیم. ماجرا را برای نون تعریف کردم و بعد، نون برایم از اطلاعات کتابخانه، یک‌ دسته از فرم‌های کاغذی که قدیم برای ثبت اطلاعات در سیستم امانت‌ دهی کتابخانه استفاده می‌شد، آورد. این آدم‌ها و این سیستم برای من خیلی باارزشند. قدمت سن من را دارند. خود کتابخانه اما خیلی قدیمی‌تر است: پانصد ساله است.