۱۴۰۴/۱۲/۲۹

روز هفتاد و دوم


عزیز دلم. حالا سه هفته از روز اول جنگ گذشته. سه هفته از قطع چندمین‌باره‌ی اینترنت گذشته. کم و بیش از حالت باخبرم. از انفجارها و خرابی‌‌ها و مرگ‌ها بیشتر خبر دارم تا از روزگار تو. الف برایم نوشته بود که «هر روز، عصر جمعه است. قلب. بوس. بای.» سعی می‌کنم به یاد بیاورم که عصر جمعه‌هایمان چطور می‌گذشت در کودکی: کشدار، تاریک، غمزده. ای وای بر من که روزهای شما کشدار و تاریک و غمزده می‌گذرد. امید کجای روزهای شماهاست؟ امروز گفتی که می‌خواهی آراگیرا کنی برای تحویل سال. گفتی که دیروز الف و دیگران رفته‌اند بازار انزلی خرید کرده‌اند، درست پیش از اینکه بمب بریزد بر سر بازار. می‌گفتی که لباس‌ها را اتو زده‌ای برای سال تحویل. تو حرف می‌زدی و من در صدای همیشه پر انرژی تو دنبال امیدهایت می‌گشتم. نگران بودی که نکند اوضاع نابسامان رها شود با جلادان زخم خورده‌ای که منتظر گرفتن انتقام از مردم امیدوارند. به من بگو آیا کسی هست که نگران نباشد؟ آیا کسی هست که امیدوار نباشد؟ من هم ترسیده‌ام و هم امیدوارم. آراگیرا کرده‌ام و نشسته‌ام منتظر تحویل سال نو. لباس نو پوشیده‌ام. هفت سین را شلخته چیده‌ام. دیروز برای سفره‌ی هفت سین، تخم مرغ رنگ کردم. پریروز شیرینی عید پختم. یک روز پیش از آن، گل خریدم. لاله خریده‌ام امسال به یاد لاله‌هایی که از خون جوانان وطن می‌دمد، اما نه سرخ، زرد، به رنگ تابش خورشید که بتابد بر زندگی. عکس‌‌ از سفره‌ی هفت سین فرستاده‌ام برایت که هر وقت اینترنت وصل شد، ببینی. امید دارم که اینترنت به زودی وصل بشود و امید دارم که اینبار هیچ فیلتری بر سر راهش نباشد.

برای تو، برای مردم ایران، برای وطنم که می‌ستایمش، آرزوی سالی پرشکوه دارم. آرزو دارم به زودی ورق برگردد و روزهای روشن، عادت سرزمینمان شود. امیدوارم که روز به روز، زندگی مردم و خاک وطن از شگفتی و شادی سرشار شود. من ایران را دوست دارم. من تو را دوست دارم. من تک به تک اعضای خانواده‌ام را دوست دارم. من تک به تک آدم‌های ایران را دوست دام. غمگین جان‌های عزیز از دست رفته و عجز بازماندگانم. مغرور شکوه فرهنگ ایرانی‌ام.

نوروز پیروز. پاینده ایران.