۱۴۰۵/۰۱/۰۹

روز هشتاد و یکم


عزیز دلم. حالا سه ماه از روزهای خونین دی ماه و بیشتر از چهار هفته از شروع جنگ گذشته. اینکه هیچ‌ کار مفیدی نمی‌توانم برای آرامش تو بکنم، عذابم می‌دهد. گفتی دل‌هایتان برای خانه‌هایی که ترکشان کرده‌اید، تنگ شده. گفتی که چاره‌ای نیست. چه اختیاری در این زندگی دست ما بوده که این یکی باشد. باید صبر کنیم تا ببینیم چه می‌شود؛ ببینیم این روزها به‌کجا می‌رسند. بعضی خیلی خوش‌بین و بعضی زیادی بدبین‌اند به نتیجه‌ای که آرامش برای مردم بی‌دفاع بیاورد. من فقط تماشا می‌کنم و نگران و امیدوارم. جز این که نمی‌شود بود. زمان و زمانه می‌گذرد، بی‌اینکه منتظر حال خوش یا ناخوش ما باشد. درخت‌های آلو شکوفه داده‌اند. آلوهای زرد، شکوفه‌های سفید دارند و آلوهای قرمز، شکوفه‌های صورتی. نمی‌دانی که چه عطر دل‌انگیزی دارند این شکوفه‌ها. هوا ولی هنوز خیلی سرد است.

از خودم‌ بگویم. بیشترین کاری که این روزها می‌کنم، خواندن یا شنیدن اخبار است. گاهی زبان‌ می‌خوانم. گاهی بدنم‌ را تکان می‌دهم که خشک نشود. باقی روزمرگی است: پختن غذا و تمیز کردن خانه. دیروز تولد سین بود. کیک تولدش را خودم تزیین کردم اما حواسم درست به کارها نیست. آخر وقت یادم افتاد که هنوز بادکنک باد نکرده‌ام. فراموش کردم برایش گل بخرم. سپاسگزار بود اما من حال و حوصله‌ی زیادی نداشتم. 

فردا می‌روم برای امضای قرارداد کار جدیدم. ایکاش بودی که سیر تا پیازش را برایت تعریف کنم. اوایل تابستان گذشته، یک روز صبح، نشستم کنار سین و برایش توضیح دادم که قصد دارم همیشه خانه بمانم و شغل نداشته باشم. همان روز عصر برای یکی از شغل‌هایی که پیشتر درخواست فرستاده بودم، دعوت شدم به مصاحبه. راستش، کار هاله آنقدر خوب بود که توقعم از شغل آینده‌ام را بالا برده. این شغل جدید، جواب توقع بالاتر من را می‌دهد و امیدوارم که خوب پیش برود. تمام امروز مشغول پر کردن فرم‌ها و آماده کردن مدارک بودم.

تو مراقب خودت و آدم‌های اطراف خودت باش. من حرف برای گفتن و ماجرا برای تعریف کردن زیاد دارم. باشد برای وقتی که اینترنت آزاد شد. به امید‌ آزادی اینترنت و آزادی زندگی.