۱۳۹۱/۰۳/۱۱

قبل از کار

شعر از: ریموند کارور
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
--------------------

همیشه دلم قزل‌آلای تازه می‌خواسته
واسه صبح

یهو یه راه تازه پیدا کردم
سمت آبشار

شروع کردم ماهیگیری که:
بیدار شو!

زنم بود که می‌گفت
داری خواب می‌بینی.

*

می‌خواستم پاشم انگار
خونه داشت آوار می‌شد رو سرم

باز گفت: لنگ ظهره
کی هنوز خوابه؟

کفشای نوم پای در
برق می‌زدن...

۱۳۹۱/۰۳/۰۴

کارگاهی برای ننوشتن

شعر از: ماری کلر بانکوار
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

میان رگه‌های درخت بلوطی
در عطر تند قارچ‌ها
کارگاهی بنا می‌کنم برای ننوشتن...
تو آنگاه سر خواهی رسید
کلام.
لابلای برگ‌ها
همیشه لحظاتی عطرآگین‌ وجود دارند
که پیدایشان کنم
که نشانشان دهم.

حقایق کوچک

شعر از: ماری کلر بانکوار
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

خیلی دیر می‌فهمیم
که این حقایق کوچک (فنجان‌ها، صندلی‌ها)،
لیاقت بیشتری دارند از ما
که موضوع تحقیق شوند
(بین خودمان باشد).

روز آخر

شعر از: ماری کلر بانکوار
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

تو که گفته بودی همین دور و بری 
اصن یکی پیدا می‌شه که سر از این فوت و فن دربیاره؟ 
حواستو خوب جم کن: روز آخر، پودرمالی اضافیه 
دیگه هیچی نیستی
نه تو چشای خودت، نه تو مال بقیه 
میشی عینهو همه به خدا: 
زکی، می‌ندازنت دور،
 اوهوی هوپ، 
زرشک. 

شدن

شعر از: ماری کلر بانکوار
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

برای شدن
درخت آتشی می‌شود که زبانه می‌کشد
مردی که در آتش حرف می‌زند
جانوری که بر آتش راه می‌رود.

۱۳۹۱/۰۳/۰۳

آگهی‌ها

شعر از: ماری کلر بانکوار
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

تندیس‌هابه گفتگو نشسته‌اند
در مقبره‌های اِتروسک‌ها.

حرف‌های بیمار
از دیوارها می‌گذرد.

«چرا نمی‌خواهی سیاه بپوشی، کمی زودتر؟
چرا کسی را به ولیمه‌ی عزای من نمی‌خوانی
که تدارکش دیده‌ام؟
این راهی‌ست برای عادت کردن به غیاب.
- جواب داده‌اند: هیچ کس نخواهد آمد.
همه می‌دانند که تو دیگر در دنیا نیستی.

آگهی‌های ترحیم روزنامه را می‌خواند
می‌گوید: چقدر سرماخوردگی

مرده‌ها را دوست ندارد
شیوه‌ی رنج نکشیدنشان را
دیگر منتظر نبودن
در تن، در پوست
در غده‌های آماس کرده، در استخوان‌ها
آسیابی‌ست به نوبت.

پوف، مرده‌ها!
لش افتاده‌اند در گودال‌هایشان
دیگر بر نیمکت‌های مترو انتظار نمی‌کشند
دیگر کورمال دنبال پرتو «شعر» نیستند
دیگر دنبال کلکسیونی نیستند
که خیلی گران نباشد
بیشتر اگر بیارزد
تازه علامت سوال اسپانیایی‌ست
که می‌شود قبل یا بعد از جمله به رمز گذاشت.
پوف، مرده‌ها!

موشی آرام
از راه‌آب بالا می‌آید
نام همان خیابانی را با خود دارد
که خواننده‌ی روزنامه آنجا به ریشخند نشسته
ناغافل از مسیری
پیش به سوی مرگی مزمن و به گاه.

کلمات

شعر از: ژان فولان
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

بر این زمین غریب
کلماتی می‌یابد
که فقط برای او ادا می‌شوند
گل سفید کوچک و
پر کاه و سنگریزه‌ای
که به تمام گذشته شباهت می‌برد
پای پرچینی گرد آمده‌اند
ورودی خانه‌ای از گِل سرخ
که میز و صندلی و گنجه در آن
از آفتابی تابان می‌سوزند.

گل مروارید

 
 
روزی روزگاری، تو یه سرزمینی، همه‌ی مامان فیل‌ها مثل سیب برق می‌زدن. هر دختری از وقتی به دنیا میومد فقط شقایق نعمان و گل صدتومنی می‌خورد و برای همین وقتی بزرگ می‌‌شد چشم‌های درشتش برق می‌زدن و پوستش مثل آبنبات صورتی بود. اونها واقعن این چیزها رو دوست نداشتن. اما خب دیگه.. همین چیزها پوست صاف صورتی و چشمای درشت براق بهشون می‌داد.
شقایق نعمان و گل صدتومنی فقط تو یه باغ کوچک درمیومد که دورتادورش بسته بود. دخترها از وقتی به دنیا میومدن همونجا زندونی می‌موندن تا با خودشون بازی کنن، گل بخورن و بزرگ بشن. باباها می‌گفتن: دخترای کوچولو! همه‌ی شقایق‌های نعمان رو تموم کنین؛ تا ته گل‌های صدتومنی رو بخورین وگرنه هیچ وقت عین ماماناتون خوشگل و صورتی نمی‌شین. هیچ وقت چشماتون مثل اونا درشت و براق نمی‌شه؛ و وقتی بزرگ بشین هیچ فیلی دلش نمی‌خواد باهاتون عروسی کنه.
برای اینکه دخترا باور کنن حتمن صورتی می‌شن و این صورتی بهشون میاد، از همون بچگی همه‌شون جورابای صورتی می‌پوشیدن، شال‌های صورتی به گردناشون می‌بستن و پاپیونای خوشگل صورتی می‌زدن به دم‌هاشون. اونا مجبور بودن تو باغ کوچیک خودشون بمونن اما می‌دیدن که برادرهاشون چه فیل‌های خاکستری خوشگلی هستن. اونها هر روز پسرها رو تماشا می‌کردن که چطور تو دشت بازی می‌کنن، تو گِل غلت می‌زنن، علفای سبز می‌خورن، تو آب رود حموم می‌کنن و زیر سایه‌ی درخت‌ها می‌خوابن.
یک وقتی، یکی از فیل‌های کوچولو به اسم گل مروارید، با اینکه از بچگی شقایق نعمان و گل صدتومنی خورده بود اما صورتی نمی‌شد. مامانش ناراحت بود و باباش حسابی عصبانی بود. بهش می‌گفتن آخه تو چرا هنوز همین خاکستری نکبت موندی؟ این واسه یه دختر کوچولو هیچ خوب نیست. قرار نیست هیچ وقت تغییر کنی؟ حواست باشه گل مروارید، اگه همینطوری پیش بره هیچ وقت یه فیل خوشگل نمی‌شی.
مدتی گذشت اما گل مروارید صورتی نشد. مامان و باباش کم‌کم دیگه بی‌خیال شدن و ولش کردن هرکار می‌خواد بکنه. اونا دیگه هیچ امیدی نداشتن که دخترشون صورتی بشه.
یه روز که هوا خوب بود و آفتاب تو آسمون خیلی قشنگ بود، گل مروارید، خوشحال و سرحال از تو باغ بیرون اومد. جورابای صورتی‌شو درآورد. شال صورتی‌شو باز کرد. پاپیون صورتی‌شو کند و رفت بین علفای سبز، قاطی درختای میوه‌های خوشمزه، تو گودالای گِل بازی کنه. فیل‌های کوچولوی دیگه از توی باغ، جست‌وخیز گل مروارید رو تماشا می‌کردن. روز اول همه‌شون می‌ترسیدن. روز دوم می‌گفتن این اصلن کار خوبی نیست. روز سوم واقعن نمی‌دونستن چی بگن. روز چهارم خودشون هم دلشون می‌خواست جای گل مروارید باشن.
روز پنجم، یه چندتایی از فیل‌های کوچولو که شهامتشون بیشتر بود، جوراب و شال و پاپیون صورتی‌شون رو انداختن قاطی شقایق‌های نعمان و گلای صدتومنی و از باغ رفتن بیرون.
بعد... وقتی یه فیل کوچولو تو علفا بازی کرده باشه، میوه‌های خوشمزه خورده باشه و زیر سایه‌ی درخت خوابیده باشه، دیگه هیچ وقت دلش نمی‌خواد جوراب صورتی بپوشه یا شقایق نعمان و گل صدتومنی بخوره. دیگه هیچ وقت دلش نمی‌خواد به باغ کوچکی برگرده که دورتادورش بسته باشه.
از همون وقت به بعد، تو اون سرزمین، وقتی فیل‌های کوچک مشغول بازی و جست‌‌وخیز هستن دیگه نمی‌شه تشخیص داد کدوم دختره و کدوم پسر.

- اثر: آدلا تورین     - ترجمه: نفیسه نواب‌پور