۱۳۹۳/۰۶/۰۴

اتوبوس آبی

یکی بود و یکی نبود. تو جاده‌هایی که از اینجا خیلی دور بود، یک اتوبوس آبی بود. اتوبوس آبی خیلی خوب رانندگی می‌کرد. همه‌ی قوانین رانندگی را بلد بود و همه را خیلی خوب رعایت می‌کرد. با احتیاط رانندگی می‌کرد و به موقع به هر ایستگاهی می‌رسید. همیشه مراقب چرخ‌هاش بود که سالم باشند و مرتب روغن ترمزهایش را چک می‌کرد. اما اتوبوس آبی یک مشکل خیلی بزرگ داشت. او خیلی دیر به دیر خودش را می‌شست. اتوبوس آبی همیشه بوی روغن و بوی آهن داغ می‌داد. چراغ‌های اتوبوس خاک گرفته بود و شب‌ها به خوبی جلوی راه را روشن نمی‌کرد. شیشه‌های اتوبوس کثیف بود و مسافرها دوست نداشتند که از شیشه‌های کثیف بیرون را تماشا کنند. صندلی‌های اتوبوس کثیف بودند و مسافرها دوست نداشتند روی صندلی‌های کثیف بنشینند. کف اتوبوس پر از آشغال بود و بوی بد می‌داد.

مسافرهای اتوبوس آبی کمتر و کمتر می‌شدند. وقتی اتوبوس آبی می‌رسید به ایستگاه، همه‌ی مسافرها عقب می‌رفتند و صبر می‌کردند تا اتوبوس آبی از ایستگاه حرکت کند و اتوبوس بعدی برسد. مسافرها بیشتر منتظر می‌ماندند، اما با اتوبوس آبی نمی‌رفتند. مدتی گذشت و اتوبوس آبی هیچ مسافری نداشت. او همیشه خالیِ خالی بود. تنها بود و هیچ دوستی نداشت. اتوبوس آبی خیلی ناراحت بود. با خودش فکر می‌کرد که چه کار کند تا مسافرها دوستش داشته باشند.

یک روز اتوبوس آبی تصمیم گرفت که خودش را تمیز کند. او همه‌ی آشغال‌ها را از کف اتوبوس جارو کرد. رویه‌ی پاره‌ی صندلی‌ها را تعمیر کرد. همه جای اتوبوس را با مواد شوینده‌ی خوشبو شست. شیشه‌ها را دستمال کشید. چرخ‌ها را تمیز کرد و روی بدنه، رنگ‌ها و نقش‌های تازه کشید. اتوبوس آبی حسابی تمیز و قشنگ شده بود و بوی خوب می‌داد.

صبح روز بعد، وقتی که اتوبوس آبی به ایستگاه رسید، همه‌ی مسافرها خوشحال بودند. همه دوست داشتند که سوار یک اتوبوس تمیز و قشنگ بشوند. هیچ کس عقب نرفت و کسی منتظر اتوبوس بعدی نشد. اتوبوس آبی از اینکه اینهمه مسافر دارد، خیلی خوشحال بود.

بعد از آن، اتوبوس آبی هم مراقب سالم بودن چرخ‌ها بود و هم روغن ترمز را چک می‌کرد و هم هر شب تمام اتوبوس را تمیز می‌کرد و با مواد شوینده‌ی خوشبو می‌شست.

بعد از آن، مسافرها همیشه منتظر می‌شدند تا اتوبوس آبی برسدو هرجا می‌خواهند، با اتوبوس آبی بروند.