یکی بود. یکی نبود. تو جادههایی که خیلی از اینجا دور بود، یک اتوبوس بنفش بود. اتوبوس بنفش سریعترین اتوبوس بود و همیشه در مسابقات اتوبوسرانی برنده میشد. او هر روز مسافرهای زیادی را به راههای دور میبرد و مسافرهای زیادی با او برمیگشتند. اتوبوس بنفش هر روز خیلی زود، پیش از اینکه هوا تاریک شود، به گاراژ برمیگشت اما به گاراژ خودش نمیرفت. او تمام مدتی که هوا تاریک بود نزدیک دوستانش میماند یا از دوستانش میخواست که همراه او باشند. اتوبوس بنفش حتی وقت خواب به گاراژ خودش نمیرفت. او هر شب در گاراژ دوستانش میخوابید چون از اینکه تنهایی در تاریکی باشد میترسید.
دوستان اتوبوس بنفش، از اینکه او اینهمه میترسید خوشحال نبودند. آنها دلشان نمیخواست هروقت اتوبوس بنفش میخواهد از گاراژ بیرون برود، همراهش بروند. اما اتوبوس بنفش واقعن میترسید. او از تاریکی شب میترسید. حتی وقتی چراغ روشن میکرد، باز هم میترسید.
یک روز، اتوبوس بنفش مجبور بود مسافرهای زیادی را به راههای خیلی دور ببرد. او تمام روز در جادهها و خیابانها بود و خیلی خسته شد. وقتی که بالاخره به شهر رسید، هوا کم کم تاریک شده بود. همهی دوستان اتوبوس بنفش به گاراژ برگشته بودند و کسی نبود تا او را در تاریکی همراهی کند. اتوبوس بنفش خیلی میترسید. او از تاریکی خیابان و از صدای باد میترسید. او نمیدانست که واقعن از چه چیز تاریکی میترسد، اما میترسید.
اتوبوس بنفش مجبور بود در تاریکی، تنهایی تا گاراژ برود. او اول چراغهایش را روشن کرد. بعد خیره شد به روشنایی جلوی چراغها و آرام راه افتاد. کم کم به تاریکی نگاه کرد. اتوبوس بنفش توانست در تاریکی، درختهای کنار خیابان را ببیند. او حتی یک پرنده دید که بالای شاخهی یک درخت خوابیده بود. اتوبوس بنفش در تاریکی شب ستارههای زیادی دید. نزدیک گاراژ که رسیده بود، دیگر از تاریکی نمیترسید. با خوشحالی چندبار بوق زد و دور خودش چرخید. او به دوستانش گفت که همهی راه را خودش تنهایی آمده. گفت که دیگر نمیترسد و رفت به گاراژ خودش. آن شب اتوبوس بنفش تنهایی در گاراژ خودش خوابید و دیگر هیچ وقت از تاریکی نترسید.
