به خورشید سلام می‌کنم  


وبلاگ شخصی نفیسه نواب‌پور
یک نوشته‌ی کوتاه
یادتون باشه اگه یه خانوم حامله همراهتون بود، اگه حتی پشت بهش کنید و دود سیگارو سمت هواکش بدید، حتی اگه تو بالکن برید و لای درو باز بذارید، بوی دود اذیتش می‏کنه. اگه سیگارو پشت در خاموش کنید و بعد به اتاقش برید بازم بوی نفستوت اذیتش می‏کنه. حتی از جلوی در اتاقش که بگذرید اذیت می‏شه. اگه چیزی بهتون نگفت فکر نکنید همه جور ملاحظه کردید. اون بهرحال فهمیده شما سیگار می‏کشید. نفسش تنگ می‏شه. با حالت عادی فرق می‏کنه.
حرفی از جایی
سپیدار، برگت سپید به تاریکی نگاه می کند
موی مادر من هرگز سپید نشد
قاصدک، اوکرایین چقدر سبز است
مادر زرین موی من به خانه نیامد
ابر پر باران، چشمه ها را تشنه میگذاری ؟
مادر خاموش من برای همه اشک می ریزد
ستاره‌گرد، توروبان‌طلایی‌رابه‌دورخودحلقه‌میکنی
قلب مادر مرا سرب از هم درید
در چوب بلوطی، توراچه کسی از پاشنه درآورد؟
مادر ظریف من نمی تواند به خانه بیاید .

پل سلان ...بیشتر
بایگانی ماهانه

قاپوق

مدت‏ها به قاپوق* وصل بودم
و زن‏ها به تماشای رنج کشیدنم، می‏خندیدند.

مردها تکه‏های گل به دست گرفتند
و به سر و صورتم پاشیدند.

اشک در من بالا آمد، متلاطم، مثل طوفان،
و غرورم مرا به هق‏هق انداخت.

نگاهشان می‏کردم، گویی خواب می‏بینم
با ترس و وحشتی خشمگین و طولانی.

میدان باز بود و همه بودند،
زنان ساده لوحانه می‏خندیدند.

مردم با فریادهای احمقانه، میوه پرت می‏کردند،
سر و صدایشان را باد می‏رساند.

خشم و عصیان هجوم آورده بود.
به آرامی نفرت را می‏آموختم.

توهین‏ها تازیانه بود، تازیانه‏ی گزنه.
رهایم که کردند، پاره‏ای بودم.

پاره‏ای از دلخوشی باد بودم. از آن پس
خود را روبروی مرده‏ها می‏دیدم.
شعر از: رنه وی‏وین
ترجمه‏ی: نفیسه نواب‏پور

(*) نوعی آلت شکنجه‏ی قدیمی که سر و دست مجرم را از سوراخ کوچک تخته سنگی گذرانده و فشار می‏دادند.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Thursday، August 27، 2009

خاتون من

در قصر خویش آرمیده،
جایی که ماه، چون بستری از صدف می‏گسترد...
دهانش ممنوع است و تن‏اش تقدیس شده،
جز من، هیچ هستی دیگری شهامت نداشته در آغوشش بگیرد.

سیاهکان طناز به خدمتش زانو می‏زنند...
فرومایگان، با نگاه‏های تهدیدآمیزشان
چون آذرخشی سرخ می‏گذرند...
با خنده‏های سفید و حرکات شیرین...

خواجگکانی ناپسند‏اند
و زنی که دوستش می‏دارم، چشمانی همسان ندارد،
چشمانی دارد ژرف، به سان دریا، صحرا، آفتاب،
که عشق را در مغز استخوان‏ها به لرزه می‏افکند.

خشم چشم‏هایش گریه‏ی نفرت‏بار درد است...
دستاویزشان می‏شوم، بس که زیباست،
چنان دورم از آنها، همیشه، چنین نزدیک‏اند به من...
از گزش برگ گلی مجروح می‏شوند این چشم‏ها.

وارد قصر می‏شوم، فریبا به آب می‏غلتد،
سایه آرام، سکوت بی‏پایان،
بر فرشی به لطافت رستنی‏های بی‏همتا،
به نرمی می‏لغزد پاهای نگارم.

خاتون من با چشم‏های سیاهش، چون گذشته‏ها مرا انتظار می‏کشد.
یاسمین‏های پیچان، حسادت‏ها را می‏پوشانند...
حظ می‏کنم، انتخاب زیورهایش را می‏ستایم،
جانم بر انگشتری انگشتانش می‏پیچید.

نوازش‏هایمان، اشتیاق‏هایی بیدادگرند
بیم‏ها و خنده‏های یاس...
ملاحت فرومی‏بارد، مثل شب،
بوسه‏هایی خواهرانه، بعد از الحاق.

خنده‏کنان، چین دامنش را باز می‏کند...
تن بالغ‏اش را در نور می‏طلبم
در خوابگاهی ممتاز،
زیر سایه‏های امن سروها،
نزد خود می‏خوانم‏اش.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Friday، August 14، 2009

دروازه‌های خالی

آه اگر تنهایی رنگ داشت
تمام دیوارهای شهر را به رنگش نقاشی می‏کردم
اگر پیکری داشت
تمام میدان‏ها را به تندیس‏اش می‏آراستم
اگر صدایی داشت، ترانه‏ها می‏ساختم.

تنهایی، من را به کوچه‏های خالی می‏برد
بچه‏ها آشفتگی کوچه‏ها را در دروازه‏های خالی شوت می‏کنند
کوچه‏های قلبم با سنگ‏های خالی فرش می‏شوند
کوچه‏های تو در تو به هیچ خیابانی نمی‏رسند
همه‏ی کوچه‏ها بن‏بست‏اند.

کاش بمبی در این کوچه‏ها منفجر می‏شد
یا تمام دیوارها سبز می‏شدند
و پلیس‏های بد با باتون‏هایشان می‏افتادند به جان دیوارها
کاش سرم گیج می‏رفت و می‏افتادم.

توپ بچه‏ها شوت می‏شود وسط خیابان
بچه‏ای می‏دود دنبال توپ
هیچ ماشین و موتوری نمی‏گذرد
بچه توپ را برمی‏دارد و برمی‏گردد
برگ سبزی از شاخه می‏افتد
لابلای سنگ‏فرش ریشه می‏کند
جوانه می‏زند.

از لابلای ماشین‏ها می‏گذرم
خیابان را رد می‏کنم
از تمام کارت‏های شناسایی‏ام کپی می‏گیرم
از لابلای ماشین‏ها برمی‏گردم
کپی‏ها را بین بچه‏ها تقسیم می‏کنم
توپشان را شوت می‏کنم
دروازه‏ی خالی را فتح می‏کنم
گل می‏زنم.

از جلوی خانه رد می‏شوم
دور می‏شوم
کنار جوی آب دراز می‏کشم
برگ سبزی از درخت می‏افتد
در دلم ریشه می‏کند
جوانه می‏زند
به زمین پرچ می‏شوم
بیدارم
دیگر هیچ وقت نمی‏خوابم.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Monday، August 03، 2009

© Nafiseh Navabpour
نقل مطلب با اشاره به لینک مستقیم مجاز است.
در تنهایی ما همیشه یا جای کسی خالی‌ست، یا نبودن کسی غنیمت است.
خانه‌های آشنا
نشریه‌ها
کتابخانه‌ها
وبلاگ دوستان
پلهای ارتباطی