مدتها به قاپوق* وصل بودم
و زنها به تماشای رنج کشیدنم، میخندیدند.
مردها تکههای گل به دست گرفتند
و به سر و صورتم پاشیدند.
اشک در من بالا آمد، متلاطم، مثل طوفان،
و غرورم مرا به هقهق انداخت.
نگاهشان میکردم، گویی خواب میبینم
با ترس و وحشتی خشمگین و طولانی.
میدان باز بود و همه بودند،
زنان ساده لوحانه میخندیدند.
مردم با فریادهای احمقانه، میوه پرت میکردند،
سر و صدایشان را باد میرساند.
خشم و عصیان هجوم آورده بود.
به آرامی نفرت را میآموختم.
توهینها تازیانه بود، تازیانهی گزنه.
رهایم که کردند، پارهای بودم.
پارهای از دلخوشی باد بودم. از آن پس
خود را روبروی مردهها میدیدم.
(*) نوعی آلت شکنجهی قدیمی که سر و دست مجرم را از سوراخ کوچک تخته سنگی گذرانده و فشار میدادند.
تاریخ ارسال: Thursday، August 27، 2009
و زنها به تماشای رنج کشیدنم، میخندیدند.
مردها تکههای گل به دست گرفتند
و به سر و صورتم پاشیدند.
اشک در من بالا آمد، متلاطم، مثل طوفان،و غرورم مرا به هقهق انداخت.
نگاهشان میکردم، گویی خواب میبینم
با ترس و وحشتی خشمگین و طولانی.
میدان باز بود و همه بودند،
زنان ساده لوحانه میخندیدند.
مردم با فریادهای احمقانه، میوه پرت میکردند،
سر و صدایشان را باد میرساند.
خشم و عصیان هجوم آورده بود.
به آرامی نفرت را میآموختم.
توهینها تازیانه بود، تازیانهی گزنه.
رهایم که کردند، پارهای بودم.
پارهای از دلخوشی باد بودم. از آن پس
خود را روبروی مردهها میدیدم.
شعر از: رنه ویوین
ترجمهی: نفیسه نوابپور
ترجمهی: نفیسه نوابپور
(*) نوعی آلت شکنجهی قدیمی که سر و دست مجرم را از سوراخ کوچک تخته سنگی گذرانده و فشار میدادند.
برچسبها: شعرترجمه
