عزیز دلم. امروز کمتر اخبار خواندهام و دیروز هم. درگیر بودم. امروز صبح کاف را دیدم. بعد از چند هفته دیدار مرتب، حالا معلوم نیست بار بعد کی ببینمش. فردای روز اولی که دیدمش، مصاحبه داشتم و فردای امروز، کار جدیدم را شروع میکنم. برای سه روز و یک هفته، زمان بندی برنامه ریزی شده فرستادهاند برایم، برای Onboarding. بروم و ببینم چطور پیش برود. کولهپشتیام را آماده کردهام هنوز نمیدانم چی بپوشم که فردا گرما نخورم، سرما نخورم. شاید فردا ارتباطی برقرار باشد و بتوانم برایت سیر تا پیاز روزم را تعریف کنم. ولی میدانی؟ دلم برای شنیدن صدایت تنگ شده. تو اولین بار این را به من گفتی و من نشستم و زار زدم. تو اولین کسی بودی که این را به من گفتی. میدانی؟ امروز صدای ز را شنیدم و یادم آمد که خیلی وقت است صدای هیچ کدامتان را نشنیدهام.
دیدم یکی نوشته بود: آدم از رنج نمیترسد، از بیمعنا بودن رنج میترسد. راست میگوید. من نمیترسم اگر رنج این دوری و این بیخبری، صلح و صفا و آرامش باشد. ولی میترسم اگر این رنج، بی نتیجه ادامه پیدا کند.