۱۳۹۲/۱۲/۰۳

چراغ سبز




رسیدم پشت در، هنوز در را باز نکرده بود. موبایلم را از جلوی داشبورد برداشتم و تلفن زدم گفتم: «کجایی؟ بیا دیگه، من پشت درم». قرار بود خودش بیاید پایین و در پارکینگ را باز کند. دیروقت بود و نور تک چراغ سر کوچه نمی‌رسید به ته کوچه. آنقدر طول کشید که می‌خواستم دوباره تلفن بزنم و بگویم «پس کجایی»، دیدم در باز شد. آرام آرام، در بزرگ آهنی آمد از دو طرف بیرون. پیچیدم سمت پارکینگ و دیدم خودش ایستاده کنار دیوار. با سر اشاره کردم کجا؟ و یک جای خالی همان جا نشانم داد. تا من قفل فرمان بزنم و پیاده بشوم، در پارکینگ از دو طرف، آرام آرام بسته شد. یک شال نازک انداخته بود روی دوشش که بازو‌های لختش خیلی پیدا نباشد. گفتم «سرما نخوری اینطور لخت آمدی پایین». گفت «نه» و رفت سمت آسانسور. رفتیم طبقه‌ی هشتم و انتهای راهرو، کلید انداخت و در را باز کرد. بوی زباله بود یا بوی نا، زد توی دماغم. جلوی در، توی راهرو، چند تا کیسه زباله کنار هم ردیف گذاشته بود. کفش‌هایم را کندم و رفتم تو. انگار روی همه‌ی وسایل گرد و غبار نشسته بود. انگار همه جا دود گرفته بود. مثل اینکه خاکستر پاشیده بودند در هوای خانه. میز تلویزیون کج بود سمت مبل و مبل کج بود سمت پنجره و روی میز کار، کاغذ و کتاب و قلم و پول خرد و هزار چیز دیگر، روی هم کوه شده بودند. روی میز جلوی مبل یک ظرف میوه بود، پر از پوست خشکیده‌ی نارنگی. زیرسیگاری پر شده بود و دیگر جا نداشت. همانطور که می‌رفت سمت اتاق خواب، از روی میز جلوی اوپن آشپزخانه، از بشقابی که کمی املت درش مانده بود، تکه‌ای با دست برداشت و گذاشت دهنش. دستش را با شلوار نازک و گشادی که پایش بود، پاک کرد. پرسید «تو شام خوردی»؟ مامان چند تا کتلت از یخچال درآورده بود و گذاشته بود لای یک تکه نان و همه را گذاشته بود در یک کیسه فریزر و داده بود دستم و گفته بود «باشه همراهت. یه وقت دلت ضعف می‌رده یه چیزی همرات داشته باشی». سر شب همان ها را خورده بودم زیر نور چراغ، جلوی یک سوپر. یک نوشابه هم برای خودم خریده بودم که هنوز نصفش مانده بود توی کیفم. سمیرا با همان شلوار گشاد آمد از جلوی من رد شد، بشقاب غذایش را برداشت و برد به آشپزخانه.  پای ظرفشویی یک عالمه ظرف نشسته بود و روی کابینت چای خشک ریخته بود. روی گاز کثیف بود از غذاهایی که سر رفته یا ریخته بودند. یک دستمال چرک افتاده بود روی زمین جلوی یخچال. یک بطری آب از یخچال برداشت و سر کشید و دوباره گذاشت همانجا و در یخچال را بست. کیفم را گذاشتم جلوی ورودی آشپزخانه. مانتو و روسری‌ام را درآوردم و انداختم پشت صندلی. پرسیدم «چطوری»؟ گفت: «به هم ریزم. می‌بینی». گفتم  «آره. می‌بینم».
روز اولی که این خانه را دیده بودم، هنوز کارهای محضرش تمام نشده بود اما جدایی‌اش دیگر قطعی بود. غمگین بود و نگران روزهای آینده. مبل‌های سبز تیره برق می‌زدند از تمیزی و فرش تازه‌اش، با مخلوطی از رنگ‌های سبز، روی زمین می‌درخشید. پرده‌های ضخیم سبز جلوی پنجره‌ها آویزان بود که نقش برگ‌ها و گیاه‌های سبز پررنگ داشتند و قاطی این سبزی‌ها، جابه جا گل‌های نارنجی یا قرمز تیره به چشم می‌زدند. میز وسط اتاق مرتب بود و یک گلدان سفالی سبز رویش بود، پر از گل نارنجی. پرسیدم «پرده‌ها رو چی کار کردی»؟ رفته بود به اتاق خواب و از همان جا گفت «بازشون کردم بدم بشورن». آمد بیرون و یک پتو و یک بالش برایم گذاشت روی دسته‌ی مبل. دوباره رفت و یک تشک آورد پهن کرد وسط هال. گفتم «بذار خودم می‌کنم. دستت درد نکنه». دنبالش رفتم و سرک کشیدم به اتاق. لباس‌ها از سبد رخت چرک‌ها سرریز کرده بودند. کنار تخت یک کوه لباس بود و یک عالمه لباس هم از در نیمه باز کمد زده بودند بیرون. یک زیرسیگاری پر روی پاتختی بالاسرش بود. گفتم «صبح کی باید از خونه بری بیرون»؟ گفت «هشت میرم دیگه. نیم ساعت بیشتر راه نیست. دو کورس تاکسیه». گفتم «باشه پس من می‌برمت. وکیلی گفته قبل ده برسم بهش خوبه». گفت «خب» و معطل مانده بود که از اتاق بیایم بیرون. آمدم بیرون و صدای جیر جیر تخت آمد که رویش دراز کشید. بالش و پتو را بردم گذاشتم روی تشک و نشستم چهارزانو. اطراف را نگاه می‌کردم. خوابم نمی‌برد بین آنهمه به هم ریختگی. دلم می‌خواست بهش بگویم «آدمی ناسلامتی. این چه وضع خانه و زندگی‌ست؟ حیوان که نیستی. یک خورده تمیز کن دور و بر خودت رو». بوی سیگار می‌زد به دماغم. بلند شدم و زیر سیگاری را بردم آشپزخانه. دنبال سطل زباله گشتم و دیدم بین کابینت‌ها با در باز، پر از اشغال است. توی کشوها گشتم و نایلون پیدا کردم و نایلون زباله‌ را عوض کردم. یک دستمال کاغذی کهنه افتاده بود روی کابینت، کمی خیسش کردم و کشیدم روی لکه‌های چای و تمیز شدند. بعد ایستادم و چند سری ظرف‌های چند روز مانده را شستم. دستمال پیدا کردم و روی گاز را تمیز کردم. لکه‌های در یخچال و در کابینت‌ها را پاک کردم. روی اوپن را تمیز کردم. بعد آمدم بیرون و گرد و خاک روی تلویزیون و میز و کتابخانه را گرفتم. دلم می‌خواست نصف شبی جاروبرقی هم بکشم کف اتاق. روی میز کار کاغذهای سفید و نوشته‌ها و عکس‌ها و خرده ریزه‌های دیگر را جدا کردم و مرتب گذاشتم. کتاب‌ها را در کتابخانه مرتب کردم. با جارو دستی آشغال‌های بزرگ روی زمین را گرفتم. با دستمال، سرامیک‌ها را تمیز کردم. از در اتاق سرک کشیدم و دیدم با چراغ روشن خوابش برده. رفتم زیر سیگاری را از بالاسرش برداشتم. باد می‌وزید و شیشه‌ها در قاب پنجره‌ها لق‌لق صدا می‌کردند. چند تکه کاغذ برداشتم و تا کردم و لای درز شیشه‌ها گذاشتم. شیشه‌های لخت، می‌شد از پشتشان چراغ‌های روشن شهر را دید. می‌شد یک بزرگراه یا خیابان را دنبال کرد با نوار چراغ‌های روشنش. ضربدری وسط تخت دو نفره خوابیده بود. چراغ اتاق را خاموش کردم. کوه لباس‌های ریخته پای تخت را بغل کردم و بردم بیرون. نشستم و یکی یکی تا کردم. تی‌شرت‌ها و بلوزها جدا، شلوارها جدا، شورت‌ها و سوتین‌ها جدا، جوراب‌ها جدا. کثیف‌ها را از تمیزها جدا کردم. کاش می‌شد نصف شبی چند سری ماشین لباسشویی هم بزنم. کاش می‌ماندم یکی دو روز خانه را تمیز می‌کردم و بعد می‌رفتم. از جیب یکی از شلوارها دیک دسته کلید دو تایی افتاد بیرون. گذاشتمش کنار دفترچه تلفن روی اوپن آشپزخانه. لباس‌های دسته دسته را بردم گذاشتم کنار دیوار اتاق خواب. چراغ آشپزخانه و راهرو را خاموش کردم. ساعت موبایلم را کوک کردم و دراز کشیدم روی تشک. بوی غبار و خاکستر و زباله پیچیده بود توی سرم.
*
به صدای موبایل از خواب بیدار شدم. هوا روشن شده بود. دلم می‌خواست هنوز بخوابم. تمام روز قبل رانندگی کرده بودم که رفته بودم دنبال مامان و با هم رفته بودیم دکتر. بعد رفته بودیم داروهایش را گرفته بودم و سر راه با هم نشسته بودیم یک جا ناهار خورده بودیم و بعد رسانده بودمش خانه و خودم راه افتاده بودم آمده بودم که شب تهران بخوابم و صبح زود برسم بروم پیش وکیلی برای پروژه‌ی جدیدی که قرار بود بگیرم، حرف بزنیم. مرد بدی نبود وکیلی. چشم‌چرانی نمی‌کرد حداقل. همین به صد اخلاق بد دیگرش می‌چربید. به سمیرا هم چند بار گفته بودم برود پیشش شاید دستش را به کاری بند کند، اما نرفته بود. با همکارها و دوست‌های خودش راحت‌تر بود. بلند شدم. تشک را جمع کردم. پتو و بالش را گذاشتم روی تشک و همه را گذاشتم کنار دیوار، کنار مبل. کتری گذاشتم روی گاز و آب جوش آوردم و چای دم کردم. توی یخچال چیزی نبود که صبحانه بخورم. خودم توی کیفم دو تا کیک کوچک داشتم و دو تا موز و چند تا نارنگی هم روی ظرف میوه‌ی روی میز بود. یک کیک و یک موز خوردم و بعد رفتم سمیرا را بیدار کردم. گیج خواب بود. گفتم «پاشو چای دم کردم». تا من مانتو و روسری بپوشم، دیدم لباس پوشیده و کیفش روی دوشش آمده بیرون از اتاق. گفتم «کیک روی میز برای تو گذاشتم. من چای خوردم. اون مال توئه». نگاهی به اطراف انداخت و چیزی نگفت. گفتم «خوابم نمی‌برد بس که اتاق به هم ریخته بود». کیک را خورد و چای را سر کشید. گفتم «این کلید کجاست؟ توی جیب یکی از شلوارهات بود». با تردید پرسید: «تو جیب شلوارهای من رو گشتی»؟ گفتم «نه، تا می‌کردمشون، افتاد بیرون». کلیدها را انداخت توی کیفش و گفت «چیز دیگه پیدا نکردی»؟ گفتم «نه». رفت سرک کشید روی میز کار و گفت: «کاغذ یادداشت از اینجا دور ریختی»؟ گفتم «نه. دنبال چی می‌گردی»؟ دنبال یک کاغذ یادداشت زرد رنگ بود که آدرس و شماره تلفن نوشته بود رویش. گذاشته بودم قاطی کاغذ یادداشت‌ها، یک طرف. کاغذ را گذاشت توی جیب مانتواش و رفت سمت در. گفتم «آشغال‌ها رو نمی‌ذاری بیرون»؟ گفت «حالا نه. ساعت نه شب سرایدار میاد می‌بره». من رفتم بیرون و او باز نگاه شک‌داری به اطراف انداخت و در را قفل کرد. توی آسانسور گفتم «بگو اقلن یکی بیاد یه دستی به سروگوش خونه‌ت بکشه». گفت «آره می‌گم یکی بیاد. شاید برای عید خونه تکونی کنم». رسیدیم به پارکینگ و دیدم روی شیشه‌ی ماشین یادداشت گذاشته‌اند. ماشین را جای اشتباه پارک کرده بودم. گفتم «تو مگه خودت نگفتی اینجا پارک کنم»؟ گفت «گه خورده. خب اینهمه جا، یه جای دیگه پارک کنه/ من که ماشین ندارم، چه می‌دونم کدوم پارکینگ مال منه». رفت کنار دیوار و دکمه را زد و در پارکینگ آرام آرام از دو طرف باز شد. ماشین را بردم بیرون و منتظر شدم تا دکمه را بزند و در آرام آرام از دو طرف بسته بشود و از لای در بیاد بیرون و سوار بشود. گفتم: «کجا باید بری دقیقن»؟ گفت: «دقیق همه چی رو می‌خوای کنترل کنی»؟ گفتم «می‌خوام بدونم کجا باید بذارمت احمق». گفت «دلت می‌خواد چی بهم ثابت کنی؟ که بهتر می‌فهمی؟ بهتر زندگی می‌کنی؟ مرتب‌تری... می‌خوای منو کنترل کنی که زندگیم سروسامون بگیره؟ می‌بینی که... من شلخته‌م. خونه‌م کثیف و نامرتبه...» گفتم: «معذرت می‌خوام خونه‌تو مرتب کردم». گفت «همین دیگه... یه کارایی می‌کنی که مجبور کنی آدمو ازت تشکر کنه». گفتم «مگه من می‌گم تشکر کنی؟ بخاطر تو که اونجا رو مرتب نکردم. من تو اونهمه کثافت خوابم نمی‌برد». گفت «اصلن تو عادت داری الکی محبت کنی». گفتم «خب تو هم عادت داری الکی برای خودت داستان ببافی. حالا بگو کجا باید پیاده‌ت کنم». گفت «منو بذار سر چهار راه بعدی، باقیشو خودم می‌رم». گفتم «من هنوز فرصت دارم اگه بخوای...». گفت «نه. لازم نیست محل کارمو یاد بگیری. دلم نمی‌خواد بیای اونجا رو هم ببینی حرص بخوری، مرتبش کنی». گفتم «من دست خودم نیست. معذرت می‌خوام. نمی‌تونم. خب عادت دارم جمع و جور کنم». گفت «دیگه تو خونه من به چیزی دست نزن. دلم نمی‌خواد تو خونه‌ی من چیزی رو جمع کنی یا تمیز کنی. من همینطوری دوست دارم. یه بار دیگه اگه همچین کاری کنی، دیگه هیچ وقت راهت نمی‌دم». رسیدم سر چها راه. گفتم «خب. بپیچم تو؟» گفت «نه». نگه داشتم پشت چراغ قرمز. پیاده شد و گفت «خدافظ». حوصله نداشتم جواب بدهم. صبر کردم تا چراغ سبز شد. از چهار راه رد شدم و آرام آرام پشت سر ماشین‌ها کلاج می‌گرفتم و ترمز. توی ذهن خودم حساب می‌کردم از پیش توکلی از کدام خیابان برگردم که سر راه بتوانم از آن قنادی که مامان کیک یزدی‌هایش را دوست دارد شیرینی بخرم و شب ببرم برایش. هنوز یک ساعت فرصت داشتم تا برسم به توکلی. از جلوی داشبورد یک آدامس برداشتم و گذاشتم دهنم. دکمه‌ی رادیو را زدم و روشنش کردم. صدای حرف پیچید توی سرم.