۱۴۰۴/۱۰/۲۵

روز هفتم


عزیزکم. هفت روز است که اینترنت را بسته‌اند روی مردم. توی چه دنیای پلیدی زندگی می‌کنید شماها. بسیار دور از تصور است و من چقدر احساس گناه می‌کنم از اینکه دورم از این پلیدی. 

روبرت، یکی از همکارهای قدیمی، کودکی‌اش را در آلمان شرقی قبل از اتحاد گذرانده. پدرش از مادرش جدا شده بوده و ساکن آلمان غربی بوده. ساکنین آلمان شرقی فقط اجازه داشته‌اند از اقوام درجه یک نامه دریافت کنند و چون پدر، عضو خانوده نبوده، نامه‌هایش را می‌بایست می‌فرستاده برای مادرش، مادربزرگ روبرت، که در آلمان شرقی زندگی می‌کرده. روبرت نامه‌های پدرش را از طریق مادربزرگش دریافت می‌کرده و از همان طریق می‌توانسته نامه بفرستد. این داستان برای من بسیار دور از ذهن بود و همیشه با خودم فکر می‌کردم، عجب زندان بزرگی ساخته بودند برای مردم. حالا حس می‌کنم که مردم ایران هم در فضایی دور از ذهن دارند زندگی می‌کنند؛ سالها بعد از فرو ریختن دیوار برلین؛ با دیوارهای ضخیم به دور کشوری که چندین برابر کل آلمان مساحت دارد. فرو می‌ریزند دیوارها. شک نکن. آدم‌ها ولی نفله می‌شوند پشت دیوارها. یک وقتی گزارشی دیده بودم از زنی که می‌گفت بعد از فروریختن دیوار برلین از بهترین تجربه‌هایش، چشیدن طعم متفاوت آدامس در آلمان غربی بوده. نمی‌دانم برای تو کدام طعم، کدام تجربه، بعد از فروریختن دیوارها لذت‌بخش باشد. ایکاش می‌دانستم و می‌توانستم آن حس آزادی را برایت کادوپیچ کنم. فکر می‌کنم سفر برایت لذت‌بخش‌ترین تجربه باشد. فکر می‌کنم دوست داشته باشی پاریس را بگردی بدون اینکه برای گرفتن ویزا دردسر بکشی.

می‎‌دانی من چه را انتظار می‌کشم؟ اینکه بدون عذاب وجدان،در آرامش زندگی کنم. بدون عذاب وجدان سفر بروم. بدون عذاب وجدان هر لباسی که می‌خواهم بپوشم، هر خوراکی که می‌خواهم بخورم. راستی عزیز دلم، شراب گیر می‌آوری هنوز در آن بحران؟ راستش من دلم می‌خواهد بدون عذاب وجدان در امنیت باشم. تا وقتی مردم ایران در عذابند، زندگی می‌کنم اما از زندگی لذت نمی‌برم. می‌ترسم این ناتوانی در لذت بردن یا این عذاب وجدان جزو ماهیتم بشود و دیگر نتوانم از ته دل بخندم.

امروز خبرها هنوز درمورد جنایت‌ها و کشتارهای دولتی است. همه‌ی رسانه‌های خارجی در این مورد حرف می‌زنند. نمی‌دانم شماها چقدر در جریان کدام اخبارید. به حتم خبرهای زیادی هست که به دست ما نمی‌رسد. دوستان خارجی احوال شماها را می‌پرسند. هواپیماهای جنگنده انگار دارند به سمت ایران حرکت می‌کنند. موضوع حمله امروز از صبح داشت بررسی می‌شد و حالا جدی دارد اجرا می‌شود. نمی‌دانم بخوابم یا منتظر رسیدن خبرها باشم. بیدار ماندنم و اخبار خواندنم چه خاصیتی ممکن است داشته باشد؟ نمی‌دانم. خدا را شکر که مشغول به کار نیستم و مجبور نیستم روزها نقش آدم‌های عادی را بازی کنم. امروز تمام مدت سینه‌ام درد می‌کرد. حس می‌کنم که بند بند تنم دارد از هم می‌پاشد. از درون دارم متلاشی می‌شوم. این متلاشی شدن هیچ خاصیتی هم ندارد.

از زندگی عادی اگر بخواهی بدانی، از دیروز باران باریده و برف‌ها همه آب شده‌اند. از آدم‌برفی‌های بزرگ فقط رد سفیدی از تل برف مانده با چندتایی شاخه. شاخه‌ها به وقت سرپا بودن آدم برفی‌ها، دستها و کلاه‌هایشان بودند. آدم‌برفی‌ها تحمل نور و آفتاب را ندارند. زود از ریخت می‌افتند. از بین می‌روند. هرچقدر هم که بزرگ باشند و عظیم، چندان دوام نمی‌آورند. بالاخره جز ردی سفید و چندتا شاخ و برگ ازشان باقی نمی‌ماند. زمستان که همیشه نمی‌ماند. بالاخره نور می‌تابد، آفتاب گرم می‌کند. زمستان تمام می‌شود. بهار می‌رسد. چرخه است دیگر. تکرار می‌شود. بعضی‌ها بهار به دنیا می‌آیند، بعضی‌ها زمستان. زنده بمان عزیز من. ما هر دو بهار به دنیا آمده‌ایم.


۱۴۰۴/۱۰/۲۴

روز ششم


عزیز دلم. حالا شش روز است که اینترنت را قطع کرده‌اند. حالا نمی‌توانم بگویم که من از شماها بی‌خبرم. امروز زنگ‌ زدی. چه خوب که صدای با هم بودنتان را شنیدم، وگرنه باز هزار فکر و‌ خیال می‌کردم که مبادا برای راحت کردن خیال من داری فیلم بازی می‌کنی. تو هنرپیشه‌ی خیلی خوبی هستی اما امروز من شوق صدایت را شنیدم: مثل همیشه پر انرژی؛ مثل همیشه پرشور، قوی. تو چقدر خوبی که در این گیرودار به فکر منی. چطور به فکرت رسید که من را از بی‌خبری نجات بدهی؟ تو مدیریت بحران را خوب بلدی. برعکس من که به وقت بحران خیره می‌شوم به زندگی و روزمرگی‌هایم را مثل ماشین انجام‌ می‌دهم و در انجام‌ همانها هم لنگ‌ می‌زنم.
امروز خبر قتل عام دولتی گوش فلک را کر کرده. شانس با ما یار بوده که دنیا خواسته این اخبار را بشنود و بلند بگوید. امروز فیلم‌های سوله‌های پر از جسد، پر شده در فضای رسانه‌ها. دروغ چرا؟ توی فیلم‌ها و عکس‌ها نگاه می‌کردم که مبادا شماها را آنجا ببینم. نه مریض‌گونه مثل بعضی‌ها که زوم می‌کنند روی صورت جنازه‌ها، مبادا که صورت عزیزشان را ببیند. من بین چهره‌های جاندار و بی‌جان، توی جمعیت دنبال تو می‌گشتم که نیابمت. اولین بار بود که آرزو داشتم نباشی، نیابمت، نبینمت. عکس دختری پخش شده توی رسانه‌ها که خوابیده روی زمین، کیسه‌ی سیاه جنازه‌ی خواهرش را بغل کرده؛ ساکت، غمگین و خشمگین.
امروز از صبح تابحال انگار چندین روز گذشته است. ترامپ آماده شده برای کمک. چطور؟ خدا می‌داند. تو چقدر تحمل داری؟ شک ندارم که با شوخی و خنده دیگران را آرام می‌کنی، وقتی خودت پر از ترس و غم و نگرانی باشی. حدس می‌زنم که حالا از همه ناامیدتر باشی. ایکاش فرصتی بود که می‌توانستم حرف بزنم و بگویم: ناامید نباش.
ناامید نباش عزیز دلم. ببینیم چه می‌شود.

۱۴۰۴/۱۰/۲۳

بی خبر




امروز پنجمین روزی است که از شماها بی‌خبرم. از شماها که هیچ، از خیلی چیزها بی‌خبرم. شاید پیشتر هم شده باشد که طولانی از هم خبر نداشته باشیم اما با یک پیغام یا یک تلفن، همه چیز برمی‌گشته به حالت عادی. می‌گویند که بی‌خبری، خوش‌خبری است؛ نه اینبار. پیشتر می‌دانستم اگر خبر مهمی باشد، به من می‌رسد. اگر خبری ندارم احتمالن همگی سرگرم روزمرگی هستید. خوب یا بد، زندگی‌تان می‌گذرد. بالاخره خبری می‌رسد. عکسی، متنی، تماسی نشان می‌دهد که دور هم جمع شده‌اید. باز رفته‌اید شمال؟ باز دور هم؟ باز سفر؟ اینبار اما بی‌خبری معنی واقعی بی‌خبری می‌دهد. بوی غبار دارد این بی‌خبری. بی‌رنگ و بی‌نور است این بی‌خبری.

خبرهایی که از شماها نباشند اما زیادند. از تمام دنیا خبر می‌رسد در حمایت از مردم ایران. دنیا شوکه شده است که مگر ایرانیها مسلمان نیستند؟ چرا مسجد آتش می‌زنند؟ ایکاش مردم کشورهای غیر مسلمان از خودشان بپرسند که پس ما برای که داریم مسجد می‌سازیم؟ به کدام اسلام داریم احترام می‌گذاریم؟ برای کدام مسلمان‌ها بردباریم؟ مسلمان‌ها را این روزها دنیا به چشم دیگری نگاه می‌کند. 

خبر این روزها از بسیاری چهره‌ها نیست. شوکه شده‌اند؟ یا فهمیده‌اند که فریب خورده‌اند؟ یا خشمگینند که معادلاتشان به هم خورده؟ یا منابع حمایتی‌شان دارد نابود می‌شود؟ به فکر افتاده‌اند شاید برای خودشان دریچه‌ی امنی باز کنند. من که حوصله ندارم از کسی بپرسم چرا حمایتی نمی‌کنی. خسته‌ام. ممنونم از هرکه صدای مردم ایران را می‌شنود و حمایت می‌کند. با اینحال اما خیلی خیلی خسته‌ام. حتی از حدس زدن و امیدوار بودن و یا حتی از ناامید بودن هم خسته‌ام. این روزها فقط خیره‌ام به وقایع. ورد زبانمان شده:‌ ببینیم چه می‌شود. این روزها تحمل هیچ فشار اضافه‌ای ندارم. به کارهای واجبم می‌رسم اما با خستگی.

راستی عزیز من! این آخرین عکسی بوده که برایت فرستاده‌ام. پنج شنبه هنوز از هم خبر داشتیم. برایم نوشتی که هرچه می‌خواهی دور دور کن که باید برگردی. یکی دو روز پیشترش که با هم حرف می‌زدیم، چه هیجانی داشتی توی صدایت و چه امیدی بود توی کلماتت به اینکه از ایران رفته‌ها شاید برگردند. تو دوست داری که من برگردم ایران؟ راستی، تو هنوز زنده‌ای؟ 

راستش را بخواهی من با تمام آنچه هست و نیست در آن دیار چنان بیگانه شده‌ام که خودم را هم آنجا نمی‌شناسم، چه برسد به شماها. چه برسد به تو. گفته بودی که تغییر کرده‌ای، عوض شده‌ای. گفته بودی که دیگر آن آدم سابق نیستی. از این می‌ترسم که بیایم و آن آدم سابق نباشی. چه کنم؟ عشق و محبت و پاکی بی‌حد را می‌دانم که در تو تغییر نکرده. پس چی تغییر کرده که می‌ترسم تو را نشناسم؟ هر چه فکر می‌کنم می‌بینم همانی و همان فکرها و رفتارهایی را داری که پیشتر داشتی، ولی در سن و سال و حال و هواهای دیگری. شاید من تغییر کرده‌ام. من برگشته‌ام به زمان کودکی‌ام. هرچه بیشتر می‌گذرد، بیشتر شبیه کودکی‌هایم می‌شوم. از خود جوانم متنفرم. از خود جوانم ناراضی‌ام. نوجوانی و کودکی‌ام را اما خیلی دوست دارم. در کودکی شجاع‌تر بودم.

عزیز دلم! این روزها اینجا برف آمده زیاد. شاید یک هفته هست که برف روی زمین نشسته و آب نشده. خیلی وقت بود که اینطور برف ندیده بودم. خیلی وقت بود که در بارش برف راه نرفته بودم. خیلی وقت بود که اینطور گرم لباس نپوشیده بودم. حالا از امشب قرار است هوا گرمتر شود، باران ببارد، شاید برف‌ها آب شوند و جای این سفیدی دلپذیر فقط گل و شل بماند.

نگرانم. نمی‌دانم این روزها چطور دارند برای خودشان می‌گذرند بی اینکه من از شماها خبر داشته باشم. چاره‌ای نیست جز اینکه صبور بمانم تا اینترنت وصل بشود و پیغام‌ها برسند. من صبورم. اشک، شیشه‌ی صبوری را می‌شورد و پاک می‌کند و صبوری شفاف می‌شود مثل یک گلوله‌ی بلور توی قلبم. می‌دانم بعد از این روزها دیگر هیچ کداممان شبیه گذشته‌ی خودمان نخواهیم بود. ما بعد از این روزها آنقدر تغییر کرده‌ایم که دیگر هیچ کس ما را نخواهد شناخت. تو من را خواهی شناخت؟ من تو را خواهم شناخت؟