عزیز دلم. پریروز مرد پیری را دیدم که با زحمت داشت برای پرندهها غذا وصل میکرد به شاخهی درختی. با خودم گفتم خوشا بحال زندگی. ما هم میخواستیم با همین بهانههای کوچک زندگی کنیم. همانروز از کسی خوانده بودم که وقتی برگهای زرد گیاه را میچیند، با خودش فکر میکند که مبادا گیاه درد بکشد. دیگری نوشته بود وقتی برای اولین بار شاخههای درختها را هرس میکرده، ترس داشته که مبادا درخت خواب نباشد. ما مردمی بودیم عادی، با روحهایی چنین لطیف. حق ما این نبود که صف جسدهای خوابیده در کاورهای سیاه را ببینیم. حق ما این نبود که داستان زخم خوردههای رها شده در کاورهای مخصوص جسدها را بخوانیم. حق ما این نبود که ضجههای مادران و گریههای پدران سرگردان درمیان انبوه جسدها را ببینیم. حق ما این نبود که حتی بدانیم مردم را میشود به چه راههایی کشت. ما میخواستیم با سرگرمیهای کوچک شاد باشیم. برای همین پریروز که برگشتم خانه، راست رفتم توی آشپزخانه و کیک پختم. ما مجبوریم با همین سرگرمیهای کوچک به زندگی کردن ادامه بدهیم تا وقتی هنوز زندهایم.
عزیز من. امروز جمعه بود و میشد یک ساعت و نیم بنشینیم پای تلفن و با هم حرف بزنیم. میشد لم داده باشی روی مبل که کتاب بخوانی و من چهارزانو نشسته باشم همین جایی که این روزها مینشینم و ساعتها تکان نمیخورم. میشد بلند شوی برای خودت نسکافه بریزی و من هی بپرسم چه کار میکنی. خدا میداند چه همه حرف دارم که باید به تو بگویم. امروز بیدلیل دست بردم سمت گوشی و صفحه را بیدلیل روشن کردم و دیدم اسم تو دارد بیصدا زنگ میخورد روی گوشی. دستم خورد و تماس قطع شد. نخواستم که زنگ بزنم. این تماسهای کوتاه شبیه همان شیرینیهاست که هر سال از ایران میآوردم؛ همان روزهای اول خورده میشد و تمام میشد و باز یک سال میماندم بدون شیرینی. امروز اگر با تو حرف میزدم، یک دقیقه احوال میپرسیدیم و باز روزها میماندیم بدون هم. من مدام نگران اینم که آیا شماها هنوز هم زندهاید؟ راستش این همان گوشی است که بیست سال پیش، وقتی روی تخت سرد بیمارستان تنها بودم، نگران بودم، با همین کلیدها برایت پیغام فرستادم که امشب بچهام به دنیا میآید. میدانستی که بچهام زنده نمیماند. تماسها قطع شد و من آن شب هیچ جوابی از تو نگرفتم. اولین بار بود که به بهانهی ناامنی تلفنهای ما را قطع کردند. اینترنت روی گوشیها نبود آن زمان که قطع کنند.
کامنت اول.
عزیز دلم. امروز دلم میخواست که با تو حرف بزنم اما میترسیدم که نتوانم. دلم نمیخواهد که پای تلفن اشک بریزم از ترس و دلتنگی. دلم نمیخواهد از ترس و دلتنگی اشک بریزی. من تحمل دیدن اشکهای تو را ندارم. برای همین است که اینطور وقتها دلسنگ، فقط شاید بتوانم تشر بزنم که حالا وقت گریه کردن نیست. تصور میکنم که تو چطور با دهان بزرگ خندانت اشک میریزی و قوی میمانی. قوی مثل بارها و بارها و بارها در گذشته. راستی تو هم یکبار رفته بودی پزشکی قانونی و جسد تحویل گرفته بودی. من اشک میریزم برای همهی تجربههای تلخ و ترسناکی که تو تابحال داشتهای. ما هیچ وقت درمورد این تجربهها با هم حرف نزدهایم چون که من هیچ وقت طاقت شنیدن رنجهای تو را نداشتهام. مراقب خودت باش و میدانم که بیشتر از خودت، مراقب دیگرانی.
- عکس از تظاهرات عظیم ایرانیهای مقیم کاناداست.