عزیز دلم. حالا شش روز است که اینترنت را قطع کردهاند. حالا نمیتوانم بگویم که من از شماها بیخبرم. امروز زنگ زدی. چه خوب که صدای با هم بودنتان را شنیدم، وگرنه باز هزار فکر و خیال میکردم که مبادا برای راحت کردن خیال من داری فیلم بازی میکنی. تو هنرپیشهی خیلی خوبی هستی اما امروز من شوق صدایت را شنیدم: مثل همیشه پر انرژی؛ مثل همیشه پرشور، قوی. تو چقدر خوبی که در این گیرودار به فکر منی. چطور به فکرت رسید که من را از بیخبری نجات بدهی؟ تو مدیریت بحران را خوب بلدی. برعکس من که به وقت بحران خیره میشوم به زندگی و روزمرگیهایم را مثل ماشین انجام میدهم و در انجام همانها هم لنگ میزنم.
امروز خبر قتل عام دولتی گوش فلک را کر کرده. شانس با ما یار بوده که دنیا خواسته این اخبار را بشنود و بلند بگوید. امروز فیلمهای سولههای پر از جسد، پر شده در فضای رسانهها. دروغ چرا؟ توی فیلمها و عکسها نگاه میکردم که مبادا شماها را آنجا ببینم. نه مریضگونه مثل بعضیها که زوم میکنند روی صورت جنازهها، مبادا که صورت عزیزشان را ببیند. من بین چهرههای جاندار و بیجان، توی جمعیت دنبال تو میگشتم که نیابمت. اولین بار بود که آرزو داشتم نباشی، نیابمت، نبینمت. عکس دختری پخش شده توی رسانهها که خوابیده روی زمین، کیسهی سیاه جنازهی خواهرش را بغل کرده؛ ساکت، غمگین و خشمگین.
امروز از صبح تابحال انگار چندین روز گذشته است. ترامپ آماده شده برای کمک. چطور؟ خدا میداند. تو چقدر تحمل داری؟ شک ندارم که با شوخی و خنده دیگران را آرام میکنی، وقتی خودت پر از ترس و غم و نگرانی باشی. حدس میزنم که حالا از همه ناامیدتر باشی. ایکاش فرصتی بود که میتوانستم حرف بزنم و بگویم: ناامید نباش.
ناامید نباش عزیز دلم. ببینیم چه میشود.