امروز پنجمین روزی است که از شماها بیخبرم. از شماها که هیچ، از خیلی چیزها بیخبرم. شاید پیشتر هم شده باشد که طولانی از هم خبر نداشته باشیم اما با یک پیغام یا یک تلفن، همه چیز برمیگشته به حالت عادی. میگویند که بیخبری، خوشخبری است؛ نه اینبار. پیشتر میدانستم اگر خبر مهمی باشد، به من میرسد. اگر خبری ندارم احتمالن همگی سرگرم روزمرگی هستید. خوب یا بد، زندگیتان میگذرد. بالاخره خبری میرسد. عکسی، متنی، تماسی نشان میدهد که دور هم جمع شدهاید. باز رفتهاید شمال؟ باز دور هم؟ باز سفر؟ اینبار اما بیخبری معنی واقعی بیخبری میدهد. بوی غبار دارد این بیخبری. بیرنگ و بینور است این بیخبری.
خبرهایی که از شماها نباشند اما زیادند. از تمام دنیا خبر میرسد در حمایت از مردم ایران. دنیا شوکه شده است که مگر ایرانیها مسلمان نیستند؟ چرا مسجد آتش میزنند؟ ایکاش مردم کشورهای غیر مسلمان از خودشان بپرسند که پس ما برای که داریم مسجد میسازیم؟ به کدام اسلام داریم احترام میگذاریم؟ برای کدام مسلمانها بردباریم؟ مسلمانها را این روزها دنیا به چشم دیگری نگاه میکند.
خبر این روزها از بسیاری چهرهها نیست. شوکه شدهاند؟ یا فهمیدهاند که فریب خوردهاند؟ یا خشمگینند که معادلاتشان به هم خورده؟ یا منابع حمایتیشان دارد نابود میشود؟ به فکر افتادهاند شاید برای خودشان دریچهی امنی باز کنند. من که حوصله ندارم از کسی بپرسم چرا حمایتی نمیکنی. خستهام. ممنونم از هرکه صدای مردم ایران را میشنود و حمایت میکند. با اینحال اما خیلی خیلی خستهام. حتی از حدس زدن و امیدوار بودن و یا حتی از ناامید بودن هم خستهام. این روزها فقط خیرهام به وقایع. ورد زبانمان شده: ببینیم چه میشود. این روزها تحمل هیچ فشار اضافهای ندارم. به کارهای واجبم میرسم اما با خستگی.
راستی عزیز من! این آخرین عکسی بوده که برایت فرستادهام. پنج شنبه هنوز از هم خبر داشتیم. برایم نوشتی که هرچه میخواهی دور دور کن که باید برگردی. یکی دو روز پیشترش که با هم حرف میزدیم، چه هیجانی داشتی توی صدایت و چه امیدی بود توی کلماتت به اینکه از ایران رفتهها شاید برگردند. تو دوست داری که من برگردم ایران؟ راستی، تو هنوز زندهای؟
راستش را بخواهی من با تمام آنچه هست و نیست در آن دیار چنان بیگانه شدهام که خودم را هم آنجا نمیشناسم، چه برسد به شماها. چه برسد به تو. گفته بودی که تغییر کردهای، عوض شدهای. گفته بودی که دیگر آن آدم سابق نیستی. از این میترسم که بیایم و آن آدم سابق نباشی. چه کنم؟ عشق و محبت و پاکی بیحد را میدانم که در تو تغییر نکرده. پس چی تغییر کرده که میترسم تو را نشناسم؟ هر چه فکر میکنم میبینم همانی و همان فکرها و رفتارهایی را داری که پیشتر داشتی، ولی در سن و سال و حال و هواهای دیگری. شاید من تغییر کردهام. من برگشتهام به زمان کودکیام. هرچه بیشتر میگذرد، بیشتر شبیه کودکیهایم میشوم. از خود جوانم متنفرم. از خود جوانم ناراضیام. نوجوانی و کودکیام را اما خیلی دوست دارم. در کودکی شجاعتر بودم.
عزیز دلم! این روزها اینجا برف آمده زیاد. شاید یک هفته هست که برف روی زمین نشسته و آب نشده. خیلی وقت بود که اینطور برف ندیده بودم. خیلی وقت بود که در بارش برف راه نرفته بودم. خیلی وقت بود که اینطور گرم لباس نپوشیده بودم. حالا از امشب قرار است هوا گرمتر شود، باران ببارد، شاید برفها آب شوند و جای این سفیدی دلپذیر فقط گل و شل بماند.
نگرانم. نمیدانم این روزها چطور دارند برای خودشان میگذرند بی اینکه من از شماها خبر داشته باشم. چارهای نیست جز اینکه صبور بمانم تا اینترنت وصل بشود و پیغامها برسند. من صبورم. اشک، شیشهی صبوری را میشورد و پاک میکند و صبوری شفاف میشود مثل یک گلولهی بلور توی قلبم. میدانم بعد از این روزها دیگر هیچ کداممان شبیه گذشتهی خودمان نخواهیم بود. ما بعد از این روزها آنقدر تغییر کردهایم که دیگر هیچ کس ما را نخواهد شناخت. تو من را خواهی شناخت؟ من تو را خواهم شناخت؟
