عزیز دلم. امروز تولد تو بود. دیشب توی خواب، تمام وقت با شماها بودم. همه جا را آب گرفته بود. تکههای کوچکی از خشکی بود که روی آنها ایستاده بودیم. جای زیادی نبود. همه جا آب بود. بیدار شدم. با خودم فکر کردم نکند اینترنت وصل شده باشد و تو، شماها، آنلاین شده باشید و من دیر رسیده باشم. موبایلم را روشن کردم و خبری نبود. فقط بعد پنج روز بالاخره توانستم خبر کوتاهی از شماها بگیرم. همین من را به زندگی وصل نگه میدارد.
این روزها حال هیچ کداممان خوب نیست. همسایهی پایینی سروصدا میکند. تمام شب تا دیروقت انگار دارند خانه تکانی میکنند. انگار دارند خودشان را میکوبند به دیوارها. تمام روز بلند بلند حرف میزنند و نیم ساعت یکبار جیغهایی از خنده میکشند. دیوانه شدهایم. حال پ خیلی بد است. بخصوص روزهایی که همهی ارتباطها قطع است و از هیچ کدامتان خبری نداریم، بدتریم. روزها را سخت میگذرانیم.
چند روزی هست که آتش بس شده و منتظر بودیم که ببینیم نتیجهی مذاکرات چه میشود. تو گفتی امید به مداکرات داشتی. من امید نداشتم. نگرانی از اوضاعی که آدم هیچ نمیداند چی درست است و چی غلط، آدم را دیوانه میکند. من فقط تلاش میکنم که از هم نپاشم. ذره ذره کارهایی را انجام میدهم که باید. این روزها حتی فکر کردن به اینکه ناهار و شام چی بخوریم، درگیری فکری است برایم. پ نمیتواند چیزی بخورد. من برعکس از زیاده خوری معدهدرد میشوم. صدای جیغها و خندههای جوانهای طبقه پایین عصبانیام میکند. خوشا به حالشان که خوشند، ولی این خوشی ما را دیوانه کرده است. برای خودشان خوش باشند، خیلی هم خوب. دلم نمیخواهد کنار گوش من هی جیغ بکشند. امیدوارم خیلی زود بشود این خانه را بفروشیم و از اینجا برویم یک جای آرام. یک جای امن و آرام نیاز داریم. باید برای عوض کردن خانه برنامه بریزیم اما از فرسودگی ذهنی حتی نمیتوانیم فکرهایمان را سرجمع کنیم. فعلن داریم تحمل میکنیم.
تولد تو بود امروز عزیز دلم. میخواستم به بهانهی تولد تو کیک بپزم اما انرژی ندارم، حواس ندارم. امیدوارم روز آرامی گذرانده باشی. امیدوارم امروز را دست کم آرام گذرانده باشی. برای تو، برای شماها، روزهای آرام آرزو میکنم. امیدوارم این روزهایی که همه شبیه عصرهای جمعهاند، تمام شوند و دیگر هیچ وقت برنگردند.