باز هم به قلب من
می خورد
التهاب پر طنین ضربه ها
باز هم ببین که عشق
می زند
ساده اینچنین دل مرا صدا
باز من به سادگی
می شوم
پر ز خواب رنگ های آشنا
باز دل به سرخوشی
می شود
چون کبوتری در آسمان رها
باز روی آسمان
می چکد
ذره ذره روشنایی خدا
باز هم به پنجره
می خورد
دانه دانه نرمی ستاره ها
باز روی هر درخت
می شود
پر ز خنده و تب جوانه ها
باز هم به دشت گل
می رود
رقص شادمانه ی پرنده ها
باز قاصدک ز راه
می رسد
با سرود و قصه و ترانه ها
باز طرح زندگی
می دهد
از تمام رازها نشانه ها
۱۳۸۴/۰۵/۲۳
سیاهی (برداشت دوم)ـ
(برداشت اول را اینجا بخوانید.)
مامان گفت: «برین به مادرجون تسلیت بگین» و با پشت دست هلمان داد سمت اتاق مهمانخانه که دور تا دورش زن های غریبه با چادرهای مشکی نشسته بودند. زن هایی با چشم های تنگ و هیز. مادرجون روی کناره ی سفید نشسته بود روبروی در و به پشتی بزرگی تکیه داده بود. مثل همیشه روسری و چادر مشکی داشت و هیچ فرقی نکرده بود. مجبور شدیم روی دو زانو بنشینیم و خودمان را در هوا محکم نگه داریم تا بتواند بغلمان کند. نزدیک بود از خنده ی ریز مرجان خنده ام بگیرد. با آرنج به پهلویش زدم و لبم را گاز گرفتم. خنده اش را خورد و سرش را زیر انداخت.
وسط اتاق، روی زمین، همان رومیزی سرمه دوزی شده ی قشنگی که هیچ وقت اجازه نداشتیم به آن دست بزنیم را پهن کرده بودند. پدربزرگ از میان قاب عکس، کنار ظرف های گل و شیرینی و شمع و خرما و حلوا به مادرجون می گفت: «حالا خیالت راحت شد که من مردم؟» پدربزرگ همه ی چند روز قبل را مریض بود. تا آن موقع مریض شدنش را ندیده بودم. یاد همه ی بداخلاقی هایش افتادم. با این حال یادم نیامد که وقتی دوستش نداشته باشم، غیر از آن روزی که سر بابا داد کشیده بود.
مادرجون خیلی حوصله ی ما را نداشت. زود رهایمان کرد. وقت بیرون آمدن از مهمانخانه، مرجان بیخ گوشم گفت: «دلم خنک شد. حتما این مراسم که تموم بشه، همه ی زندگیش رو آب می کشه.» مادرجون هروقت که ما را می بوسید، دهانش را آب می کشید. هر وقت که از خانه ی ما برمی گشت، لباس هایش را آب می کشید. روزهای بارانی به دیدنش نمی رفتیم که مبادا زندگی اش را نجس کنیم با خیسی لباس هایمان. چشم غره رفتم که اینجا جای این حرف ها نیست و میان چهارچوب در، خوردیم به بغل عمه. جوانی های مادربزرگ را می شد در رفتارهایش تجسم کرد. همیشه از همه چیز ایراد می گرفت. خیلی برایش فرقی نمی کرد چه باشد: طرز لباس پوشیدن، حرف زدن، راه رفتن، غذا خوردن، ... منتظر شدیم ایرادی بگیرد. ولی بغلمان گرفت و شروع کرد به گریه کردن. همیشه جلوی غریبه ها مهربان تر می شد، ولی تا آن روز اینطور محبت کردنش را ندیده بودم. هیچ آمادگی نداشتم و در بغلش گیر افتادم. دست چپم گیر کرده بود جلوی تنم و نمی توانستم آزادش کنم. گردنم کج مانده بود و نمی دانستم باید با دست راستم چه کار کنم. مرجان هم وضعیت بهتری از من نداشت. خوشحال بودم که چشم هایش را با آنهمه خنده نمی دیدم که خنده ام بگیرد. بلاتکلیفی بدی داشتم. دلم می خواست زودتر رها بشوم. و عمه به جای صورتم، سرم را از روی مقنعه ی سیاه مدرسه بوسید.
هنوز درست و حسابی از بغل عمه بیرون نیامده بودیم که زن همسایه از راه رسید و مجبور شدیم سلام کنیم. زن با آن لبخنده ی زننده اش صورتم را بین دست های بزرگش گرفت و پیشانی ام را بوسید. مرجان آرام دستش را کنار بدنم فشار می داد. عصبانی بودم و دلم می خواست با مشت محکم بکوبم به پشتش. زن همه ی دهانش را پر از «ماشاءالله...» کرده بود که خودم را از زیر دستش سراندم. مرجان جلوی در آشپزخانه خودش را رساند کنارم و گفت: «دیدی چه جوری نگاهت می کرد؟ فکر کنم تا زیر لباس هات رو هم دیده باشه.» گفتم: «بره بمیره زنیکه با اون پسر بی ریختش.» با بدجنسی گفت: «عیب رو پسر مردم نذار. یه وخ دیدی قسمتت شد.» گفتم: «بی خود کرده بخواد قسمت من بشه. خیلی دلت می خواد باشه مال تو.» گفت: «به من چه. از تو خواستگاری کرده. از من که خوشش نیومده.» و صبر نکرد که بگویم: «بی خود کرده از من خوشش اومده».
مامان گفت: «برین به مادرجون تسلیت بگین» و با پشت دست هلمان داد سمت اتاق مهمانخانه که دور تا دورش زن های غریبه با چادرهای مشکی نشسته بودند. زن هایی با چشم های تنگ و هیز. مادرجون روی کناره ی سفید نشسته بود روبروی در و به پشتی بزرگی تکیه داده بود. مثل همیشه روسری و چادر مشکی داشت و هیچ فرقی نکرده بود. مجبور شدیم روی دو زانو بنشینیم و خودمان را در هوا محکم نگه داریم تا بتواند بغلمان کند. نزدیک بود از خنده ی ریز مرجان خنده ام بگیرد. با آرنج به پهلویش زدم و لبم را گاز گرفتم. خنده اش را خورد و سرش را زیر انداخت.
وسط اتاق، روی زمین، همان رومیزی سرمه دوزی شده ی قشنگی که هیچ وقت اجازه نداشتیم به آن دست بزنیم را پهن کرده بودند. پدربزرگ از میان قاب عکس، کنار ظرف های گل و شیرینی و شمع و خرما و حلوا به مادرجون می گفت: «حالا خیالت راحت شد که من مردم؟» پدربزرگ همه ی چند روز قبل را مریض بود. تا آن موقع مریض شدنش را ندیده بودم. یاد همه ی بداخلاقی هایش افتادم. با این حال یادم نیامد که وقتی دوستش نداشته باشم، غیر از آن روزی که سر بابا داد کشیده بود.
مادرجون خیلی حوصله ی ما را نداشت. زود رهایمان کرد. وقت بیرون آمدن از مهمانخانه، مرجان بیخ گوشم گفت: «دلم خنک شد. حتما این مراسم که تموم بشه، همه ی زندگیش رو آب می کشه.» مادرجون هروقت که ما را می بوسید، دهانش را آب می کشید. هر وقت که از خانه ی ما برمی گشت، لباس هایش را آب می کشید. روزهای بارانی به دیدنش نمی رفتیم که مبادا زندگی اش را نجس کنیم با خیسی لباس هایمان. چشم غره رفتم که اینجا جای این حرف ها نیست و میان چهارچوب در، خوردیم به بغل عمه. جوانی های مادربزرگ را می شد در رفتارهایش تجسم کرد. همیشه از همه چیز ایراد می گرفت. خیلی برایش فرقی نمی کرد چه باشد: طرز لباس پوشیدن، حرف زدن، راه رفتن، غذا خوردن، ... منتظر شدیم ایرادی بگیرد. ولی بغلمان گرفت و شروع کرد به گریه کردن. همیشه جلوی غریبه ها مهربان تر می شد، ولی تا آن روز اینطور محبت کردنش را ندیده بودم. هیچ آمادگی نداشتم و در بغلش گیر افتادم. دست چپم گیر کرده بود جلوی تنم و نمی توانستم آزادش کنم. گردنم کج مانده بود و نمی دانستم باید با دست راستم چه کار کنم. مرجان هم وضعیت بهتری از من نداشت. خوشحال بودم که چشم هایش را با آنهمه خنده نمی دیدم که خنده ام بگیرد. بلاتکلیفی بدی داشتم. دلم می خواست زودتر رها بشوم. و عمه به جای صورتم، سرم را از روی مقنعه ی سیاه مدرسه بوسید.
هنوز درست و حسابی از بغل عمه بیرون نیامده بودیم که زن همسایه از راه رسید و مجبور شدیم سلام کنیم. زن با آن لبخنده ی زننده اش صورتم را بین دست های بزرگش گرفت و پیشانی ام را بوسید. مرجان آرام دستش را کنار بدنم فشار می داد. عصبانی بودم و دلم می خواست با مشت محکم بکوبم به پشتش. زن همه ی دهانش را پر از «ماشاءالله...» کرده بود که خودم را از زیر دستش سراندم. مرجان جلوی در آشپزخانه خودش را رساند کنارم و گفت: «دیدی چه جوری نگاهت می کرد؟ فکر کنم تا زیر لباس هات رو هم دیده باشه.» گفتم: «بره بمیره زنیکه با اون پسر بی ریختش.» با بدجنسی گفت: «عیب رو پسر مردم نذار. یه وخ دیدی قسمتت شد.» گفتم: «بی خود کرده بخواد قسمت من بشه. خیلی دلت می خواد باشه مال تو.» گفت: «به من چه. از تو خواستگاری کرده. از من که خوشش نیومده.» و صبر نکرد که بگویم: «بی خود کرده از من خوشش اومده».
بیگانه
دیگر هیچ چیز نمی تواند آنچنان شادم کند
که خنده ی عروسکی، کودکی را
که سوسوی شبانه ی چراغی، گمشده ای را
که حتی وعده ی دیداری، عاشقی را
نه
دیگر هیچ چیز شادم نمی کند
وقتی که تو اینچنین سنگدلانه
باورم نمی کنی.
من را
با همه ی خستگی هایم
با همه ی نیازهایم
با همه ی اشتیاقم.
من را
آنچنان که هستم
و آنچنان که می نمایم.
چه بیگانه شده ای با دست های من
آشنای دیروز
چه بیگانه ای با نگاهم
چه بیگانه ای با من
آشنای من.
با من
که تو را در خارجی ترین لایه های قلبم
دوست می دارم
و همه ی اشتیاق خود را
برای دیدنت،
بوییدنت،
بوسیدنت
در این سکوت تب آلود
فریاد می زنم.
فریادی که در ناباوری تو منعکس می شود
تا دیگر هیچ چیز نتواند شادم کند
حتی تو
با آنهمه حقیقت
که در چشم هایت جاری ست.
که خنده ی عروسکی، کودکی را
که سوسوی شبانه ی چراغی، گمشده ای را
که حتی وعده ی دیداری، عاشقی را
نه
دیگر هیچ چیز شادم نمی کند
وقتی که تو اینچنین سنگدلانه
باورم نمی کنی.
من را
با همه ی خستگی هایم
با همه ی نیازهایم
با همه ی اشتیاقم.
من را
آنچنان که هستم
و آنچنان که می نمایم.
چه بیگانه شده ای با دست های من
آشنای دیروز
چه بیگانه ای با نگاهم
چه بیگانه ای با من
آشنای من.
با من
که تو را در خارجی ترین لایه های قلبم
دوست می دارم
و همه ی اشتیاق خود را
برای دیدنت،
بوییدنت،
بوسیدنت
در این سکوت تب آلود
فریاد می زنم.
فریادی که در ناباوری تو منعکس می شود
تا دیگر هیچ چیز نتواند شادم کند
حتی تو
با آنهمه حقیقت
که در چشم هایت جاری ست.
تمنای بودن تو
دست هایم را می گذارم روی کی بورد و می گویم: «دل به دریا بزن و بنویس.» و هیچ چیز نمی نویسم. چیزی از درونم می گوید که «رهایش کن. آزارش نده.» ولی مگر آزار است یک احوالپرسی ساده؟
می نویسم «دلم برایت تنگ شده. تا حالا خیلی برایت نوشته ام. ولی نفرستاده ام که با حضورم آزارت ندهم.»
سنگینی آب فرومی چکد بر گونه هایم. و دستم را روی کلید BackSpace نگه می دارم.
دوباره از اول شروع می کنم: «سلام عزیز دلم. امیدوارم که خوب باشی. امیدوارم که صبحت با قشنگ ترین ترانه های پرنده ها شروع شده باشد. امیدوارم که روزت پر از آفتاب باشد.»
و باز اشک. و باز فشار طولانی کلید BackSpace.
می نویسم: «آن قدر بی قرارت شده بودم که می خواستم بیایم به همان کوچه و آنقدر بمانم تا بلکه بیایی و ببینمت.»
باز: «چند شب پیش خوابت را دیدم. مثل همان روزها با مهربانی خندیدی و گونه ام را بوسیدی.»
و باز: «کاشکی دوباره ببینمت.»
و اشک امانم نمی دهد. و هق هق...
دربرابرم صفحه ای سفید است و اشاره گری که بی توقف چشمک می زند.
من هستم و یک پنجره رو به آسمان.
من هستم و طرح حضور تو.
من هستم و اشک، بی قراری دل، هق هق.
«خدایا. دیگه بسه. من اینهمه طاقت ندارم. بسه خدا، خواهش می کنم.»
و خدا دستی نمی شود تا گونه هایم را نوازش کند. خنده ای نمی شود تا اشک هایم را تمام کند. آغوشی نمی شود که رامم کند.
باز مثل همه ی این روزها من می مانم و یک آسمان ابری. من می مانم و ضعف. من می مانم و تمنای بودن تو.
من می مانم و یک صفحه ی سفید با اشاره گری که بی توقف چشمک می زند.
می نویسم «دلم برایت تنگ شده. تا حالا خیلی برایت نوشته ام. ولی نفرستاده ام که با حضورم آزارت ندهم.»
سنگینی آب فرومی چکد بر گونه هایم. و دستم را روی کلید BackSpace نگه می دارم.
دوباره از اول شروع می کنم: «سلام عزیز دلم. امیدوارم که خوب باشی. امیدوارم که صبحت با قشنگ ترین ترانه های پرنده ها شروع شده باشد. امیدوارم که روزت پر از آفتاب باشد.»
و باز اشک. و باز فشار طولانی کلید BackSpace.
می نویسم: «آن قدر بی قرارت شده بودم که می خواستم بیایم به همان کوچه و آنقدر بمانم تا بلکه بیایی و ببینمت.»
باز: «چند شب پیش خوابت را دیدم. مثل همان روزها با مهربانی خندیدی و گونه ام را بوسیدی.»
و باز: «کاشکی دوباره ببینمت.»
و اشک امانم نمی دهد. و هق هق...
دربرابرم صفحه ای سفید است و اشاره گری که بی توقف چشمک می زند.
من هستم و یک پنجره رو به آسمان.
من هستم و طرح حضور تو.
من هستم و اشک، بی قراری دل، هق هق.
«خدایا. دیگه بسه. من اینهمه طاقت ندارم. بسه خدا، خواهش می کنم.»
و خدا دستی نمی شود تا گونه هایم را نوازش کند. خنده ای نمی شود تا اشک هایم را تمام کند. آغوشی نمی شود که رامم کند.
باز مثل همه ی این روزها من می مانم و یک آسمان ابری. من می مانم و ضعف. من می مانم و تمنای بودن تو.
من می مانم و یک صفحه ی سفید با اشاره گری که بی توقف چشمک می زند.
۱۳۸۴/۰۵/۰۹
با تمام زندگی
فریاد بزن
همچون آرش
خاموش و استوار
برفراز قله های غرور
به خاطر من
به خاطر عشق
با تمام زندگی ات
وضو می گیرم
با اشک چشم هایم
تا رویینه تن
به نیایش برخیزم
و سکوتت را
در کلماتم فریاد کنم
به خاطرتو
به خاطر عشق
با تمام زندگی ام.
همچون آرش
خاموش و استوار
برفراز قله های غرور
به خاطر من
به خاطر عشق
با تمام زندگی ات
وضو می گیرم
با اشک چشم هایم
تا رویینه تن
به نیایش برخیزم
و سکوتت را
در کلماتم فریاد کنم
به خاطرتو
به خاطر عشق
با تمام زندگی ام.
اشتراک در:
پستها (Atom)