راه تو را از ستاره ها پرسیده بودم
حالا آواره ی آسمان ام
هیچ کس نشانی خورشید را نمی داند
یا نشانی چشم های تو را
که از گرمای تنم آب شوم
می بارم
دریا از تنم سیراب می شود
۱۳۸۵/۰۳/۰۵
دیدار از کن

این روزها جشنواره ی بین المللی فیلم در شهر کن برگزار می شود. چند روز پیش با دانشمند رفتیم که ببینیم چه خبر است. خبر خاصی نبود. یعنی ما را به جاهای پر خبر راه نمی دادند. فقط آنها که از گردنشان کارت آویزان بود می توانستتند وارد ساختمان ها شوند. باقی مردم یا در ساحل دراز کشیده بودند، یا در پارک ها و رستوران ها نشسته بودند و یا از مغازه ها یادگاری می خریدند. همه جور چیزی می شد با آرم جشنواره پیدا کرد.
پ. ن. : کی بورد فارسی ندارم و از پنجره ی کامنت دوستان برای فارسی نویسی استفاده می کنم. جای بسیاری از حروف مشخص نیست و با آزمون و خطا پیدا می کنم. بعضی از حروف هم اصلا وجود ندارند که باید از متن های قبلی کپی کنم. همین اندازه را هم خیلی هنر کردم که نوشتم. فقط به خاطر اصرار دوستان مشتاق سینما.
پ. پ. ن. : تازه یاد گرفته ام که عکس بگذارم کنار نوشته هایم. ذوق می کنم!
۱۳۸۵/۰۲/۲۴
اعتراض
دوست عزیزی اعتراض می کرد که چرا خیلی وقت است داستان ننوشته ام. نوشتن خلوت می خواهد و حوصله. نوشته باید جان را به آتش بکشد. این است که در پسندیدن نوشته ها قدری سخت گیرم. اینجا هم اگر نوشته هایم را منتشر می کنم، فقط به امید خواندن نقدی یا نظری هستم. وگرنه هنوز این نوشته ها را بعنوان کار هنری قبول ندارم. بیشتر از تمرین های کودکانه نیستند.
خوشبختانه برای مدتی فرصت و خلوت کافی برای نوشتن دارم. تلاش می کنم که با حوصله و دقت بیشتر، بهتر بنویسم.
خوشبختانه برای مدتی فرصت و خلوت کافی برای نوشتن دارم. تلاش می کنم که با حوصله و دقت بیشتر، بهتر بنویسم.
آینه
نشسته بود روبروی آینه ی کوتاهی که دیوار اتاقک مکعب شکلی بود با تصاویر زیبایی از طبیعت سحرانگیز. دلخوش بود به تماشای انعکاس آنهمه زیبایی. گاه خود را به رویای تصاویر می کشید و گاه سرگرم تصویر خویش، از تنهایی می گریخت. با ترس از ترک برداشتن آینه که مبادا همین دلخوشی های ساده را از او دریغ کند. با امیدی موهوم به پاسخی یا نقش بستن تصویر تازه ای.
آینه ولی همیشه فقط آینه بود. یک دروغ ساده ی مبهم. با حسرت شکسته شدن. خرد شدن. پشت آینه باغی بود. پر درخت و گل و آبشار. پر نور طلایی خورشید در روز و سکوت عمیق ماه در شب. پشت آینه هوا تمیز بود و دنیا واقعی.
نشسته بود روبروی آینه و از رازها می ترسید. از حقیقت پشت آینه می ترسید. مبادا که هیچ باشد. آینه ولی میل شکسته شدن داشت. درد می کشید. به ذره ای شهامت می اندیشید تا تمام ذراتش را از هم بپاشد.
آینه ولی همیشه فقط آینه بود. یک دروغ ساده ی مبهم. با حسرت شکسته شدن. خرد شدن. پشت آینه باغی بود. پر درخت و گل و آبشار. پر نور طلایی خورشید در روز و سکوت عمیق ماه در شب. پشت آینه هوا تمیز بود و دنیا واقعی.
نشسته بود روبروی آینه و از رازها می ترسید. از حقیقت پشت آینه می ترسید. مبادا که هیچ باشد. آینه ولی میل شکسته شدن داشت. درد می کشید. به ذره ای شهامت می اندیشید تا تمام ذراتش را از هم بپاشد.
اشتراک در:
پستها (Atom)