۱۳۸۷/۰۱/۲۸

سه تا چین بشمار

بچه که بودیم، می‌رفتیم سراغ بزرگ‌ترها که از تعداد خط‌های روی پیشانی‌هایشان سنشان را حساب کنیم. می‌گفتند هر ده سال یک چین روی پیشانی اضافه می‌شود. حالا خودم هی می‌روم جلوی آینه و پیشانی‌ام را چین می‌اندازم که بتوانم از میان این خط‌های ناجور سه تا بشمارم. سی ساله شدم.
تولد وبلاگم را شاید فراموش کنم. حتی تولد ایلناز را هم فراموش کرده بودم. ولی فقط وقتی می‌فهمم آدم دیگری شده‌ام که تولد خودم را فراموش کرده باشم. بهار زیاد دیده‌ام و شادم از اینکه دختر بهارم. خسته شدم این مدت بس که زن بزرگی بودم. حالا می‌خواهم بین اینهمه شکوفه، روی چمن‌ها غلت بزنم و دنبال پروانه‌های سفید بدوم. بهار خوشرنگ‌ترین رنگ‌ها را دارد.

۱۳۸۷/۰۱/۱۷

بی‌نام





دختر
از چشمه آب می‌نوشد –
بوسه‌ی ماه

طالع


روزنامه را ورق می‌زنم
طالع امروزم... بد نیست
برای تو امروز...
عشق تازه‌ای جوانه می‌زند
...
عشق تازه...
امروز...
دور از من...
دور، دور، دور، دور...

به من بگو امشب با کدام دختر می‌خوابی
دروغ بگو
من از حقیقت عشق‌های تازه‌ات بیزارم.

۱۳۸۷/۰۱/۱۱

شعرهاي كوتاه عاشقانه

از بخش كودكان كتابخانه، كتابي پيدا كردم به اسم «شعرهاي كوتاه عاشقانه» كه آخر شب دراز كشيدم توي رختخواب و هرچه از آن را دلم خواست ترجمه كردم. فقط چند شعر خاص كه بازي با كلمات داشت يا به نظرم خيلي جالب نيامد را حذف كردم. شعرهاي زير انتخاب‌هايي از اين مجموعه‌اند. فايل پي‌دي‌اف مجموعه را از اينجا برداريد.



ننگ

روي تخته سياه خون پاشيده
سلاح‌ها هستند و غم‌ها.


دوست داشتن ننگ نيست.

فريادهاي كودكان است و
ناله‌هاي بي‌گناه

دوست داشتن ننگ نيست.

هنوز سيم‌هاي خاردار هستند و
مين‌ها، بمب‌ها، خمپاره‌ها.

دوست داشتن ننگ نيست.








موج

بر ماسه‌ها نوشتم
عشـــــــــق
اما آب بالا آمد و
پاكش كرد.
من دوباره تازه نوشتمش
دوباره و دوباره
بين هر دو موج
تا اينكه آب پس نشست و
فقط
عشـــــــــق
ماند.

با عشق

برای پسرکم که قرار بود یکی از همین شب‌های روشن زاده شود.
(این مطلب را خیلی وقت پیش نوشته بودم و قرار نبود اینجا منتشرش کنم که معنی شکایت و جلب ترحم و غم از آن برداشت نشود، ولی حالا که کامپیوترم مشکل دارد و همه چیزی که دارم به هم ریخته و از هم پاشیده، این مطلب را اینجا می‌گذارم که در این گیرودار گم نشود.)

+
من یک زن ساده‌ام
که می‌توانم خیلی ساده عاشق شوم
عشق ببازم و
ساده از آغوش عاشقم سر بخورم.
دلم می‌خواست می‌توانستم امشب عاشق شوم
عاشق یک مرد معمولی
که هر روز صبح، روبروی آینه
ریشش را می‌تراشد
لباس عوض می‌کند
سر کار می‌رود.

قرار بود پسرکم بزرگ شود
هر روز صبح، روبروی آینه
ریشش را بتراشد
لباس عوض کند
سر کار برود.

+
فکر می‌کردم
خواهی نخواهی پسرکم مردی خواهد شد.
من مردهای زیادی را می‌شناسم
که به آنها سلام می‌کنم
با هم حرف می‌زنیم، چای می‌نوشیم، کار می‌کنیم
در نگاهشان ولی چشم‌هایی وحشی می‌بینم
در خنده‌هاشان، دندان‌هایی خون‌آلود
و در رفتارهاشان
حیله‌هایی قدیمی
برای چنگ انداختن به زنی
که زن در اجتماع مردها
تنها طعمه‌ایست
برای زینت قفس‌های رنگارنگشان.

+
هرشب از دوردست
صدای نعره‌های مردی مست می‌آيد
كه زنش را شلاق می‌زند
به ستاره‌ای خيره می‌شوم
كه از حوالی ضجه‌های زن طلوع می‌كند
و پسركم را می‌بينم
که قرار بود یاد بگیرد
چطور زنی را دوست داشته باشد
چطور زنی را در آغوش بكشد
چطور شكنجه‌اش كند
يا ببوسدش.

+
خیال می‌کنم پسرکم زنده است
دستش را می‌گیرم
با هم از پیاده‌روهای کم‌عرض می‌گذریم
به یک پارک می‌رسیم
روی الاکلنگ بالا و پایین می‌رویم
از سرسره سر می‌خوریم
با هم تاب می‌خوریم.

خیال می‌کنم پسرکم بزرگ شده
دستم را می‌گیرد
با هم از خیابان رد می‌شویم
از فروشگاه خرید می‌کنیم
برمی‌گردیم.

+
پسرکم، پسرکم!
این شب‌ها ماه روشن از لابلای توری پنجره تو می‌تابد
چقدر خوب می‌شد اگر می‌توانستی پر بکشی
و روی نور ماه بازی کنی
چه خوب می‌شد اگر زندگی
کمی غیرواقعی‌تر بود
این شب‌های روشن
بجای اینکه کودکم را بغل بگیرم
به آغوش سرد ماه می‌روم
کودک می‌شوم
گریه می‌کنم و به خواب می‌روم.
پسرکم قرار بود یکی از همین شب‌های روشن
زاده شود.

+
سالها پیش می‌خواستم کودکی داشته باشم
با موهای خرمایی و
لب‌هایی کوچک
عین قرص ماه
خدا ولی پسرکی را از من گرفت
زیبا، عین قرص ماه
و به من گفت
برای اینکه بتوانم آن را از تو بگیرم
باید به تو می‌دادمش.
آه،
پسرکم را خدا از من گرفت
وقتی که فکر می‌کردم
ارزنده‌ترین هدیه‌ی عالم را به من داده است.