۱۳۸۸/۰۸/۰۱

یاد

شعر از: راینر ماریا ریلکه
به فارسیِ نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

چطور می‏‌شود
زندگی شیرین گذشته را بازشناخت؟
شاید در نقش‏‌های کف دستم
پیدا باشد

در این خطوط و چین‌‏هایی
که وقتی مشتمان را
بر هیچ می‏‌بندیم
حفظشان می‌‏کنیم.

۱۳۸۸/۰۷/۲۷

نوازش

شعر از: راینر ماریا ریلکه
به فارسیِ نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

در حسرت یار
تمام شب بیدارم،
نوازشی کوتاه
بر آسمان درخشان می‏‌گذرد.

اینگونه است جهان
نیرویی اولیه
مادر را
عاشق تمام آنچه از دست داده می‏‌کند.

۱۳۸۸/۰۷/۰۹

پنجره

روزی دوبار سراغ پنجره می‏روم
صبح‏ها که بازش می‏کنم
شب‏ها که می‏بندمش

شمعدانی پیر ولی از حق‏اش نمی‏گذرد
حساب رفت و آمد تمام همسایه‏ها را دارد.

۱۳۸۸/۰۶/۳۰

شاید گاهی

زبانم را بریده‏اند
به جرم اینکه گفته‏ام          دوستت دارم
روی تنم داغ داغ          رد بوسه‏هایت را سوزانده‏اند
استخوان پاهایم را شکسته‏اند

چشم‏هایم را هنوز کور نکرده‏اند
که در بیداری رویایی از تو نبینم
گوش‏هایم را کر نکرده‏اند          که نحس‏هایشان را بشنوم
دست‏هایم را اسیدسوز نکرده‏اند          که به کارشان بگیرند

با غنیمت دست‏هایم می‏نویسم
با غنیمت چشم‏هایم می‏بینم
با غنیمت گوش‏هایم می‏شنوم

گاهی          شاید گاهی          فرصتی باشد برای دوست داشتن.

۱۳۸۸/۰۶/۰۴

قاپوق

شعر از: رنه وی‌وین
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

مدت‏ها به قاپوق وصل بودم
و زن‏ها به تماشای رنج کشیدنم، می‌خندیدند.

مردها تکه‏‌های گل به دست گرفتند
و به سر و صورتم پاشیدند.

اشک در من بالا آمد، متلاطم، مثل طوفان،
و غرورم مرا به هق‌‏هق انداخت.

نگاهشان می‌‏کردم، گویی خواب می‌‏بینم
با ترس و وحشتی خشمگین و طولانی.

میدان باز بود و همه بودند،
زنان ساده لوحانه می‌‏خندیدند.

مردم با فریادهای احمقانه، میوه پرت می‌‏کردند،
سر و صدایشان را باد می‌‏رساند.

خشم و عصیان هجوم آورده بود.
به آرامی نفرت را می‌‏آموختم.

توهین‌‏ها تازیانه بود، تازیانه‌‏ی گزنه.
رهایم که کردند، پاره‏‌ای بودم.

پاره‏‌ای از دلخوشی باد بودم. از آن پس
خود را روبروی مرده‏‌ها می‏‌دیدم.

(*) قاپوق نوعی آلت شکنجه‏‌ی قدیمی که سر و دست مجرم را از سوراخ کوچک تخته سنگی گذرانده و فشار می‌‏دادند.