۱۳۹۴/۰۸/۱۴

عاطفه‌ی حماقت‌بار



از خدامون بود یکی بمیره تا بتونیم یه روز کامل با بچه‌های خاله‌م باشیم. اوناها بزرگتر بودن و از خونه کمتر درمیومدن و برای همین ما رو از صبح می‌بردن می‌ذاشتن اونجا تا عصر که مراسم خاکسپاری تموم بشه و خسته و هلاک بیان دنبالمون. 
چیز زیادی از مرگ نمی‌فهمیدیم، اما لذت یک روز کامل با هم بودن و اطمینان از اینکه تا عصر نمیان دنبالمون با هامون بود. یادم نیست صبح خاکسپاری کدوم خدابیامرز بود، به محضی که رسیدیم به بچه‌ها با شوق و ذوق شروع کردیم به شمردن که: آخ جون هنوز اول، دوم، سوم، هفتم، چهلم... خاله و مامانم با چشمای قرمز باد کرده از گریه، تو چادرای سیاه که خیلی بهشون میومد گفتن: خاک بر سرتون... طرف مرده شماها دارین اینطور خوشحالی می‌کنین؟
می‌دونستیم که میرن تمام راه تو ماشین هی حرف می‌زنن از زمین و زمان و وسطاش هی اشک می‌ریزن، گاهی بیشتر، گاهی کمتر...
آرزومون بود که بهمون اجازه بدن چند ساعت بریم خونه دوستامون. یه مهمونی تنهایی بریم. یه شب خونه‌شون بخوابیم...
امروز که دیدم به هرکی می‌رسم با هیجان و اضطراب میگم: فردا شب سپنتا قراره بخوابه تو مهدکودک. بار اولشه که تنهایی جایی می‌خوابه... تازه فهمیدم که چقدر نگرانم. به همه می‌گفتم: اون خوشحاله، من اما خیلی نگرانم.
شاید تا دیروز که تصمیمش هنوز به این بود که شب اونجا نمونه، با وجودی که حرص می‌خوردم عجب بچه‌ی بی‌بخاریه، ته دلم قرص‌تر بود. دیروز که رفتم دنبالش و با خوشحالی گفت تصمیم خودشو گرفته، دلم هوری ریخت تو. 
پسرکم... پسرکم کوچولوم که داره بزرگ میشه، که هنوز نصف شبا میاد خودشو جا می‌کنه زیر پتوی من و حتی اگه تمام شب کنار من خوابیده باشه، باز سهمیه‌ی زیر پتوی مامان خوابیدن دم صبحش سر جاست، او که اینطور من رو به خودش عادت داده و من به حضورش اینهمه دلگرمم، حالا می‌خواد یه شب با دوستاش دور از من بخوابه. هم راضی‌ام از اینکه داره بزرگ میشه و هم با همه‌ی وجودم نگرانم و این نگرانی رو با تمام جسمم حس می‌کنم.
مامان من حتی هنوز بعد اینهمه سال که ازش جدا زندگی می‌کنم، بازم دلواپسه و بازم دلتنگی می‌کنه و تا همین چند سال پیش بهم می‌گفت هیچ وقت منو نمی‌بخشه که ازش دور زندگی می‌کنم. جرات نمی‌کنم ازش اجازه بگیرم برای اینکه بعد از مردنم بتونم اعضای بدنم رو اهدا کنم. تا شروع می‌کنه به دلتنگی کردن حرف رو کوتاه می‌کنم و دلم نمی‌خواد از این دور بدونم که دلتنگی‌هاش اشک می‌شن و جسم و روحش رو می‌خراشن.
یادم نمیره اون وقت‌هایی رو که دیرتر میومدیم خونه، جایی بودیم یا کاری داشتیم و وقتی برمی‌گشتیم می‌دیدیم بابا داره تو کوچه قدم می‌زنه و سیگار می‌کشه. یا روی مبل جلوی تلویزیون خوابش برده اما همونجا مونده تا مطمئن بشه که ما برگشتیم. 
مامان من هیچ وقت حاضر نبود حتی به این موضوع فکر کنه که یه روزی ممکنه دور از هم زندگی کنیم. من اما خیلی زود دارم خودمو آماده می‌کنم. سعی می‌کنم قدر این روزهایی که سپنتا هنوز پیش ما هست رو بدونم. و حالا مطمئنم که هیچ وقتِ هیچ وقت به دوریش عادت نمی‌کنم.
عجب عاطفه‌ی حماقت باری!!

۱۳۹۴/۰۷/۱۶

گنجینه‌های کوچک


دیروز عصر که رسیدم مهدکودک، پسرکم شاکی آمد سراغم و همینطور یکبند حرف می‌زد و اعتراض می‌کرد به اینکه با پاول دعوایش شده بود. پاول بهترین دوست همکلاسی‌اش است که با هم فقط وقت می‌گذرانند. بس که از همه چیز می‌گفت نمی‌فهمیدم موضوع چیست. از آن طرف پاول آمده بود و هی می‌گفت سپنتا یا اونو بده به من و یا من دیگه هیچ وقتِ هیچ وقت باهات دوست نیستم. هیچ وقت!... هم خنده‌ام گرفته بود و هم کنجکاو بودم بدانم این دعوای دوستانه سر چیست. دعوا سر این تکه‌ی چوب بود. سپنتا می‌گفت خودم اول پیدایش کرده‌ام و دلم نمی‌خواهد به او بدهمش. می‌گفت من جای مخفی چوب‌های خودم را دارم و هر چوبی که پیدا می‌کنم می‌گذارمش آنجا. پاول می‌گوید چوب‌هایت را بده به من و در عوض از گنج من بگیر. ولی گنج او فرق دارد. چوب نیست. مثلن بلوط است. خلاصه که اوضاعی بود. ظاهرن بر سر این گنجینه‌ها دعوا و کتک کاری هم کرده بودند. این یکی زده بوده به سینه‌ی آن یکی و آن یکی این یکی را انداخته بوده زمین. هنوز هر دو عصبانی بودند و هنوز پاول اصرار می‌کرد و هنوز سپنتا از گنج کوچکش محافظت می‌کرد که مبادا دزدیده شود...

- گنجینه‌های کوچکی دارند بچه‌ها.
- امروز باز با هم دوست شده بودند. رویاهای کوچکی دارند بچه‌ها.

۱۳۹۴/۰۶/۱۲

پرنده‌ها


اخباری مثل کشتن سگ‌ها و گربه‌ها در خیابان، یا حتی حمله کردن و به آتش کشیدن پناهگاه‌هایشان، کشتن آنها در مراکز درمانی و همه و همه، جز این نیست که به آدم احساس بی‌پناهی و درماندگی بدهد. در خیابان‌های شهرهای بزرگ ما، حیوان بودن امن نیست. از زمانی که به یاد دارم، همیشه بچه‌ها با سنگ و کلوخ، پرنده‌ها و یا گربه‌ها را نشانه می‌گرفتند. این شعر اریش فرید، شاعر اتریشی در سرم زنگ می‌زند که: بچه‌ها شوخی شوخی به قورباغه‌ها سنگ می‌زنند، قورباغه‌ها جدی جدی می‌میرند. حیوانات بی‌گناه جدی جدی در خیابان‌های شهرهای بزرگ ما می‌میرند. ساکنین شهرهای بزرگ ما با اینهمه هنوز خود را بانیان حقوق بشر می‌دانند. افسوس.
این عکس را چند روز پیش در شهری که زندگی می‌کنم، در یکی از گذرگاه‌های پر رفت و آمد گرفته‌ام. بستنی می‌خوردیم و به نان بستنی، پرنده‌ها را مهمان می‌کردیم. پرنده‌ها می‌آیند تا به این نزدیکی. و این اتفاق عادی است. اینجا هم بچه‌ها به دنبال پرنده‌ها می‌دوند و آنها را می‌ترسانند، اما پرنده‌ها در امنیت حضور آدم‌ها هنوز دوباره برمی‌گردند و در دسترس‌ترین جاها، لانه می‌سازند و روی تخم‌هایشان می‌خوابند. از تفریحات پسرک من یکی همیشه این بوده است که نان بخریم و برای پرنده‌ها بریزیم. شتابشان را برای برداشتن نان‌ها ببینیم. آنها را تا کنار خودمان بکشانیم. مثلی قدیمی هست که می‌گوید: آدمیزاد به آدمیزاد زنده است. اما زنده بودن آدمیزاد بی حضور حیوانات، کم ارزش است.

۱۳۹۴/۰۵/۳۰

روتین


یک وقتی دوستی می‌گفت چیزی بهتر از روتین برای بچه‌ها نیست. راست می‌گفت. روتین بچه‌ها را منظم می‌کند و بخصوص برای بچه‌های کوچک، به آنها احساس امنیت بیشتری هم می‌دهد. تصور کنید حتی خود ما، وقتی جایی می‌رویم، قراری داریم، برنامه‌ای داریم که می‌دانیم موضوع از چه قرار است، اطمینان و اعتماد بیشتری داریم. فرض کنید کسی به شما تلفن کند و بگوید: «بیا اینجا». هزار فکر با خودتان می‌کنید. شاید بچه‌ها هزار فکر نداشته باشند، اما همین ندانستگی مایه‌ی اضطراب می‌شود. 
بارها و بارها با سپنتا روتین را امتحان کرده‌ام. بازی‌ها برای بچه‌ها تکراری می‌شوند و باید هر از چند گاه مدل بازی و یا ریتم آن را تغییر داد، هرچند که روتین در کل تغییر نمی‌کند. اوایل مجبور بودم یکی یکی کارهایش را یادآوری کنم. مثلن: بلوز خوابت رو دربیار، شلوار خوابت رو دربیار، حالا بلوز جدید رو بپوش، شلوار رو بپوش... تا پیش از سپنتا واقعن نمی‌دانستم که این عادت‌ها چه سخت یاد گرفته می‌شوند. بچه‌های کوچک حافظه‌های کوچکی دارند. اما حالا پسرکم بزرگ شده. می‌تواند تمام کارهای صبح خودش را تنهایی انجام بدهد. اما هنوز پیش می‌آید که کارهایی را از قلم بیندازد، وقتی صبح دلش نمی‌خواهد برای رفتن به مهدکودک حاضر شود یا شب دلش نمی‌خواهد به رختخواب برود. به قول دوستی حتمن به یاد دارد، اما ترجیح می‌دهد از یاد برده باشد.
بهرحال... امروز که دنبال روش‌هایی برای مستقل‌تر و سریعتر کردن بچه‌ها می‌گشتم، به این تصویر رسیدم. پرینت گرفتم که بچسبانم به در اتاق سپنتا و شاید زمانی که صرف بهانه جویی برای «یادم رفت» می‌شود را صرفه جویی کنم. یکی از همکارها خواست که برای او هم بفرستم، برای اتاق بچه‌هایش. فکر کردم شاید به درد باقی بچه‌ها هم بخورد. بهرحال بازی تازه‌ای می‌تواند باشد. به امتحان کردنش می‌ارزد.

۱۳۹۴/۰۵/۲۷

درمورد من

اواخر فروردین پنجاه و هفت به دنیا آمدم. از این رو عاشق بهارم. تابستان‌ها را دوست دارم. پاییزها غمگینم و زمستان‌ها امیدوار. از کودکی‌ام بیشتر از هر چیز، باغچه‌های سبزی‌کاری‌ام را به یاد دارم و عصرهای دوچرخه سواری را. هنوز اگر حوصله کنم پشت پنجره‌ی آشپزخانه، در گلدان‌ها سبزی می‌کارم. اگر نترسم، دوچرخه سوار می‌شوم. 
غربت را اولین بار وقتی ده ساله بودم، در مشهد شناختم. بعد از آن هر سال عوض شدن مدرسه، این حس را در من تازه نگه داشت. بیست سالم که بود ازدواج کردم و این تغییر به شهر و بعد به کشور رسید. حالا دیگر هیچ غربتی من را نمی‌ترساند. چمدانم همیشه در دسترسم است تا از جایی به جایی دیگر بروم.
سالها پیشتر از ازدواجم، عاشق همسرم بودم و هنوز دوستش دارم. گاه به گاه در میان نوشته‌هایم از او به اسم «دانشمند» یاد کرده‌ام. این دنیای دیوانه را می‌شناسد و هر از گاه چیزی به آن اضافه می‌کند. پسرکی دارم که سریعتر از حد حوصله‌ی من دارد بزرگ می‌شود. خانه‌ام را بی این دو نمی‌خواهم.
غیر از آن چیزهایی که در مدرسه و از کتابخانه‌ی بزرگ پدرم یاد گرفته بودم، به اجبار، فرانسوی و بعد آلمانی و انگلیسی را هم یاد گرفته‌ام. به شوق نوشتن و لذت ترجمه کردن، سختی این اجبارها را کمتر حس می‌کنم. روزانه نوشتن از عادت‌های قدیمی من است و اگر چند روزی دست به کی بورد نزده باشم، کلافه و عصبانی‌ام. کلافگی‌ها و عصبانیت‌هایم را هم همین روزانه نوشتن‌ها تخفیف می‌دهند. 
رشته‌ی تحصیلی دانشگاهی‌ام، مهندسی کامپیوتر است. لذت برنامه نویسی را با لذت ترجمه کردن یک شعر برابر می‌دانم. ترجمه‌ی زبان آدمیزاد به زبان کامپیوتر، ماشین را وامی‌دارد تا کاری کند. امیدوارم ترجمه‌ی متنی به زبان ما، آدمیزاد را به کاری وادارد.
بیش از هر مذهبی به نیروهای دنیا معتقدم. عشق و نفرت، خنده و گریه، سلامتی و بیماری... همه و همه مثل گهواره‌ای در آغوشمان گرفته‌اند و تابمان می‌دهند. تا کی که به خواب رویم.